خاطراتي ازشهدا وجبهه ها

خاطرات شصت تن ازسرداران ورزمندگان شهيد

تهيه وتنظيم توسط حجّة الاسلام حاج سيدمحمدباقري پور

درمؤسسه فرهنگي هدي

http://mfhod.net

سايت هدي بلاگ

Http://hodablog.ir

سايت هدي بوك

http://hodabook.ir

 

 

شهيد محمود کاوه

 

شهيدي که از شاگردي به استادي رسيد

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

شهيد کاوه از نگاه مقام معظم رهبري

 

يک لشکر را يک جوان بيست و چهار- پنج ساله اداره مي کند در حالي که در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود که يک لشکر را اداره کند. چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي کند، در کجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق، در ميدان جنگ ، زير آتش ، در مقابله با تانک هاي دشمن با وجود آن همه مانع يک جوان بيست وچند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي کند؛ با سازماندهي مي برد جلو، خط را مي شکند، دشمن را تار و مار مي کنند، اسير هم مي گيرند، منطقه هم اشغال مي کنند و مستقر مي شوند. پس نظامي گري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است، که آن را هم دارند.

 

مرحوم حضرت آيت ا...شيرازي، امام جمعه فقيد مشهد

 

شهيد کاوه از نمونه مرداني بود که مي تواند در تاريخ دفاع مقدس امت اسلامي ايران، به عنوان اسطوره پايمردي، شجاعت و ازخودگذشتگي به حساب آيد. جوان شيردلي که دشمن از وحشت پيکار با او خواب آسوده نداشت و نام آميخته با محبت وي، بي پناهان مظلوم را در خطه کردستان، شادي و آرامش مي بخشيد. فرمانده صف شکني که با پناه گرفتن در سنگر قلب استحکام يافته از ايمان خويش، بي نياز از سنگر خاک و سنگ بود، اينک به سوي محبوب شتافته و قفس تن را به يادگار گذاشته است.

 

سردار شوشتري

 

شهيد کاوه در مقابل توطئه شرق و غرب در کردستان ايستادگي کرد و درمقابل توطئه شرق و غرب تدبير و فرماندهي کرد. کاوه در کردستان به همه اين ها سيلي زد.

 

سردار شهيد محمد فرومندي

 

امشب بايد به امام تسليت بگوييم. براي اين که علمدار جبهه کردستان، محمود کاوه را شهيد کردند. حضرت امام تسليت به شما مي گوييم، چرا که آن افسري که در جبهه کردستان گذاشته بوديد و مثل شير مي غريد و در شيارها و ارتفاعات دشمن منافق را قلع و قمع مي کرد شهيد شده است برادران! مي دانيد امروز در مشهد چه خبر بود؟ مرد و زن در مشهد، پابرهنه توي کوچه ها و خيابان ها مي دويدند و به امام رضا(ع) تسليت مي گفتند.

 

زمين و زمان اشک مي ريخت. دريايي از مردم عاشق امام و اسلام، در خيابان هاي اطراف حرم مي چرخيدند. روي دستشان فقط يک گل بود و آن هم پيکر برادر شهيدمان محمود کاوه بود. نمي دانيد وقتي خبر شهادت محمود را شنيدم چه حالي پيدا کردم. ما خيلي فرمانده شهيد داديم، ولي نمي دانم محمود چه کرده بود، چه طور جنگيده بود و چه افتخاراتي براي اسلام ايجاد کرده بود که جدا مرا تکان داد و من مي دانم که تمام مردم خراسان را تکان داد. البته شهادت مزدکار محمود بود خداوند اين انسان ها را وقتي در يک شرايطي قرار مي دهد و مي بيند در تمام امتحانات با بهترين نمره قبول مي شوند، آن ها را مي پذيرد محمود شهيد شد اما ريشه ضدانقلاب را درآورد. کموله و دموکرات را بيچاره کرد حماسه کاوه را بايد در سقز و تپه هاي مريوان ديد.

 

امير سرلشکر شهيد حسن آبشناسان

 

کاوه انساني پاکباخته و چريکي بزرگ است که در عمل وجنگ، چريک شده نه با درس هاي تئوري. وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است. او هيچ گاه به دشمن پشت نمي کند. اگر در دنيا يک چريک پاکباخته و دلباخته به اسلام و امام وجود داشته باشد، محمود کاوه است و هر رزمنده اي که بخواهد خوب پخته و آب ديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا، پيش کاوه برود.

 

امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي

 

با اطمينان مي توان گفت که شهيد عزيز، کاوه که افتخار هم رزمي نزديک با او را دارم از اسوه هاي مجاهدين في سبيل ا... است و هرچند معرفت اندکمان از کتاب آسماني، قرآن کريم به ما شهامت لازم را نمي دهد که اين اسوه جبهه هاي نور را با مصاديق قرآني تطبيق دهيم ولي در سايه الطاف پروردگار متعال و اميد به استغفار در درگاهش محمود عزيز را حزب ا... واقعي مي دانيم و با صفات و ويژگي هايي که در شخصيت اين رزمنده پرتوان سراغ داريم او را مشمول آيه شريفه« رضي ا...عنهم و رضوا عنه ...» مي دانيم.

 

شهيد کاوه انساني بود که نقش مطمئني داشت و گويا زمزمه آواي الهي «ارجعي الي ربک راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» در قلب و روحش استمرار داشت.

 

شهيد کاوه شجاع و با شهامت بود و اغلب با نيروي اندک بر پيکره کثير دشمن مي تاخت زيرا که در برآوردهايش توان و قدرت رزمنده در راه خدا را ده برابر دشمن محاسبه مي کرد.

 

-سردار شهيد اصغر رمضاني

 

نفوذ کلام عجيبي داشت، به خصوص روي مسئولان و بازاريان استان.

 

در يک مرحله يادم هست تعدادي از مسئولان استان آمده بودند پادگان لشکرويژه شهدا، برادر کاوه برايشان سخنراني کرد و از کمبودها گفت . بعد از آن آن قدر کمک هاي مردمي سرازير شد به سمت ما که همه انبارهايمان پر امکانات شد.

 

مادربزرگوار سردار شهيد محمود کاوه

 

من هم مانند خيلي از مادرها ناراحت بودم. ولي باز با خودم فکر کردم، مگر خون محمود من از خون شهيد بهشتي، باهنر و ... سرخ تر است. راه آن ها يکي بود، محمود هم راه آن ها را ادامه داد، رفت کردستان. هفت مرتبه در کردستان مجروح شد و از ناحيه شکم و دست آسيب ديد، دفعه آخر که مجروح شد ترکش توي سرش بود. وقتي او را به بيمارستان امام حسين آوردند، اميدي به زنده ماندنش نداشتيم و مي گفتيم به شهادت مي رسد؛ به لطف خدا باز هم خوب شد و از بيمارستان مرخص شد بعد از بهبودي براي بار آخر به جبهه رفت که در «کربلاي ۲» در «حاج عمران» شهيد شد.

 

زندگي در جنگ

 

فاطمه عمادالاسلامي:

 

يک بار بعد از اين که مدت ها در جبهه مانده بود، آمد مرخصي ، با خودم گفتم: حتما چند روزي مي ماند، مي توانم از سپاه مرخصي بگيرم و در خانه بمانم. همان شب حاج آقاي محمودي، از دفتر فرماندهي سپاه مهماني داشت، چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت کرده بود، من هم دعوت بودم. محمود که آمد، به اتفاق رفتيم آن جا، بيشتر مسئولان سپاه هم آمده بودند، مردها يک جا و زن ها اتاق ديگري بودند. نيم ساعتي بعد از شام، آماده رفتن شديم؛ در حياط به حاج آقاي محمودي گفتم: آقا محمود را صدا بزنيد ، بگوييد که ما آماده ايم ،حاج آقا با تعجب نگاهي به من کرد و گفت: مگر شما خبر نداريد محمود رفته است، يک آن فکر کردم اشتباه شنيدم! گفتم: کجا رفت؟ چرا به من چيزي نگفت؟ گفت: داشتيم شام مي خورديم که از منطقه تلفن زدند؛ کاري فوري با او داشتند، گوشي را که گذاشت، پا شد رفت فرودگاه تا برود منطقه نتوانستم خودم را کنترل کنم، زدم زير گريه، دست خودم نبود ... آخر، چهار پنج ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود. بعدها که فهميدم عراق در منطقه والفجر ۹ پاتک زده بود و محمود بايد بدون حتي يک لحظه درنگ به منطقه مي رفت، به او حق دادم.

 

علي خسروي:

 

گفتم: برادر کاوه تا ساعت سه شب جلسه داشته، الان هم از شدت خستگي خوابيده است ، بعدا بياييد، گفتند: ما مي خواهيم برويم شهرستان، شايد ديگر نتوانيم آقاي کاوه را ببينيم، مي خواهيم با او خداحافظي کنيم،چند تا عکس هم بگيريم. همه با اصرار مي خواستند کاوه را بيدار کنند. ديگر داشتم کلافه مي شدم که کاوه بيدار شد و صدايم زد، رفتم داخل اتاق، پرسيد: اين سر و صداها براي چيست؟ گفتم: چند تا بسيجي آمدند اصرار دارند که شما را ببينند، من هرچه کردم حريفشان نشدم، کاوه آمد بيرون، همراه آن ها از ساختمان فرماندهي زد بيرون، وقتي نگاه کردم تازه فهميدم اين ها تنها نيستند و عده زيادي آن طرف تر منتظرند. يک ساعتي طول کشيد تا محمود برگشت، جلو رفتم و گفتم: صلاح نبود شما در اين هواي سرد رفتيد؛ يک جوري راضي شان مي کرديم، نمي رفتيد. با خنده گفت: نه! ما دينمان به اين ها خيلي بيشتر از اين حرف هاست؛ از اين گذشته اين ها دلشان به همين خوش است و بالاخره خودش يک عاملي است براي جذب دوباره آن ها به جبهه.

 

علي صلاحي:

 

تازه از مرخصي آمده بودم که محمود دست مصطفي شاکري را گذاشت در دستم و گفت: مي روي برايش خواستگاري، دختر خوبي را پيدا مي کني، بعد هم خبرم کن براي مراسمش بيايم. مي دانستم عمويم دنبال دامادي است که دين و ايمان داشته باشد. جريان مصطفي را برايش گفتم و موضوع خواستگاري از يکي از دخترانش را پيش کشيدم. راحت تر از آن چه که فکرش را مي کردم، موافقت کرد. موضوع را به محمود خبر دادم، کلي خوشحال شد. آن موقع منطقه بود. گفت: هر طور شده خودم را براي شب جمعه مي رسانم. همه چيز فراهم بود، فقط منتظر بوديم تا محمود بيايد و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعدازظهر حرکت مي کنم طرف گناباد. به حساب ما، بايد ساعت شش بعدازظهر مي رسيد؛ ولي تا ۱۲ شب خبري از او نشد. دلمان به هزار راه رفت، همه مي دانستيم او آدم بدقولي نيست. آن شب بالاخره ساعت دوازده و نيم رسيد. بعد از کلي معذرت خواهي گفت: بعضي از بچه هاي تيپ در شهرهاي سر راه، جلوي من را گرفته بودند، حريفشان نشدم. او را بين راه چند جا واداشته بودند تا براي مردم سخنراني کند. فردا که مردم فهميدند کاوه آمده فخرآباد، همه جمع شدند جلوي در خانه، گاو و گوسفند آورده بودند که جلوي پاي محمود قرباني کنند. محمود نگذاشت، گفت: اگر اين کار را بکنيد، فخرآباد نمي آيم.

 

درس عملي

 

ابراهيم پورخسرواني:

 

يکي از بچه ها به شوخي پتويش را پرت کرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد به سر کاوه. کم مانده بود سکته کنم؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون مي آمد. با خودم گفتم: الان است که يک برخورد ناجوري با من بکند. چون خودم را بي تقصير مي دانستم، آماده شدم که اگر حرفي، چيزي گفت، جوابش را بدهم. کاملا خلاف انتظارم عمل کرد؛ يک دستمال از جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرش و بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا سيلي برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي که دلم مي سوخت، با ناراحتي گفتم: آخر يک حرفي بزن، چيزي بگو، همان طور که مي خنديد گفت: مگر چي شده؟ گفتم: من زدم سرت را شکستم، تو حتي نگاه نکردي ببيني کار کي بوده است همان طور که خون ها را پاک مي کرد، گفت: اين جا کردستان است از اين خون ها بايد ريخته شود، اين که چيزي نيست. چنان مرا شيفته خودش کرد که بعدها اگر مي گفت: بمير، مي مردم.

 

محمد يزدي:

 

علاوه بر مربيگري، مسئول کميته تاکتيک هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهري و کوهستان را بايد درس مي داد. همه هم به صورت عملي. يک روز به او گفتم: تو که اين قدر زحمت مي کشي، کي وقت مي کني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مکثي کرد و ادامه داد: مگر نمي بيني دشمن در کردستان و جاهاي ديگر دارد چه کار مي کند؟ گفتم اين که مي گويي درست است، اما بالاخره خانواده هم حقي دارند،حداقل هر از گاهي بايد يک خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من در اين دوره و زمانه، انسان همه هست و نيستش را هم فداي اسلام و انقلاب بکند، باز هم کم است. الان اگر لحظه اي غفلت کنيم، فردا مشکل بتوانيم جواب بدهيم. نه محمد، فعلا وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست.

 

بدجور به او غبطه مي خوردم

 

شهيد ناصر ظريف:

 

هرکسي چيزي گفت، تا اين که نوبت به محمود رسيد. گزارشي از وضعيت منطقه داد، بعد خيلي جدي و محکم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بکنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهي لبخند مي زدند و با بغل دستي شان پچ پچ مي کردند. نتيجه جلسه هم اين شد که تا آخر دهه فجر کاري به کار ضدانقلاب نداشته باشيم. همين که جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلي از کاوه خوشش آمده است همان طور که دست کاوه را در دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالاها به تو احتياج داريم.

 

بچه ها گفتند: ضدانقلاب در جاده بوکان کمين گذاشته است و همه رفتند آن جا با آن ها درگير شده اند؛ با يک طرح آن ها را محاصره کرديم، هنوز درگيري تمام نشده بود که محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگر تو امروز جلسه نبودي؟ مگر نشنيدي که گفتند درگير نشويد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب کمين زده! عذرخواهي کرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اين که بايد طور ديگري برخورد کنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع کرد به تعقيب ضد انقلاب.

 

آغاز راه

 

علي اسلامي:

 

يک روز به خودم جرات دادم و از او پرسيدم: از کجا شروع کردي که کاوه شدي؟ گفت: از يک عمليات شروع شد، محل عمليات يک روستا بود؛ براي پاکسازي بايد تپه اي را که مشرف به آن جا بود تصرف مي کرديم، اين ماموريت به من و چند نفر ديگر داده شد، به نزديک ارتفاع که رسيديم، ديديم چند نفر ضد انقلاب هم به سمت همان ارتفاع بالا مي روند، بدون معطلي درگير شديم. غير از چهار- پنج نفر پيش مرگ کرد که با من بودند، بقيه فرار کردند،به بچه هاي پايين هم گفته بودند کاوه شهيد مي شود. تا به بالاي ارتفاع رسيديم، يک ضدانقلاب کشته شد و بقيه شان فرار کردند. بلافاصله چند تا ا...اکبر گفتيم و به نيروهاي پايين اشاره کردم بيايند بالا. صحبتش تا به اينجا رسيد خنديد و ديگر چيزي نگفت.

 

ارتباط با بستگان

 

حسن عماد الاسلامي:

 

از وقتي بچه ها فهميده بودند که من برادر خانم کاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يک روز تصادفي محمود را در گوشه دنجي از پادگان ديدم. با کلي شک و ترديد جلو رفتم، سلام و احوال پرسي کردم، شک و ترديدم از اين بود که شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد کند، ولي بر عکس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي تواني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي کشيد و انگار که بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اين ها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتوانم از پس فرماندهي و مسئوليتي که خدا و اهل بيت(ع) از من خواستند بر بيايم و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشوم و خداي ناکرده، بکنم آن کاري را که نبايد، حرف هايش عين يک مسکن آسماني آرامم کرد. آن روز، وقتي خواستيم از هم جدا شويم گفت: مطمئن باش تو همان ارج و قربي را پيش من داري که بقيه نيروها دارند، چه بسا که تو را هم بيشتر دوست داشته باشم، من هرکسي را به واحد اطلاعات و گردان هاي رزمي معرفي نمي کنم...روزهاي بعد فهميدم که چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود در تيپ خدمت مي کنند، با کمي تحقيق دريافتم که محل خدمت هرکدام از آن ها هم بدون استثناء ، در گردان هاي رزمي است.

 

خاطره اي از خنثي کردن يک ترور

 

سيد مجيد ايافت:

 

رفتيم غذاخوري پرشنگ(۱) با بچه ها گرم صحبت بوديم و انتظار مي کشيديم هرچه زودتر غذا را بياورند، احساس کردم محمود خودش با ما هست ولي حواسش جاي ديگري است. زيرچشمي به چند نفر تازه وارد نگاه کردم، از طرز نگاه محمود فهميدم که وضعيت غيرعادي است. در همين حال محمود و يکي از بچه ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آن ها ، تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم درگير شدند، ما هم رفتيم کمکشان؛ همه را گرفتيم و دستبند زديم، لباس هايشان را دقيق گشتيم، چند تا کلت و نارنجک داشتند، آن روز از خير غذا خوردن گذشتيم، سريع آن ها را به مرکز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجويي ها، اعتراف کردند که مي خواستند کاوه را ترور کنند.

000000000000000000000

ماجراي جست و جوي کاوه پس از يک هفته همگامي با او

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

سردار شهيدمحمود کاوه، نامي آشنا براي ايرانيان به خصوص مردم خراسان و رزمندگان سال هاي دفاع مقدس است. شجاعت و رشادت کاوه در کنار ساده زيستي و صميميت او موجب محبوبيت او در دل رزمندگان شده بود و در اين زمينه ها به ويژه درباره شجاعت او در مقابله با ضدانقلاب در کردستان ماجراهاي بسياري نقل شده است، البته از صفا و صميميت او هم کم سخن گفته نشده است.در اين فرصت يکي از رزمندگان اسلام؛ سرهنگ سليم تيموري که يکي از هم وطنان «کرد» ايل منگول ساکن مهاباد و سال هاي ۶۲-۶۱ با تيپ ويژه شهدا و سردار کاوه همکاري داشته است، هم کلام شديم تا او از کاوه اين فرمانده غيور خراساني بگويد.

 

تيموري در گفت وگو با خراسان، در شرح خاطره اي بيان داشت که در بدو همکاري با تيپ ويژه شهدا پس از يک هفته خدمت و همگامي با شهيدکاوه هنوز او را نديده بود و به دنبال او مي گشت! در حالي که ايشان در تمام اين لحظه ها و روزها در ميان رزمندگان تيپ ويژه بودند!

 

يک هفته از آغاز همکاري گروه ۶ نفره ما با تيپ ويژه شهدا گذشته بود و به دنبال فرصتي بودم تا سردار شهيد محمود کاوه را ببينم و در راستاي انجام ماموريتي که به ما محول شده بود، با ايشان صحبتي داشته باشم. به اين منظور از همکاراني که در چند روز گذشته با هم در يک اتاق مستقر بوديم پرسيدم: چگونه مي توانم سردار کاوه را ببينم و با او صحبت کنم.شهيدحسيني محراب و شهيدقمي به عنوان رابط ما و تيپ ويژه شهدا و سردار شهيد کاوه معرفي شده بودند، در پاسخ، شهيدمحراب خطاب به من گفت: يعني در اين چند روزي که به تيپ ويژه منتقل شده ايد، هنوز شهيدکاوه را نديده ايد؟!

 

پاسخ منفي من را که شنيد گفت: شما کاوه را ديده ايد اما نخواسته ايد با او صحبت کنيد، که با تاکيد ادامه دادم، ايشان را نديده ام، اگر مي ديدم به طور حتم مي رفتم و به ايشان عرض ادب مي کردم.

 

اما شهيدمحراب با همان لحن مطمئن ادامه داد: ثابت مي کنم شهيدکاوه را ديده ايد، امروز هم متوجه مي شويد، او مي آيد و باز هم او را مي بينيد.

 

ظهر شده بود، وقت صرف ناهار، دوستاني که سراغ شهيدکاوه را از آن ها گرفته بودم، پرسيدند کاوه را ديدي؟ جواب منفي که دادم، فردي را که در حال عبور کردن از محل غذاخوري بود، نشان دادند و گفتند او کاوه است. براي من باور کردني نبود، فرمانده تيپ مستقل ويژه شهدا، در لباس خاکي، همچون افراد عادي در صف غذا مي ايستد و ... در نتيجه شک کردم و گفتم: به طور حتم دوستان شوخي مي کنند و اين موضوع را ناديده گرفتم و روز بعد خدمت ايشان رسيدم.

 

سرهنگ پاسدار تيموري ادامه داد: شهيدکاوه را در دوره خدمت همواره در نهايت سادگي مي ديدم، فرمانده اي که همچون رزمندگان عادي لباس مي پوشيد و همچون ديگران در صف غذا مي ايستاد! و بدون ژست خاصي مانند افراد عادي کارهاي خود را انجام مي داد و ...

 

اين رفتارهاي شهيدکاوه موجب افزايش ارادت چند برابري ما به اين برادر بزرگوار شده بود و در انجام ماموريت هاي محوله بسيار فعال تر از قبل شرکت مي کرديم.

 

اين هم رزم کاوه ادامه مي دهد: در دوره اي که با شهيدکاوه و تيپ ويژه شهدا همکاري مي کردم، مسئول گروه ۶ نفره اي بودم که به تيپ ويژه شهدا معروف شده بوديم، با توجه به اين که ما بومي کردستان بوديم ماموريت هايي چون شناسايي منطقه، شنود راديويي برنامه هاي گروهک ها و ... به ما واگذار مي شد و براي هماهنگي در انجام اين گونه موارد اغلب خدمت شهيدکاوه مي رسيدم، او چنان برخورد دوستانه و بي تکلفي داشت که بدون هيچ گونه دغدغه اي آماده انجام هر ماموريتي مي شديم.

 

وي تصريح کرد: با توجه به اين که در نهادهاي نظامي همواره مقررات خاصي حاکم است، اما شهيدکاوه بدون توجه به ديسيپلين هاي نظامي به سادگي با ما برخورد مي کرد و هرگاه از ما درباره موضوعي نظر مي خواست، با تمام تجربه و اشرافي که به امور نظامي داشت به نظر ما عمل مي کرد.

 

اين فرمانده سال هاي دفاع مقدس درباره نحوه دستورات نظامي شهيدکاوه براي انجام ماموريت هاي جنگي گفت: روابط ما حتي براي صدور و يا دريافت عمليات هم دوستانه بود، يعني اين گونه نبود که بگويد براي رسيدن به فلان منطقه بايد از مسيرهاي مشخص و منطقه ... برويد و مسير را هم عوض نکنيد يا با اين تعداد نيرو عمل کنيد، بلکه کاملا ساده و صميمي به طرح موضوع مي پرداخت و مي گفت: مي خواهيم اين عمليات را انجام دهيم و از فلان مسير عبور مي  کنيم.

 

وي مسير موردنظر را تشريح و تعداد افراد هر ماموريت را نيز اعلام مي کرد. چنان اين مسائل را ساده تشريح مي کرد که اوايل همکاري ام با ايشان تعجب مي کردم که چرا اين گونه صحبت مي کند و مانند ديگر فرماندهان نظامي دستورات خود را صادر نمي کند. اما بعدها متوجه شدم در نتيجه برخورد ساده و صميمي شهيدکاوه انجام عمليات ها براي رزمنده ها همچون انجام کارهاي عادي روزمره جلوه مي کند، به گونه اي که تمام اتفاقات و رويدادهاي عمليات را در کنترل خود مي ديديم و به اندازه اي دلگرم مي شديم که پيروزي را حتمي مي ديديم.

 

علاوه بر اين، ماموريت هاي پيچيده و دشوار توسط نيروهاي محدودي انجام مي شد، به عنوان مثال شهيدقمي و شهيدمحراب که مسئوليت هايي چون فرماندهي گردان و اطلاعات عمليات را در تيپ ويژه شهدا بر عهده داشتند، در نتيجه اين حسن برخورد شهيدکاوه بسياري از ماموريت هاي شناسايي را ۲ نفري انجام مي دادند و اگر بزرگواري ها، محبت، سادگي و صداقت شهيدکاوه نبود و به نيروها دلگرمي نمي داد اين ماموريت ها کار يکي دو نفر نبود بلکه بايد يک گردان وارد عمل مي شد در حالي که در اغلب موارد گروه هاي چند نفري عمليات هاي پيچيده را با موفقيت انجام مي دادند که اين توفيق ها نتيجه ايمان به خداوند، صداقت و ساده زيستي شهيدکاوه بود که به ما دلگرمي مي داد.

00000000000000000000000000

مروري بر زندگي محمود کاوه فرمانده تيپ ويژه شهدا

فرمانده خلاق

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: حسين زاده

 

پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال ۱۳۵۷ نه تنها تمام معادلات جهاني را به هم ريخت و مسير تاريخ را عوض کرد، بلکه باعث ظهور انسان هايي شد که تا ابد اسطوره اند، اسطوره تمام بشريت و تمام تاريخ. جواناني که بدون گذراندن آموزش هاي کلاسيک فرماندهي و ستاد، با اعتقاد به خدا و بهره گيري از نبوغ و خلاقيت هاي مثال زدني، بزرگ ترين فرماندهان دنيا را مجبور به زانو زدن در برابر عظمت مردم ايران کردند.

 

محمود کاوه يکي از اين ستاره هاست. او در سال ۱۳۴۰ در يکي از محلات شهر مقدس مشهد که از مناطق محروم شهر محسوب مي شد (خيابان ضد) چشم به جهان گشود. خودش در اين باره چنين مي گويد: «من محمود کاوه فرزند محمد هستم، در يکي از کوچه هاي مشهد ، در سال ۱۳۴۰ به دنيا آمدم و سال ۱۳۴۷ به مدرسه علميه رفتم، پس از آن ادامه تحصيل دادم و اول پيروزي انقلاب، بعد از اين که تحصيلاتم تمام شد به سپاه آمدم و مدتي در سپاه آموزش هاي مختلفي را گذراندم. پس از آن به منطقه جنوب و بعد از آن به کردستان آمدم. در اين مدت در نقاط مختلف کردستان مشغول به کار بودم و الان حدود چهار سال و اندي است که در خدمت مردم و اسلام هستم.»خانواده آن ها مذهبي و متدين است و پدر خانواده از افراد مذهبي محسوب مي شود، مقلد حضرت امام «قدس ا... الزکيه» بود. او با روحانيت مبارز انقلاب همچون رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت ا... خامنه اي که قطب مبارزات در استان «خراسان» بودند و شهيد «هاشمي نژاد» و شهيد «کامياب» و ... ارتباط مستمر داشت. هنگامي که خداي تعالي اولين و تنها فرزند پسر را به اين خانواده عطا کرد پدرش از درگاه خداوند خواست که او را در زمره بندگان صالحش قراردهد و عاقبت او را به خير کند و او را طوري هدايت کند که پيرو واقعي مکتب اسلام باشد.انقلاب که پيروز شد، «محمود» سر از پا نمي شناخت. هر جا نياز به جانفشاني داشت او حاضر بود. در حمله کورکورانه آمريکا به صحراي «طبس» او از اولين کساني بود که آن جا حاضر شد تا اسناد باقي مانده از خودفروختگان داخلي را از بالگردهاي آمريکايي به دست آورد. «بني صدر» خائن که مي دانست اگر اسناد جنايت و خيانت او و ديگر وطن فروشان به دست مردم بيفتد جان سالم به در نخواهند برد؛ با دستور بمب باران باقي مانده بالگردهاي آمريکايي، از دستيابي انقلابيان به اين اسناد جلوگيري کرد.

 

«کردستان» سنگر بعدي بود که نياز به جانبازاني داشت تا از آرمان هاي انقلاب خميني (ره) کبير حراست کنند و محمود کاوه از اولين نيروهايي بود که در آن جا حاضر شد.

 

«محمود کاوه» که در هنگام ورود به «کردستان» و در عمليات آزادسازي شهر «بوکان» فرمانده يک گروه ۱۲ نفره بود، پس از گذشت مدتي و با رشادت هايي که از خود نشان داد به فرماندهي لشکر ويژه شهدا رسيد؛ لشکري که يکي از يگان هاي تاثيرگذار ايران در طول دفاع مقدس بود. اين در حالي بود که آن موقع «محمود» ۲۲ سال سن داشت.

 

او در مدت حضور در جبهه بارها مجروح شد اما اين اتفاقات نتوانست کوچک ترين خللي در اراده پولادين اين ابر مرد و قهرمان ملي ايجاد کند. مقام معظم رهبري درباره اين مقطع از زندگي سردار شهيد کاوه مي فرمايد: «شهيد کاوه حقيقتا اهل خودسازي بود هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي و هم خودسازي رزمي. در يکي از عمليات هاي اخير دستش مجروح شده بود که به مشهد آمد و مدتي در بيمارستان بستري بود که مجددا به جبهه برگشت و در تهران پيش من آمد. ديدم که دستش متورم است. سوال کردم: دستت درد مي کند؟ گفت: نه؟

 

بعد من از طريق برادران مشهدي که آن جا بودند فهميدم که دستش شديدا درد مي کند، ولي او درد را کتمان مي کرد و اين که انسان دردش را کتمان کند مستحب است، ايشان يک چنين حالت خودسازي داشت.»

 

با وجود رزمندگان و فرماندهاني مانند «کاوه» بود، که ارتش عراق، علي رغم کمک گرفتن از نيروي نظامي بيش از ۱۲ کشور و کمک هاي ديگر از ۲۴ کشور؛ نتوانست يک ميلي متر از خاک ايران را به تصرف خود درآورد و پس از ۸ سال با اعتراف به قدرت مردم ايران از پشت دروازه هاي مردانگي آن عقب نشيني کرد. اميرسرتيپ شهيد حسن آبشناسان، فرمانده لشکر ۲۳ نو هد (نيروي مخصوص) که خود در ارتش ايران چريکي بي نظير بود و اغلب فرماندهان ارتش افتخار شاگردي او را داشتند و به رسم احترام با لقب استاد، او را صدا مي زدند مي فرمايد: «کاوه انساني پاکباخته و چريکي بزرگ است که در عمل و جنگ چريک شده نه با درس هاي تئوري، وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است، او هيچ گاه به دشمن پشت نمي کند.

 

اگر در دنيا يک چريک پاکباخته و دل باخته به اسلام و امام وجود داشته باشد محمود کاوه است. هر رزمنده اي که بخواهد پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا پيش کاوه برود.»

 

اين سردار ملي و قهرمان جاويد ايران اسلامي پس از سال ها تلاش و مجاهدت در سن ۲۵ سالگي در دهم شهريور ۱۳۶۵ در عمليات «کربلا۲» در قله ۲۵۹ حاج عمران مورد اصابت ترکش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد.

 

سوابق مسئوليتي

 

مربي آموزش نظامي 1358.3.15 تا 1359.6.2

 

مسئول محافظان بيت امام (ره) 1359.6.3 تا 1359.8.3

 

مربي آموزش نظامي 1359.8.4 تا 1359.9.22

 

مسئول عمليات سقز 1359.9.23 تا 1360.12.7

 

مسئول عمليات تيپ ويژه شهدا 1360.12.8 تا 1361.4.31

 

فرمانده تيپ ويژه شهدا 1361.5.1 تا 1365.2.1

 

فرمانده لشکر ويژه شهدا 1365.2.2 تا 1365.6.18

 

مجروحيت

 

اصابت گلوله به ناحيه شکم در اسفندماه ۱۳۶۱ پاکسازي روستاي محمدشاه از توابع مهاباد

 

اصابت گلوله به ناحيه شانه چپ در مرداد ماه ۱۳۶۳ پاکسازي منطقه عمومي دارلک از توابع مهاباد

 

اصابت ترکش به ناحيه دست راست و سر در بهمن ماه ۱۳۶۳ منطقه عملياتي بدر

 

اصابت ترکش به صورت در اسفندماه ۱۳۶۴ منطقه عملياتي والفجر ۹

 

سردار شهيد «محمودکاوه» فقط در سال ۱۳۵۸ يک دوره آموزش عمومي و نيز آموزش جنگ هاي نامنظم را به مدت ۴ ماه به همراه ۳ نفر ديگر از نيروهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «خراسان» در پادگان «امام علي (عليه السلام)» گذراند.

 

منبع: ساجد

000000000000000000000000000000

شهيدمصطفي چمران

 

سردار بي ادعاي جبهه هاي علم وجهاد

ويژه‌نامه - ويژه نامه شاگرد اول مدرسه عشق - مورخ سه‌شنبه 1390/03/31 شماره انتشار 17864

 

«اي خداي بزرگ، تو را شکر مي کنم که مرا بنده حق کردي، وسوسه مصلحت را از دلم پاک کردي و در گرداب ناملايمات و مشکلات به راه راست هدايتم کردي و در اين امتحان سخت، مرا سربلند و روسفيد کردي و از سنگلاخ سردرگم محاسبات مصلحت طلبي، نجاتم دادي و دلم را به نور عشق و ايمان روشن کردي و حيات و مماتم را با حق عجين نمودي؛  زيرا ارزش من در اين بود که در چنين شرايط سختي از حق دفاع کنم و همه وجود خود را در اين راه فدا کنم، چون اگر مي خواستم برمبناي تجارت و مصلحت عمل کنم، با ديگران تفاوتي نداشتم».

000000000000000000000000000000000000

پيام امام خميني(ره) به مناسبت شهادت شهيدچمران

ويژه‌نامه - ويژه نامه شاگرد اول مدرسه عشق - مورخ سه‌شنبه 1390/03/31 شماره انتشار 17864

 

بسم ا... الرحمن الرحيم

انالله وانااليه راجعون

شهادت انسان ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دکتر مصطفي چمران را به پيشگاه وليعصر ارواحنا فداه تسليت و تبريک عرض مي کنم. تسليت از آن رو، که ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، که در جبهه هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پيروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، که کشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريک از آن رو که اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت ها و توده هاي مستضعف مي کند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي دهد. مگر چنين نيست که زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزيز با عقيده پاک خالص غيروابسته به دسته جات و گروه هاي سياسي و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم کرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.

هنر آن است که بي هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف کند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.

و اما ما مي توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست که دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.

من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلکه به ملت هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي کنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.

اول تيرماه شصت

روح ا... الموسوي الخميني

00000000000000000000000000000000

خط و نشان شهيد چمران براي بني صدر

ويژه‌نامه - ويژه نامه شاگرد اول مدرسه عشق - مورخ سه‌شنبه 1390/03/31 شماره انتشار 17864

نويسنده: علي نژاد

 

سرهنگ سيد کاظم فرتاش از نيروهاي پرتلاش نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران در ۸سال دفاع مقدس است که افتخار بيش از يک سال هم رزم بودن با شهيد دکتر چمران را در کارنامه فعاليت هايش دارد. وي که هم اکنون بازنشسته شده داراي سابقه فرماندهي تيپ مريوان، فرماندهي مرکز آموزش «۰۲» شاهرود و سرپرستي آمادگاه ۵۴۱ مشهد است.

 

از سرهنگ سيد کاظم فرتاش که در عمليات آزادسازي سوسنگرد حضور داشته است، درباره شهيد دکتر چمران مي پرسم که مي گويد: بعد از گذشت ۷روز از عمليات آزادسازي سوسنگرد با درخواست شهيد چمران در خدمت ايشان ماندم و در جنگ هاي نامنظم با ايشان همکاري داشتم. وقتي از او مي خواهيم خاطره اي از شهيد چمران را برايمان نقل کند، مي گويد: در زمان عمليات آزادسازي سوسنگرد به دستور بني صدر عمليات آزادسازي ساعت ۱۱ شب لغو شد من به ستاد برگشتم. حضرت آيت ا... خامنه اي و دکتر چمران در صدد بودند تا بني صدر را راضي کنند که عمليات آزادسازي سوسنگرد ادامه پيدا کند.

 

دکتر چمران در گفت وگوي تلفني با عصبانيت به بني صدر اعلام کرد: «من فردا صبح با نيروهاي مردمي وارد سوسنگرد خواهم شد، اگر شهيد شدم که به نفع شماست ولي اگر زنده بمانم آبرويت را خواهم برد.»

 

سرهنگ فرتاش مي گويد: ساعت يک نصف شب دستور حمله صادر و عمليات توسط تيپ۲ لشکر ۹۲ زرهي با فرماندهي سرهنگ شهبازي آغاز شد. با حرکت اين تيپ تمام نيروهاي مستقر در اهواز خود را به خط رساندند و دشمن سرکوب شد.

 

سرهنگ فرتاش از اين عمليات با عنوان حمله ظفرمندانه ياد مي کند و ادامه مي دهد: وقتي وارد سوسنگرد شديم عراقي ها تمام شهر را گرفته بودند و فقط مسجد و چند کوچه اطراف در اختيار نيروهاي ايراني بود ولي با اين حمله ظفرمندانه سوسنگرد آزاد شد.سرهنگ فرتاش در پايان مي گويد: از ۷روز بعد از آزادسازي سوسنگرد تا 1.5سال بعد در خدمت شهيد دکتر چمران و نيروهاي ايشان به عنوان خدمت گزار سربازان امام زمان(عج) بودم.

00000000000000000000000

حماسه شهيد چمران به روايت شهيد بابانظر

ويژه‌نامه - ويژه نامه شاگرد اول مدرسه عشق - مورخ سه‌شنبه 1390/03/31 شماره انتشار 17864

نويسنده: سيدصادق غفوريان

 

شهيد مصطفي چمران شخصيتي است که به حق مي توان او را نمونه يک انسان مکتبي و باورمند و زندگي او را الگوي زندگي متعالي در دوران  ما به حساب آورد. کسي که سراسر زندگي اش عقيده و جهاد و سرشار از اهداف متعالي بود. به تعبير بلند امام راحل (ره) او در حيات با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد. شهيد چمران با اين که سال ها در بهشت ساختگي غرب يعني آمريکا حضور داشت اما هيچ گاه مسحور آن مدينه فاضله نشد و حتي درست برعکس آرمان ها و اهداف آن مدينه گام برداشت. ترک اشتغالات دانشگاهي و حضور در ميدان هاي نبرد حق عليه باطل در لبنان و دفاع از مستضعفان آن ديار، کاري نبود که از هرشخصي در جايگاه او برآيد. اين هجرت خود به تنهايي عظمت ايمان و باور او را گواهي مي دهد و درجه اخلاص و اعتقاد او را بازمي نمايد.او آن هنگام که انقلاب اسلامي ايران به پيروزي مي رسد، به ايران بازمي گردد و در وطن خود هم باز به وادي هاي پرخطر جنگ و جبهه قدم مي گذارد و توطئه هاي استکبار و مزدوران داخلي اش را در منطقه کردستان نقش برآب مي کند. هنوز حماسه آزادسازي پاوه در يادها باقي است که با مجاهدت و استقامت او و رساندن پيام به امام (ره) و صدور فرمان حرکت از سوي آن بزرگ معمار نظام اسلامي، تحقق يافت. تاسيس ستاد جنگ هاي نامنظم با کمک آيت ا... خامنه اي و انجام حملات ايذايي عليه متجاوزان بعثي در جبهه جنوب ديگر اقدام ماندگار آن مجاهد بزرگ ايران و اسلام است. او در آن زمان با فرماندهاني چون شهيد رستمي و بابانظر همرزم بود و اينان در خدمت او به جهاد مي پرداختند.

 

چمران خنديد و جلو آمد...

 

شهيد محمدحسن نظرنژاد مشهور به بابانظر از سرداران خراساني دفاع مقدس در کتاب خاطراتش، گوشه هايي از خاطرات خود با شهيد چمران را اين گونه روايت کرده است: اسلحه هايي که گرفته بوديم عبارت بود از سه کلاش، تعدادي برنو و چند ژ-سه... دکتر چمران خنديد و جلو آمد. دستش را گذاشت روي شانه ام و گفت: من يکي از کلاش ها را مي خواهم ( از همين جا بود که رفاقت ما با شهيد چمران محکم شد) گفتم: باشد يکي برايتان مي آورم. کلاشي که هميشه روي دوش چمران بود همان سلاحي بود که آن جا غنيمت گرفتيم...

 

مي جويديد بهتر نبود؟

 

ساعت چهار، به ۵ کيلومتري بانه رسيديم هوا داشت تاريک مي شد حدود ساعت ۱۲، هفت هشت تا گلوله خمپاره به طرف محل استقرار ما شليک شد. عليمرداني ايستاده بود و مي شمرد تا آن زمان نمي دانستم منظور او از يک دو سه چيست. آمدم جلو و گفتم: علي، چه مي گويي؟ گفت ساکت باش. اين خمپاره ها از ۲ کيلومتري ما زده مي شود. پرسيدم: از کجا فهميدي؟ گفت: از آتش دهنه و ثانيه، برد گلوله را محاسبه کردم. خمپاره ۱۲۰ داشتيم. ده بيست، گلوله زد و آتش آن ها ساکت شد. دکتر چمران از اين که خمپاره ها به هلي کوپتر اصابت کند نگران بود. با ساکت شدن آتش، تخم مرغ آب پز را توي دهانم گذاشتم و با انگشت فشار دادم که پايين برود. چمران خنده اش گرفت و گفت: مي جويديد بهتر نبود؟!

 

به به عجب خوشمزه است!

 

گفتم: اين طوري زود هضم نمي شود ممکن است تا دو سه روز ديگر غذا گيرم نيايد. گفت: تو بنا داري تا دو سه روز غذا نخوري؟ اگر اين بچه ها دو سه روز چيزي نخورند مي ميرند. گفتم: بالاخره خودمان را مي کشيم بدنم يک مقدار چربي دارد و مي تواند دوام بياورد. دکتر چمران کنسروي باز کرد: ديدم محتويات داخل قوطي کف کرده است، نمي دانم تاريخش مال چه زماني بود! خود دکتر مي خورد و مي گفت: به به، عجب خوشمزه است. يک لقمه برداشتم و ديدم اصلا نمي شود خورد. گفتم: دکتر! اين که قابل خوردن نيست! گفت: هيچي نگو، تشويق کن بقيه هم بخورند و گرسنه نمانند. گفتم: به بچه هاي ديگر هم داده ايد؟

 

گفت: من که بخورم آن ها هم مي خورند.

 

دکتر چمران که خورد بقيه خجالت کشيدند و مجبور شدند بخورند.صبح که شد حرکت کرديم. دو کيلومتر آمده بوديم. روستايي در سمت چپ جاده ديده شد. اهالي روستا يک پرچم سفيد و يک پرچم لااله الاا... در دست گرفته بودند. ريش سفيدها و بزرگ ترها، جلو افتاده بودند. دکتر چمران، رستمي و جناب سرهنگ به سمت جلو راه افتادند. من، عليمرداني و تعدادي از کماندوها، به عنوان محافظ ازچپ و راست حرکت کرديم. عليمرداني با ماشيني که کاليبر ۵۰ روي آن بود، مي آمد پنجاه شصت قدم مانده به مردم، دکتر چمران گفت: همين جا بايستيد.جماعت التماس مي کردند و مي گفتند: به ناموسمان رحم کنيد!ماايستاده بوديم و مي شنيديم. مي گفتند: ناموس ما ناموس خودتان است. وقتي پرسيديم چرا اين ها مي ترسند، معلوم شد سال هاي قبل از انقلاب وقتي ارتش شاه و بعضي نظامي ها به اين منطقه رسيدند، اين بندگان خدا صدمه ديده بودند. مردم مي گفتند به ما گفته شده شما از آن ها بدتر هستيد. دکتر چمران گفت: ما با شما کاري نداريم. ما با افرادي که مسلح هستند مي جنگيم اگر يک نظامي يا سربازي به ناموس شما نگاه کرد به من بگوييد تا چشمانش را در آورم. سربازان ما پاک هستند خيالتان راحت باشد. صحبت هاي دکتر چمران که تمام شد، ديدم مردم از جيب هايشان شکلات و بيسکويت در آوردند تا به ما بدهند دکتر چمران به بچه ها گفت: چيزي نگيريد ممکن است مسموم باشد. کسي چيزي نگرفت. آن ها صلوات مي فرستادند پانصد متر جلوتر روستاي ديگري بود...صحبت چمران هنوز به پايان نرسيده بود که...

 

فرداي آن روز چمران در مسجد جامع بانه سخنراني کرد. يکي از علماي بانه هم سخنراني کرد و مطالب داغ و جالبي ايراد کرد. مي گفت: مردم بانه، مردم کرد! بچه هاي شما پيرو کمونيست ها هستند ... صحبت چمران هنوز به پايان نرسيده بود که از بالاي شهر صداي رگبار به گوش رسيد.

 

روزهاي داغ جنوب

 

... در حال چاي خوردن بودم که ديدم آقاي رستمي و دکتر چمران آمدند. دکتر رو به من کرد و گفت: پهلوان! تو هنوز هستي؟ گفتم: مگر قرار بود نباشم؟ گفت: آماده باش که کارهايي در پيش داريم. پرسيدم: امشب؟ گفت: حالا امشب يا فرداشب فرقي نمي کند.براي نيروهاي گردان قدري صحبت کردم. هوا خيلي گرم شده بود. با شروع صحبت هاي من، بچه ها خيلي داغ شدند. حالتي به وجود آمد که تصورش آسان نيست. بچه ها ديگر سوال نمي کردند که مقابل چند لشکر قرار خواهند گرفت و يا چند تانک دارند. فقط مي گفتند چه وقت مي رويم ...

 

دکتر چمران و شهيد رستمي خنديدند...

 

آن شب به دکتر چمران گفتم که گردان ما آماده است. دکتر چمران گفت: ما امشب در اهواز مشکلاتي داريم که بايد حل کنيم. آقاي خامنه اي و بني صدر هم هستند.... تعدادي از نيروها را فرستادم تا جيره و غذاي خشک تهيه کنند. براي شب عمليات، مقداري نخود پخته تهيه کرده بودند تا نيروها توي جيبشان بريزند. به چمران گفتم: دکتر، وقتي با دشمن درگير شديم، معلوم مي شود بالاخره ما تکاور شده ايم يا نه! دکتر چمران و رستمي خنديدند. دکتر چمران گفت: ان شاءا... که شما تکاور هستي. چقدر نيرو آماده عمليات کرده اي؟ گفتم: يک گروهان براي مرحله اول و ۲ گروهان براي پشتيباني. چمران گفت: همين يک گروهان شما کفايت مي کند. شما يک گروهان آماده کنيد، چون عراقي ها از سمت راست جاده کرخه فشار زيادي آورده اند، من خودم از آن سمت مي روم. از طرف ديگر سوسنگرد بايد وارد شوم. به رستمي هم گفت: شما با گروهانت از سمت جاده حرکت کنيد. دکتر چمران به من هم گفت: شما از سمت چپ جاده بياييد که اگرنيروهايي خواستند از داخل شهر فرار کنند آن ها را بگيريد. حتي ممکن است بخواهند ما را دور بزنند بايد مراقب باشيد. گفتم: دکتر، نيروهاي ارتشي چه کنند؟ عده اي از آن ها خيلي مايلند که بجنگند. دکتر چمران گفت: اين مردک - بني صدر - نمي گذارد چه کنيم. بني صدر خيال مي کند اگر سوسنگرد سقوط کند، مي تواند آن را پس بگيرد. پيام امروز حضرت امام همه را زنده کرده. الان معلوم نيست بگذارد ارتش به کمک ما بيايد. من و رستمي به دکتر گفتيم: آتش توپخانه چه مي شود؟ تک زدن و اجراي عمليات، آتش پشتيباني مي خواهد ...

 

چريک ورزيده و باتجربه اي بود

 

... قبل از حرکت ما، دکتر چمران با نيروهايش رفتند ما نيز دنبال آن ها رفتيم. دکتر چمران سريع حرکت مي کرد. تا ما آمديم بجنبيم، رفته بود. ايشان چريک ورزيده و باتجربه اي بود. حدود يک کيلومتر از ما فاصله گرفتند. ما در گروهانمان فقط يک بي سيم داشتيم. مرکز هدايت و فرماندهي عمليات سپاه در حميديه و با مسئوليت «علي هاشمي» بود. مهماتي که با خودمان برده بوديم به محور گروهان دکتر چمران و محور گروهان رستمي ( روي جاده و سمت راست جاده ) فرستاده شد. ولي در محور ما نمي شد مهمات آورد. تعدادي از نيروهاي دکتر چمران زخمي و شهيد شدند. دکتر چمران هم همان جا مجروح شد...

0000000000000000000000000000000000

ماجراي آشنايى رهبرانقلاب با شهيد چمران

ويژه‌نامه - ويژه نامه شاگرد اول مدرسه عشق - مورخ سه‌شنبه 1390/03/31 شماره انتشار 17864

 

حضرت آيت ا... خامنه اي در بخشي از سخنان خود در ديدار با استادان بسيجي دانشگاه ها، در سال 1389، با ذکر خاطراتي از شهيد دکتر مصطفي چمران، اين شهيد را انساني مؤمن، مجاهد، شجاع، بصير، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، داراي روحيه اي لطيف و بي اعتنا به نان، نام و مقام دنيا توصيف کردند که آن را در اين قسمت مي خوانيد.

 

...اولا اين شهيد يک دانشمند بود؛ يک فرد برجسته و بسيار خوش استعداد بود. خود ايشان براى من تعريف مي کرد که در آن دانشگاهى که در کشور ايالات متحده  آمريکا مشغول درس هاى سطوح عالى بوده - آن طور که به ذهنم هست ايشان يکى از دو نفر برترين آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب مي شده - تعريف مي‌کرد برخورد اساتيد را با خودش و پيشرفتش در کارهاى علمى را. يک دانشمند تمام  عيار بود. آن وقت سطح ايمان عاشقانه  اين دانشمند آن چنان بود که نام و نان و مقام و عنوان و آينده  دنيايى به ظاهر عاقلانه را رها کرد و رفت در کنار جناب امام موسى صدر در لبنان و مشغول فعاليت هاى جهادى شد؛ آن هم در برهه اى که لبنان يکى از تلخ ترين و خطرناکترين دوران هاى حيات خودش را مي گذرانيد. ما اينجا در سال 57 مى شنيديم خبرهاى لبنان را. خيابان هاى بيروت سنگربندى شده بود، تحريک صهيونيست ها بود، يک عده هم از داخل لبنان کمک مي کردند، يک وضعيت عجيب و گريه آورى در آنجا حاکم بود، و صحنه هم بسيار شلوغ و مخلوط بود.

 

ماجراي آشنايى رهبر انقلاب با شهيد چمران

 

همان وقت يک نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسيد که اين اولين رابطه و واسطه  آشنايى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در اين نوار بود که توضيح داده بود صحنه  لبنان را که لبنان چه خبر است. براى ما خيلى جالب بود؛ با بينش روشن، نگاه سياسى کاملا شفاف و فهم عرصه - که توى آن صحنه  شلوغ چه خبر است، کى با کى طرف است، کى ها انگيزه دارند که اين کشتار درونى در بيروت ادامه داشته باشد - اين ها را در ظرف دو ساعت در يک نوارى ايشان پر کرده بود و فرستاده بود، که دست ما هم رسيد. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد که نگاه سياسى و فهم سياسى و آن چراغ مه شکن دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل يک مه غليظ، فضا را نامشخص مي کند؛ چراغ مه شکن لازم است که همان بصيرت است. آنجا جنگيد؛ بعد که انقلاب پيروز شد، خودش را رساند اينجا.

 

از اول انقلاب هم در عرصه هاى حساس حضور داشت. رفت کردستان و در جنگ هايى که در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزير دفاع شد؛ بعد که جنگ شروع شد، وزارت و بقيه  مناصب دولتى و مقامات را کنار گذاشت و آمد اهواز، جنگيد و ايستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسيد. يعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنيا ارزش نداشت، جلوه هاى زندگى ارزش نداشت.

 

چمران يک عکاس درجه  يک بود

 

اين جور هم نبود که يک آدم خشکى باشد که لذات زندگى را نفهمد؛ بالعکس، بسيار لطيف بود، خوش ذوق بود، عکاس درجه  يک بود - خودش به من مي گفت من هزارها عکس گرفته ام، اما خودم توى اين عکس ها نيستم؛ چون هميشه من عکاس بوده ام - هنرمند بود. دل باصفايي داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شايد در هيچ مسلک توحيدى و سلوک عملى هم پيش کسى آموزش نديده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

 

محاصره پاوه چگونه شکسته شد؟

 

انسان باانصافى بود. لابد قضيه  پاوه را شماها مي‌دانيد که در پاوه بر روى بلندى ها، بعد از چند روز جنگيدن، مرحوم چمران با چند نفر معدود همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اينها را از اطراف محاصره کرده بود و نزديک بود به اين ها برسند که امام(ره) اينجا از قضيه مطلع شدند، و يک پيام راديويى از امام(ره) پخش شد که همه بروند طرف پاوه؛ دو بعدازظهر اين پيام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى اين خيابان هاى تهران شاهد بودم که همين طور کاميون و وانت و اين ها بودند که از مردم عادى و نظامى و غير نظامى از تهران و همين طور از همه  شهرستان هاى ديگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضيه  پاوه که مرحوم شهيد چمران آمده بود تهران، توى جلسه اى که ما بوديم به نخست وزير وقت گزارش مي داد که بين اين ها هم از قديم يک رابطه  عاطفى  وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اين جورى گفت: وقتى ساعت دو پيام امام(ره) پخش شد، به مجرد پخش پيام امام (ره ) و قبل از آنى که هنوز هيچ خبرى از حرکت مردم به آن جا برسد، ما احساس کرديم که کأنه محاصره باز شد. مي گفت: حضور امام(ره) و تصميم امام(ره) و پيام امام (ره) آن قدر مؤثر بود که به صورت برق آسا و به مجرد اين که پيام امام (ره) رسيد، کأنه براى ما همه  آن فشارها به پايان رسيد؛ ضد انقلاب روحيه  خودش را از دست داد و ما نشاط پيدا کرديم و حمله کرديم و حلقه  محاصره را شکستيم و توانستيم بياييم بيرون. آن جا نخست وزير وقت خشمگين شد و به مرحوم چمران توپيد که ما اين همه کار کرديم، اين همه تلاش کرديم، تو چرا همه  اين را به امام (ره) مستند مي کنى؟! يعنى هيچ ملاحظه نمي کرد؛ منصف بود. بااين که مي دانست که اين حرف گله مندى ايجاد خواهد کرد، اما گفت.

 

خاطره  اعزام به اهواز

 

حضور براى او يک امر دائمى بود. ما از اينجا با هم رفتيم اهواز؛ اول رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتيم. توى تاريکى شب وارد اهواز شديم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود يازده دوازده کيلومترى شهر اهواز مستقر بود. ايشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت که با خودش از تهران جمع کرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با يک هواپيماى سى - 130 رفته بوديم آنجا. به مجردى که رسيديم و يک گزارش نظامى کوتاهى به ما دادند، ايشان گفت که همه آماده بشويد، لباس بپوشيد تا برويم جبهه. ساعت شايد حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى کسانى که همراه ايشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا کوت کردند؛ همه پوشيدند و رفتند. البته من به ايشان گفتم که من هم مي شود بيايم؟ چون فکر نمي کردم بتوانم توى عرصه  نبرد نظامى شرکت کنم. ايشان تشويق کرد و گفت بله، بله، شما هم مي شود بياييد. که من هم همان جا لباسم را کندم و يک لباس نظامى پوشيدم و - البته کلاشينکف داشتم که برداشتم - و با اين ها رفتيم. يعنى از همان ساعت اول شروع کرد؛ هيچ نمي گذاشت وقت فوت بشود. ببينيد، حضور اين است. يکى از خصوصيات خصلت بسيجى و جريان بسيجى، حضور است؛ غايب نبودن در آنجايى که بايد در آن جا حاضر باشيم. اين يکى از اولى ترين خصوصيات بسيجى است.

 

در روز فتح سوسنگرد - چون مي دانيد سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه  دوم حرکت شد و فتح شد - تلاش زيادى شد براى اين که نيروهاى ما - نيروهاى ارتش، که آن وقت در اختيار بعضى ديگر بودند - بيايند و اين حمله را سازماندهى کنند و قبول کنند که وارد اين حمله بشوند. شبى که قرار بود فرداى آن، اين حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگيرد، ساعت حدود يک بعد از نصف شب بود که خبر آوردند يکى از يگان هايى که قرار بوده توى اين حمله سهيم باشد را خارج کرده اند. خب، اين معنايش اين بود که حمله يا انجام نگيرد يا به کلى ناموفق بشود. بنده يک يادداشتى نوشتم به فرمانده  لشکرى که در اهواز بود و مرحوم چمران هم زيرش نوشت - که اخيرا همان فرمانده  محترم آمده بودند و عين آن نوشته  ما را قاب کرده بودند و دادند به من؛ يادگار قريب سى ساله؛ الان آن کاغذ در اختيار ماست - و تا ساعت يک و خرده اى بعد از نصف شب ما با هم بوديم و تلاش مي شد که اين حمله، فردا حتما انجام بگيرد. بعد من رفتم خوابيدم و از هم جدا شديم.

 

صبح زود ما پا شديم. نيروهاى نظامى - نيروهاى ارتش - که حرکت کردند، ما هم با چند نفرى که همراه من بودند، دنبال اين ها حرکت کرديم. وقتى به منطقه رسيديم، من پرسيدم چمران کجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. يعنى قبل از آنى که نيروهاى نظامى منظم و مدون - که برنامه ريخته شده بود که اين ها در کجا قرار بگيرند و آرايش نظامى شان چگونه باشد - حرکت بکنند و راه بيفتند، چمران جلوتر حرکت کرده بود و با مجموعه  خودش چندين کيلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدلله اين کار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا اين شهيد عزيز را رحمت کند. اين جورى بود چمران. دنيا و مقام برايش مهم نبود؛ نان و نام برايش مهم نبود؛ به نام کى تمام بشود، برايش اهميتى نداشت. باانصاف بود، بى رودربايستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عين لطافت و رقت و نازک مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ يک سرباز سخت کوش بود.

 

من خودم مي ديدم شليک آر.پى.جى را که نيروهاى ما بلد نبودند، به آن ها تعليم مي داد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاح هاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتيم، نه بلد بوديم. او در لبنان ياد گرفته بود و به همان لهجه  عربى آر.بى.جى هم مي گفت؛ ماها مي گفتيم آر.پى.جى، او مي گفت آر.بى.جى. او از آن جا بلد بود؛ يک مقدار هم از يک راه هايى گير آورده بود؛ تعليم مي داد که اين جورى آر.پى.جى را بايستى شليک کنيد. يعنى در ميدان عمليات و در ميدان عمل يک مرد عملى به طور کامل. حالا ببينيد دانشمند فيزيک پلاسماى در درجه  عالى، در کنار شخصيت يک گروهبان تعليم دهنده  عمليات نظامى، آن هم با آن احساسات رقيق، آن هم با آن ايمان قوى و با آن سرسختى، چه ترکيبى مي شود. دانشمند بسيجى اين است؛ استاد بسيجى يک چنين نمونه اى است. اين نمونه  کاملش است که ما از نزديک مشاهده کرديم. در وجود يک چنين آدمى، ديگر تضاد بين سنت و مدرنيته حرف مفت است؛ تضاد بين ايمان و علم خنده آور است. اين تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغين - که به عنوان نظريه مطرح مي شود و عده اى براى اين که امتداد عملى آن برايشان مهم است دنبال مي کنند - اين ها ديگر در وجود يک همچنين آدمى بى معنا است. هم علم هست، هم ايمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اين که گفتند:

با عقل آب عشق به يک جو نمي رود

بيچاره من که ساخته از آب و آتشم

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوى ايمانى، با عشق هيچ منافاتى ندارد؛ بلکه خود پشتيبان آن عشق مقدس و پاکيزه است.

خب، حالا توقعى که ما داريم و اين توقع، توقع زيادى هم نيست، يعنى آن زمينه اى که انسان مشاهده مي کند - اين روحيه هاى پرنشاط شما، اين دل هاى پاک و صاف، اين ذهن هاى روشن، اين جوال بودن فکرهاى شما که انسان در عرصه هاى مختلف از نزديک شاهد است - اين اميد را و اين توقع را به انسان مي بخشد، اين است که فرآورده  دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلکه به نحو قاعده - چمران ها باشند؛ نه اين که چمران ها يک استثنا باشند. اين اميد، اميد بى جايى نيست.منبع: http://farsi.khamenei.ir

00000000000000000000000000000000

شهيديوسف كلاهدوز

 

فرزند شهيدکلاهدوز:

او ما را براي شهادت خود آماده کرده بود

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: محمدعلي علي نژاد

 

شهيديوسف کلاهدوز در خانواده اي ساده و مذهبي اهل قوچان به دنيا آمد. او پس از پايان دوره دبيرستان وارد دانشکده افسري تهران شد و تلاش بسيار کرد که براي اهداف انقلاب خود را به حلقه محافظان شاه نزديک کند و در موقعيتي امکان ترور شاه را نيز داشت، اما امام(ره) اين امر را به صلاح نمي دانستند. او در شب بيست و يکم بهمن سال ۵۷ با از کار انداختن مسلسل و توپ ۲۰۰ دستگاه تانک در پايگاه لويزان توانست جان هزاران نفر از مردم را که آن روزها در کوچه و خيابان به تظاهرات مي پرداختند، نجات دهد. او اگرچه مرد ميدان رزم بود، اما در منزل با بچه ها هم بازي مي شد و حتي رفتار او آن قدر متواضعانه بود که خانواده بعد از شهادتش دريافتند که او قائم مقام سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بوده است. گفت وگوي ما را با حامد کلاهدوز فرزند شهيديوسف کلاهدوز بخوانيد.به سراغ حامد کلاهدوز فرزند شهيديوسف کلاهدوز مي روم. او که در زمان شهادت پدر دوران کودکي را مي گذراند در همان ابتداي مصاحبه عنوان مي کند آن چه از اين شهيد بزرگوار مي داند صحبت هايي است که از اين و آن شنيده و يا بر اساس اسناد و مدارکي است که از ايشان به دست آورده است. او درباره شهيد مي گويد: شهيدکلاهدوز سال ۱۳۲۵ در خانواده اي ساده و مذهبي در شهر مشهد به دنيا آمد. اين خانواده اگرچه فعاليت هاي سياسي و انقلابي نداشت اما حلال و حرام را رعايت مي کرد.

 

چرا کلاهدوز؟

 

وي مي گويد: پدربزرگم در کار پوست و کلاه بودند و براي تهيه کلاه پوست آماده مي کردند؛ مادربزرگم نيز دختر يک پوست فروش بوده است و پدربزرگم از طريق همکارانش به خانواده مادربزرگم معرفي مي شوند که حاصل اين ازدواج پدرم بوده است.

 

قبولي در آزمون دانشکده افسري

 

حامد کلاهدوز اضافه مي کند: پدرم که فردي باهوش بود بعد از پايان دوره دبيرستان در آزمون دانشکده افسري شرکت مي کند و پذيرفته مي شود. وي انگيزه شهيدکلاهدوز از ورود به ارتش را اين گونه بيان مي کند: مادرم در جلسه خواستگاري علت ورود پدرم به دانشکده افسري را سوال مي کند که او مي گويد در دوران دبيرستان وضعيت کشور را درک کردم و به اين نتيجه رسيدم که وضعيت مناسبي نيست و بايد کاري انجام دهم و براي عملي کردن آن بايد از نزديک شرايط حکومت را ببينم و ارزيابي کنم.او يکي از اتفاقات مهم زندگي شهيدکلاهدوز را آشنايي با شهيد «حسن اقارب پرست» مي داند و مي گويد: اين دوستي آن قدر عميق بود که همسرانشان را از فاميل يکديگر انتخاب کردند و شهيدحسن اقارب پرست با خواهر شهيدکلاهدوز و شهيدکلاهدوز با دخترخاله شهيداقارب پرست ازدواج کرد. حامد کلاهدوز مي گويد: قبل از انقلاب شهيدکلاهدوز اطلاعات ارتش را از طريق شبکه سري که در اختيار داشت که به امام خميني(ره) مي رساند و از اين طريق در مبارزات انقلاب به رژيم شاه ضربات شديدي وارد کرد.

 

ناجي مردم در عاشوراي ۵۷

 

وي درباره ماجراي روز عاشوراي سال ۵۷ مي گويد: قرار بود رژيم شاه در روز عاشوراي سال ۵۷ مردم را قتل عام و حرکت انقلاب را متوقف کند. امام (ره) فرموده بودند مردم به خيابان ها بيايند. شاه با بالگرد بر فراز تهران پرواز کرد که حرکت انبوه مردم را در خيابان ها ديد و متعجب شد، افسران که قرار بود مردم را به رگبار ببندند در ناهارخوري پايگاه لويزان در انتظار دستور حمله به مردم بودند که به رگبار بسته شدند. شهيدکلاهدوز نيز که خود طراح اين عمليات بود، در ميان افسران حضور داشت تا کسي به او شک نکند. آن روز عمليات سرکوب مردم تظاهرات کننده لغو شد.

 

از کار انداختن تانک ها

 

او ماجراي از کار انداختن تانک هاي رژيم پهلوي را هم اين گونه تعريف مي کند: پدرم در انگلستان دوره کامل کار با تانک چيفتن را آموزش ديده بود و در شب بيست و يکم بهمن سال ۵۷ شهيدکلاهدوز متوجه مي شود که قرار است ارتش کودتايي را انجام دهد. او ابتدا از طريق دوستان به امام خميني(ره) که در مدرسه رفاه مستقر بودند اطلاع مي دهد و همان شب تا صبح سوزن هاي مسلسل و توپ ۲۰۰ تانک چيفتن را خارج مي کند و روز بعد که تانک ها را وارد خيابان مي کنند در مي يابند که نمي توانند به مردم آسيب برسانند و اين نتيجه سال ها فعاليت سري شهيدکلاهدوز بود.

 

فرمان پذيري از امام (ره)

 

فرزند شهيدکلاهدوز مي گويد: پدرم از زماني که در زرهي شيراز مشغول به خدمت بود، از طريق واسطه ها با فعالان انقلاب ارتباط داشت و حتي براي ورود به گارد شاهنشاهي از طريق همين واسطه ها از امام خميني(ره) اجازه گرفت. او خود را به حلقه محافظان شاه نزديک کرد و براي ترور شاه بررسي هايي را انجام داد و به امام(ره) اعلام آمادگي کرد؛ اما امام(ره) مخالفت کردند و فرمودند که حرکت انقلاب بايد مردمي باشد.

 

بعد از انقلاب

 

حامد کلاهدوز مي گويد: در روزهاي اول انقلاب برخي افراد نظر داشتند که ارتش بايد منحل شود اما شهيدکلاهدوز مخالفت کرد و امام (ره) نيز فرمودند: «ارتش بايد حفظ شود، منتهي افراد وابسته به سلطنت و جنايتکاران بايد مجازات شوند يا برکنار شوند.»

 

وي اضافه مي کند: شهيدمحمد منتظري، شهيدنامجو، شهيدکلاهدوز و ... پيشقدم شدند و هسته مرکزي مجموعه اي را که سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نام گرفت تشکيل دادند و از ارديبهشت سال ۵۸ به طور رسمي فعاليت اين نهاد انقلابي آغاز شد.

 

وي يادآور مي شود: شهيدکلاهدوز در ابتداي تشکيل سپاه مسئول آموزش بود و بعد از ۲ سال قائم مقام سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد. اين در حالي است که به ما مي گفت من يک «پاسدارم» و اگر کسي از ما سوال مي کرد پدرت چه کاره است، مي گفتيم پاسدار است. در واقع ما روز بعد از شهادت پدر متوجه شديم که ايشان قائم مقام سپاه پاسداران بوده است.

 

مردي وارسته

 

وي شهيدکلاهدوز را مردي وارسته و مانوس با قرآن توصيف مي کند و مي گويد: او هميشه يک جلد قرآن به همراه داشت و از کوچک ترين فرصتي براي تلاوت قرآن بهره مي برد.

 

فرزند شهيد اضافه مي کند: ايشان بسيار کم حرف بود و از تظاهر دوري مي کرد. شايد به همين دليل است که تعداد کمي عکس از شهيدکلاهدوز وجود دارد.

 

بازي با بچه ها در منزل

 

فرزند شهيدکلاهدوز درباره رفتار پدر در منزل مي گويد: پدرم در هفته ۲ روز آن هم ساعت ۱۲ شب مي آمد و ۵ صبح به محل کار مي رفت و با اين که کوهي از مشکلات کشور را به دوش مي کشيد و آن ايام هم زمان با ترور شخصيت هاي مطرح انقلاب بود، اما در منزل حتي اشاره اي به آن اتفاقات نمي کرد و با ما به بازي مي پرداخت و ارتباطش با من دوستانه بود. وي اضافه مي کند: پدرم علاقه داشت کارهاي خلاقانه اي انجام دهم به همين دليل از کارهاي دستي کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان اسباب بازي تهيه مي کرد و با هم هواپيما، ماشين و اسباب بازي هاي علمي مي ساختيم.

 

جامانده از قافله ياران

 

فرزند شهيدکلاهدوز مي گويد: پدرم در جلسه اي که شهيدرجايي و باهنر به شهادت رسيدند، حضور داشت اما به شهادت نرسيد و از اين که به شهادت نرسيده بود، غمگين بود و مي گفت چرا لياقت شهادت نداشتم و قدري از مادرم گلايه داشت که شايد او راضي به شهادت ايشان نبوده است.

 

آمادگي خانواده براي شهادت

 

حامد کلاهدوز خاطره اي را نقل مي کند که پدرش حين بازي از او درباره شهادت مي پرسد «اگر شهيد شوم تو چه کار مي کني؟» وي مي گويد: بغض گلويم را گرفت و گفتم «هيچي». دوباره بازي را ادامه داديم و اگر چه آن موقع با صبوري براي شهادت پدرم آماده بودم اما اکنون که درباره آن زمان صحبت مي کنم، گريه  ام مي گيرد. فرزند شهيدکلاهدوز صدايش محکم تر مي شود و مي گويد: البته افتخارم اين است که پدرم به آن چه آرزويش را داشت، رسيد.

 

خبر شهادت به همسر شهيد

 

وي درباره نحوه مطلع شدن همسر شهيدکلاهدوز از شهادت ايشان مي گويد: قرار بود افرادي خبر شهادت پدر را به مادر بدهند و بين خود قرار گذاشته بودند که ابتدا بگويند پدر مجروح شده است اما خودشان به گريه افتادند و مادر آن ها را هم دلداري مي داد...

 

سينما و شهدا

 

حامد که دانش آموخته رشته سينماست، عملکرد سينما را نسبت به شهدا ضعيف ارزيابي مي کند و مي گويد: به برخي عمليات و وقايع پرداخته شده است اما وقتي بحث شهدا پيش مي آيد اين سوال مطرح است که آيا در اين زمينه فيلم ساخته شود يا نه. به نظر من از نظر محتوا فيلم بايد خيلي عميق باشد چون يک مسئله ماورايي را مي خواهيم به تصوير بکشيم.وي تاکيد مي کند: با توجه به تجربه هايي که در مستندسازي دارم وقايع را بهتر مي توان دنبال کرد اما به تصوير کشيدن شهيد کار سخت و پيچيده اي است که به راحتي امکان پذير نيست و البته ممکن است يک يادآوري از شهيد باشد. حامد کلاهدوز نوشتن کتاب درباره شهدا را بهتر از ساخت فيلم مي داند و معتقد است: بايد در اين زمينه کار بيشتري انجام شود چون ظرفيت تهيه فيلم از شهدا وجود ندارد اما هزينه تهيه کتاب کم است و اگر کمي همت وجود داشته باشد امکان تهيه کتاب وجود دارد.

 

کتاب داستان زندگي شهيدکلاهدوز

 

فرزند شهيدکلاهدوز از نگارش کتاب «زندگي شهيدکلاهدوز» به صورت داستان خبر مي دهد و مي گويد: اين کتاب که مدخلي براي ورود به زندگي اين شهيد است، با همکاري مرکز اسناد و تحقيقات دفاع در حال تهيه است. او نفس عميقي مي کشد و مي گويد: سرانجام پدرم روز هفتم مهرماه هنگامي که از جبهه هاي جنوب به همراه هم رزمانش شهيدان جهان آرا، فکوري، نامجو و فلاحي باز مي گشت به شهادت که آرزوي ديرينه اش بود، رسيد.

0000000000000000000000000000000

شهيدعلي صيادشيرازي

 

پانزده دقيقه به ۷ وقتي حاج علي پرکشيد...

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: گزيده بيانات رهبر معظم انقلاب درباره شهادت سپهبد علي صياد شيرازي

 

وقتي در بازرسي «ستاد کل» مشغول به کار شدم حاج علي «برايم اين نامه را نوشت» پاکدل نسخه اي از اين نامه را در اختيار مامي گذارد.صياد نکاتي را ابتداي کار براي «پاکدل» يادآوري کرده است، از نظم و انضباط گرفته تا رعايت اخلاق در برخورد با نيروهاي وظيفه.صياد در جايي از اين نامه آورده است: حفظ انضباط در ورود و خروج به ستاد و رعايت مقررات درب پادگان- رعايت وضعيت لباس مرتب در انظار عمومي حتي داخل راهروي بازرسي- محدوديت در تلفن راه دور، يعني اگر شما بخواهيد به شهر تماس بگيريد همان کاري را بکنيد که خود اين جانب مي کنم و آن محاسبه زمان مکالمه و پرداخت وجه به صندوق ويژه در معاونت بازرسي است- چه شما بخواهيد تلفن بزنيد و چه شما تلفن نزنيد بايستي خارج از وقت خدمت و قبل از ۱۰شب باشد و در طول مدت صحبت بسيار کوتاه باشد- دربرخورد با اين برادران وظيفه خيلي بايستي مراعات اخلاق باشد... من به شهيد صياد شيرازي هميشه «حاج علي» مي گفتم، هيچ موقع درجه و عنوان ايشان مانع از رفتار دوستانه اش نمي شد. در محل کارش وقتي با ما کار داشت هيچ موقع پشت ميز کاري اش نمي نشست، ما هميشه در کنار هم بوديم... لحظه اي که گفتند حاج علي پر کشيد، من در مشهد خشکم زد و باور نمي کردم.اين ها صحبت هاي سيد جواد پاکدل يکي از نزديکان شهيد صياد شيرازي است که در طول ۱۵سال همراهي و آشنايي خاطرات زيادي از او دارد و درباره نحوه آشنايي با شهيد صياد شيرازي به خراسان مي گويد: آشنايي من با ايشان در عمليات والفجر۹ بود که به عنوان روحاني رزمنده به آن جا رفته بودم، اين رابطه ادامه داشت تا اين که در ۲۹تيرماه سال۷۷ به عنوان بازرس ويژه ايشان در بازرسي ستاد کل نيروهاي مسلح منصوب شدم.

 

۲۴ساعت قبل از شهادت

 

او با اشاره به اين که ۲۴ساعت قبل از شهادت به همراه شهيد صياد شيرازي درمشهد حضور داشته است در رابطه با آخرين خاطراتش از اين شهيد بزرگوار اظهار داشت: شب جمعه روز قبل از شهادت تا صبح به همراه حاج علي در حرم امام رضا(ع) بوديم و بعد از مراجعه به بيمارستان براي ملاقات از مادر ايشان دوباره براي زيارت به حرم برگشتيم.او مي گويد: شهيد صياد شيرازي که قرار بود درجه سرلشکري خود را دريافت کند ظهر جمعه به بنده اطلاع داد که زودتر به تهران برخواهد گشت، من هم ظهر جمعه براي ايشان غذاي حضرت تهيه کردم و حاج علي با هواپيما به سمت تهران عازم شد.پاکدل با تاکيد بر اين که ۷دقيقه به ۶صبح، آخرين تماس من با شهيد صياد شيرازي بود مي افزايد: ايشان ساعت يک ربع به ۷ شهيد شدند و من ۷دقيقه به ۷صبح از شهادتش باخبر شدم.

 

از رفيقت چه خبر؟

 

وي در رابطه با نحوه باخبر شدنش از شهادت شهيد صياد شيرازي مي گويد: سردار صادقي با من تماس گرفت و پرسيد: «کجايي؟» من هم در پاسخ گفتم «مشهد»، او از من خواست که به حرم امام رضا(ع) بروم و دعا کنم. در مسير ميدان ۱۵خرداد (ميدان ضد) بودم که سردار صادقي از من پرسيدند «از رفيقت چه خبر؟»، پرسيدم «کدوم رفيق؟»، گفت: «آقاي صياد» من هم در جواب گفتم: «ايشان ديروز ظهرآمدند تهران»، در اين لحظه سردار صادقي به من گفت که حاج علي پر کشيد، من در ابتدا متوجه منظور ايشان نشدم اما سردار صادقي گفت که چند لحظه قبل ايشان به دست منافقين به شهادت رسيدند. با اين خبر مات و مبهوت مانده بودم و برايم باورکردني نبود که «حاج علي»...او ادامه داد: سريع خودم را به منزل پدر شهيد صياد شيرازي رساندم و سعي کردم که پدر و مادر ايشان از طريق تلويزيون مطلع نشوند سپس با اين عنوان که حاج علي تصادف کرده است آن ها را به تهران بردم و تا تهران مطلع نشدند که ايشان شهيد شده است.

 

شير همه بيشه ها

 

کشتن کسى مثل «صياد شيرازى» خيلى هنر و توانايى و پيچيدگى تشکيلاتى نمى خواهد. آدمى از خانه اش بيرون مى آيد، سوار اتومبيلش مى شود و بدون محافظ راه مى افتد و مى رود. در اين ميان اگر دو نفر آدم، نامردانه و مخفيانه و با فريبگرى تصميم بگيرند او را به قتل برسانند، کار ساده اى است، والا اگر مى خواستند مردانه جلو بيايند، صياد شيرازى يک نفرى جواب امثال آنها را مى داد.کسى مثل اميرالمؤمنين عليه الصلاة والسلام را هم يک نفر آدم با يک همدست مى تواند بکشد؛ چون او شير همه بيشه هاى مردانگى و شجاعت بود. بنابراين کشتن کسى مثل صياد شيرازى، نه دليل قوت سازمانى و نه دليل طرفدار داشتن کسى است. اين کار جز خباثت و شقاوت و دورى روزافزون آنها از مردم و ارزش ها، چيز ديگرى را نشان نمى دهد. وقتى مردم به اين حادثه، اين طور جواب مى دهند، خيلى چيزهاى بزرگ به دست ملت مى آيد. خون شهيد حقيقتا چيز مبارک و عجيبى است. شما ببينيد در تشييع شهيد صياد شيرازى چه اجتماعى تشکيل شد. همه متأثر بودند و گريه مى کردند. هيچ کس به خاطر رودربايستى و براى نشان دادن خود نيامده بود؛ همه با يک انگيزه قلبى آمده بودند.

 

معجزه اخلاص

 

بنده وقتى به تلويزيون نگاه مى کردم، سيل عظيم و خروشان جمعيت را مى ديدم. من چند جا اين حالت را ديده ام که يکى از آنها اين جا بود. ديدم يک عامل معنوى اثر مى گذارد و آن، اخلاص است. برادران عزيز! اخلاص چيز عجيبى است؛ يعنى کار را براى خدا کردن و همان چيزى که مضمون عاميانه اش در شعرى آمده است: «تو نيکى مى کن و در دجله انداز». انسان براى خدا کار خوب و درست و صحيح بکند و در پى اين نباشد که حتما به نام او ثبت شود و امضاى او زير آن بيايد؛ اين بلافاصله اثر مى دهد. خداى متعال بعد از شهادت اين مرد، در همين قدم اول، به او اجر داد. البته خود شهادت بزرگ ترين اجرى بود که خدا به او داد؛ چون اين طور کشته شدن، براى انسان خيلى افتخار است. بالاخره صياد شيرازى، يک مرد پنجاه و چند ساله، ده سال ديگر، بيست سال ديگر، سى سال ديگر - که با يک چشم به هم زدن مى گذرد - از دنيا مى رفت و از همين دروازه عبور مى کرد؛ منتها با يک ناخوشى، با يک بيمارى، با يک تصادف، يا با يک سکته قلبى؛ از اين حوادثى که دائم اتفاق مى افتد.

 

مرگ تاجرانه

 

بنده از قديم مى گفتم شهادت مرگ تاجرانه و مرگ زرنگ هاست. آدم همين روغن ريخته را نذر امامزاده مى کند. انسان جان رفتنى از دست دادنى نماندنى را به گونه اى به خداى متعال مى سپرد؛ در صورتى که اين متعلق به اوست و او بالاخره انسان را مى برد. بنابراين اولين اجرى که خدا به شهيد داده، خود شهادت است؛ يعنى روغن ريخته او را قبول کرد و هديه اى را پذيرفت و در نتيجه شهيد در عالم وجود و تا قيامت، انسان با ارزش و ماندگارى شد.

 

2- در ديدار فرماندهان ارتش - 25/01/1378

0000000000000000000000000000000000

يادگاري هايي عارفانه از زندگي امير سپهبد شهيد صياد شيرازي

چرا اين گلوله ها به من اصابت نمي کند؟

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: اميرحسين يزدان پناه

 

بي تعارف بگويم که اگر صياد را فراموش کنيم به خودمان ظلم کرده ايم و به همين دليل است که هيچ گاه به خود اجازه نمي دهم صداي اين شهيد در درونم خاموش شود. فرمانده اي که وقتي حکم فرماندهي او بر نيروي زميني ارتش امضا مي شد با همان لباس هاي خاکي اش زير آتش در تکاپوي جهاد بود و آن جا هم که کارش گير مي کرد و در محاصره ضد انقلاب قرار مي گرفت تنها به نمازش اتکا مي کرد و همان "دعاي فرج" که مي گويند هميشه مي خوانده است. به خودمان ظلم کرده ايم اگر اين چند روزه دنيا به پايان برسد و صياد را نشناسيم. زندگي شهيد صياد شيرازي پيش از آن که به مقتضاي شغلش پر باشد از نظامي گري و خلق و خوي نظامي، پر است از معنويت و معرفت. صياد شيرازي آن زمان که فرمانده نيروي زميني بود با آن زمان که ستواني گمنام در لشکر تبريز بود، آن زمان در ستاد کل نيروهاي مسلح حضور داشت، هيچ تفاوتي نداشت . نقص از من نويسنده است که نمي توانم بي آن که دچار تکرار و کليشه شوم از صياد شيرازي بنويسم. از او که تاکنون نديدمش اما گاهي اوقات دلم برايش تنگ مي شود... .

 

بخش ابتدايي اين جستار تلاشي است براي واکاوي شخصيت فرمانده اي عارف که اشاره گذرايي به زندگي آن شهيد از زبان خودش دارد. 1

 

نسبتي حقيقي با خداي خود

 

... من با چمداني کوچک در ايستگاه منتظر قطاري بودم که براي سال هاي طولاني از خانواده جدايم مي کرد. اين اولين بار بود که ناچار مي شدم از خانواده جدا شوم. با وجود دلبستگي به تک تک اعضاي خانواده، دوري از مادر برايم سخت تر بود. هرچه بزرگ تر مي شدم بيشتر متوجه وجوه اشتراکم با مادر مي شدم. من نيز چون او دست سرنوشت را در همه مراحل زندگي ام احساس مي کردم. اين نوع نگاه به زندگي به من امنيت دروني مي بخشيد. با چنين منشي بود که توانستم نسبتي حقيقي با خداي خود پيدا کنم. شخصيتي که از همان دوران نوجواني توانست به عنوان «من» حقيقي در تصميم گيري هاي مهم نقش اساسي را ايفا کند.بدين ترتيب مسير زندگي و آينده ام از هم شاگردي هاي شهرستاني ام جدا شد و قدم به دنيايي بزرگ تر و ناشناخته گذاشتم. دنيايي که هيچ چيز آن شبيه شهر من و راه و رسم مردمش نبود. براي اولين بار کساني را مي ديدم که سر و وضع و لباس پوشيدنشان با ما فرق داشت. اوايل هم شاگردي هاي جديد را چنان مات و مبهوت نگاه مي کردم که پنداري موجوداتي از کرات ديگرند. با وجود ظواهر دل فريبي که در شهرستان کوچکمان کمتر شاهدش بودم، چيز دلپذيري که مرا به خود جلب کند در بين آن ها نمي يافتم.

 

دنيايي که از عالم روستايي من چيزي نمي دانست

 

علاقه داشتم نظامي شوم و الحمدلله موفق شدم و در نوزدهم مرداد ماه 1343 وارد دانشکده افسري شدم.در روزهاي نخست، زندگي در اين فضا آن قدر با زندگي نيمه روستايي من فاصله داشت که خود را عاجز از درک محيط جديد مي دانستم. دنيايي که چيزي از عالم روستايي من نمي دانست. از عالم واقعي کوه ها و جنگل ها و... احساس مي کردم از عالمي پر از رويا به دنياي سرد و کوچک تنزل يافته ام.

 

...و البته شاهنشاه!

 

تمرينات با همه صعوبت و سختي هايش از ديد من قابل قبول و توجيه پذير بود. چه اين که همه ما براي حضور در زمان و مکاني پرورش مي يافتيم که سرب و آتش و خون حرف اول را مي زد، يعني حضور در ميدان کارزار و دفاع از شرف و ناموس و ميهن و البته شاهنشاه! کسي که مظهر قدرت خداوندگار و نماينده او در زمين بود! وظيفه ما دفاع از تاج و تخت نيز بود؛ مثل دفاع از ناموس! گاهي اين تسليم بي انتها و مطلق باايمان اوليه اي که با خود آورده بودم در تعارض بود و کسي در گوش دلم رندانه مي گفت: «اين خانه يک صاحب خانه بيشتر نمي تواند داشته باشد و تو روزي بايد ميان اين دو يکي را برگزيني.»

 

اراده اي مرموز

 

با وجود آن که روزبه روز بر ترديدم براي ماندن در ارتش افزوده مي شد، حسي مرموز مرا به ماندن ترغيب مي کرد. ميلي که هيچ رابطه  منطقي با محاسبات عقلي ام نداشت. اراده اي مرموز وادارم مي کرد همه چيز را همان طور که هست تصديق کنم، يعني تسليم بي قيد و شرط به چيزي که هست...با پايان دانشکده، زندگي نظامي ام آغاز شد، اولين پادگان خدمتم اصفهان بود. ديگر شغلي داشتم که روزهايم را پر مي کرد و خلوتي که شب ها را با آن سپري مي کردم. ولي احساس مي کردم چيزي کم است، اين که آن چيست نمي دانستم. مدتي بعد به پيشنهاد خودم خانواده نيز به من پيوستند. اندک اندک زمزمه هاي مادرم براي ازدواج شروع شد، اما من محکم و قاطع به او جواب منفي دادم. ولي چند سال بعد هنگامي که به تبريز منتقل شدم، باز آن نياز گنگ به سراغم آمد.

 

آن خلاء دروني بي حضور زن پر نمي شد

 

هنگامي که حکم انتقال به «سرپل ذهاب» به دستم رسيد، دانستم هنوز وقت ازدواج نرسيده است ولي ظاهرا آن خلاء دروني بي حضور زن پر نمي شد. من در اين ميان مانده بودم که عقل را سرزنش کنم، يا احساس را...

 

ازدواج هم پايان احساس هاي دروني ام نبود، مدام احساس مي کردم شخص ديگري به جاي من از درون تصميم مي گيرد. مربي دروني نمايانگر نيرويي بود که خود من نبودم، هميشه خودم را در برابر بصيرتي برتر مي يافتم. توکل و توجهم براي انجام هر کاري به همين نداي دروني بود که بر آن نام تقدير يا سرنوشت نهاده بودم.در آن وضعيت قرار بود اثبات شود که با خدا بودن تنها به نماز محدود نيست.

 

جلسات محرمانه بدون ترس از ساواک

 

روزي دو ديپلم وظيفه از من وقت گرفتند که به ملاقات بيايند. آن ها بدون ذره اي ترس از سازمان مخوف ضداطلاعاتي بي پرده و مستقيم از من دعوت کردند تا در جلسات محرمانه شب هاي جمعه شرکت کنم. نام يکي از آن دو براي هميشه در گوشه ذهنم حک شده است؛ «سعيد جعفري»، آن روز هرگز نمي دانستم که در آينده اي نه چندان دور براي ديدار سعيد بايد به گورستان بروم؛ مزار شهدا و باز روزهايي که بر مزار سعيد حاضر مي شدم فکر نمي کردم که من نيز به دست کساني کشته خواهم شد که سعيد را در عنفوان جواني به شهادت رساندند.سعيد براي من همچون پلي بود به دنياي معرفت و معنويت. اين آغاز ارتباط من با مربيان بيروني بود. مدتي بعد وقتي براي گذراندن دوره ويژه اعزام به خارج به تهران آمدم، باز شخص ديگري مثل سعيد، بدون مقدمه و شناخت قبلي از من دعوت کرد تا در جلسات ويژه مذهبي شرکت کنم.سلسله جلساتي که هر روز دامنه اش برايم وسيع تر مي شد و به من اين امکان را مي داد تا با دنيايي به مراتب وسيع تر از جهان کودکي و محيط خشک نظامي ام آشنا شوم. حالا ديگر فرصت داشتم با ارتباط نزديک با مربيان بيروني به دنبال کشف مجهولاتي بروم که سال هاي سال ذهنم را به خود مشغول کرده بود.اندک اندک دانستم اغلب مشکلات مردم بيش از آن که منشاء بيروني داشته باشد، دروني است. احساس کردم زندگي ها محتوا و معناي کافي را ندارد. مردم با وجود ظاهر ديندارشان همگي خدايي زميني را مي پرستند. خدايي از جنس همين عالم خاکي؛ پول، مقام و بت هاي انساني.

 

روزهاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي من نگران بودم!

 

روزهاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، با وجود شادي مردم از پيروزي بزرگي که کسب کرده بودند، من نگران بودم؛ آيا همه در کنار حضرت امام(ره) خواهند ماند؟! مي ترسيدم، مي دانستم که دوران رنج آغاز شده است. خيلي از آناني که اهل مبارزه نبودند در همان روزهاي نخست ميدان را خالي کردند و گريختند. آن هايي که ماندند هم دو دسته بودند؛ تعدادي به اميد لقمه اي چرب، منصب يا غنيمتي تن به خطر دادند و تعدادي نيز همه هستي خود را به قربانگاه بردند. بايد خودمان را آماده مي کرديم روزهاي امتحان نزديک بود. اين بار نيز بوي خون از سمت دجله و فرات به مشام مي رسيد. بايد آماده مي شديم...

 

همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود

 

انقلاب و همه حوادث بعد از آن بستري بود که هرکس در لحظه بايد تصميم مي گرفت. فاصله مرگ و زندگي آن قدر به هم نزديک بود که گاه تفکيک آن ها از يکديگر آسان نبود.براي من سرزمين کردستان اولين نقطه اي بود که بايد همه تجربيات گذشته ام را در آن به آزمايش مي گذاشتم. ميداني که در روزهاي نخست هيچ نقطه روشني براي اتکا در آن نمي يافتم. همه چيز به هم ريخته بود. صفوف خودي و دشمن آن چنان در هم تنيده شده بود که تشخيص آن از يکديگر به آساني ممکن نبود.همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود. تا اين که آن ها تصميم گرفتند پادگان ها را نيز به تصرف خود دربياورند. نبرد آغاز شد...

 

من پلي شدم ميان دو نيرو

 

بايد ابتدا شهرها را آزاد مي کرديم؛ يعني جنگ خياباني تمام عيار. ارتش قدرت و توان لازم را داشت تا به تنهايي در برابر حريف بايستد. اما نيروهاي نظامي اعتماد کافي را نداشتند. نيروهاي مردمي نيز به تنهايي قادر به انجام کار نبودند. در اين ميان من پلي شدم ميان دو نيرو، زيرا مي دانستم کليد پيروزي ما در سايه همين اتحاد است و چنين نيز شد. خيلي زود شهرها يکي پس از ديگري آزاد شد، اکنون بايد جاده هاي غيرشهري را در اختيار مي گرفتيم. يکي از مشکل ترين و خطرناک ترين مسيرهايي که بايد پاک سازي مي شد، محور باند سردشت بود. مسير کوهستاني، با گردنه هاي فراوان که هر کدام بهترين شرايط را براي کمين هاي سنگين داشت.با وجود مشغله ها و طرح مشکلاتي که پشت آن دلايل و منطق محکم نظامي بود، تصميم گرفتم اين محور را آزاد کنم...

 

نيروي پيش قراول در کمين ضد انقلاب افتاده بود

 

با قطعي شدن تصميم مخالفت ها بيشتر شد، اما من متکي به نيرويي وراي آن چه منطق حکم مي کرد، تصميم خود را گرفته بودم. خيلي زود نيروهاي گردان آماده حرکت شدند.شکست يا پيروزي در اين عمليات براي طرفين بسيار مهم و حياتي بود. قبل از آن که از کرمانشاه به بانه بروم، ستون حرکت کرده بود. من از پاي بي سيم تکان نمي خوردم، لحظه به لحظه با فرمانده در تماس بودم. هنوز چند ساعتي از حرکت نيروها نگذشته بود که اولين حادثه رخ داد. نيروي پيش قراول در کمين ضد انقلاب افتاده بود...

 

نگراني من عبور از گردنه «کوخان» بود

 

مي دانستم زدن نيروي پيش قراول صرفا بهانه اي است براي سنجش توان دفاعي ستون. اين جاده پر از کمين گاه هايي است که قدرتمندترين نيروها را به زانو درمي آورد. نگراني من عبور از گردنه «کوخان» بود، آيا ستون از اين گردنه به سلامت عبور خواهد کرد؟! شدت آتشباري دشمن به حدي بود که توانست شيرازه ستون را از هم بپاشد، فرمانده توانسته بود با موضع گيري مناسب از تلفات سنگين جلوگيري کند. بلافاصله با کمک هوانيروز توانستيم کليه نقاط استراتژيک منطقه را از تصرف دشمن خالي کنيم.سال ۵۹ اين جاده بسيار باريک تر و بسيار خاکي بود، مسيري را که حالا مي توان در چند ساعت طي کرد ما بايد متر به متر پاک سازي مي کرديم و پيش مي رفتيم. هرچند توانسته بوديم ظرف مدت ۲۰ روز قريب به دوسوم مسير را طي کنيم، اما تعداد نيروهاي ستون به نصف کاهش يافته بود. فشارها براي اعلام پايان عمليات و پذيرش شکست بر من هر لحظه بيشتر مي شد.

 

نيرويي مرموز من را به رفتن تشويق مي کرد

 

براي انجام اين عمليات با خيلي ها جنگيده بودم، مي دانستم شکست آن به منزله شکست يک استراتژي و شکست يک باور است، باوري که اگر به آن نمي رسيديم هرگز توان مقابله با دشمن اصلي يعني عراق را پيدا نمي کرديم.همه شواهد حاکي از آن بود که با يک کمين سنگين شکست قطعي است، ولي نيرويي مرموز من را به رفتن تشويق مي کرد.خبر رسيد ضدانقلاب با فراخوان کليه نيروهايش، عزم خود را براي وارد آوردن ضربه نهايي جزم کرده است. ستون هر لحظه به منطقه مورد نظر نزديک و نزديک تر مي شد. نبرد آغاز شد. مهمات ها در حال انفجار بودند و سربازان بعضي خشکشان زده بود. آن جا اولين باري بود که مي ديدم کسي چطور «کپ» مي کند. هرچه آن ها را هل مي دادم که وارد شيار شوند، حرکت نمي کردند. ضدانقلاب با تفنگ هاي دوربين دار سر نيروها را هدف قرار مي داد. يکهو در دلم به خدا گفتم: «خدايا چرا اين گلوله هايي که از کنارم عبور مي کند، به من اصابت نمي کند که راحت شوم، من طاقت ديدن اين وضعيت را ندارم.»!

 

چيزي فراتر از توان و معادلات نظامي

 

نمي دانم اگر در همان حال باقي مي ماندم، سرنوشت مابه کجا مي انجاميد. ناگهان از جا کنده شده و در زماني کوتاه خود را رهيده از آن دام مهيب يافتم.از آن پس بود که همگي باور کرديم براي رسيدن به پيروزي بايد به چيزي فراتر از توان و معادلات نظامي متکي بود، باوري که توانستيم در پناه آن همه سختي هاي هشت سال جنگ را تحمل کنيم.با آغاز جنگ، زندگي ام به عنوان يک نظامي وارد مرحله جديدي شد. مسيري که با وجود سختي هايش به من مواهب زيادي بخشيد. چگونه مي توانستم اين همه را توقع داشته باشم. نمي توانم در مورد خودم راي بدهم، چه اين که پديده حيات بسيار عظيم است. فقط مي دانستم به دنيا آمده ام و وجود دارم و روزي برده خواهم شد.بزرگ ترين موهبت من در زندگي روياهاي دوران کودکي و نوجواني ام بود. روياهايي که مرا واداشت تا زندگي را از دور بنگرم...

 

همه تاريخ جنگ را مي دانم اما من مورخ نيستم

 

به عنوان يک کودک دبستاني هميشه خود را تنها احساس مي کردم و اين تنهايي تا آخرين لحظات حيات با من بود. در طول حياتم بسياري از مردم را رنجاندم، حتي خويشان نزديک و هم رزمانم را. بايد قانوني دروني را اطاعت مي کردم که بر من تحميل مي شد و من بر آن نام تقدير نهاده بودم. بايد به راه خود مي رفتم. از جنگ چيز زيادي براي گفتن ندارم، همه تاريخ جنگ را مي دانم اما من مورخ نيستم، سياست مدار هم نيستم، حقايق جنگ هيچ کدام از مقولات فوق را برنمي تابد. نه تاريخ قادر به بيان کيفيت آن است و نه سياست.

 

شرمنده خانواده ام هستم

 

خانواده ام اعم از پدر و مادر، همسر و فرزندانم حق بزرگي بر گردنم دارند، پيش از آن که فرزند يا پدر خوبي باشم سعي کردم «سرباز» خوبي باشم به همين جهت هميشه آنان را از خود رنجانده ام. نصيحتي به آن ها ندارم. سعي کنند زندگي دنيايي خود را متکي به توانايي هاي خود بنا کنند و نه بر اساس نام من. من نيز در کنارشان خواهم بود تا آن زمان که در عالمي ديگر به ديدار هم نائل شويم. من نيز به انتظار آن روز نشسته ام...

 

در جست و جوي صياد

 

امير «ناصر آراسته» جانشين اسبق فرمانده کل ارتش و مشاور نظامي فعلي فرمانده کل قوا، همرزم و همکار شهيد صياد شيرازي و ناظر بر وصيت وي بوده است و حالا که ديگر صياد نيست بهتر از هرکسي مي تواند درباره او صحبت کند. در سوالاتمان صياد را جست و جو مي کنيم از امير آراسته. 2

 

شما از دوستان و هم رزمان شهيد صياد بوديد؛ مدت زيادي در موقعيت هاي مختلف، با ايشان همکاري داشتيد؛ شايد تا آخرين ساعات پيش از ترور ايشان. نوع روابط ايشان را با فرمانده کل قوا چگونه ديديد؟

 

صياد نگاهش به فرمانده با نگاهي که در ارتش هاي دنياست، فرق داشت. در نظام اسلامي ، شهيد صياد فرمانده را- چه رهبر معظم انقلاب بودند و چه حضرت امام رضوان الله تعالي عليه- نايب امام زمان(عج) و امر آن ها را با واسطه، امر حضرت حق مي دانست. اين نکته حساسي است. او بر اين اساس در مقابل فرمانده اش باب اجتهاد باز نمي کرد. در عين حال و با همه اطاعت و تقيدي که نسبت به فرمانده اش داشت، براي حفظ حريم ولايت و حفظ منافع نظام، خودش را مقيد مي دانست که نظرات کارشناسي اش را به فرمانده  بدهد. نه اطاعت از فرمانده اش باعث مي شد که نظراتش را ابراز نکند، نه داشتن نظرات کارشناسي باعث مي شد که باب اجتهاد را در مقابل فرمانده اش باز کند. جمع اين دو کار سختي است اما شهيد صياد به راحتي انجامش مي داد.

 

راجع به ارائه مشاوره يا نحوه برخورد با يک فرمانده ارشد، آيا مي شود با ادبيات غيرنظامي، نام اين را «نقد» گذاشت؟

 

ما مي گوييم ارائه نظر کارشناسي؛ يعني يک فرمانده به عنوان کارشناس، بايد نظر کارشناسي به فرمانده بالاترش ارائه کند.

 

درباره اين هم خاطره اي داريد؟

 

در عمليات بدر، حضرت امام(ره) که فرمانده کل قوا بودند، فرماندهي را به آقاي هاشمي رفسنجاني تفويض کردند. در قرارگاه مرکزي کربلا، يا قرارگاه سرفرماندهي خاتم الانبياء(ص) طرح اين عمليات مطرح شد. طرح را هم برادران بزرگوار سپاه داده بودند. خب هرکسي براي عمليات طرحي مي داد و نظرات مختلفي ابراز مي شد. صياد با نظريه هاي کارشناسي خودش، مخالف اجراي عمليات بدر بود. کارشناسان طراح و عملياتي اطلاعاتي ارتش ديدگاه هايي را به ايشان منتقل کردند. او هم اين ديدگاه ها را تجزيه و تحليل کرده بود و دقيقا مخالف بود با اجراي اين عمليات. اتفاقا عمليات بدر نافرجام شد و اهدافش تأمين نشد اما بزرگ ترين حسنش اين بود که نشان داد نيروهاي مسلح در هر شرايطي مي جنگند و در هر شرايطي حالت هجومي دارند. صياد ديدگاه ها و نظرش را داد و به صراحت گفت که من مخالف اجراي اين عملياتم. قرارگاه رده بالاتر که قرارگاه کربلا يا خاتم الانبياء(ص) بود، با فرماندهي آقاي رفسنجاني بايد نظرات جمع را مي گرفت. نظر صياد، فقط يک نظر بود. قرارگاه فرماندهي بايد نظرات سپاه پاسداران، جهاد سازندگي، سازمان تبليغات جنگ، مسئولان کشور و... را هم مي گرفت. اين ها را مي آورد به حضرت امام(ره) ارائه مي داد. همه دخيل بودند در اجراي عملياتي که بايد با پشتوانه ملي انجام مي شد.

 

نظريه کارشناسي صياد مخالف ديدگاه قرارگاه و سرفرماندهي بود

 

ديدگاه ها درباره اين عمليات هم رفت تا به مرحله تصويب فرماندهي کل برسد. در قرارگاه کربلا با همه مخالفت ها، طرح اين عمليات تصويب شد. به نظر حضرت امام(ره) هم رسيد و ابلاغ شد. نظريه کارشناسي صياد مخالف ديدگاه قرارگاه و سرفرماندهي بود اما رأي او در اقليت قرار گرفت. وقتي طرح ابلاغ شد، صياد نيروهايش را جمع کرد؛ گفت: تا اين لحظه من با اجراي عملياتي با اين عنوان، در اين مقطع و با اين مشخصات مخالف بودم. اما از اين لحظه که دستور بر اجراي اين عمليات صادر شده به بعد، من عامل اين عملياتم، از ديگراني که اين طرح را دادند، محکم تر خواهم ايستاد و هيچ تخطي را هم نخواهم بخشيد. و به گونه اي عمل کرد که حقيقتا آخرين نفري که صحنه عمليات بدر را ترک کرد، خودش بود. گفت مي خواهم خداي من و امام من گواه باشند بر اين که من فقط نظر کارشناسي ام را دادم اما در اجرا محکم تر از ديگران بودم. عزيزاني شاهد اين ادعا هستند. برادر عزيزم آقاي رحيم صفوي خودش شاهد است. ايشان مي گفت- شايد هم برادر رشيد بود- که لوله تانک هاي عراقي ديده مي شد. تانک هاي عراقي خيلي نزديک آمده بودند و گلوله هايشان جلوي پاهايمان مي خورد.

 

من به امامم قول دادم تا پاي جان در اين عمليات بايستم

 

در چنين موقعيتي بچه هاي سپاه دو قايق تندرو آوردند، به آقا رحيم و صياد و جمعي که آن جا بودند، گفتند سوار شويد، برويد. الان تانک ها مي رسند. بايد فرمانده ارتش و فرمانده سپاه پاسداران را سوار مي کرد، مي برد وگرنه اسير مي شدند. صياد گفت من نمي آيم؛ من به امامم قول دادم تا پاي جان در اين عمليات بايستم. فانسقه صياد را دو سه نفري گرفتند- جثه اش هم کوچک بود؛ ورزيده بود ولي وزن سنگيني نداشت- بلندش کردند، انداختندش توي قايق تندرو. آقا رحيم را هم انداختند توي قايق؛ او هم مي خواست بايستد. اما وقتي دستشان از فانسقه صياد جدا شد و قايق پانزده بيست متر توي آب پيش رفت، صياد خودش را انداخت توي آب و گفت برويد؛ من هر وقت مطمئن شدم که ديگر سربازي، بسيجي، سپاهي آن طرف نمانده، مي آيم؛ نگران من نباشيد. دو سه تا از اطرافيانش هم مجبور شدند از قايق بپرند پايين؛ نمي شد تنهايش بگذارند.

 

صياد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود

 

وقتي به خشکي رسيدند، ديدند يک نفري از دور دارد با چهره دود گرفته و سياه مي آيد. يک افسر از لشکر 21 بود. دود باروت صورتش را گرفته بود. صياد بغلش کرد و گفت کسي هم پشت سرتان مانده؟ گفت: هيچ کس نمانده؛ آن کسي که مانده نمي تواند بيايد؛ يا مجروحي است که بر زمين مانده يا جنازه شهيد است. پشت سر من عراقي ها هستند. اگر پنج دقيقه ديگر بايستيد، نيروهاي پياده عراق و تانک هايشان به شما خواهند رسيد. من آخرين نفر هستم. صياد وقتي مطمئن شد، همراه با آن ها با قايقي که آن جا نگه داشته بودند، سوار شد و منطقه عملياتي را ترک کرد. در عمليات هاي ديگر هم چنين چيزهايي مي شد؛ مثل عمليات قادر، عمليات والفجر نه و... که صياد نظر کارشناسي يا تدبير و راهنمايي اش را عرضه مي کرد؛ بعضي وقت ها تصويب مي شد و بعضي وقت ها هم آن طور که دلخواهش بود، عمل نمي شد. هر کاري در نظام همين طوري است؛ در جنگ به خصوص. گاهي دلايل طرف هاي ديگر برنده مي شود و در رأي گيري، چيز ديگري تصويب مي شود. صياد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود، با صداقت بود و با امانت. با فرمانده رده بالايش اولا صريح بود. نمي گفت قربان همه چيز به وفق مراد است! مثل زمان طاغوت نبود که مي گفتند همه چيز درست است. او با صراحت مي گفت و در صراحتش صداقت بود. يعني کم و کاستي نمي گذاشت و امانت دار بود. اگر هم دستور داده مي شد، فرمانبردار بود و اجرا مي کرد.

 

از نوع برخوردهاي رهبر معظم انقلاب با شهيد صياد خاطره اي به ياد داريد؟ نوع پيوند و رابطه شان چطور بود؟  فقط فرمانده و فرمان بردار بود؟

 

برداشت من اين است که فرمانده کل قوا صياد را آدم بسيار صادق و خالصي مي دانستند. در برخوردهاي ايشان با صياد، کاملا مشخص بود که کلام صياد برايشان کلامي همراه با صداقت است و عمل صياد را هم عملي با خلوص مي ديدند. اين نگاه، دو طرفه بود. يعني همين گونه برداشت را- خارج از بعد ولايي- شهيد صياد نسبت به آقا داشت؛ در کلام آقا نسبت به زير دست نظامي اش صداقت همراه با صراحت مي ديد و اصلا شبهه دار نبود. يادم هست يک جلسه اي دور هم جمع بوديم. صياد آن موقع رئيس بازرسي ستاد کل نيروهاي مسلح بود. رفته بودند مناطق را بازرسي کرده بودند و قرار بود گزارش بدهند حضور فرمانده کل قوا. مسئولان رده بالاي نيروهاي مسلح همه جمع بودند. عزيزي آمد و از منطقه خودش گزارش داد. ديگري آمد، گزارش داد تا نوبت به گزارش شهيد صياد رسيد. صياد بلند شد گزارش محکمي در آن جلسه داد؛ خيلي مجمل ولي عميق. در يک فرصت کوتاه، بايد گزارش کلاني مي داد. معلوم بود مدت  ها کار کرده تا اين گزارش را نوشته. روي گزارشش کار کرده بود تا در آن زمان کوتاه، لوث نشود. وقتي اين گزارش را داد، شخص ديگري بلند شد از گزارش صياد نقد کرد که نه اين طور نيست؛ از يگاني که صياد ايراد گرفته بود، دفاع کرد. آقا آن دفاع را هم گوش کردند؛ بعد فرمودند: «به تمام صحبت هاي آقاي صياد، عمل شود!» اين نشان دهنده صداقت صياد و اعتماد فرمانده کل قوا به او بود. با اين که طرف ديگر آمده بود و دفاع کرده بود، آقا يقين داشت به کلام صياد. آن نفر هم شخص کمي نبود؛ صاحب نظر و انسان ولايي بود؛ واقعا هم مطيع فرمانده کل قوا بود؛ ولي آقا صياد را مثل چشم خودشان گذاشته بودند به کار بازرسي و به اين چشم اطمينان داشتند. شايد به همين دليل بود که در ميان اين همه شهيد که ما داديم، آقا فقط به تابوت صياد بوسه زدند. ما خيلي شهيد داديم، بعد از صياد هم شهيد داديم، قبلش هم شهداي بزرگي داديم، هرکدام از آن ها ستاره هاي يک منظومه اند براي خودشان.

 

از آن روزها هم خاطره اي به ياد داريد؟

 

پيکر شهيد صياد که دفن شد- اگر امروز دفن شد، صبح روز بعد- خانواده اش نماز صبح را خواندند و رفتند بهشت زهرا(س). فرداي تدفينش. وقتي رسيدند جلوي مزار شهيد، يک سري محافظ که نمي شناختند، آمدند جلوي جمع را گرفتند. از حضور محافظ ها معلوم شد که آقا آن جا هستند. گفتند ما خانواده شهيد صياد هستيم؛ تا گفتند خانواده شهيد هستيم، گفتند بفرماييد. بعد، معلوم شد که آقا نماز صبح را آن جا بوده اند. خانواده صياد گفتند: شما خيلي زود آمديد! آقا فرمودند: «من دلم براي صيادم تنگ شده!» مگر چقدر گذشته بود؟ آقا دو روز قبل از شهادت، صياد را ديده بودند. يک روز هم از دفنش گذشته بود. آقا زودتر از زن و بچه  صياد رفته بودند بالاي سر مزار او. اين هم مثل بوسيدن تابوت صياد از آن چيزهاي نادري بود که من نشنيدم جاي ديگري رخ داده باشد. شايد هم شده، من خبر ندارم. من نشنيده بودم آقا صبح فرداي تدفين يک شهيد، سر مزارش باشند.

 

1- تنظيم شده از مستند «رستاخيز» کاري از گروه روايت فتح به کارگرداني «محمدعلي فارسي» و کتاب «در کمين گل سرخ» نوشته محسن مومني، چاپ انتشارات سوره.

 

2- پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري

00000000000000000000000000000000

شهيد حسن آزادي

 

بي نام و نشاني از جزيره مجنون

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: ايمان

 

سردار شهيد حسن آزادي ۶ اسفند ماه سال ۳۴ در مشهد به دنيا آمد. وي در مبارزات انقلابي حضور پررنگي داشت و پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي و با شروع جنگ تحميلي، به جبهه هاي نبرد عازم شد. سرانجام در ۱۸ اسفندماه سال ۶۲ با مسئوليت جانشيني تيپ ۲۱ امام رضا(ع) در جزيره مجنون و در عمليات خيبر به فيض عظيم شهادت نائل شد.

 

دقايقي با حميد آزادي برادر شهيد حسن آزادي گفت وگو مي کنيم. او خاطره شهادت برادرش را چنين روايت مي کند: برادرم در عمليات خيبر به شهادت رسيد. اين عمليات در جزيره مجنون در شرايط سخت و پيچيده اي انجام شد. فشار نيروهاي دشمن براي بازپس گيري اين منطقه بسيار زياد بود به طوري که حتي نيروهاي ما دستور عقب نشيني از منطقه را داشتند. برادرم مي توانست خود را به آن طرف آب برساند و حتي به او پيشنهاد هم داده بودند که به عقب برگردد و آن جا نيروها را سازماندهي کند، اما او با ايثار و از خودگذشتگي اين پيشنهاد را قبول نکرد و گفت: «تا زماني که نيروها را به عقب منتقل نکنم خودم هم برنمي گردم.» حسن، شجاعانه نيروها را به عقب مي فرستاد اما ناگهان هجوم دشمن زياد شد تا اين که در آخرين لحظه، برادرم مورد اصابت ترکش قرار گرفت و مجروح شد.

 

روح برادرم را تشييع کرديم

 

حميد آزادي خاطره به شهادت رسيدن برادر شهيدش را اين گونه روايت مي کند: پس از شهادت حسن، يکي از امدادگران به منزل ما آمد و نحوه مجروح شدن و شهادت برادرم را تعريف کرد و گفت: «زماني که حسن آزادي مجروح شد، من بالاي سرش بودم. در حالي که دستش را به پهلويش گرفته بود و خون ريزي زيادي هم داشت «ياحسين، ياحسين» مي گفت. من مشغول پانسمان پهلوي او بودم تا جلوي خون ريزي گرفته شود. برخي از کارهاي اوليه را انجام دادم که يکي از رزمنده ها مرا صدا زد و گفت: يکي از برادران کمي بالاتر مجروح شده است. به همين دليل به آن طرف رفتم تا به مجروح ديگر نيز رسيدگي کنم. زماني که بازگشتم تا ببينم حسن آزادي در چه حالي است، او را نيافتم. حالا نمي دانم محلي را که شهيد آن جا بود گم کردم و يا اين که او را به محل ديگري انتقال داده بودند.» برادر شهيد حسن آزادي مي افزايد: در هر حال آخرين نفري که برادرم را ديده بود همين امدادگر بود و پس از او کسي اطلاع دقيقي از برادرم نداشت تا اين که خبر شهادتش را براي ما آوردند و ما حدود ۱۷ روز عزاداري کرديم اما از سپاه خبر آوردند از عزاداري خودداري کنيد تا از شهادت حسن آزادي اطمينان حاصل کنيم. حدود ۴۰ روز پس از اين خبر، اعلام کردند که روح شهيد را تشييع کنيد چرا که پيکر اين شهيد مفقود شده است. مانيز روح برادرم را تشييع کرديم و براي او مراسم گرفتيم.

 

ايثار و فداکاري

 

همچنين حسن رقمي از هم رزمان شهيد حسن آزادي به بيان خاطره اي درباره ايثار و فداکاري شهيد آزادي مي پردازد و مي گويد: آن زمان شهيد حسن آزادي جانشين تيپ، شهيد شريف، فرمانده گردان و شهيد ابراهيمي معاونت گردان ما را برعهده داشتند. وقتي که عقب نشيني آغاز شده بود آن ها رزمندگان را سوار قايق مي کردند و مي گفتند: عجله کنيد و از منطقه خارج شويد. يک فرمانده تيپ با توجه به مسئوليت بالايي که از نظر فرماندهي دارد و به عنوان هدايت کننده محسوب مي شود، بايد قبل از نيروهايش منطقه را ترک کند ولي شهيد آزادي ابتدا نيروها را مي فرستاد و از منطقه خارج مي کرد و تا زماني که آخرين نيرو خارج نمي شد، منطقه را ترک نمي کرد.شهيد آزادي به همراه شهيد شريف و شهيد ابراهيمي خود را به آب مي اندازند و يک بلم چپ شده را راست مي کنند و از آن جا خارج مي شوند.

0000000000000000000000000000000

دکتر فاضل پورصدرا...

 

نگاهي به کارنامه يک پزشک ايثارگر

۴۰ هزار عمل جراحي در ۸ سال دفاع مقدس

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: مريم خديوي

 

دکتر فاضل پورصدرا... پزشکي است که در ايام ۸ سال دفاع مقدس در تمام جبهه ها حضور داشت و بيش از ۴۰ هزار عمل جراحي عمومي و ارتوپدي مجروحان جنگي را در کارنامه ايثار خود ثبت کرد.

 

او پزشکي عاشق است که در خطوط مقدم رزم به ايثارگري پرداخت و اکنون نيز همچنان خالصانه به مردم خدمت مي کند.

دکتر پورصدرا... عضو لشکر ۵ نصر و سرپرست تيم پزشکي براي اعزام به جبهه ها بود. او مي گويد: در بيشتر جبهه ها اعم از شوش، ماهشهر، ماهوت عراق، اهواز و ... حضور داشتم و در خط مقدم در بيمارستان هاي صحرايي به درمان رزمندگان مي پرداختم.

او در صحبت هايش با اظهار تاسف مي گويد: فقط توفيق حضور در جبهه خرمشهر را نداشتم.

اين پزشک از حضور سردارباقري در جبهه شوش ياد مي کند؛ آن زمان که وي جواني ۲۸ ساله بوده و براي اولين بار سردارباقري را مي بيند؛ سردارباقري به همراه تعدادي از رزمندگان در چادري مشغول طراحي عمليات بود که يک باره عراقي ها به آن منطقه حمله و چادر آن ها را بمباران مي کنند. در اين حمله، سردارباقري دچار سوختگي شديد ريوي شد و بلافاصله او را به بيمارستان منتقل کردند و به من گفتند که وي مجروح شده اند. با بالگرد به بيمارستان اعزام شدم و درمان مقدماتي را انجام دادم ولي چون جراحت شديد بود او را به اهواز منتقل کرديم که پس از مدتي به شهادت رسيدند.

 

از او مي پرسم که در طول هشت سال دفاع مقدس چند عمل جراحي داشتيد، دکتر پورصدرا... مي گويد: بالغ بر ۴۰ هزار عمل جراحي عمومي و ارتوپدي در بيمارستان هاي صحرايي جبهه هاي مختلف انجام داده ام. البته در ابتداي فعاليتم، چون دوران انترني را مي گذراندم جراح عمومي بودم و بيشتر مجروحاني را که از ناحيه شکم مورد اصابت ترکش خمپاره قرار مي گرفتند، عمل مي کردم و بعد تخصص خود را در زمينه جراحي ارتوپدي گرفتم، چون احساس کردم که رزمندگان به اين تخصص نياز بيشتري دارند.

 

دکتر پورصدرا... که هم اکنون ۵۸ سال دارد، متاهل و پدر سه فرزند است و مسئول اورژانس بخش ارتوپدي بيمارستان امام رضا(ع) است. او در توصيف جبهه با اشتياق مي گويد: ايام دفاع مقدس و جبهه خيلي خاطره انگيز است. آن جا خاک مقدسي است. در جبهه هيچ کس بر ديگري برتري نداشت و همه صادقانه و خالصانه مي جنگيدند تا از دين و سرزمينشان دفاع کنند.

 

خطرات و خاطرات

 

وقتي از دکتر پورصدرا... درباره خاطرات تلخ و شيرين آن ايام سوال مي کنم، ابتدا کمي سکوت مي کند و بعد مي گويد: گاه رزمنده اي را به بيمارستان منتقل مي کردند که صدمات وارده به وي به حدي بود که ناچار مي شديم دست يا پاي او را قطع کنيم، که از اين اتفاق بسيار متاثر مي شديم و نمي دانستيم که چگونه موضوع را به او بگوييم. با اين حال وقتي رزمنده از اين اتفاق مطلع مي شد، به هيچ وجه آثار ناراحتي را در چهره او نمي ديديم و ما بيشتر از او نگران و ناراحت بوديم.

 

دکتر پورصدرا... به يک عمل پيوند که روي يک رزمنده ۲۰ ساله انجام شد، اشاره مي کند و مي گويد: استخوان دست اين رزمنده بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شدت آسيب ديد و بايد دست او قطع مي شد، اما خوشبختانه با توکل به خدا تلاش کرديم و تصميم گرفتيم که بخشي از استخوان پايش را به دست او پيوند بزنيم که عمل با موفقيت انجام شد و براي ادامه درمان او را به بيمارستان شريعتي مشهد منتقل کرديم.

 

دکتر پورصدرا... به يکي ديگر از خاطرات خود اشاره مي کند و مي گويد: در فرودگاه صحرايي اهواز، عراقي ها به ما حمله کردند. حدود ۵۰ نفر بوديم که فقط ۱۰ نفر زنده مانديم. آن ها علاوه بر اين که بمباران مي کردند، با تيربار هم مي زدند. فرودگاه کاملا تخريب شده بود. يکي از رزمندگان که بچه جنوب بود، هيکل درشتي داشت، از ترس بمباران و حمله عراقي ها به داخل کمد کوچکي رفت و مخفي شد، وقتي بمباران تمام شد و آرام گرفتيم دنبال او مي گشتيم که او را داخل کمد پيدا کرديم. او تلاش مي کرد که از کمد خارج شود اما نمي توانست، بالاخره بچه ها کمک کردند و او را از کمد خارج کردند که واقعا صحنه خنده داري بود.

 

اين پزشک لبخندي مي زند و مي گويد: نمي دانم با آن که عراقي ها آب را آلوده کرده بودند چرا من زنده ماندم. در جبهه حلبچه بوديم که هواپيماهاي عراقي منطقه را بمباران شيميايي کردند. من و حدود ۳۰ نفر از دوستان و رزمندگان به مدت ۲۰ روز در آن منطقه مستقر بوديم و اطلاع نداشتيم که آب آلوده است و از آن آب استفاده مي کرديم اما هشت سال پيش باخبر شدم يکي از هم رزمان در آن منطقه که بعد فرمانده سپاه بجنورد شد، بر اثر استفاده از همان آب آلوده بيمار شد و به شهادت رسيد.

 

به دکتر پورصدرا... مي گويم: اتاق عمل صحرايي را با اتاق عمل فعلي تان مقايسه کنيد؛ مي خندد و مي گويد: اگر راستش را بخواهيد در اتاق عمل صحرايي عشق بود و ايمان و هيچ کس چشمداشتي نداشت همه براي آزادي ايران تلاش مي کردند هر چند که امکانات و تجهيزات آن اتاق هاي عمل ناچيز بود، اما چون به خدا توکل مي کرديم و با عشق به کارمان مشغول بوديم، کمبود امکانات به چشم نمي آمد. من به آن دوران بسيار احترام مي گذارم.

 

دکتر پورصدرا... دوران دفاع مقدس را دوراني بسيار باارزش مي داند و مي افزايد: بايد طرحي ۵ ساله را مي گذراندم که به وزارت بهداشت رفتم، پيشنهاد شمال کشور را دادم آ ن ها رد کردند. سپس گفتم هر منطقه اي را که پزشک نياز دارد و پزشکان تمايل ندارند که به آن منطقه بروند، با کمال ميل مي پذيرم. آن ها کردستان را اعلام کردند با آن که جنگ تمام شده بود اما هنوز منطقه ناآرام بود، حدود ۶ و نيم سال در آن منطقه به مردم خدمت کردم.

 

خواب جبهه

 

آن قدر حضور در جبهه براي من ارزشمند است که هنوز هم در خواب مي بينم که در خط مقدم جبهه در حال دفاع از خاک ميهنم هستم.

دکتر پورصدرا... مي افزايد: قطعا همه رزمندگان بارها و بارها در خواب ديده اند که در عملياتي هستند و با دشمن مي جنگند. خودم بارها در خواب ديده ام که در جبهه ها حضور دارم حتي در خوابي ديدم که با عراقي ها در حال نبردم و آن ها با بمباران خود تعدادي از ايراني ها را به شهادت رسانده اند و من هم مجروح شده ام. اما با آن حال تلاش مي کنم هم رزمان خود را درمان کنم.

000000000000000000000000000000000

سرهنگ بازنشسته ستاد «ابراهيم بانژاد»

 

مروري بر نقش ماندگار لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه در دوران پر افتخار دفاع مقدس

آمدند، مردانه جنگيدند و در تاريخ ماندند!

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: بهروز

 

حکايت شيرين رشادت هاي لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه (ع) در نخستين محاصره آبادان

 

برخلاف آن چه شنيده بودم شهر آبادان که به دليل موقعيت استراتژيک و خاص و پالايشگاه نفت اهميت ويژه اي داشته است، ۲ بار در محاصره کامل لشکريان بعث عراق قرار مي گيرد. نخستين محاصره آبادان در همان روزها و ماه هاي ابتدايي هجوم ددمنشانه و ۸ساله عراق به جمهوري اسلامي ايران رخ مي دهد. دومين محاصره آبادان که به «عمليات حصر آبادان» معروف است نيز در ماه هاي بعد اتفاق مي افتد. طبق گفته هاي سرهنگ بازنشسته ستاد «ابراهيم بانژاد» که از ۹۸ماه دفاع مقدس،۹۴ماه آن را در مناطق عملياتي مشغول نبرد با صداميان بوده است، رشادت هاي لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه(ع) در نخستين محاصره آبادان، چنان بوده که باعث جلوگيري از سقوط اين شهر مهم در همان ماه هاي ابتدايي دفاع مقدس شده است.

 

سرهنگ بازنشسته «ابراهيم بانژاد» متولد سال ۱۳۲۸ در مشهد مقدس است.وي سال ۱۳۷۹ به افتخار بازنشستگي نايل آمده و دوران حضورش در مراکز عملياتي دفاع مقدس، از مهرماه ۱۳۵۹ تا خردادماه ۱۳۶۹(با احتساب ماه هاي پس از اجراي قطعنامه ۵۹۸) ۱۱۲ماه بوده است. وي که در دوران دفاع مقدس به ترتيب فرمانده آتشبار توپخانه، افسر عمليات گردان توپخانه، معاون گردان توپخانه و فرمانده گردان توپخانه لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) بوده است، سال ۴۹ وارد ارتش شده و داراي ۲ پسر و يک دختر نيز هست. حکايت او را از آن روزها از همين جا دنبال کنيد...:

 

نخستين يگان رزمي که وارد آبادان شد، گروه رزمي ۱۵۳لشکر ثامن الائمه (ع) بود

 

درست يادم هست ۳۱ شهريورماه سال ۵۹ ارتش عراق، ناگهان به کشور جمهوري اسلامي ايران حمله ور شد. من آن زمان با درجه سرواني، فرمانده آتشبار توپخانه گروه رزمي ۱۵۳ لشکر ثامن الائمه(ع)، به فرماندهي سرهنگ کهتري (امير سرتيپ کهتري- امروز) بودم. مهرماه دستور حرکت به سوي مناطق جنگي به ما ابلاغ شد. به ياد دارم در آن زمان ميان بدرقه به يادماندني مردم مشهد و جمعي از مسئولان و استاندار وقت (دکتر حسن غفوري فرد) با قطار عازم مناطق عملياتي شديم. ۲۳ يا ۲۵مهرماه بود که به اهواز رسيديم و در آن زمان، عراقي ها تا نزديک کارخانه «نورد اهواز» (۲۰کيلومتري اهواز) پيشروي کرده بودند. به دستور جانشين وقت فرمانده نيروي زميني ارتش (شهيد فلاحي) من به اتفاق سرهنگ کهتري و سروان فروزمند و يگان رزمي به ماهشهر رفتيم. اولين يگان رزمي که در ميان استقبال مردم بومي آبادان وارد اين شهر شد، يگان رزمي ۱۵۳ لشکر ثامن الائمه(ع) بود. خوب به خاطر دارم هنوز ماه هاي ابتدايي دفاع مقدس بود و آبادان ميان دود و آتش ناشي از بمباران بخشي از پالايشگاه آبادان و بهت و حيرت مردم وضعيت عجيبي داشت. در همان هنگام به ما خبر رسيد شهر آبادان که شکل «جزيره مانند» دارد، از ۳طرف به محاصره نيروهاي عراقي درآمده است. ما هم به ناچار کاملا حالت پدافندي به خود گرفتيم آن روزها هنوز سپاه تشکيل نشده بود و تنها گرداني از نيروي دريايي در اين منطقه حضور داشت. عصر روز ۹ آبان ماه سرهنگ شکر ريز از ستاد عمليات، ما را خواست. در آن جا اعلام شد عراق روي رودخانه «بهمن شير» پل زده و در حال پياده کردن نيرو در اين قسمت است و ما در محاصره کامل قرار گرفته ايم. آن روزها ما در «کوي بهروز» آبادان ساکن شده بوديم. پس از اين خبر به «کوي ذوالفقاري» رفتيم و با نيرويي نزديک به ۷۰۰نفر در مقابل ارتش سراپا مجهز عراق قرار گرفتيم. رشادت هاي گروه رزمي ۱۵۳(اولين گروه اعزامي از لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) به مناطق عملياتي) به فرماندهي سرهنگ کهتري در کوي ذوالفقاري، چنان بود که شهر آبادان را از سقوط در همان روزهاي نخست جنگ نجات داد. چه بسا اگر اين شهر مهم و استراتژيک در همان روزها سقوط مي کرد، جنگ شکل ديگري پيدا مي کرد.من معتقدم همه عمليات هاي بعدي در اين منطقه و عمليات بزرگ شکستن حصر آبادان از همين نقطه شکل گرفت، در واقع رشادت هاي کوي ذوالفقاري آبادان زمينه ساز ساير پيروزي ها شد. همه اين مطالب نيز در کتاب «امير آبادان»که به شرح رشادت هاي امير سرتيپ کهتري اختصاص دارد نگاشته شده است. وي مي گويد: به عنوان شاهد براي ثبت در تاريخ مي گويم که آن روزها جنگ حالت تن به تن پيدا کرده بود و مقاومت هاي انجام شده آبادان را نجات داد. در ماه هاي بعد در عمليات ديگري نيز حضور داشتم از جمله در عمليات شکست حصر آبادان و عمليات فتح المبين، هر دو در سمت فرمانده آتشبار در لشکر ثامن الائمه(ع)- عمليات والفجر ۸ (افسر عمليات گردان توپخانه) و عمليات فاو و خيبر به عنوان پشتيبان عمليات و عمليات هاي ديگر مثل عملياتي در جزيره مجنون، عمليات آزادي بستان و ...

 

و خاطراتي از آن روزها...

 

سرهنگ بازنشسته ستاد «ابراهيم بانژاد» درباره خاطراتش از آن دوران با مکثي طولاني مي گويد: از آن دوران خاطرات تلخ و شيرين بسياري دارم. اما اگر بخواهم يکي از آنها را بگويم اين است که در آن روزهاي ابتدايي دفاع مقدس و در جريان اولين اعزام به جبهه در منطقه عملياتي آبادان، تا حدود ۲ تا ۳ماه هيچ ارتباط تلفني با خانواده ها ميسر نبود. به گونه اي که خود من پس از ۳ماه نخستين ارتباط تلفني را با همسر و خانواده ام داشتم. آن زمان کودکي در راه داشتم و دخترم را براي اولين بار، پس از آن که ۴ماهه شد ديدم. يکي ديگر از خاطرات من مربوط به تامين موادغذايي در ماه هاي ابتدايي دفاع مقدس است که بسيار دشوار بود. کمک هاي مردمي و حتي مهمات در آن روزگار به سختي به ما مي رسيد. چنان که تا ماه ها، همه وعده هاي غذايي را با صرف لوبيا و سيب زميني سپري مي کرديم. از خاطرات ديگر من شهادت ۲ تن از همرزمان ام به نام هاي شهيد «نيکوکاري» و شهيد «احمدلو» بود که خداوند روح اين شهدا را با امام راحل (ره) و ساير شهدا قرين کند...

 

حضور پرقدرت لشکر ۷۷ ثامن الائمه (ع) برگ هاي زريني از تاريخ دفاع مقدس را تشکيل مي دهد

 

«رشادت هاي لشکر ۷۷ ثامن الائمه (ع) در تاريخ دفاع مقدس، برگ هاي زريني را به خود اختصاص داده است و به جرات مي توانم بگويم حضور پرقدرت و پررنگ اين لشکر، از شمالي ترين تا جنوبي ترين مناطق دفاع ۸ساله و حتي قبل از آن در سرکوب ضدانقلاب در ناآرامي هاي کردستان و گنبد قابل انکار نيست.» اين جملات سخنان يکي ديگر از فرماندهان سال هاي پرافتخار دفاع مقدس در لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) است. سرتيپ دوم بازنشسته کيومرث ميرشکرايي متولد ۱۳۱۹ تهران است که سرنوشت او را به ديار خراسان کشاند تا در سال هاي دفاع مقدس ايفاگر مسئوليت هايي باشد که امروز به آنها افتخار مي کند. سرتيپ دوم بازنشسته «مير شکرايي» هم اينک يک پسر و يک دختر دارد که پسرش مهندس عمران و در پروژه هاي بزرگ عمراني مشهد مشغول فعاليت است. دخترش نيز دانشجوي بورسيه رشته رايانه (کامپيوتر) در ونکوور کاناداست... روايت او را از دوران پرافتخار دفاع مقدس از همين جا مرور کنيد: من دانش آموخته دانشکده افسري هستم و اندکي قبل از آغاز جنگ، اول فروردين ۵۹ از لشکر يک به لشکر ۷۷ ثامن الائمه (ع) منتقل شدم و با سمت فرمانده گردان ۱۲۲، از ارديبهشت ماه همان سال در تيپ دوم قوچان مشغول به خدمت شدم. براي انجام ماموريت و مقابله با کوموله و دموکرات با همين تيپ به سنندج اعزام شديم و تا دوم بهمن سال ۵۹ همان جا به خدمت مشغول بوديم.

 

به ياد دارم تا فروردين سال ۱۳۶۰ که به عنوان سرپرست، تيپ قوچان را به ماهشهر بردم، سرهنگ دوم بودم. آن جا به عنوان معاون و رئيس ستاد قرارگاه عمليات آبادان - خرمشهر انتخاب شدم. از ۱۱ فروردين ماه نيز به عنوان معاون تيپ يک لشکر ثامن الائمه(ع) در منطقه جنگي، معاون شادروان سرهنگ منوچهر امنيان(اميرسرتيپ امنيان) بودم. در عمليات ميدان تير (تپه هاي مدن - ايستگاه ۷ آبادان تا ذوالفقاريه) نيز شرکت داشتم. پس از آن در عمليات ثامن الائمه(ع) شرکت کرديم که در آن عمليات، لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) نقش اصلي و پررنگي داشت. تقريبا از همين عمليات بود که مسئولان به قدرت و توانمندي نيروهاي ارتشي در دفاع مقدس اعتماد کردند. اين عمليات ۵ مهرماه ۱۳۶۰ در منطقه آبادان - شمال رودخانه کارون و جاده آبادان- اهواز و ماهشهر - آبادان آغاز شد. تنها در عرض ۴۸ ساعت هدف اصلي عمليات که آزادسازي جاده آبادان - ماهشهر بود، محقق شد و تيپ يک ثامن الائمه(ع) به همراه نيروهاي پشتيباني، توانست پيروزي هاي غرورآفريني را به دست آورد. در اين عمليات بيش از ۳ هزار عراقي کشته شدند و هزار و ۷۰۰ نفر نيز به اسارت نيروهاي رزمنده درآمدند و گروه رزمي ۳۷ و گردان ۱۶۳ پيشروي چشمگيري داشتند.

 

از ديگر عمليات مهمي که در آن شرکت کردم و از آن خاطره خوبي دارم، عمليات فتح المبين است. به ياد دارم در اين عمليات، لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه(ع) همراه لشکر ۲۱ - که محور اصلي عمليات بود - لشکر ۹۲، تيپ ۵۵هوابرد، لشکر ۱۶ و جمعي از دلاوران سپاه پاسداران انقلاب اسلامي حضور داشت. دوم فروردين ۱۳۶۱ عمليات شروع شد و با پيروزي درخشان رزمندگان نيروهاي بعثي عقب رانده شدند. پس از آن عمليات رمضان در شمال غرب جاده اهواز - آبادان و جنوب هويزه انجام و بخش ديگري از خاک اشغال شده توسط دلاورمردان پس گرفته شد. از اين تاريخ تا سال ۶۲ فرمانده تيپ ۳ لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) در ايستگاه حسينيه (بين خرمشهر - اهواز) بودم.

 

حدود زمستان سال ۶۳ در همين مناطق دچار ناراحتي شديد آسم (نوعي بيماري تنفسي) و در بيمارستان اهواز بستري شدم. با دستور و تجويز پزشک از اين تاريخ به علت حاد شدن بيماري نزد خانواده ام به مشهد بازگشتم و در مشهد نيز سرپرستي دايره اسرا - قرارگاه احتياط قدس را بر عهده داشتم. بعدها به عنوان جانشين سرپرست باقيمانده لشکر در مشهد معرفي شدم. تا سال ۶۷ در همين سمت به خدمت ادامه دادم تا اين که در تاريخ 2/8/69 پس از ۳۰ سال و يک ماه و ۲ روز خدمت صادقانه، به افتخار بازنشستگي نايل شدم. در مجموع نزديک ۴ سال از عمرم را در مناطق عملياتي به سر بردم که البته به آن افتخار مي کنم.

 

و خاطراتي از آن روزها ...

 

يکي از بهترين خاطراتم از آن روزها در عمليات ثامن الائمه(ع) رقم خورد. در اين عمليات روزي روي يکي از خط هاي مخابراتي صدايي شنيدم که به جاي من در حال دستور دادن به زيرمجموعه ها بود. بلافاصله فهميدم با شيطنت دشمن مواجه هستيم و به همين سبب کد رمز مربوط را تغيير دادم. پس از چندي محل افراد عراقي رديابي شد و با شنود بيشتر، صداي يکي از فرماندهان عراقي را شنيديم که کمک مي خواست. از مرکز عملياتي اش به وي دستور داده شد تا با پرتاب موشکي سبزرنگ، محل خود را به ديگر نيروهاي عراقي نشان دهد تا نيروي کمکي به آن جا اعزام شود. به محض پرتاب موشک دستور آتش صادر شد و باران آتش بود که بر سر نيروهاي عراقي مي باريد. فرمانده عراقي هم که به شدت عصباني شده بود به زمين و زمان ناسزا مي گفت ...

 

يکي از تلخ ترين خاطرات  ام از دوران دفاع مقدس نيز شهادت يکي از افسران خالص و بسيار شجاعم به نام «شهيد آي محمد باخدا» است که او را بسيار دوست مي داشتم. نمي دانم رشادت ها و اخلاص او را چگونه برايتان بازگو کنم. در زمان شهادت «سرهنگ باخدا» به علت بيماري آسم در بيمارستان بستري بودم. آن طور که بعدها شنيدم اين شهيد بزرگوار که شاهد رديابي دشمن هنگام ورود و توقف خودروي حاوي غذا براي رزمندگان بوده است با ايثار و از خودگذشتگي بسيار در حال پراکنده کردن نيروها، با ترکش خمپاره به شهادت مي رسد.

 

وقتي اين خبر را شنيدم چنان ناراحت شدم که وضعيت جسمي ام وخيم تر شد. طوري که تا ۴۲ درجه تب کردم. اکنون پس از اين همه سال ياد «شهيد آي محمد باخدا» در تيپ دوم قوچان هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد. واقعا بايد بگويم شهيد باخدا به تمام معنا «باخدا» بود و سرانجام به او پيوست...

 

توجه شهيد «صيادشيرازي» به خداوند در اعمالش منعکس بود

 

«براي شما جالب است بدانيد من در زمان دفاع مقدس با اين که درجه ام از شهيدصيادشيرازي بالاتر بود، اما مجذوب شخصيت انساني و ارتباط بالاي اين شهيد با پروردگارش بودم. چنان که واقعا توجه اين شهيد به خداوند را در تمام اعمالش مي ديدم. همين رفتارها هم باعث شد تا در دلم اعتقاد عميق قلبي و احترام زيادي براي ايشان قائل باشم که تا امروز هم پابرجاست.»

 

اين ها بخشي از سخنان سرتيپ دوم بازنشسته ستاد، «محمد طبسي» است، کسي که در عمليات قادر، به دعوت سردار شهيد صيادشيرازي به عنوان مشاور عملياتي آن شهيد ايفاي نقش کرده است.

 

وي معتقد است رفتار شهيد صيادشيرازي تاثير عميقي بر اعتقادات وي داشته است. محمد طبسي متولد سال ۱۳۱۹ در مشهدمقدس مشاغل زيادي را در دوران دفاع مقدس بر عهده داشته است که از فرماندهي گروهان آغاز و به رياست ستاد قرارگاه شمال شرق لشکر ثامن الائمه(ع) ختم مي شود. وي داراي ۲ دختر و يک پسر و خاطراتش از دوران دفاع مقدس بسيار شنيدني است:

 

از سال ۱۳۳۹ وارد ارتش شدم و تا زمان بازنشستگي در سال ۱۳۷۱ ، با احتساب زمان هاي پس از اجراي قطعنامه ۵۹۸، بيش از ۱۱۰ ماه افتخار حضور در مناطق عملياتي را دارم. از سال ۵۸ که براي برقراري امنيت در «گنبد» و «بانه» عازم اين نقاط شدم، به شکل متناوب در انجام ماموريت هاي محوله کوشا بودم. در سال ۶۰ براي اولين بار افتخار حضور در عملياتي را داشتم که حکم عمليات راهگشا و مقدماتي را براي عمليات ثامن الائمه(ع) داشت. در اين سال من به عنوان معاون گردان در نبردي موسوم به نبرد «ميدان تير»، در تپه هاي مدن آبادان شرکت داشتم و اين عمليات به شکل کاملا ايذايي صورت گرفت.

 

پس از آن در عمليات ديگري نيز شرکت داشتم که برخي عمليات هاي شاخص به اين شرح است:

 

در عمليات ثامن الائمه(ع) رئيس رکن سوم تيپ يک لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) و در عمليات فتح المبين رئيس رکن يک همين تيپ و لشکر بودم. در عمليات قادر به عنوان مشاور عملياتي شهيدصيادشيرازي همکاري نزديکي با اين شهيد بزرگوار داشتم. در عمليات کربلاي ۴ رئيس رکن سوم لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) و در عمليات جزيره مجنون نيز فرمانده تيپ بودم. در طول دوران دفاع مقدس هميشه دو نوع نبرد و تلاش وجود داشت: نبرد اصلي که در منطقه اصلي بود و زمان آن نيز کوتاه تر بود و تلاش و نبرد فرعي که نوعي عمليات براي فريب دشمن به شمار مي آمد و ممکن بود مدت ها به طول بينجامد.

 

من در سال هاي دفاع مقدس بيشتر جزو تلاشگران گروه هاي اصلي بودم و آن را به تلاش از نوع فرعي ترجيح مي دادم.

 

معتقدم در دوران دفاع مقدس به دليل برخي ويژگي ها، موفقيت هاي لشکر پيروز ثامن الائمه(ع) از همه لشکرهاي ارتش بيشتر بود. يک دليل ويژگي هاي اقليمي و جغرافيايي منطقه خراسان و دليل ديگر آسيب پذيري کمتر اين لشکر از بي نظمي هاي آن روزگار است. من معتقدم به دليل همين ۲ ويژگي يگان هاي لشکر ثامن الائمه(ع)، هميشه به سخت ترين ماموريت ها اعزام مي شدند و بيشترين موفقيت را نيز به دست مي آوردند.

 

بهترين خاطره من از دوران پرافتخار دفاع مقدس آشنايي ام با شهيدصيادشيرازي بود. با وجود آن که من در آن دوران «سرهنگ» بودم و ايشان «سرگرد» بود، اما تاثيرات رفتار خداپسندانه آن شهيد و به خصوص «ذکر» و «التجاي» شهيدصيادشيرازي به خداوند چنان بود که کاملا تحت تاثير قرار مي گرفتم. وابستگي شديد و عميق ايشان به خداوند چنان تاثير عميقي بر من گذاشته است که قابل بازگويي نيست. اين سعادت را داشتم که در عمليات قادر مشاور عملياتي اين شهيد عزيز باشم و اين امر نشان از اعتماد مقابل ما به يکديگر داشت.

000000000000000000000000000000000000000

شهيدبابانظر

 

نگاهي به زندگي و خاطرات سردار شهيد بابانظر

مردي با ۱۶۰زخم يادگاري عشق

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: محسن هوشمند

 

امام رضا(ع) شفايش دادند

 

همسر شهيد نظرنژاد در روايت خاطره اي از آن  سال ها چنين مي گويد: «بعد از اين که کمرش مجروح شد، او را به مشهد آوردند و ۶ ماه در بيمارستان جهاد بستري کردند. در آن زمان او به شدت مجروح شده بود و در تمام اين مدت به پشت خوابيده بود. حتي نمي توانست از جايش تکان بخورد و به پهلو دراز بکشد. دکترها مي گفتند که قطع نخاع شده است. يکي از روزها که همراه با بچه ها به ملاقات ايشان رفتيم، گفت که فردا وقتي که زمان ملاقات تمام شد، از اين جا نرويد و همراه با پدر و برادرتان صبر کنيد. چون من مي خواهم بلند شوم و همراه شما بيايم. من گفتم: شما اصلا نمي توانيد از اين پهلو به آن پهلو شويد، چطور مي خواهيد از جايتان بلند شويد؟ رو به من کرد و گفت: آن کسي که به من گفته است «بلند شو»، خودش مي داند که مي توانم راه بروم. فرداي آن روز وقتي زمان ملاقات تمام شد،پسرم به پدرش گفت که اگر مي خواهد برايش عصا بياورد اما حاج آقا گفت: نه؛ من بايد همان طور که به من دستور داده اند بلند شوم. بعد از آن، کسي که ۶ ماه به هيچ وجه تکان نخورده بود و حتي دستش را هم به راحتي نمي توانست بچرخاند، کم کم حرکت کرد و به يک باره ديديم که به کنار تخت آمد و از جايش بلند شد! تمام بدنش مي لرزيد. ناگهان پرستاران و دکترها وارد اتاق شدند و وقتي شرايط را مشاهده کردند، گفتند: حتما حاج آقا شفا گرفته اند. سال ها بعد وقتي با اصرار زياد از حاج آقا خواستم بگويد که آن روز چه اتفاقي افتاد، گفت: امام رضا(ع) به خوابم آمدند و گفتند که فردا بلند شوم. جالب اين که تنها ۱۵ روز بعد از آن ماجرا راهي جبهه شد و درعمليات کربلاي ۵ هم حضور يافت.

 

روزهاي گرم مرداد سال ۷۵

 

يکي از نکته هاي بارز درباره شهيد نظرنژاد اين است که با وجود حضور ۱۴۰ ماهه در مناطق عملياتي و مجروح شدن هاي بسيار زياد که در نهايت با پايان جنگ تحميلي ۱۶۰ ترکش و عارضه شيميايي را در وجودش به يادگار گذاشت، او نه در سال هاي جنگ تحميلي که حدود ۶ سال بعد در ارتفاعات کنارستان کردستان به فيض عظيم شهادت نائل آمد. ماجراي شهادت بابانظر از زبان مرتضي نظرنژاد فرزند شهيد که در آن روز همراه با پدر بود، شنيدني است. او ابتدا از حال و روز پدر در آن زمان ياد مي کند: «ايشان در مدت يک سال پاياني عمرشان متفاوت با قبل شده بودند حتي در ماه مبارک رمضان قبل از شهادت، هر شب بعد از افطار ما را دور خود جمع مي کرد و به روايت خاطرات جنگ مي پرداخت. مي گفت: بياييد تا از خاطراتم برايتان بگويم، شايد سال بعد کنارتان نباشم. هم چنين وقتي به بهشت رضا(ع) مي رفتيم، بين مزار شهيدان شريفي و ابراهيمي قدم مي زد و مي گفت: اين جا جاي من است.» مرتضي نظرنژاد سپس ماجراي همراهي اش با پدر در ماموريت کردستان و شهادت بابانظر را اين گونه روايت مي کند: «در ايام تابستان طي اين ۲ سال آخر وقتي که پدر مي خواستند به مسافرت و يا ماموريت بروند، من را نيز همراه با خودشان مي بردند. اولين روزهاي مرداد ۷۵ بود که با من تماس گرفتند و گفتند که آماده شوم تا با هم برويم. ابتدا به تهران رفتيم و آن جا سردار موسوي هم به جمع ما پيوست. در تهران به دفتر آقاي قاليباف که آن موقع هنوز در سپاه بود رفتيم و صحبت هايي بين پدرم، آقاي موسوي و آقاي قاليباف رد و بدل شد اما من که بيرون از اتاق بودم، آن صحبت ها را نشنيدم. سال ها بعد آقاي قاليباف ماجراي آن روز را برايم تعريف کرد و گفت: پدرت با حالتي ناراحت نزد من آمد و گفت« چرا من شهيد نمي شوم؟ من تمام زندگي ام را در اين راه داده ام تنها از خدا شهادت مي خواهم. الان هم به همان جايي که از آن شروع کرده ام مي روم و همان جا هم مي خواهم که کارم را تمام کنم.» پس از آن ما به اشنويه رفتيم و در آن جا از نيروهاي لشکر ۵ نصر بازديد کرديم.

 

به داخل پادگان که رفتيم همه بچه هاي قديمي دور پدر حلقه زدند و با رابطه بسيار دوستانه اي که با او داشتند از وي خواستند که برايشان خاطره نقل کند. ارتباط ميان آن ها اصلا شبيه رابطه رزمنده با فرمانده نبود. بعد از آن پدر ساعتي براي رزمنده ها صحبت کرد و با توجه به اين که حنجره شان شيميايي بود، جلسه زود تمام شد. بعد از اين که همه رفتند پدر رو به من کرد و گفت: همه موها و محاسنم سفيد شده است، نه؟ من هم گفتم: اشکالي ندارد. وقتي به مشهد بازگشتيم موهايتان را رنگ مي کنيم و مثل قبل مي شود. پدر لبخندي زد و ديگر هيچ نگفت، چند ماه بعد از شهادت پدر، وقتي درباره اين ماجرا با مادرم صحبت کردم، گفت:وقتي چشم پدرت تخليه شده بود و در بيمارستان شيراز بستري بود، براي يکي از عمل ها خيلي بي تابي مي کرد. من گفتم: چه شده حاج آقا چرا اين قدر بي تابي مي کنيد گفت: موضوع خاصي نيست. اما بعد از اين که من خيلي اصرار کردم گفت که امام رضا(ع) را در خواب ديده است و ايشان به حاج آقا گفته اند که تا پايان جنگ شهيد نمي شود و نشانه شهادتش سفيد شدن تمام موهاي سر و صورت و حتي ابروهاي ايشان است. وقتي مادر اين خاطره را برايم نقل کرد، حکمت آن سوال و لبخند پدر را فهميدم زيرا در آن سال آخر تمام موهاي سر و رو و حتي ابروهاي پدر سفيد شده بود... فرداي آن روز ما به منطقه اي در ارتفاعات کنارستان که حدود ۵ هزار متر ارتفاع داشت، رفتيم. در آن جا پدر در کنار تخته سنگي دراز کشيد و سرهنگ قانعي در قسمتي ديگر، منطقه را براي سردار موسوي و نجاتي تشريح مي کرد. سردار موسوي تمام حواسش پيش پدرم بود. ناگهان رو به پدر کرد و گفت: شما هم بيا، پدرم از جايش بلند شد و گفت: من اين منطقه را مثل کف دستم ياد دارم. اگر مي خواهيد بيايم و برايتان توضيح بدهم.بعد هم دوباره در همان جا دراز کشيد . من هم کنار ايشان نشستم. ناگهان حس کردم که دست پدر به پهلوي من خورد. وقتي برگشتم ديدم حالشان طبيعي نيست. زبانم بند آمده بود. تا از جايم بلند شدم ديدم آقاي موسوي به سرعت به سمت ما مي آيد. مثل اين که با توجه به حرف هاي قبلي پدر حس کرده بود که قرار است اتفاقي رخ دهد. به سرعت برانکار را آماده و پدر را به پايين منتقل کردند. اما فايده اي نداشت. فشار کم هوا در آن ارتفاع باعث شده بود که ترکش هاي به جاي مانده از سال هاي جنگ در سر و نزديکي قلب پدر جا به جا شود و ايشان به شهادت برسند».

 

آري! اين گونه بود که يادگاري هاي به جاي مانده از سال ها دلاوري در وجود بابانظر او را راهي بهشت کرد.

 

شهيداني مانند بابانظر، نه يک فرد که يک فرهنگ هستند

 

سردار اسماعيل قاآني يا همان آقا اسماعيل سال هاي دفاع مقدس هم که يکي از همرزمان سردار شهيد بابانظر بوده است، حرف هاي شنيدني و خاطرات زيبايي از اين دلاور مرد عرصه خون و ايثار دارد. او طي سخناني در سومين يادواره اين شهيد بزرگوار ضمن تاکيد بر اين که شهيد نظرنژاد و شهيداني مانند او يک فرد نيستند بلکه يک فرهنگ اند، چنين گفت: «اگر کسي به اين فرهنگ توجه کند خرده فرهنگي از ولايت و امامت را در مي يابد... در زندگي شهيد نظرنژاد اين ويژگي به چشم مي خورد که بدون توجه به امکانات ، توان، تاييد يا رد حرف اطرافيانش ، تنها هرچه اسلام و ولايتش مي گفت انجام مي داد... شهدا را بايد قهرمان دانست اما متفاوت از قهرمانان عرصه ورزش چرا که ورزشکاران منتظرند ديگري پشتش به خاک برسد تا به پيروزي برسند اما در مکتب و مرام شيعه در ميدان جنگ، شهدا پشتشان به خاک مي خورد تا از دين و ارزش هاي ديني خود دفاع کنند و اين مهم ترين ارزش ها و يادگارهاي جنگ براي ماست.

 

قاآني از شهدايي چون بابانظر به عنوان «تجسم عيني آيات قرآن » ياد کرد و اين گونه توضيح داد: «اگر اين شهدا نبودند پس از جنگ، فرهنگ هاي نشات گرفته از انقلاب اسلامي در سراسر دنيا وجود نداشت، تاسيس حزب ا... بعد از عمليات بيت المقدس، از نمونه هايي است که از انقلاب ايران الهام گرفته شدو امروز در هر کجاي جهان هرکس نام لبنان را مي شنود با افتخار از شيعيان آن ياد مي کند.»

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221348&filename=V125.jpg

0000000000000000000000000000000000000000

شهيد علي غيور اصلي

 

شهيد ترور در جبهه

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

شهيد علي غيور اصلي چهارم بهمن ۱۳۳۱ شب اربعين حسيني در مشهد به دنيا آمد. طفلي آرام، خوش روزي و خوش چهره بود. خانواده علي از نظر اقتصادي در وضعيت مطلوبي قرار نداشت و او در ۴ سالگي با متارکه پدر و مادرش، ناملايمات بيشتري متحمل شد. چند سالي را نزد مادر رشد يافت و سپس تحت سرپرستي پدرش قرار گرفت. اعتماد به نفس خصوصيتي دايمي در وي بود که از دوران کودکي به مدد آن مشکلات را از ميان برمي داشت و هميشه اين ويژگي در کنار ادب و مهرباني اش باعث جذب ديگران مي شد و اين گونه حس محبت و احترام افراد را نسبت به خود برمي انگيخت.از ۶ سالگي فرايض ديني را به خوبي انجام مي داد. پيش از دبستان مدتي به مدرسه ملي رفت و سپس در ۷ سالگي درس و مدرسه را به طور جدي آغاز کرد. با علاقه درس مي خواند و از قدرت درک خوبي برخوردار بود. روحيه فعال و اجتماعي داشت و علاوه بر اين که کمک موثري در کارهاي منزل به حساب مي آمد، در اوقات فراغت حرفه نجاري را فرا گرفت. در کنار اين فعاليت ها به ورزش فوتبال (که بسيار مورد علاقه اش بود) مي پرداخت و در نوجواني مدتي در باشگاه ورزشي بود. علي غيور اصلي پس از اتمام دوره راهنمايي به تهران عزيمت کرد و در واحد تيپ نيروهاي ويژه هوابرد ارتش استخدام شد.

 

او بسيار زيرک و سخت کوش بود و پس از اين که دوره هاي متعددي را در داخل کشور گذراند، براي تکميل تجربيات نظامي به چند سفر خارج از کشور از قبيل آلمان، ايتاليا، مصر و اردن فرستاده شد و علاوه بر آشنايي هر چه بيشتر با مسائل و تاکتيک هاي نظامي اين فرصت را يافت تا فرهنگ هاي مختلف را از نزديک مشاهده کند. با تواضع و متانت در رفع مشکلات ديگران از تجربيات خود سود مي جست و از هيچ تلاشي فروگذار نبود.در سال ۱۳۵۲ به سبب شناختي که به واسطه رابطه فاميلي از خانم طاهره دانشمندي داشت، ايشان را براي ازدواج انتخاب کرد و زندگي مشترک را در منزلي استيجاري در تهران آغاز کردند. حاصل اين ازدواج دو فرزند به نام هاي شادي (متولد سال ۱۳۵۴) و محمد علي( متولد سال ۱۳۵۹) بود.غيور اصلي در تمام دوران زندگي اش بسيار به مذهب و اعتقادات ديني اش اهميت مي داد و اطرافيانش را به نماز اول وقت توصيه مي کرد. فرزند شهيد در خاطره اي به اين ويژگي او اشاره مي کند: «پدرم هر وقت در منزل بودند، نماز را با هم برگزار مي کرديم. ايشان جلو مي ايستاد و من و مادرم پشت سرش نماز را اقامه مي کرديم.» مادر علي، از او به عنوان انساني وارسته ياد مي کند و برادر وي در مورد عقايد و روش زندگي اش مي گويد: «خدمت در ارتش، موقعيت هايي که به دست مي آورد و جو حاکم بر ارتش آن زمان هرگز در عقايد و روش زندگي او تغيير ايجاد نکرد.

 

ساده زندگي مي کرد. به بزرگ ترها خيلي احترام مي گذاشت هميشه از لحاظ رفتاري جلوتر از همه بود. از قدرت جذب بالايي برخوردار بود.»صراحت بيان داشت. توصيه او هميشه اين بود: «مواظب باشيد، خطرات همه جا هست. فقط با انسان مومن و واقعي دوستي کنيد و از افراد بي اعتقاد دوري نماييد.» بسيار صحيح و با قرائت نماز مي خواند و به همين دليل در ارتش به او نظر مساعدي نداشتند. ارتش به مرور، همزمان با آشنا کردن هر چه بيشتر او با مسائل نظامي، فرصت انديشيدن به ظلم ها و نابساماني ها ( که ناشي از يک رژيم ديکتاتوري بود) را هم به وي داد.غيور اصلي که علاقه زيادي به مطالعه کتاب هاي تاريخي و تاريخ اسلام داشت، به آثار استاد شهيد مطهري جذب شد و مصرانه سخنراني هاي ايشان را دنبال مي کرد. همزمان با انقلاب به سبب تحولاتي که در غيور اصلي ايجاد شده بود، ارتش از جانب او احساس خطر مي کرد و او را با تمام تجربياتش به لشکر ۹۲ زرهي اهواز انتقال داد. او روحيه بسيار بالايي داشت و به گفته فرزندش: « اهل عمل بود و هرگز در مقابل مشکلات عقب نشيني نمي کرد.»

 

مدتي در برخي کشورهاي عربي عليه رژيم دست به فعاليت هايي زد. سرانجام در جريان جشن هاي ۲۵۰۰ ساله رژيم شاهنشاهي، به همراه يک تشکيلات مذهبي- اسلامي قصد ترور شاه را داشتند، که موضوع فاش شد و علي موفق به فرار گرديد. پس از آن به مدت يک سال با وانت در بين شهرهاي مختلف به کار مشغول بود و خانواده اش تا مدتي از وي بي خبر بودند. تا اين که در اوايل سال ۱۳۵۷ دستگير و به بازداشتگاه دژبان اهواز منتقل شد. طي مدتي که محاکمه مي شد، در بند مشترک بود. به دليل تاثير گذاري بر نظاميان و تشويق آنان به فرار از ارتش براي پيوستن به نيروهاي انقلابي به بند انفرادي انتقال يافت. وي در طي آن دوران دفتري از اشعار خود تهيه کرد.

 

پس از چند ماه حکم اعدام غيوراصلي صادر شد اما با پيروزي انقلاب اسلامي به همراه ديگر زندانيان سياسي، آزاد شد و مدتي بعد به همراه علي شمخاني، انجمن اسلامي را تشکيل دادند. او که استوار دوم نيروي زميني لشکر ۹۲ اهواز بود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست و مسئول آموزش نظامي کل استان خوزستان شد.علاقه زيادي به امام خميني (ره) داشت. از ايشان به عنوان هديه اي آسماني نام مي برد و سعي مي کرد هدف امام خميني(ره) را از انقلاب و مبارزه با استکبار بهتر درک کند و به ديگران هم انتقال دهد. با آغاز شورش هاي ضدانقلاب در کردستان و شرارت هاي ضد انقلاب عليه مردم به فرمان امام خميني(ره) به همراه بقيه نيروها به منطقه شتافت و با عارف شهيد (دکتر مصطفي چمران) با سعي و تلاش بي وقفه، نقشه هاي جنگي را طرح مي کردند و به اجرا مي گذاشتند. پس از اين که تا حدودي امنيت در منطقه برقرار شد، غيور اصلي بلافاصله به اهواز برگشت و بدون لحظه اي استراحت، دوباره به کار پرداخت.

 

او استراحت را در آن شرايط بحراني جايز نمي دانست و مي گفت:« کار براي خدا ساعت مشخصي ندارد. بايد همگي خالص و مخلص باشيم و فقط براي او کار کنيم و براي تداوم اين انقلاب اسلامي، همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ بکوشيم و از جان و مالمان براي آن سرمايه گذاري کنيم.»پس از مدتي به عنوان فرمانده عمليات سپاه اهواز، با حفظ مسئوليت قبلي (فرمانده آموزش نظامي استان) منصوب شد.طبق خصلت هميشگي اش کارها را به نحو احسن انجام مي داد و غرور و تکبر از منفورترين صفات، نزد وي بود. در آن دوران تحولات عميق تري در وي مشاهده مي شد. به گفته همسرش: او بسيار سجده مي کرد و با حال و هواي خاصي، صداي گريه و ذکر الهي العفو او بلند بود. او امر به معروف را از خانه به جامعه گسترش داد و هميشه با رفتارش به ديگران پند مي داد تا مبادا باعث رنجش آنان شود.فرزندش از قول يکي از هم رزمانش نقل مي کند: يک روز علي وارد محل کارش شد و آن جا را بسيار نامرتب و به هم ريخته يافت. فورا بدون توجه به موقعيت خود مشغول مرتب کردن آن محل شد و به اين ترتيب همه را با خود همراه کرد.اوقات فراغت او هر چند اندک، در آن زمان بيشتر در مجالس مذهبي، دعاي کميل، رسيدگي به خانواده و نوشتن جزوه هايي در رابطه با آموزش نظامي مي گذشت که در اين زمينه دو جزوه کامل از ايشان به جا مانده است.وي موفق شد تعدادي از عوامل نفوذي گروه هاي ضدانقلاب را، از جمله مهندسي که در کنار لوله هاي نفت اقدام به بمب گذاري مي کرد، به دام بيندازد. در روزهاي آغازين جنگ تحميلي نقطه عطفي را در تمام فعاليت هاي خود به وجود آورد. زماني که دشمن بعثي به آساني وارد خاک ايران شد و به نزديکي شهر اهواز رسيد، با توجه به اين که تمام پشتوانه هاي شهرهاي ديگر از جمله انبار مهمات در اهواز مستقر بودند، سقوط اين شهر به منزله سقوط بقيه مناطق بود. در اين شرايط غيور اصلي با روحيه قوي و تزلزل ناپذير به منطقه شتافت. همرزم شهيد در خصوص نحوه عملکرد وي مي گويد: من با غيور اصلي، نيروها را سازماندهي کرديم و او از زير پل نيروها را اداره مي کرد.همرزم ديگري مي گويد:« آن شب او صحبت عجيبي براي بچه ها کرد و حال و هواي خاصي داشت. مي گفت: برگشتي در کار ما نيست. اگر هيچ کس نيايد، خودم تنها مي روم. همان تعداد کم نيروهاي بسيجي و پاسدار (که درمحل بودند) همگي با او همراه شدند، با چند قبضه آر.پي.جي ، مهمات اندک و نقشه اي که غيوراصلي طراح آن بود.»

 

يکي ديگر از همرزمان، از قول شهيد جواد داوري وقوع عمليات را اين گونه نقل مي کند: غيوراصلي آرام بالاي تپه ها قدم مي زد و دشمن لحظه به لحظه نزديک تر مي شد. اما هنوز دستور آتش نداده بود. يک لحظه در من تزلزل ايجاد شد. با خود گفتم، شايد غيور اصلي با دشمن تباني کرده باشد. بعد شروع کردم به داد و بيداد و سر وصدا. اما او همچنان روي تپه قدم مي زد، شايد مي خواست به ما روحيه بدهد. دشمن که به ۱۰ متري رسيد، دستور شليک داد. دشمن غافلگير شده بود و به گمان اين که با لشکري مجهز و عظيم روبه رو شده، ۹۰ کيلومتر عقب نشيني کرد».غيور اصلي، با باز کردن لوله هاي آب، تانک هايي را که در زمين هاي مزروعي پراکنده شده بودند در گل نشاند. در آن عمليات ( که اولين شبيخون به دشمن به شمار مي رفت) غافلگيري نيروهاي بعثي به حدي بود که اسراي عراقي بعد در اظهارات خود اشاره کرده بودند: ما گمان کرديم نيروهاي شما اجازه دادند که سهل و آسان به نزديک اهواز برسيم ، اما ما را در اين تله به دام انداختند.

 

منافقين که غيور اصلي را، تهديدي عظيم براي پيشبرد اهداف خود در خاک ايران يافته بودند صبح روز بعد از عمليات، که ۴۰ تن از نيروها را براي عمليات بعدي سازماندهي کرد و عازم سوسنگرد شد تا تدارکات نيروها را آماده کند، با منفجر کردن بمبي در ماشين حامل وي، باعث شدند از ناحيه سر، شکم و پا به شدت آسيب ببيند که در تاريخ 1359.7.9 در بيمارستان سوسنگرد به فيض عظيم شهادت نايل شد.وصيت نامه اي از شهيد غيوراصلي در دست نيست. اما اطرافيان راه و روش زندگي او را يادآوري مي کنند.برادر شهيد مي گويد: علي حتي در سخت ترين شرايط زندگي چهره اي عبوس نداشت و ناراحتي خود را بروز نمي داد.هميشه سعي مي کرد در رفع مشکلات و سختي هاي ديگران به آن ها کمک کند بعد از شهادتش فهميدند که شبانه و به طور مخفيانه به افراد مستحق کمک مي کرده است.

 

شهادت او تاثير عميقي بر اطرافيانش داشت. به طوري که پس از او تعدادي از افراد فاميل اسلحه او را زمين نگذاشتند و به جبهه ها شتافتند. پيکر پاکش در بهشت زهرا(س) تهران به خاک سپرده شده است.منبع: فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ (زندگينامه فرماندهان شهيد استان خراسان) «نوشته سيدسعيد موسوي ، نشر شاهد، تهران - ۱۳۸۵»

 

خاطرات همسر شهيد:

 

متانت، وقار، ايمان و درايت او باعث رضايت من براي اين ازدواج شد. همفکري و تفاهم رمز موفقيت زندگي ما بود. کمتر عصباني مي شد. هميشه با رفتار خود ما را راهنمايي مي کرد، به طوري که الان احساس مي کنم يک معلم بزرگ را از دست داده ام.

 

فرزند شهيد:

 

هيچ وقت با صداي بلند حرف نمي زد. رفتار و عمل خوب او بود که هميشه مرا متوجه اشتباهاتم مي کرد. مثلا اگر مي خواست بگويد، حجابت را حفظ کن، از ميان عکس هايم آن يکي را که با چادر گرفته بودم، انتخاب مي کرد ومي گفت: اين خوب است. اين جا خيلي قشنگ شده اي. همان مدت کمي که در خانه بودند، اختصاص داشت به خانه و خانواده و با توجه به اين که مادرم تنها دختر خانواده شان بودند، پدرم با درک شرايط زندگي گذشته مادرم، اجازه نمي دادند ايشان براي انجام کارهاي منزل زياد متحمل سختي بشوند و اکثر کارها را خودشان انجام مي دادند.

0000000000000000000000000000000000000000

شهيد محمد تقي رضوي

 

سردار سنگرسازان بي سنگر

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

زندگينامه شهيد

 

بهار بود، 26 فروردين سال 1334، صلات ظهر! موذن در گلدسته هاي حرم مطهر حضرت رضا(ع) ندا سر داد، «اشهدان لا اله الا الله...» که ديده به جهان گشود. نخستين طفل خانواده و اولين نوه پدربزرگ و مادربزرگ...هم  وزن او شيريني خريدند و ميان زوار پخش کردند.

 

شهيد براي درس و تحصيل وارد انستيتو مشهد شد . محمد تقي پس از فارغ التحصيل شدن از انستيتوي مشهد ، به سربازي اعزام مي شود. سربازي اش ، با اوج گيري انقلاب مصادف مي شود که او به روشنگري ديگر سربازان در پادگان مي پردازد . به دنبال فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر ترک پادگانها توسط سربازان، او نيز پادگان را ترک کرد. اين شهيد بزرگوار فعالانه وارد مبارزه عليه رژيم پهلوي مي شود و لحظه اي از فعاليت باز نمي  ايستد . هنگام ورود حضرت امام (ره) به کشور ، مشتاقانه رهسپار تهران مي شود و خود را براي استقبال از رهبر کبير انقلاب آماده مي کند . عشق و علاقه اش به حضرت امام (ره) به حدي بود که همواره با ديدن عکس ايشان به وجد مي آمد و نيرو مي گرفت . به دنبال پيام حضرت امام (ره) نيز به عضويت جهاد سازندگي درمي آيد .

 

فعاليتهاي شهيد در دوران دفاع مقدس

 

به گزارش پايگاه اطلاع رساني فرهنگ ايثار و شهادت، شهيد رضوي با شروع جنگ تحميلي ، به جبهه هاي جنگ مي شتابد و نقطه عطفي در زندگي  اش آغاز مي  شود. وي از روزهاي نخستين جنگ ، خود را به جبهه  ها مي رساند و با عضويت در ستاد جنگهاي نامنظم شهيد چمران به دفاع از انقلاب و اسلام مي پردازد . پس از مدتي به جهاد خراسان مي پيوندد و فعاليتهاي خود را در سنگري ديگر ادامه مي دهد . او ابتدا به عنوان « مسئول ستاد پشتيباني جنگ جهاد خراسان » مشغول انجام وظيفه مي شود و نقش به سزايي در سازماندهي و گسترش ستاد پشتيباني ايفا مي کند که با تلاش و پيگيري او ستاد مرکزي پشتيباني جنگ و جهاد در جنوب شکل مي گيرد . شهيد رضوي با جمع آوري تعدادي لودر و بولدوزر و غلتک ، بناي کار مهندسي – رزمي را مي گذارد و براي اولين تجربه جاده نظامي انديمشک – حميديه را احداث مي کند. او در جبهه هاي نبرد ، از خود توانمندي و رشادتهاي بالايي نشان مي دهد و هرگز از تلاش و کوشش باز نمي ايستد . با ارايه طرحهاي مهندسي بديع و نو ، بارها و بارها در عمليات متعدد ، راهگشاي فرماندهان و رزمندگان اسلام مي شود .

 

مهندس جعفري يکي از همرزمان وي مي گويد :« در عمليات خيبر وقتي با مشکلات پيچيده اي مواجه شديم ، ايشان راهي منطقه شد و در ارتباط با مسايل مهندسي آن ، عينا منطقه را بررسي کرد و بعد طرحي ارائه کرد که باعث حفظ و تثبيت جزاير توسط رزمندگان شد.»

 

رضوي به رغم داشتن مسئوليت بالا، هر جا که احساس نياز مي کند ، فورا وارد عمل مي شود ، از زدن خاکريز با لودر و بولدوزر تا ايجاد جاده و پل...

 

به عنوان اولين تجربه در امر مهندسي و رزمي ، در عمليات «طريق القدس»جاده اي ابتکاري از پشت تپه هاي «الله اکبر» احداث مي کند که نيروهاي رزمنده با استفاده از آن جاده ، دشمن را دورزده و با تصرف توپخانه دشمن ، به پيروزي عظيمي دست مي يابند .

 

شهيد رضوي با پشتکار و ابتکار فراواني که در عملياتهاي گوناگون از خود نشان مي دهد ، توجه مسئولان و فرماندهان جنگ را جلب مي کند . وي پس از ماهها خدمت در مسئوليت فرماندهي مهندسي جهادسازندگي ، به عنوان«مسئول ستاد کربلا» و «فرماندهي مهندسي جنگ جهادسازندگي » و نيز«معاونت فرماندهي قرارگاه مهندسي رزمي قرارگاه خاتم الانبياء(صلي الله عليه وآله و سلم )» منصوب مي شود و به هدايت مهندسي – رزمي جنگ مي پردازند .

 

مناجاتي از شهيد

 

شهيد رضوي در مناجاتي که به رشته تحرير آورده، نوشته است:

خدايا ! عاشقم ، عاشق ترم کن به ديدارت

خدايا ! خطا کردم ، به بزرگي و عظمتت ببخشم

خدايا! با همه گناهانم ببخش و بيامرزم و شهادت را نصيبم گردان

خدايا ! نمي دانم با اين بار گناهان با چه رويي به پيشگاهت برسم با اين همه عشق ديدارت ديگر تحملم را بريده است .

خدايا ! با ديدن ياوران صديقت احساس حسادت مي کنم ، راه مرا در کنار ياورانت قرارده

خدايا ! در اين شبهاي با عظمت طلوع فجر در کنار رزمندگان اسلام مرا هم با همه رو سياهي به عظمت روح شهدا ببخش و بيامرز.

خدايا ! خانواده شهدا فرزندان شهدا منتظر پيروزي اسلام هستند ، نصرت نهايي را هرچه زودتر عطا فرما .

 

شهيد رضوي در گفتار شهيد سپهبد صياد شيرازي

 

شهيد صياد شيرازي درباره شهيد رضوي گفته است: «شيهد رضوي چهره بسيار با سابقه اي بود که مي توان او را هم به عنوان يک رزمنده اسلام در مجموعه رزمندگان اسلام مجسم کرد وهم به عنوان يک جهادگر اسوه از او نام برد. اگر بخواهيم روي اخلاق فردي او بحث کنيم، فکر مي کنم بعضي از منش هاي او براي همه مشخص است . شهيد رضوي هميشه يک تسبيح در دست داشت وذکر مي گفت . هميشه يک التهاب و هيجان دروني براي کاريابي داشت . وقتي که به او مي گفتي «آقاي رضوي براي جلسه بيا » مثل اين بود که دنيا را به او داده اي ، چون مي دانست که کار جديدي براي او پيدا شده است و عظمت و روحيه او در اين بود که از نوع کار نمي ترسيد. هرکجا او را احضار مي کردند بلافاصله مي آمد .اين روحيات عامل پيوند و وحدت بيشتري در بين رزمندگان مي شد . اين افراد به هيچ چيز وابسته نيستند و وابستگي آنها به خداوند محرز است ...»

 

«از منشهاي ديگرش علاقمندي او به کارش بود مخصوصا اگر کار در خط اول جبهه يا تا عمق دشمن مي بود. پا به  پاي عناصر شناسايي به آن محل مي شتافت و به نظر مي رسيد که متحرک تر مي شود . يعني هميشه دنبال آن هدفي بود که بالاخره به آن رسيد؛ يک روز به چيزي که آرزويش را داشت رسيد . در واقع زبان من قاصر از آن است که بتوانم به معناي واقعي تري از شخصيت شهيد ارجمند برادر عزيز رضوي حرف بزنم ولي تا آنجا که من با ايشان در تماس بودم اينهايي بود که گفتم . اينها سرنخي بود از شخصيت ظاهري ايشان که ما را به بطن عميق و پرمحتواي او راهنمايي مي کند. خداوند او را با ساير شهداي انقلاب و بابزرگان بهشت محشور کند.»

 

«اگر بخواهيم راجع به مهندسي – رزمي صحبت کنيم بايد اذعان داشت که اين يک نيروي نو پا وتازه در جنگ و نبرد با ضد انقلاب بود . ما در نواحي غربي کشور طي نبردي که با ضد انقلاب داشتيم مهندسي –رزمي را شناختيم.»

 

 نحوه شهادت

 

نقطه رهايي شهيد رضوي ، هنگام شناسايي منطقه عملياتي کربلاي 10 ، در کوههاي غرب کشور بود . سکوي عروج، بلندترين نقطه زميني بود و محمل عروج گلوله اي که جز مأموريت وظيفه اي نداشت.

 

او روز سوم خرداد ماه1366 در عمليات کربلاي 10 در سردشت به فيض عظيم شهادت نائل آمد .

 

وصيت نامه شهيد

 

شهيد رضوي در بخشي از وصيت نامه خود آورده است: « با سلام و درود به پيشگاه آقا امام زمان (عج) و امام خميني و امت شهيد پرور اسلام . اول از همه ، از خداوند متعال مي خواهم که گناهان اين بنده نافرمان را عظمت و جلالش ببخشد و بيامرزد ، که بسيار بار گناهانم بر دوشم سنگيني دارد و تحمل عذاب جهنم را ندارم هرچند که نسبت به دستوراتش کوتاهي و سهل انگاري کرده ام و از اين بابت کاملا شرمنده و پشيمانم و به درگاه پررحمت وشفاعتش توبه مي کنم و از همه بندگان پاک و منزه خداوند طلب شفاعت دارم... به مسئولين عرض مي کنم که در رأس همه کارهايشان خدمت به مظلومان را قرار دهند ، چون همين ها هستند که جبهه ها را گرم نگه داشته اند و هرروز خون مي دهند که نهال انقلاب بارور شود واسلام به پيروزي برسد .

پيام مقام معظم رهبري به مناسبت شهادت سردار شهيد محمد تقي رضوي

 

مقام معظم رهبري در زمان شهادت اين شهيد بزرگوار پيامي را صادر کردند. که در ادامه مي خوانيد: «شهادت مجاهد خستگي ناپذير و سردار رشيداسلام معاونت فرماندهي مهندسي رزمي قرارگاه خاتم الانبياء شهيد بزرگوار محمد تقي رضوي را که پس از تلاش هاي بزرگ و مخلصانه چندين ساله تحمل شدائد فراوان به لقاءالله پيوست را گرامي مي داريم. شهادت دلير مردان و آبديدگان ميدانهاي الهي ، قله کمالي براي مجاهدتها ، مقاومتها وفداکاريهاي آنان است و مهر تأييد و قبول از جانب پروردگار بزرگ است . تا در زمره نخبگان و برگزيدگان حضرتش درآيند و خلعت وصال پوشند و جاويدان نزد پروردگار شان مرزوق و متنعم شوند. اينجانب شهادت اين لاله رسول خدا و حضرت علي بن موسي الرضا (عليه آلاف و التحية و الثناء) را که در آستان مقدس و مبارک آن حضرت نيز غنوده است ، به خانواده محترم ، همشهريان عزيز و عموم مردم شريف خراسان تبريک و تسليت عرض مي کنم و علو درجات و رضوان الهي را براي اين شهيد عزيز و اجر صابران را براي خانواده محترم ايشان از حضرت حق استدعا دارم.»

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221344&filename=V118-1.jpg

0000000000000000000000000000000000000000000

شهيد ولي ا... چراغچي

 

شهيد ولي ا... چراغچي سرداري بي نظير در طراحي عمليات

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

ولي ا... چراغچي مسجدي، فرزند غلامرضا، در اول مهرماه سال ۱۳۳۷ در مشهد متولد شد. در کودکي به يکي از مدارس علمي- مذهبي به نام نقويه رفت و مدت سه سال در آنجا به تحصيل پرداخت. سپس براي گذراندن دوره ابتدايي پا به مدرسه نهاد و مجدد شروع به درس خواندن از پايه اول کرد. در سال ۱۳۵۷-۱۳۵۶ پس از شرکت در کنکور، در رشته مهندسي علوم دانشگاهي بيرجند پذيرفته شد. با اوج گيري انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني(ره)، فعاليت سياسي- مذهبي خود را قوت بخشيد و در صحنه مبارزه با رژيم منفور پهلوي مشتاقانه گام نهاد.در سال ۱۳۵۸ با تعطيلي دانشگاه ها فعاليت خود را در ارتش بيست ميليوني آغاز کرد. در همين سال ها بود که با تشکيل سپاه به اين ارگان انقلابي- اسلامي پيوست. با آغاز اولين فعاليت هاي ضد انقلابي در گنبد به اين منطقه رفت و از خود در آنجا دلاوري ها به يادگار گذاشت. با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران به جبهه هاي نبرد شتافت.

 

مسئوليت هاي سردار چراغچي در جبهه عبارت بود از: فرماندهي گردان، مسئول طرح و عمليات تيپ ۲۱ امام رضا(ع)، مسئول طرح و عمليات منطقه ۶ سپاه، مسئول طرح و عمليات لشکر ۵ نصر خراسان و قائم مقام فرمانده لشکر ۵ نصر. ولي ا... از قدرت برنامه ريزي و طراحي بي نظيري برخوردار بود. در عمليات بستان، طرح او براي تصرف آنجا مورد توجه و تصويب تمامي فرماندهان قرار گرفت.درباره خصوصيات اخلاقي او بايد گفت که با تواضع و فروتني بيش از حدش خيلي از افراد را بارها و بارها خجل و شرمنده کرده بود.در عمليات چزابه از ناحيه دست و پا مجروح شد، ولي با اين حال به استراحت نپرداخت و به هيچ قيمتي حاضر نبود به پشت جبهه برود تا اين که از شدت جراحات وارده حالش وخيم شد و او را به اجبار به پشت جبهه منتقل کردند. در يکي از حمله ها نيز ترکش به او اصابت کرد و به پشت دريچه قلبش رسيد و وضعيت بسيار خطرناکي داشت. با وجود اين حاضر به ترک خط مقدم نبود و پي در پي مي گفت: چيزي نيست. من حالم خيلي خوب است. شما بهتر است به فکر جنگ و بچه هاي بسيجي در خط مقدم باشيد. ولي ا... چراغچي در عمليات ظفر آفرين بدر بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر مجروح شد و در بيمارستان شهداي تهران بستري شد. بعد از ۲۳ روز بيهوشي، سرانجام در ۱۸ فروردين ماه سال ۱۳۶۴ به درجه رفيع شهادت نايل شد و پيکر مطهرش در گلزار شهداي بهشت رضا(ع) به خاک سپرده شد.

 

او در عمليات چزابه از ناحيه دست و پا مجروح شد، ولي با اين حال به استراحت نپرداخت و به هيچ قيمتي حاضر نبود به پشت جبهه برود تا اين که از شدت جراحات وارده حالش وخيم شد و او را به اجبار به پشت جبهه انتقال دادند. در يکي از حمله ها نيز ترکش به او اصابت کرد و به پشت دريچه قلبش رسيد اما پي در پي مي گفت: چيزي نيست. من حالم خوب است. شما بهتر است به فکر جنگ و بچه هاي بسيجي در خط مقدم باشيد. محمد امير زاده- دوست و هم رزم شهيد- خاطره خود را از آن دوران چنين بيان مي کند: بعد از عمليات رمضان بود که به تعدادي از يگان هاي رزمي سپاه مأموريت داده شد، سريع از جنوب کشور عازم جبهه مياني در محور سومار شوند. لشکر ۲۱ امام رضا(ع) که در آن روزها تيپ مستقل بود، عامل اين مأموريت شد و فرماندهي اين تيپ را شهيد ولي ا... چراغچي بر عهده داشت، بنده هم به عنوان بسيجي راننده اين سردار بودم. اين عمليات با عنوان مسلم بن عقيل در سال ۱۳۶۱ آغاز شد. محور يکم تيپ امام رضا(ع) قرار بود عمل کند. ارتفاعات بسيار بلندي را که مشرف به دشت اطراف شهر مندلي عراق بود، بچه ها هنگام شب و در موعد مقرر تمام آن ها را تصرف کرده بودند و به هدف اصلي دست يافته بودند، ولي دشمن در پايين ارتفاعات- که تپه هاي کوچکي بود- استقرار داشت. با هماهنگي فرمانده گردان آن محور با فرمانده تيپ شهيد چراغچي، قرار شد آن تپه هاي پايين ارتفاعات هم از دشمن گرفته شود. وقتي گردان حمله کرد عراقي ها سريع موضع را ترک کردند. بعدازظهر همان روز که روز اول عمليات بود، تصميم گرفتند به همراه عده اي از عزيزان از جمله شهيد رمضان علي عامل، شهيد حسينيان، شهيد نعماني، شهيد عرفاني و شهيد شريفي بروند پايين و منطقه را ببينند که به عنوان راننده آن ها را همراهي مي کردم. وقتي رسيديم بعدازظهر حدود ساعت ۵ بود. دشمن به شدت پاتک کرد و با امکانات بسيار زياد و يک لشکر نيرو قصد تصرف مواضع از دست داده را داشت. در اين زمان گرداني که شهيد چراغچي و ما در آن حضور داشتيم به محاصره دشمن درآمد. آن موقع هوا کاملا تاريک شده بود و دشمن حلقه محاصره را خيلي تنگ کرده بود. شهيد چراغچي به همراه گردان خيلي سريع نيروها را سازمان دهي و تقسيم کرد. سپس توصيه کرد مهمات موجود را خيلي با صرفه و دقت مصرف کنيد که تمام نشود تا اين که گردان کمکي برسد و محاصره شکسته شود.

 

سيد حسين حسيني

 

حول و حوش ساعت ۱۲ نصف شب ۱۲ لشکر عراق هم زمان با هم آتش تهيه و به روي مواضع نيروهاي اسلام در تنگه چزابه ريختند. اما نيروهاي ما در منطقه حضور نداشتند و اين امر باعث شد که فرمانده ما شهيد چراغچي اقدام به مانورهاي مخابراتي کند؛ چون مي دانستيم دشمن شنود دارد و از طريق بي سيم تمامي مکالمات ما را دريافت مي کند و روي آن مکالمات طرح ريزي مي کند. ايشان بي سيم را گرفت و در نزديک تنگه چزابه کنار يک تپه نشست و شروع کرد به فرماندهي نيروهاي فرضي؛ نيروهايي که در منطقه به هيچ عنوان وجود خارجي نداشتند. با اين لحن که گردان ثارا... از کدام خاک ريز بيايند بيرون و به کدام خاک ريز حمله کنند. کدام منطقه را تحت پوشش قرار دهند. گردان بقية ا... چه عملي را انجام بدهند. گردان هاي مختلف را نام مي برد و آتش هاي مختلف را به عنوان آتش تهيه با بي سيم نام مي برد که در کدام مواضع بريزند. دشمن وقتي که شنود کرد فکر کرده بود که نيروهاي زيادي در منطقه حضور دارند و آهسته تر اقدام به اجراي عمليات مي کرد.

 

مجيد مصباحي

 

در حمله عراق به چزابه در عمليات مولا علي(ع) شهيد چراغچي با توجه به اين که نيروهاي خراسان اغلب شهيد و مجروح شده بودند و نيرو نبود ايشان را مامور مي کنند که با يکي از گردان ها بروند و بچه هاي کرمان که هنوز هويت تيپي هم پيدا نکرده بودند بيايند اين جا و با هم عمليات را از روي تپه هاي نبأ انجام بدهند.شهيد چراغچي آمد روي نبأ. بچه ها توي سنگرها بودند. آتش هم خيلي سنگين و شديد بود. سه چهار دفعه اين بچه ها را جوري جمع کرد که حمله بکند و باز هر دفعه مي ديد که جمعيت جمع نمي شوند و خوب به هر حال مشکلاتي وجود داشت، فشار دشمن هم زياد بود. در آنجا شهيد چراغچي از ناحيه بازو مجروح شد و اين جمله را به کار برد که با اين نيروها نمي شود حمله کرد. شهيد چراغچي در آنجا اذيت شد و در حمله چزابه نقش موثري داشت.

 

سيد محمد حسيني

 

من يادم هست شب دوم عمليات چزابه بود، شهيد چراغچي نزد شهيد خادم الشريعه آمد و گفت من مي خواهم بروم و از خط خبر بگيرم. گفت: نمي خواهد بروي، گفت: من بايد بروم، مي خواهم مهمات ببرم. گفت: اگر مي خواهي مهمات ببري راننده مي برد تو نمي خواهد ببري. گفت: مي خواهم بروم اطلاعاتي از آنجا بگيرم. گفت: بچه ها پشت بي سيم هستند، هر اطلاعاتي مي خواهي بگيري بگو بچه ها بدهند. گفت: من اصلا مي خواهم بروم خط را ببينم چگونه است؟ گفت: نمي خواهد بروي، گفت: تو بگويي يا نگويي من مي روم. پس بهتر است که بگويي برو.گفت: پس اگر خودت مي خواهي بروي، برو. شهيد چراغچي آنجا ايستاد و ديد بالاخره به اين شکل نمي تواند نظر ايشان را بگيرد. با حالت دوستي و رفاقت گفت بگذار ما برويم يک خبري از خط بگيريم. در نهايت به او گفت: برو. شهيد چراغچي همراه با ماشيني که مهمات داشت، رفت و بلافاصله بعد از همان قضيه شهيد چراغچي مجروح برگشت که ايشان را به بيمارستان منطقه بردند و مي خواستند از آنجا به اهواز اعزامش کنند. خادم الشريعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت و آمد. هنوز پايش به سنگر نرسيده بود که ديديم شهيد چراغچي با سر باندپيچي شده و لباس خوني آمد. گفت: چرا آمدي؟ گفت: من اهواز نمي روم. گفت: تو بايد بروي استراحت کني. گفت: نه من استراحت نمي کنم و همان جا ايستاد.

 

علي حسين زاده

 

براي نيزارها هم طرحي مطرح کرديم که شهيد چراغچي بعد از اين که دو روز کار کردند، طرح را پذيرفت. حالا بعد آن عمليات هايي که انجام شد لازم نبود، اين طرح انجام شود. طرح کاملا اجرايي بود و آزمايش کرديم. شدني بود. ما از لاستيک استفاده مي کرديم. لاستيک هاي کوچک، لاستيک هاي سواري و داخل اين لاستيک ها را با نفت، بنزين و گازوئيل آغشته مي کرديم. به اين شکل که داخل لاستيک در ابتدا يک لا کهنه آغشته به گازوئيل مي گذاشتيم بعد يک لا کهنه آغشته به نفت و روي آن يک لا کهنه آغشته به بنزين و از دور به اين ها گلوله مي زديم. به محض اين که گلوله پايين مي آمد آن لايه بنزيني- چون بنزين بود- زودتر آتش مي گرفت. در نتيجه تا مي آمد سرد شود، نفت شروع مي کرد به سوختن و بعد گازوئيل که مدت سوختنش ديرتر بود و لاستيک ها شروع مي کرد به سوختن و ديگر قابل خاموش کردن نبود. يک منطقه از نيزارهاي موقعيت عرب را به اين شکل صاف کرديم. اين از جمله طرح هايي بود که شهيد چراغچي نقش مستقيم در مطرح کردن و اجراي آن داشت.

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221341&filename=V116.jpg

00000000000000000000000000000000000000

شهيد رجبعلي محمدزاده

 

سرداري که به مشکلات جنگ هم مي خنديد

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: علي نژاد

 

سردار شهيد رجب محمدزاده در دوم ارديبهشت سال ۱۳۴۰ در روستاي «نوده» خراسان شمالي در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود. عشق به اهل بيت(ع) از همان کودکي باعث شد تا در هيئت هاي عزاداري امام حسين(ع) حضور پيدا کند و حتي در سال هايي که مسئوليت هاي سنگين بر عهده داشت و زماني که در هيئت رزمندگان اسلام بجنورد حضور پيدا مي کرد ظروف غذاي عزاداران را مي شست او که در دوره نوجواني و جواني از مبارزان رژيم ستم شاهي بود پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشکيل بسيج از نخستين کساني بود که با شنيدن نداي امام خميني(ره) براي پيوستن به اين نهاد اقدام کرد. در سال ۱۳۶۱ به صورت رسمي وارد سپاه شد و پس از دفاع جانانه اش در تثبيت خط جزيره مجنون در عمليات خيبر در سال ۱۳۶۲ با سردار شهيد نورعلي شوشتري آشنا شد و تا لحظه پرواز عاشقانه اش به ملکوت در پاييز ۸۸ هميشه همراه هم بودند.از عمليات بدر که سردار شهيد برونسي فرمانده تيپ جوادالائمه به شهادت رسيد، به عنوان جانشين فرمانده يگان دريايي لشکر ۵ نصر به خدمت ادامه داد. حضور اين سردار بزرگ در عمليات هاي والفجر ۸ عمليات نصر، ۶، ۸، بيت المقدس ۲ و کربلاي ۱۰ که در عمق خاک عراق انجام و موجب آزادسازي حلبچه شد، از افتخارات به جا مانده از او در پست فرماندهي گردان خط شکن نصرا... است.

 

يکي از همرزمانش مي گويد: در عمليات والفجر ۸ مسئول يگان دريايي لشکر بود چند روز پس از عمليات در حال برگشت به فاو، پشت وانت تويوتا خوابيده بود که خودرو پس از تصادف چپ مي کند و آقا رجب از بار وانت به روي زمين پرت مي شود اما هم چنان از فرط خستگي از خواب بيدار نمي شود، بچه ها مي گفتند ۸ شبانه روز نخوابيده بود. در خاطرات عبدالحسين نوري (از فرماندهان گردان نصرا...) هم رزم سردارشهيد محمد زاده آمده است : روحيه ايشان باعث شده بود که از همه اقشار در «گردان نصرا...» حضور يابند. از چندين شهر، بچه هايي که پاي کار بودند و واقعا براي شهادت آمده بودند، حول وجود ايشان جمع شدند. يکي از عادت هاي جالب توجه ايشان اين بود که سرکشي شان به چادرهاي نيروها را آخر شب، زماني که بچه ها خواب بودند، انجام مي دادند. يعني زماني که کار همه تمام مي شد ايشان تازه کارش را شروع مي کرد. به تک تک چادرها سر مي زد و از تک تک نگهبان ها خبر مي گرفت. از داخل چادرها، گذري عبور نمي کرد بلکه با دقت به جزئيات، وسايل گرمايشي و امکانات چادر را کنترل مي کرد و حتي اگر از روي نيرو پتو کنار رفته بود، ايشان آن را روي او مي انداخت تا سرما نخورد. بارها مي شد که به عنوان مثال نيروها مي گفتند آسايشگاه سرد است. ايشان به صرف گزارش هاي اعتماد نمي کرد و خودش مسائل را چک مي کرد. مي رفتند و يک شب با همان يک پتويي که سرباز داشت، مي خوابيدند تا عملا مسائل نيروهاي زيردست شان را از نزديک لمس کنند و آن گاه دستورهاي لازم را صادر مي کردند.

 

هميشه لبخند بر لب داشت

 

ايشان عادت داشت که همه نيروها را با اسم کوچک صدا کند. خيلي از فرماندهان، در روابط نظامي شان اين نوع برخوردها را روا نمي دانند اما ايشان با صميميت بسيار، با همه نيروهايش رفتار مي کرد. اگر از دور ما را مي ديد ابتدا ايشان دست بلند مي کرد. حتي نوع دست تکان دادنش هم متفاوت بود. يادم هست يکي دو سال پيش، بعد از يکي از همايش ها در تهران براي حرکت به سمت بيت رهبري براي ديدار با آقا، سوار اتوبوس ها شده بوديم. خبر حضور برادر رجب هم به بچه ها رسيده بود و ايشان به قدري جذبه داشت که همه دنبال اين بودند ايشان را پيدا و ملاقات کنند. خيلي از فرماندهان وارد اتوبوس شدند و با سلام و عليکي نشستند اما اين صحنه در ذهنم مانده که وقتي ايشان وارد اتوبوس شد، با آن برخورد گرم و ابراز ارادتي که کردند، همه حاضران جلوي پايشان بلند شدند. شايد هيچ عکسي نتوان از ايشان پيدا کرد که در آن لبخند نباشد. اين ويژگي ثابت ايشان بود.

 

صميمي حتي با سربازها

 

حتي وقتي با سربازي مواجه مي شد نوع برخوردي متفاوت از بقيه داشت. به عنوان مثال بازوي سرباز را مي فشرد يا آهسته با مشت به سينه او مي زد و خوش و بشي مي کرد از دور نام افراد را صدا مي زد، دستش را بالاي چشمش مي گذاشت و به عنوان مثال مي گفت: حاج عبدالحسين مخلصم! يعني نوعي تواضع و ادب و صميميت، هميشه در رفتار ايشان مشاهده مي شد. محال بود به ملاقات ايشان در دفترشان بروم و ايشان پشت ميزشان بمانند. بي ترديد به اين طرف مي آمدند و کنار هم مي نشستيم و صحبت مي کرديم.

 

شجاعت راهگشا

 

در پادگان ظفر ايلام مستقر بوديم و بعد از آموزش نيروها در حال بازگشت به اهواز بوديم که ساعت 12 شب از لشکر پيام دادند که عراق مهران را گرفته است و دارد به سمت ارتفاعات کله قندي مي آيد. نيروهايتان را آماده حرکت به آنجا کنيد! تا تجهيز و آماده حرکت شديم صبح شد. منطقه اوضاع بدي داشت و همه در حال عقب نشيني بودند. فقط جمعي از برادران غيور ارتشي مانده بودند. آن روز اتفاق خاصي نيفتاد و روز بعد حدود نه صبح بود که پاتک شروع شد. ده بيست تا تانک از خود مهران آرايش گرفتند و به سمت کله قندي حرکت کردند اما از حضور ما در آنجا اطلاع نداشتند. قبل از اين که به ما برسند رودخانه اي به نام کنجان چم قرار داشت که گرچه نيروي پياده امکان عبور از آن را داشت اما تانک نمي توانست از آن عبور کند لذا آن ها همان جا آرايش گرفتند و شليک به سمت خاکريز ما و ارتفاعات را آغاز کردند. فاصله ما هم طوري بود که گلوله آرپي جي ما به آنها نمي رسيد! آقا رجب که ديد اوضاع اين طور است حرکتي را انجام داد که من هميشه وقتي يادم مي آيد با خودم مي گويم کاش کسي بود و آن صحنه را فيلمبرداري مي کرد چون الان امکان توصيف و حتي باورش نيست! متأسفانه ضعف ثبت تصوير در لشگر ۵ نصر وجود داشت با اين که يکي از لشکرهاي خط شکن محسوب مي شد. ايشان آن جا هم پابرهنه بود. پيراهن اش را هم درآورد و آر پي جي را برداشت و از خاکريز عبور کرد! اين کار به معناي پذيرفتن مرگ قطعي بود چون چندين تانک و دو شکارچي روي آن ها در حال شليک به سوي ما بودند! دشت صافي هم روبه روي شان بود و جاي پنهان شدن هم نداشتند! از نظر نظامي اين کار مرگ صددرصد محسوب مي شد اما ايشان آن صحنه عجيب را رقم زد و با اين کار ايشان ديگر بچه ها هم قوت قلب پيدا کردند و از خاکريز عبور کردند و شايد هفت هشت تانک را زدند. فکر مي کنم صحنه براي عراقي ها هم عجيب بود! بعضي بچه ها حتي زيرپوش شان را هم درآورده بودند که در اثر داغي لوله آرپي جي شانه هايشان سوخته بود. اين حرکت، دشمن مغرور را به عقب راند و ديگر هم جرأت جلو آمدن نکردند. اين حرکت شهيد محمدزاده به يک الگو تبديل شد تا جايي که اگر صدايي از مهران مي آمد مي ديديم بسيجي ها به سرعت از خاکريز عبور مي کنند و به جلو مي روند! يعني ايشان درس جانفشاني در صحنه هاي سخت را به نيروها دادند.

 

مجروحيت اول آقا رجب

 

در کربلاي چهار، سه تا گردان خط شکن بوديم که پشت سر هم حرکت مي کرديم. بنده فرمانده گروهان مالک بودم که در کنار گروهان اخلاص، در قالب غواصان خط شکن وارد کار شده بود. قبل از شروع حرکتمان از نقطه رهايي، حجم آتش دشمن بسيار سنگين بود اما نمي دانستيم که عمليات لو رفته است. به قدري منورخوشه اي مي زدند که شب، مثل روز شده بود و امکان تحرک نبود! چپ و راست معبر باريکي که اين سه گردان بايد از آن عبور مي کردند هم مين گذاري شده بود. تا قبل از اين که به خط دشمن برسيم تلفات زيادي داديم و بيشتر بچه هاي گردان شهيد شدند! ستون قفل شده بود و براي همين برادر رجب مدام به جلو مي رفتند تا بلکه بتوانند راه را باز کنند و همان جا بود که پايشان روي مين رفت و بخشي از پايشان قطع شد و به عقب منتقل شدند. به علت همين جراحت، ايشان نتوانستند در کربلاي۵ حضور پيداکنند که برادرم فرماندهي گردان را به عهده گرفتند. بعدها که پايشان بهبود نسبي يافت، در بالا رفتن از کوه، همچنان کسي به پاي ايشان نمي رسيد اما در پايين آمدن، مشکل داشتند.

 

با پاي زخمي به کمک آمد

 

بچه هاي گردان نصر ا... براي انجام عمليات کربلاي ده به ارتفاعات گولان رفته و تعدادي از ارتفاعات را تسخير کردند. چند روز بعد، دشمن از غفلت بچه ها استفاده کرده و چند ارتفاع را پس گرفته بود. قرارگاه تاکتيکي که پايين ارتفاع بود، تا صبح از اين ماجرا خبر نداشتند تا اين که بعد از خواندن نماز صبح مي بينند از ارتفاعي که دست گردان بود دارد تير به داخل چادر مي آيد. برادر رجب هم در همان چادر بودند. ما عقب تر مستقر بوديم و نيروها را براي ورزش صبحگاهي برده بوديم که حدود هفت و هشت صبح، پيک گردان خبر آورد که سريع بچه ها را حرکت دهيد! فهميديم که دشمن بخشي از ارتفاع را گرفته است و بايد براي جلوگيري از پيشروي اش اقدام کنيم. تا رسيديم نزديکي ظهر شده بود. برادر رجب به علت زخم پايشان که هنوز خوب نشده بود، امکان بالا آمدن نداشتند و نيروها را به بالا مي فرستادند. توي روز روشن تير مستقيم مي آمد و بالا رفتن سخت بود اما هر طور بود اولين گروهان، به فرماندهي شهيد نوري خودشان را به آنجا رسانده بودند که البته ايشان در همان جا به سختي زخمي شد و تا مدتي از ايشان بي خبر بوديم و فکر مي کرديم شهيد شده اند اما بعدها در بيمارستاني در تبريز پيدايشان کرديم! بسياري از بچه ها آن جا زخمي شدند و برگشتند. تعدادي از نيروها نوک قله را با بدبختي نگه داشته بودند و فاصله آن ها با عراقي ها بسيار کم شده بود و ما براي جلوگيري از سقوط نوک قله آمده بوديم. آن ها هم مدام بي سيم مي زدند: کمک بفرستيد که عراقي ها دارند نزديک مي شوند! بنده هم خودم را رساندم به نوک قله! شايد بيست متر با عراقي ها فاصله نداشتيم! ديدم حتي نمي توانيم تکان بخوريم! يک آرپي جي برداشتم و با سرعت دويدم تا از سمتي ديگر دشمن را بزنم که تيري به پايم خورد و افتادم! کار طوري شد که همه مجروح يا شهيد شده بودند که آقا رجب با همان پا خودش را به بالا رساند. براي ما ظهر عاشورا تداعي شد و سرانجام آن ارتفاع با شجاعت ايشان حفظ شد.

 

انگار در همه کارها کارشناس بود

 

ايشان به راننده اش سپرده بود که اگر از مسير خاکي عبور کرديم حتما مراعات کن تا خاک بلند نشود و مردمي که نشسته اند را اذيت نکند و تاکيد مي کرد که حتما به مردم احترام بگذارند به عنوان مثال بوق بزند تا توجه خودش را نشان دهد. يعني تا اين حد به جزئيات توجه داشتند. مدت مسئوليت شان در سيستان نشان از شدت ارتباطشان با مردم داشت. در کارهاي سپاه هم همواره باعث تعجب من مي شد. مي ديدم به بخش مخابرات رفته اند، با اين که کاري فني و تخصصي بود، اظهارنظرهايي مي کردند و سوالاتي مي کردند که مهندسان آن بخش هم تصور مي کردند ايشان کارشناس مخابرات است! يا در بخش ادوات و ديگر بخش هاي نظامي به نحوي سوال مي کردند که کارشناسان تصور مي کردند تخصص ايشان آن رشته خاص است! انصافا جاي ايشان خالي است و به راحتي جايشان پرنخواهد شد.

 

پرواز به همراه يار ديرين به ديار عاشقان

 

سردارمحمدزاده در عمليات کربلا 4 قسمتي از پاي خود را ازدست داد و به درجه جانبازي نايل آمد. با  اتمام جنگ تحميلي وي دست از مبارزه با دشمنان نظام اسلامي برنداشت وبا حضور درعرصه هاي مختلف، دين خود را به انقلاب ادا کرد. سردارمحمدزاده با داشتن ويژگي هاي هم چون اطاعت محض از ولايت، مردم  داري، شجاعت و دلاوري در عرصه هاي خطر واشتياق به انجام وظايف اسلامي_ انقلابي خود در مناطق مرزي غرب، شرق و شمال کشور حضوريافت وبراي تامين امنيت ساکنان اين مناطق شبانه روز تلاش کرد.سردار رجبعلي محمدزاده که فرماندهي سپاه سيستان و بلوچستان رابرعهده داشت، در روزيکشنبه 26 مهرماه 1388در همايش سران و معتمدان عشاير و طوايف برخي مناطق جنوبي سيستان وبلوچستان که در منطقه پيشين شهرستان سرباز برگزارمي شد، شرکت کرده بود که در يک حادثه تروريستي به همراه سردارشوشتري، چند نفراز فرماندهان سپاه سيستان و بلوچستان و جمعي از سران و ريش سفيدان قبايل محلي به شهادت رسيد.

يک واقعيت از زنده بودن شهيد

 

در حال مطالعه خاطرات هم رزمان سردار شهيد رجب علي محمد زاده بودم در يکي از اين خاطرات ماجراي شجاعت هاي اين شهيد براي حفظ ارتفاعات گولان نقل شده بود : "شايد بيست متر با عراقي ها فاصله نداشتيم! ديدم حتي نمي توانيم تکان بخوريم! يک آرپي جي برداشتم و با سرعت دويدم تا از سمتي ديگر دشمن را بزنم که تيري به پايم خورد و افتادم! کار طوري شد که همه مجروح يا شهيد شده بودند که آقا رجب با همان پا خودش را به بالاي قله رساند. براي ما ظهر عاشورا تداعي شد و نهايتا آن ارتفاع با شجاعت ايشان از دست نرفت". اين خاطره و خاطره هاي هم رزمانش درباره لبان پر خنده دو ستي و صميميت او را مطالعه کردم ساعت از 22 گذشته بود که رهسپار منزل شدم دائم در فکر رفتار و گفتار اين شهيد بودم همان صحنه ها را ديدم اين بار در عالم رويا ديدم " در قله کوهي معروف در مرز ايران و افغانستان از دست اشرار به تنگ آمده بوديم صورتم را برگردانم سردار محمد زاده را ديدم در حالي که به طرفم مي آمد و مي خنديد گفت پاشو ! بلند شدم که به طرف سردار بروم...

 

در همين لحظه از خواب بيدار شدم صداي اذان مي آمد .

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221340&filename=V114.jpg

000000000000000000000000000000000000000000

جانباز هادي نعمتي

 

گفت وگو با هادي نعمتي فرمانده گردان الحديد تيپ ۲۱ امام رضا(ع) در سال هاي دفاع مقدس

روايت حماسه ۴ فرمانده شهيد گردان الحديد

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: وحيد تفريحي

 

روايت گردان الحديد تيپ ۲۱ امام رضا(ع) و ۴ فرمانده شهيد اين گردان؛ شهيد احمد قراقي، شهيد محمدابراهيم شريفي، شهيد سيدعلي ابراهيمي و شهيد حسين علي توکلي خواه. هادي نعمتي فرمانده اين گردان پس از شهادت توکلي خواه از اين ۴ فرمانده برايمان روايت مي کند. او با اين ۴ شهيد روزگار گذرانده است. وقتي از شريفي مي گويد چهره اش هم چون شهيد شريفي با صلابت مي شود. وقتي شهيد ابراهيمي را روايت مي کند آرام و متين و عارفانه از ابراهيمي مي گويد. وقتي از شهيد قراقي مي گويد ويژگي تواضع و فروتني قراقي او را شبيه اين هم رزم شهيدش مي کند وقتي از شهيد توکلي خواه مي گويد به خاطره اي اشاره مي کند که چهره اش رنگ غريبي به خود مي گيرد و روايت اين هجران برايش سخت مي شود.

 

خاطرات برادر هادي نعمتي، فرمانده و جانباز سال هاي جنگ تحميلي را درباره ۴ دلاور ديار امام رضا(ع) در دفاع مقدس با هم مي خوانيم.

 

ماجراي تشکيل گردان الحديد

 

هادي نعمتي در ابتدا از تاريخچه گردان الحديد در تيپ ۲۱ امام رضا مي گويد: «تيپ ۲۱ امام رضا سال ۱۳۶۱ تاسيس شد و زماني نام لشکر گرفت که تعداد گردان هايش افزايش يافت؛ گردان الحديد از گردان هاي موفق لشکر ۲۱ امام رضا بود چون فرماندهان شجاعي در اين گردان فعاليت مي کردند؛ شهيد احمد قراقي اولين فرمانده اين گردان بود که بعد از مدتي به لشکر ۵ نصر منتقل شد. سپس شهيد محمد ابراهيم شريفي فرمانده گردان شد. پس از عمليات خيبر در سال ۶۲ به واحد طرح و عمليات رفت و شهيد سيدعلي ابراهيمي جايگزين او در فرماندهي گردان الحديد شد.»

 

نعمتي که خود در فاصله سال ۶۴ تا ۶۶ فرماندهي گردان الحديد را برعهده داشت از فرماندهي شهيد توکلي خواه در مقطعي از دوران دفاع مقدس نيز سخن مي گويد: «بعد از عمليات قادر ۲ در سال ۶۴ شهيد ابراهيمي به سختي مجروح و شهيد توکلي خواه جايگزين او در فرماندهي شد. توکلي خواه نيز در عمليات والفجر ۸ (سال ۶۴) به شهادت رسيد و من فرمانده گردان شدم»

 

شهيد قراقي و تواضع بسيارش...

 

اين رزمنده ۸ سال دفاع مقدس در ادامه به خاطره اي از نحوه آشنايي اش با شهيد احمد قراقي، اولين فرمانده گردان الحديد اشاره مي کند: «شهيد قراقي مسئول ناحيه ۳ بسيج مشهد بود که من به واسطه فعاليت در پايگاه شهيد رفيعي و ارتباط مستقيم با او آشنا شدم. احمد خيلي محجوب، ساکت و نگاه هايش عاشقانه و با محبت بود.

 

يادم مي آيد که در تمام مدتي که با ايشان در ارتباط بودم از مسئوليت اش در جنگ هيچ اطلاعي نداشتم و هر بار هم که درباره مسئوليت اش سوال مي کردم، مي گفت: «من هم مثل بقيه سربازم» اين موضوع ادامه داشت تا اين که براي عمليات خيبر عازم منطقه شدم، وقتي که قصد ورود به پادگاني در اهواز داشتم، قراقي را ديدم که سوار بر موتور از پادگان خارج شد، همان جا تصميم گرفتم در موردش پرس وجو کنم. بعد از اين که از افراد مختلف در مورد قراقي پرسيدم متوجه شدم او مسئول عمليات لشکر ۵ نصر است!»

 

نعمتي شهيد قراقي را يک فرد بسيار متواضع توصيف کرد و گفت: اين مرد آن قدر تواضع داشت که تمام افرادي که ايشان را مي شناختند و با او در ارتباط بودند از مسئوليت اش اطلاع نداشتند؛ هيچ وقت دوست نداشت فردي از مسئوليت اش با خبر شود.»

 

او شهادت احمد قراقي را نيز اين گونه نقل مي کند: «احمد قراقي در عمليات کربلاي يک شهيد شد و پيکرش مجهول الهويه بود زيرا با اصابت خمپاره به شهادت رسيده بود و شناسايي اش دشوار بود، اما بالاخره بعد از مدتي شناسايي مي شود.»

 

مردي که «چريک پير» نام گرفت

 

حاج هادي نعمتي در بخش ديگري، از خاطراتش با شهيد ابراهيم شريفي يکي ديگر از فرماندهان گردان الحديد سخن مي گويد: «شهيد شريفي واقعا محبوب، متبسم، شجاع و بي باک بود، در خاطرم هست که فرماندهان هر زماني گير مي کردند، خط قفل مي شد و يا دشمن فشار مي آورد از شهيد شريفي کمک مي گرفتند. او هميشه چفيه اش را به پهلويش مي بست و دست به کمر حرکت مي کرد، به حدي در کارهايش جدي و مقاوم بود که رزمندگان به او لقب «چريک پير» داده بودند ضمن اين که طبق اطلاعات من در جبهه فقط به ۲ نفر «بابا» مي گفتند که يکي شهيد نظرنژاد بود و ديگري شهيد شريفي ... او خصوصيات عجيبي داشت براي همين به او «چريک پير» مي گفتند.»

 

شهيد ابراهيمي و حجب و حياي دلنشين اش

 

اين فرمانده دوران دفاع مقدس در ادامه از شهيد ابراهيمي براي ما سخن مي گويد: «شهيد ابراهيمي فردي بود که هيچ کس به خودش اجازه نمي داد به او جز به احترام کند؛ بس که محجوب بود و به ديگران احترام رفتار مي گذاشت. او واقعا رفتارش آرام و متين بود و با حرکاتش انسان را شرمنده مي کرد... اين حجب و حياي او واقعا دلنشين بود.»

 

ماجراي شهادت دو يار ديرينه

 

شهيد بابانظر در کتابش از ماجراي شهادت شهيد ابراهيمي و شهيد شريفي اين گونه نوشته است:

 

«در بحبوحه کربلاي ۵ ، بعد از چند شب بي خوابي قرار شد من و ابراهيمي به عقب برگرديم و شريفي در خط بماند. خداحافظي کرديم و با ابراهيمي راه افتاديم. هنوز چند قدم دور نشده بوديم که ديدم يک نفر در تاريکي پشت سرم مي آيد. برگشتم ديدم شريفي است. گفت: بيا خداحافظي کنيم. من صورتش را بوسيدم و گفتم: خداحافظ. شريفي گفت: بايد از هم حلاليت بطلبيم. گفتم: من که شهيد نمي شوم که حلاليت بخواهم. شريفي گفت: ولي من که شهيد مي شوم. خداحافظي کرديم و راه افتاديم. هنوز چند قدم نرفته بوديم که ديدم از پشت سر صدا مي آيد. ديدم شريفي است. بدو بدو مي آمد و اشک مي ريخت. گفتم: چرا دوباره راه افتادي؟ گفت: نمي دانم، دلم نمي خواهد از شما جدا شوم. بيا دوباره خداحافظي کنيم. گفتم: باباجان، من فردا صبح دوباره برمي گردم خط. گفت: فردا صبح که مي آيي من نيستم. ديگر هيچ کدام مان طاقت نياورديم. ۳ نفري دست در گردن هم انداختيم و در همان بيابان شروع کرديم به گريه کردن. اين حالت ۲ - ۳ بار ديگر هم تکرار شد. آخرش طوري شد که گفتم: من امشب برنمي گردم عقب، حالي برايم نمانده. شريفي گفت: نه تو برو استراحت کن، بعد از من کار سختي در پيش داري. راه افتاديم ۴۰ - ۵۰ قدم که رفتيم، ديدم باز صداي پا مي آيد. ايستاديم. ديدم بي سيم چي شريفي پشت سر هم مي گفت: «بابانظر، بابانظر» و بدو بدو مي آيد. وقتي رسيد، گفتم: چه شده؟ گفت: حاجي شهيد شد. علي ابراهيمي گفت: من امشب خط مي مانم تو برو عقب. ديگر نفهميدم چطور برگشتم پشت خط. حاج اسماعيل قاآني را که ديدم هر دو فقط گريه کرديم. همان جا جلوي در، روي کفش ها که نشسته بودم خوابم برد. در عالم خواب شريفي را ديدم. گفت: من که شهيد شدم علي ابراهيمي هم صبح شهيد مي شود. سفارش کن جنازه مرا خاک نکنند تا او هم برسد. بگو هر دوي ما را در کنار هم خاک کنند. ما هر دو سال ها کنار هم بوديم، بگذار اين جا هم کنار هم باشيم. بيدار شدم اذان صبح بود. خوابم را براي حاج اسماعيل تعريف کردم. گفت: چشم، الان تماس مي گيرم مي گويم جنازه شريفي را بفرستند مشهد، ولي خاکش نکنند. در همين حين علي ابراهيمي آمد پشت خط، با هادي سعادتي -بي سيمچي- صحبت کرد. هادي گوشي را دراز کرد طرفم و گفت: با تو کار دارد. گوشي را گرفتم. ابراهيمي گفت: خودت را برسان، من خسته شده ام. عراقي ها هم دارند پاتک مي زنند گفتم: بگذار نماز بخوانم مي آيم. نمازم را خواندم که ديدم هادي سعادتي دارد گريه مي کند. پرسيدم چي شده؟ گفت: علي ابراهيمي شهيد شد. علي چه سيد مظلومي بود. اصلا باورم نمي شد که اين طور اين دو با هم شهيد شوند. سريع خودم را رساندم خط. چند دقيقه بعد پشت خاکريز، کنار جنازه علي ابراهيمي بودم. يکي را مأمور کردم جنازه را برساند معراج و از آن جا هم طبق قراري که با شريفي گذاشته بوديم قرار شد جنازه را زودتر بفرستند مشهد که شريفي معطل نشود. حالا شريفي و ابراهيمي اين دو يار صميمي کنار هم در بهشت رضاي مشهد دفن شده اند».

 

نعمتي در اين باره مي گويد: اين گونه بود که اين دو يار ديرينه با هم به شهادت رسيدند و در کنار هم به خاک سپرده شدند. ضمن اين که شهيد بابانظر هم بعد از مدتي که به شهادت رسيد در کنار اين دو شهيد بزرگوار به خاک سپرده شد.

 

ماجراي وداع پدر و پسر در گردان الحديد

 

«نعمتي» در يادآوري خاطراتش به ماجراي وداع آخرين فرمانده شهيد گردان الحديد، شهيد حسين توکلي خواه با پدرش که از نيروهاي الحديد بود، اشاره مي کند. از او مي خواهم ماجرا را کامل توضيح دهد که مي گويد: «شب عمليات والفجر ۸ بود. توکلي فرمانده گردان در جمع نيروهايش درباره عمليات صحبت مي کرد. در بين جمعيت پدر او هم که از نيروهاي گردان بود، حضور داشت. پس از اين که تذکراتش درباره عمليات تمام شد، حال و هواي وداع را ايجاد کرد. پدرش را «حاج آقا» خطاب مي کرد. گفت: حاج آقا توکلي بيا که حسين ات مي خواهد با تو وداع کند. حس و حال شهادت داشت ضمن اين که روزهاي قبلش پدرش به من اين طور گفته بود که من از حسين دل کنده ام و مي دانم او پس از اين عمليات برنمي گردد. پدرش جلو آمد و همديگر را عاشقانه در آغوش گرفتند. چه حس و حالي بود همه اشک شوق مي ريختند. در خاطرم هست آن شب پدر شهيد توکلي پروانه وار به دنبال او مي گشت.

 

در آن محوطه هر جا مي رفت، دنبالش مي گشت تا زماني که خداحافظي کرد و سوار ماشين شد و رفت...».

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221335&filename=V112.jpg

000000000000000000000000000000000000000000000

شهيد حسين علايي کاخکي

 

آراستگي و نظم از خصوصيات امير سرلشکر شهيد علايي کاخکي بود

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: مهين رمضاني

من اسير دشمن نمي شوم

 

پدرش نام او را حسين گذاشت چون در سالروز ولادت سالار شهيدان حضرت اباعبدا... الحسين(ع) به دنيا آمده بود. حسين فرزند سوم خانواده علايي کاخکي اول خرداد سال ۱۳۳۸ در شهر کاخک متولد شد. او ضمن تحصيل، در کارهاي کشاورزي به خانواده اش ياري مي رساند. از همان دوران کودکي با مکتب انسان ساز اهل بيت (ع) انس ويژه اي پيدا کرد و در مراسم عزاداري سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) شرکت مي کرد. براي ادامه تحصيل به دبيرستان نظام و سپس دانشکده افسري نيروي زميني رفت که با شروع جنگ تحميلي مصادف شد. خاطرات کودکي و حضور جوانمردانه و غرور آفرين او را به نقل از برادرانش مرور مي کنيم. حسين در خانواده اي به دنيا آمد که تقيدات مذهبي داشتند و پدربزرگ خانواده به «حسام المتکلمين» معروف بود. وي در مدرسه فاضل خان شهر تحصيل کرد و براي مدتي نماينده مرجع وقت در مسکو بود. او سروده هاي زيادي درباره امام حسين(ع) داشت که در مراسم عزاداري و ايام عاشورا قرائت مي شد. حسين در چنين خانواده اي تربيت شد؛ از اين رو به مسائل مذهبي پاي بندي زيادي داشت. از ويژگي هاي وي مي توان به روحيه جوانمردي اش اشاره کرد که زبانزد خاص و عام بود. او با وجود جواني پايه علمي و نظامي قوي داشت چرا که دبيرستان نظام را گذرانده بود و در دانشکده افسري درس مي خواند. به همين دليل حسين جزو افسران مورد وثوق سردار کهتري بود. سردار، حسين را براي انجام ماموريت هاي سخت انتخاب مي کرد. وي به سبب دارا بودن دانش بالاي جنگي در فتح آبادان نقش برجسته اي داشت.

 

حسين داوطلبانه فرماندهي گروهاني را در منطقه بهمن شير برعهده گرفت که وظيفه داشت در منطقه اي که کاملا در تيررس عراقي ها بود آن ها را مشغول کند تا نيروهاي ارتش و سپاه وارد عمل شوند و حصر آبادان شکسته شود. وي با بيان اين که در اين عمليات زخمي شده بود، اما تا زماني که از پيروزي آن اطمينان نيافت منطقه را ترک نکرد. برادر شهيد علايي به خاطره ديگري از او اشاره مي کند و مي گويد: در منطقه دشت عباس هم عراقي ها با سلاح هاي سنگين ما را زير آتش گلوله گرفته بودند و ما تنها مي توانستيم در ماسه بادي ها سر خودمان را پنهان کنيم. از طرفي تجهيزات کافي براي مقابله هم نداشتيم و وضعيت به قدري بحراني بود که اگر صبح مي شد يا همه اسير مي شديم و يا عراقي ها همه را مي کشتند. در آن لحظات ما کم کم خودمان را براي اسارت آماده مي کرديم که شهيد علايي گفت: من اسير عراقي ها نمي شوم.هر کس هر تصميمي  مي خواهد بگيرد و الان بحث فرماندهي نيست و هر کسي خودش مي تواند هر تصميمي بگيرد. در همين حين يکي از سربازان عراقي که ديد از طرف ما خبري نمي شود سرش را بالا گرفت و حسين با کلاش روسي ۱۰۵ تيره که روي رگبار بود از جايش بلند شد و رگبار را به سوي سرباز عراقي گرفت و به سمت عراقي ها حمله کرد. يادم هست قبل از عمليات رمضان درايستگاه حسينيه براي دفع پاتک سنگين عراقي ها آن قدر با آرپي جي شليک کرد که گوش هايش خون ريزي کرد و ناشنوا شد طوري که مجبور بوديم صحبت هايمان را روي کاغذ بنويسيم. وقتي او را فرداي آن روز به پشت جبهه منتقل کرديم، بانداژ مختصري کرد و به منطقه برگشت.او جزو افسراني بود که عمليات را با کمترين آمار شهدا به انجام مي رساند زيرا قبل از عمليات منطقه را کاملا شناسايي مي کرد. در يکي از شناسايي ها که من همراه حسين بودم به حدي به عراقي ها نزديک شديم که صحبت هاي آهسته عراقي ها را مي شنيديم.

 

حسين از طرف شهيد صيادشيرازي به عنوان استاد دانشکده افسري انتخاب شد. وي در منطقه حاج عمران با انفجار خمپاره ۶۰ و اصابت ترکش به قلب به درجه رفيع شهادت نائل شد. او در آخرين لحظات قرآن جيبي و عکس پدر و مادر و همسرش را به همراه داشت. شهيد حسين علايي افسر بسيار مرتب و منظمي بود و با لباس هاي اتوکشيده در صحنه هاي جنگ حضور داشت از طرفي براي شرکت در جلسات بسيار وقت شناس و حساس بود.جوانمردي او در رفتار با اسرا نمود بيشتري داشت به طوري که يکي از افسران عراقي زخمي را با وجود مخالفت ديگران به پشت جبهه منتقل کرد. يادآوري خاطرات شهيد حسين علايي چندين بار چشمان برادرانش را باراني کرد و هر جا يکي از آن ها سکوت مي کرد، ديگري صحبت هايش را ادامه مي داد. برادر بزرگ تر شهيد نقل مي کند که در خداحافظي آخر، حسين چنان وي را محکم در آغوش فشرد که او احساس کرد که اين آخرين ديدارش با حسين است. به دليل علاقه وافر پدر و مادر به حسين ما نمي دانستيم که چه طور خبر شهادت حسين را به آن ها بدهيم. اما پدر خواب شهادت حسين را ديده بود و مي دانست که صحبت هايي که درباره مجروح شدن حسين مي شود براي دلداري به آن هاست.ديدن خواب، مادر و پدر را آماده شهادت حسين مي کندو آن ها صبورانه داغ فراق حسين را تحمل مي کنند. شهيد حسين علايي کاخکي از معدود افرادي است که عنوان سرلشکري را دريافت مي کند چرا که مسئولان به کارآيي و کفايت او اعتقاد داشتند. مهرباني و عشق و علاقه او به همسرش در وصيت نامه شهيد نيز نمود دارد. شهيد در وصيت نامه خود بارها و بارها از خانواده مي خواهد که مراقب همسرش باشند و چه زيبا خانواده به وصيت حسين عمل مي کنند و همسر شهيد همچنان عروس خانواده علايي است.اميد که شرمنده جوانمردي ها و دلاوري هاي شهيدان ۸ سال دفاع مقدس نباشيم.

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221334&filename=V111.jpg

000000000000000000000000000000000000000

شهيد محمد فرومندي

 

خاطراتي از سردار شهيد محمد فرومندي

خدايي بودن مهم است نه فرمانده بودن

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: سعيد برند

من شهيد نشدم!

 

گوينده: ن.م فيض آبادي - شهيد فرومندي در عمليات عاشورا در منطقه «ميمک» فرمانده تيپ امام صادق(ع) بود. يک گردان به نام انصارالحسين(ع) داشتيم که فرمانده آن، مسئول تعاون لشکر نصر هم بود. قبل از شروع عمليات، ايشان با انجام راهپيمايي رزمندگان را نسبت به منطقه توجيه کرد. وارد عمليات شديم. در بحبوحه عمليات «سردار شجيعي» که به عنوان فرمانده گردان جبار تيپ امام صادق(ع) وارد عمل شده بود خط را شکست، اما گردان هاي اطراف نتوانستند از مواضع شان حرکت کنند و در محاصره قرار گرفته بودند. شهيد فرومندي به کمک شان آمد که خودش و شهيد شجيعي مجروح شدند و چند لحظه بيهوش بودند. ناگهان اعلام کردند فرومندي شهيد شد! شهيد فرومندي به محض اين که خبر شهيد شدنش را شنيد سراپا ايستاد و گفت: «چه کسي گفته است من شهيد شدم برگرديد.» رزمندگان عمليات را ادامه دادند. ايشان براي روحيه دادن به بچه ها با وجود جراحتي که داشت وارد منطقه اي شد که من در آن جا حضور داشتم. همه روحيه گرفتند و گفتند: «حالا که فرومندي آمد مي توانيم کلک دشمن را بکنيم.» همين طور هم شد، به محض ورود ايشان، بچه ها در يک هجوم دو ساعته تعدادي از عراقي هاي حاضر در منطقه را اسير و قبل از طلوع صبح منطقه اي را تثبيت کردند.

 

عبور از منطقه صعب العبور

 

گوينده: ابوالفضل شريفيان - در منطقه صعب العبوري بوديم بايد اسلحه هاي مان را حمايل مي کرديم و با پنجه هايمان از صخره ها بالا مي رفتيم اين حرکت براي بچه ها خيلي مشکل بود. برادر فرومندي گفت: «به هر صورتي که هست بايد اين منطقه را فتح کنيد.» همه از ايشان حرف شنوي داشتند، بچه ها دوباره سعي کردند از صخره ها بالا بروند حتي دست هاي شان را قلاب مي کردند و بالا مي رفتند ولي چون منطقه خيلي صعب العبور بود، موفق نشديم و دوباره به عقب برگشتيم. ساعت ۱۱ و نيم شب براي سومين بار فرمانده لشکر گفت: اگر نرويد تمام بچه هايي که تپه را فتح کردند در خطر هستند. مجبور شديم اين بار از جاده تدارکاتي خود عراق دور بزنيم. از همان جا حمله کرديم. اول فکر مي کرديم حداکثر ۳۰ يا ۴۰ عراقي آن جا هستند ولي بعد ديديم ۳۰۰ يا ۴۰۰ عراقي آن جا حضور دارند بچه ها با خودشان گفتند اصلا امکان اين که اين جا پيروز بشويم نيست. من بي سيم چي بودم. فرمانده لشکر با من تماس گرفت و گفت: «زود عقب بياييد که در محاصره هستيد» ولي من اين خبر را به بچه ها ندادم چون ياد گرفته بودم که بايد اطلاعات را حفظ کنم، بلافاصله اين خبر را با فرمانده گردان در ميان گذاشتم و گفتم به آقاي فرومندي (قائم مقام لشکر) بگوييد در محاصره هستيم حالا بايد چه کار کنيم؟ بعد فرمانده گردان که آشنايي قبلي از اين منطقه نداشت خودش چند متر جلوتر حرکت کرد. به اين دليل که اگر خطري باشد اول براي خودش اتفاق بيفتد و رزمندگان غافلگير نشوند. راه را که پيدا کرد؛ ما تماس گرفتيم و گفتيم گلوله منور بزنيد تا ما هم تپه به تپه حرکت کنيم. ساعت ۲ نيمه شب بود که به محل استقرار قائم مقام لشکر برگشتيم. روز بعد ساعت ۵ صبح که هوا هنوز روشن نشده بود حمله کرديم هر چند تعدادي شهيد و مجروح داديم ولي خدا را شکر پيروز شديم.

 

چاي لذت بخش

 

گوينده: مرتضي عفتي - در عمليات بدر در محلي به نام پاسگاه «پنج» چندين پل شناور بود که روي آن ها چادر زده بوديم. آقاي فرومندي که خيلي اهل چاي بود آهسته به من گفت: «فلاني! مي داني ۴۸ ساعت است که من چاي نخورده ام.» يکي از بچه هاي اهل سبزوار به نام «حکمت» در بساطش معمولا چاي داشت. به او گفتم اگر مي تواني براي حاج آقا فرومندي چاي درست کن. در آن مکان امکانات درست کردن چاي اندک بود. آن بنده خدا حلبي پيدا و با قرص الکل مقداري آتش درست کرد با همان وضعيت چاي را دم کرد و داخل قمقمه آب ريخت و براي شهيد فرومندي آورد. بعد از خوردن چاي حاج آقا رو به ما کرد و گفت: در طول عمرم چنين چاي لذت بخشي نخورده بودم.

 

تلاش خستگي ناپذير

 

گوينده: علي اصغر برقباني - آقاي فرومندي اغلب بعد از ساعات اداري نيز در پادگان حضور داشت و به کارهاي عقب افتاده رسيدگي مي کرد. يک روز همسرش تماس گرفت و از او خواست تا به منزل برود اما شهيد فرومندي ترجيح داد بماند و کارها را پي گيري کند حتي تماس هاي تلفني از منزل به چندين بار رسيد. صداي گريه و شيون فرزندش نيز از گوشي تلفن شنيده مي شد ولي آقاي فرومندي به علت مشغله کاري امتناع کرد به منزل برود، تلفني با فرزندش صحبت و او را کمي آرام کرد. سپس در اداره ماند و به کارها رسيدگي کرد.

 

خدايي بودن مهم است نه فرمانده لشکر بودن

 

گوينده:هم رزم شهيد- يادم هست روز قبل از شروع عمليات کربلاي يک در منطقه مهران، به اتفاق محمد فرومندي روي سنگي کنار قرارگاه مرکزي نشسته بوديم. حدود نيم ساعتي توفيق داشتم در کنار ايشان باشم تا با هم صحبت کنيم. شهيد فرومندي گفت: مصائبي که ائمه ما در راه اسلام و دين تحمل کرده اند يک سر سوزن آن را ما نديديم و تحمل آن مصائب را هم نداريم. اگر بخواهيم مثال بزنيم بايد بگوييم مصائب ما اندازه ذره و خاشاکي در دريا است ولي اندازه مصائب ائمه اطهار (عليه السلام) به بزرگي اقيانوس است. اين سخنان مرا خيلي تکان داد و گريه ام گرفت. شهيد فرومندي گفت: رزمندگان چقدر براي آزادسازي کله قندي، قلاويزان و مهران زحمت کشيدند و چقدر شهيد و مجروح داديم. چرا بايد دوباره مهران را پس دهيم که مجبور باشيم براي پس گيري دوباره اش، دوباره تعدادي مجروح و شهيد دهيم. گفتم شايد اين هم يکي از دلايل کمرنگ شدن توجه ما به معنويات و امدادهاي خداوند تبارک و تعالي باشد. چون بعضي وقت ها غرور ما را مي گيرد و فکر مي کنيم چون سپاه و ارتش و تجهيزات داريم پيروز مي شويم. خدا هم مي گويد حالا که به اين ها توجه کردي پس اين مسائل را تحمل کن. بعد والفجر مقدماتي را يادآوري کردم که به محض شنيدن نام والفجر مقدماتي اشک در چشمانش حلقه زد و با صداي بلند گريه کرد. به ايشان گفتم: آقاي فرومندي خيلي نوراني شديد. ايشان که قبلا انگشتش قطع شده بود گفت: انگشت که رفته است يک تکه از پايم هم برود چيزي نيست و ادامه داد: «آن بيعتي که با خداوند بسته شود و طرفين معامله آن را قبول کنند و قرارداد منعقد شود، آن لحظه ديگر هيچ کس نمي تواند آن را تغيير دهد. من هنوز قراردادم با خدا بسته نشده است. هنوز در کش و قوسم. هنوز خيلي کار داريم.» به ايشان که در آنجا لباس خاکي بر تن داشت گفتم: اين لباس ها را در بياوريد و لباس سبز بپوشيد تا با ديدنتان در لباس سبز لذت ببريم. ايشان در جواب گفت: لباس سبز و غيرسبز ظاهر قضيه است، درست است که آيه «واعدوا لهم ما استطعتم من قوه» وظيفه ما را خيلي سنگين مي کند و واقعا سخت است تحمل اين بار سنگين در سينه انسان. کلمه پاسداري براي انسان خيلي مسئوليت مي آورد ولي اصل آن است که هدف و نيت ما چيست. هنگام خداحافظي گفت: اميدوارم به اين جا آمده باشيم که اداي دين کنيم و تکليف مان را انجام دهيم همان طور که امام فرمودند داريم به تکليف مان عمل مي کنيم. نه اين که بياييم اين جا تا قائم مقام لشکر شوم. اگر مي خواهيم به لقاي پروردگار و شهدايي که در صدر اسلام و بدر به شهادت رسيدند برسيم، بايد درون مان را پاک کنيم. حال اگر کسي مي خواهد «بدري» باشد حتما نبايد فرمانده لشکر باشد. فرمانده گردان باشد. فرمانده گروهان باشد. او مي تواند يک آر پي جي زن باشد. مي تواند يک تيرانداز باشد. مي تواند يک امدادگر باشد و ... اصل آن است که مغزت را به خدا عاريه دهي. در آن صورت وجودت خدايي مي شود و ديگر برايت فرق نمي کند فرمانده لشکر باشي يا نيروي تک تيرانداز.

 

بيماري فرزندان

 

گوينده: محمود خسروي - دو فرزند آقاي فرومندي آپانديس گرفته بودند و احتياج فوري به عمل جراحي داشتند. ايشان به خاطر مسئوليت سنگيني که برعهده داشت فرصت نمي کرد بچه ها را به بيمارستان ببرد. به اندازه اي درگير مسائل سپاه و دفاع مقدس بود که حاضر بود فرزندانش را فداي اسلام کند. البته توفيق اين کار نصيب من شد تا بتوانم ذره اي از خدمات اين بزرگوار را جبران کنم.

 

برخورد قاطع با منافق

 

گوينده: محمدعلي طالبي - در مراسم تشييع يکي از شهداي دفاع مقدس، عناصر يکي از گروهک ها که خود را مثلا مذهبي مي دانستند شعارهايي مي دادند که مردم را تحريک مي کرد. آقاي فرومندي رهبر گروه را به داخل ساختمان برد و از او خواست خلوص مراسم را به لوث وجود خود کمرنگ نکند اما رهبر گروهک صدايش را بلند کرد و فرياد زد: «ما قبل از انقلاب درزندان هاي شاه بوديم و امروز هم بايد زير يوغ ديکتاتوري فلاني ... باشيم» حاج آقا فرومندي به قدري از شنيدن اين سخن به خشم آمد که با مشت محکم به پشت او کوبيد و او را به داخل اتاق راند و اجازه صحبت به وي نداد. من گفتم: اولين بار است شما را چنين عصباني مي بينم. ايشان پاسخ داد: اين ها افرادي دورو هستند وبايد با اين گروه ها به شدت برخورد کرد، چون اگر کوچکترين روزنه اميدي پيدا کنند به قلب هاي ناآگاه نفوذ و آنها را از مسير و راه و روش درست منحرف مي کنند. ايشان معتقد بود که بايد با منافقان با شدت عمل برخورد کرد.

 

انتخاب اسم فرزند

 

گوينده: ن. م سرهنگ مقدم -روزي در جبهه به آقاي فرومندي اطلاع دادند همسرشان فرزند دختري به دنيا آورده است. ايشان بسيار خوشحال شد ولي در همان وضعيت آرامش خود را حفظ کرد. سپس نام او را «مريم» گذاشت و ۲ رکعت نماز به جاي آورد و گفت: «خدا را شکر مي کنم . خدايا عاقبت اين فرزند ما را ختم به خير بفرما.»

 

الگوگرفتن از جنگ هاي صدر اسلام

 

اوايل جنگ فرمانده دسته بودم و در کنار شهيد فرومندي خدمت مي کردم.ايشان گفت: «بايد سعي کنيم تا جنگ هاي صدر اسلام را بشناسيم و از نحوه جنگيدن پيامبر اطلاع داشته باشيم. بفهميم که آنها چه چيز را الگو قرار مي دادند تا ما نيز به عنوان مسئولان و فرماندهان سپاه به آنها عمل کنيم در جنگ هاي صدر اسلام تعهد و تقوا همراه شجاعت و مديريت و تاکتيک بوده است ما نيز بايد اين موارد را رعايت کنيم.» اين شهيد از روحانياني که به جبهه اعزام مي شدند، درخواست مي کرد جنگ هاي صدراسلام را توضيح دهند تا رزمندگان براساس آنها عمل و اصول حاکم بر آن جنگ ها را بي کم و کاست رعايت کنند.

 

رسول ا... يا حبيب ا...

 

گوينده: محمد صفري - به ايشان گفتم با توجه به اين که گردان رسول ا... سابقه تشکيلاتي بيشتري دارد و تا حدود زيادي در شهرستان به اين نام شناخته شده رسول ا... مناسب تر است. ايشان فرمودند: «نه، حبيب ا... بهتر است. ببينيد حبيب ا...، يعني محبوب خدا، يعني دوست خدا، شما بياييد حبيب ا... بگذاريد و حبيب ا... را انتخاب کنيد». به هر حال ايشان به عمق کلمات حتي تا اين حد دقت مي کردند.

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221332&filename=V109.jpg

000000000000000000000000000000000000000

شهيد هاشم ساجدي

 

نيم نگاهي به زندگي و مجاهدت شهيد هاشم ساجدي سنگرساز دفاعي مقدس

جهاد يک مرد در سنگر جهاد

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: سيد مصطفي صابري

 

روستازاده اي که قهرمان شد

 

تيرماه ۱۳۲۶ ش در روستاي کلاته دامغان به دنيا آمد؛ پدر براي سيدهاشم کوچک آرزوها داشت اما وقتي هاشم فقط ۶ماه داشت پدر را از دست داد. مادر از همان روز برايش هم پدر بود هم مادر. از همان کودکي اطرافيانش متوجه اعتماد به نفس او و تفاوت هايش با ديگر کودکان شدند. ۷ساله بود که خواندن نماز را شروع کرد. مدتي بعد براي ادامه تحصيل به کرج رفت اما مجبور شد براي گذران زندگي مشغول به کار شود. به استخدام سازمان پنبه گرگان درآمد اما اشتياقش به آموختن چنان بود که شب ها بعد از پايان کار به تحصيل مشغول بود تا ديپلم گرفت. از سال ۱۳۵۵ش وارد فعاليت هاي انقلابي شد. با پيروزي انقلاب جزو موسسان کميته انقلاب در گنبد بود و با فرمان امام (ره) مبني بر تشکيل جهاد سازندگي در ۲۷ خرداد ۱۳۵۸ ش در راستاي اجراي فرمان امام پيش قدم شد. پس از چندي به مشهد آمد و ضمن تحصيل علوم اسلامي در دانشگاه به فعاليت در اداره کشاورزي مشهد پرداخت و سپس به جهاد مشهد رفت. هجوم بي رحمانه دشمن به خاک ميهن اسلامي چيزي نبود که هاشم از وجودش چشم پوشي کند. پس از شرکت در چندين عمليات که هرکدام منجر به آزادسازي بخش هايي از خاک ميهن شد؛ مسئوليت قرارگاه نجف به شهيد ساجدي واگذار شد تا به انجام امور مهندسي عمليات هاي غرب کشور اهتمام ورزد.

 

تا اين که در يکي از روزهاي سال ۶۳ حين سرکشي از محورهاي عملياتي غرب کشور توسط عده اي از مزدوران مورد اصابت گلوله از ناحيه شکم و سينه قرارگرفت و به شهادت رسيد. آن چه در ادامه مي‌آيد خاطراتي است از آن مرد بزرگ.

 

روحمان با يادش شاد...

 

فقط براي رضاي خدا

 

شهيد ساجدي فرمانده قرارگاه بود، آقاي بني هاشمي تعريف مي کرد که يک روز به ديدن شهيد ساجدي رفته بودند. وقتي آن ها آن جا بودند يکي از رزمنده هاي اصفهاني با ناراحتي مي گويد: «اين بولدوزر شهر ما را برادرهاي کدام استان بردند؟ چرا بردند؟» واکنش شهيد ساجدي چنان سنجيده بوده که روي آقاي بني هاشمي و ديگر حاضران تاثير عميقي مي گذارد. شهيد ساجدي آن رزمنده را کناري مي کشد و مي گويد: «برادر عزيز توچرا راه را عوضي مي روي؟ اين جا به خاطر خدا مي جنگي يا به خاطر شهرت؟» بعد از آن که اين خاطره را شنيدم هميشه در ذهنم هست که نکند من هم خداي ناکرده غافل شوم و کاري که انجام مي دهم براي رضاي خدا نباشد.

 

به نقل از مهدي کريمي

 

مهم خدمت کردن است مکانش مهم نيست

 

شهيد ساجدي هميشه در خط مقدم بود، يک روز به ايشان گفتم: «با توجه به مسئوليتي که به من محول شده نمي توانم به خط مقدم بيايم، يک نفر را جايگزين تا من هم همراه شما بتوانم به خط بيايم.» ايشان در پاسخ به من به نکته بسيار مهمي اشاره کرد و گفت: «با توجه به نيازي که هست فرقي نمي کند کجا خدمت کنيم.»

 

به نقل از هاشم يوسفي

 

نفوذ کلام ويژه اي داشت

 

قبل از عمليات رمضان چند برادر روحاني به منطقه آمده بودند، ظاهرا قاضي دادگاه بودند، شهيد ساجدي شروع به صحبت کرد و چنان حرف مي زد که اشک از چشمان همه سرازير شده بود. بعد از پايان صحبت شهيد ساجدي يکي از آن برادران روحاني به ايشان گفت: «ضرب المثلي هست که هر که آخوندي را به گريه بيندازد خيلي آخوند است و من به شما احسنت مي گويم که توانستيد گريه همه برادران را دربياوريد.»

 

به نقل از محمدعلي افتخاري

 

نقش شهيد ساجدي در آزادسازي خرمشهر

 

در عملياتي که به آزادسازي خرمشهر منجر شد جهاد دامغان، سمنان و شاهرود هم با جهاد خراسان ادغام شد. شهيد ساجدي در قرارگاه کربلا مستقر بودند و من در سوسنگرد تا مقدمات عمليات را فراهم کنيم.

 

شب عمليات رسيديم به لب جاده خرمشهر - اهواز که دست دشمن بود. هيچ کس فکرش را هم نمي کرد که تا اين جا برسيم. قبل از عمليات تعيين شده بود که جهاد خراسان تا کجا خاکريز بزند اما صبح ديديم که ۱۰کيلومتر از جاي تعيين شده جلوتر رفته اند و اين همه ايثار و فداکاري به آزادسازي خرمشهر و اسارت حدود ۱۸هزار عراقي منجر شد.

 

خاطره اي از م. نبي زاده

 

جهاد خراسان در عمليات بيت المقدس

 

جهاد سازندگي خراسان نقشي اساسي را در شلمچه براي پيروزي خرمشهر داشت. در کل مهندسي جبهه ها در اين عمليات با جهاد بود که کارش هم ساختن جاده و خاکريز هاي پدافندي و احداث سنگرهاي تانک و نفرات براي جبهه بود. نقش جهاد سازندگي خراسان در عمليات بيت المقدس که منجر به آزادسازي خرمشهر شد اين بود که امور اجرايي قرارگاه قدس از رودخانه نيان تا جاده اهواز خرمشهر را پوشش دهد. در مرحله اول عمليات از جاده اهواز- خرمشهر و مرحله دوم از جاده آسفالت به مرز رسيديم، در ادامه عمليات يک به محور شلمچه نرسيده بود که با نظر قرارگاه مرکزي کربلا به شلمچه منتقل شديم دور مرحله سوم که به آزادسازي خرمشهر منجر شد در خود شلمچه نقش اساسي داشتيم.

 

به نقل از شهيد هاشم ساجدي

 

تدبيري براي نجات رزمنده ها

 

شهيد هاشم ساجدي شرايط جهاد خراسان و نقش در جبهه ها و به خصوص عمليات رمضان را چنين توصيف مي کند: « در بنه تاکتيکي يک سري برادران راننده لودر و بولدوزر هستند و يک سري هم نيروهاي تدارکاتي، تعميرکار و پشتيباني تعميرگاه سيار، همين طور پشتيباني جبهه اعم از آب رساني، تعمير دستگاه هاي سبک و سنگين و رساندن مواد خوراکي و جاده سازي هم به عهده برادران جهاد است. عمليات رمضان ساعت ۸ شروع شده نيروهاي رزمنده که حرکت کردند ما هم پشت سرشان رفتيم، منتها در پشت معبر مين مسير گم کرده بودند و براي همين توقف داشتيم. دشمن به ما مسلط بود و آتش زيادي مي ريخت. کم کم صبح شد با دژ محکمي که عراق تدارک ديده بود معلوم بود آن ها از مدت ها قبل از انجام اين عمليات خبر داشتند. ميدان مين بزرگي پيش روي ما بود.

 

تصميم گرفتيم که ميدان مين را با بولدوزر باز کنيم تا با از دست دادن چند بولدوزر حداقل جان نيروها را نجات بدهيم و آن رزمنده هايي که آن طرف دژ روبه روي دشمن و در تيررس هستند را از نظر پشتيباني و مهمات تامين کنيم. اتفاقا هيچ اتفاقي براي بولدوزر و راننده اش هم نيفتاد. در ادامه مسير جاده را باز کرديم تا خودروها و آمبولانس ها راحت تر بروند و بيايند. دشمن هم دو دستگاه بولدوزر را زد که يکي از برادران پايش قطع شد و ديگري به نام ايوبيان در حالي که ذکر خدا را مي گفت به شهادت رسيد.»

 

رزمندگاني که از هيچ چيز وحشت نداشتند

 

شهيد هاشم ساجدي معجزه انقلاب و پيام شهدا را با ذکر خاطره اي چنين توصيف مي کند: «يکي از رزمنده ها مي خواست مين را خنثي کند که دستش قطع شد. شايد ۱۵، ۱۶ سال بيشتر نداشت خون فوران کرده بود و آن نوجوان سوره فتح را مي خواند، «اياک نعبد» مي گفت: بچه ها مي خواستند او را ببرند داخل آمبولانس مي گفت: نمي آيم، با شهدا پيمان بستم که بمانم، من به مردم قول داده ام کربلا را آزاد کنم، دستم مهم نيست، ابوالفضل(ع) دستش را داد، امام حسين (ع) سرداد، علي اکبر و علي اصغرش فدا شدند. اين است عظمت اسلام... آن کسي که درس و مدرسه را رها کرده و آمده براي چه آمده! هدف دارد و هدفش لااله الا ا... است و برافراشتن پرچم جمهوري اسلامي ايران وخشکاندن ريشه اسرائيل ... هدف اين افراد نان و ماست و گوشت نبود، توي اين فکرها نبودند، در واقع براي آن ها فقط شهادت اوج تکامل انسان است و براي همين از هيچ چيز وحشت ندارند.»

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221330&filename=V106.jpg

00000000000000000000000000000000000000000000

شهيدحميد رخشاني

 

دل گفته هاي مادر شهيد امير سرتيپ دکتر حميد رخشاني

شهيد مي گفت: قرآن نخواني خواندن همه درس‌ها بي فايده است

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: وجيهه محسني

 

«گفتم تو در نمازهاي شبت چه گفتي که اين قدر زود تو را پذيرفت. گفت مي خواستم خانه اي از دل بسازم نه خانه اي از گل . من اگر گريه مي کنم به خاطر احساسات مادرانه ام و حس دلتنگي است که بر وجودم چنگ مي اندازد و گرنه خوشحالم که فرزندي با ايمان پرورش دادم که براي حفظ و پاسداري از کيان دين و ميهن، از جاني که براي آدمي عزيزتر از آن نيست گذشت».اين جملات واگويه هاي مادر شهيد دکتر سرتيپ2 حميد رخشاني است. او با وجود کسالت در فضايي گرم و صميمي ، پذيرايمان شد. فضايي که در جاي جاي آن ياد و خاطره فرزند شهيدش احساس مي شد. سررشته کلام را اين گونه به دست مي گيرد. «حميد متولد ۱۳۳۵ بود در رشته پزشکي درس خوانده و بورسيه ارتش بود. ۲۵ سال داشت و با وجود قبولي براي تخصص در رشته جراحي، ترجيح داد به جبهه برود. آن موقع دخترش ۶ ماهه بود. يک سال و نيم در بيمارستان جندي شاپور اهواز خدمت مي کرد. بعد از آن براي ماموريت ۴ ماه به بيمارستان صحرايي کوشک رفت. يک هفته مانده به پايان ماموريتش ، شب عمليات والفجر يک براي تهيه دارو از بيمارستان صحرايي به بيمارستان اهواز رفته بود. بعد از تهيه دارو در انتظار آمبولانس بود تا او را برگرداند اما به دليل تاريکي، راننده آمبولانس او را نمي بيند و با او برخورد مي کند و همين تصادف منجر به شهادت وي مي شود».مادر شهيد رخشاني به اين جا که مي رسد آهي مي کشد و مي گويد: ۲۲ فروردين سال ۶۲ ساعت 7:5بعدازظهر، اين اتفاق افتاد. ۵ فروردين به ديدن ما آمد و ۱۰ فروردين به منطقه برگشت. هنگام بازگشت به من گفت: «مادر دوست دارم شجاع باشي». قبل از اين که بيايد مي گفت: مادر عيد واقعي اين جاست. از اهواز شکلات و شيريني خريدم و سنگر به سنگر توزيع کردم. باور کن امسال از همه عيدها بيشتر به من خوش گذشت.

 

گذشته را که مرور مي کند خاطرات امانش نمي دهد و آن ها را بر زبان جاري مي کند: «دوره دبيرستان قاري قرآن بود. به خواهران و برادرش قرائت قرآن را مي آموخت و مي‌گفت: «اين همه درس بخواني اما قرآن نخواني فايده ندارد». براي آن ها کتاب هاي ديني را در حد سن و سالشان تهيه مي کرد تا بخوانند. آن ها هم اکنون اين کتاب ها را به فرزندانشان يادگاري داده اند. شب هاي جمعه دوره قرآن مي رفت. در دوران تحصيل هر وقت از درس خواندن خسته مي شد، براي رفع خستگي به حرم امام رضا(ع) مي رفت. يادم مي آيد برخي شب ها براي رفتن به حرم، با همسايه قرار مي گذاشت و براي اين که کسي بيدار نشود دنده خودرو را خلاص مي کرد. آن  را تا سر کوچه مي بردند و سپس به حرم مي رفتند. بعد که بر مي گشت مي گفت تمام خستگي ها از بدنم رفت . همسايه ها آن قدر او را دوست داشتند که حتي يکي از آن ها بعد از شهادت حميد گفت ديگر نمي تواند در اين محله بماند و از آن جا رفت. از مهرباني هاي او هر چه بگويم کم است. سال پنجم دانشگاه بود. يک روز زمستاني به دانشگاه رفت و ساعتي نگذشت که برگشت. ديدم بچه اي حدود يک ساله را با ظاهري کثيف و لباس هايي مندرس در آغوش دارد. درباره بچه از او پرسيدم گفت : «در يکي از ميادين شهر زني را ديدم که اين بچه را بغل گرفته و کنار ميدان نشسته است. انگشتش باد کرده و سوزني در انگشتش شکسته بود و مي‌گفت پول درمان نداشت. به او گفتم پزشکي مي خوانم. او را به بيمارستان بردم تا عمل کند و به او اطمينان خاطر دادم که در نبودش شما از بچه اش نگهداري مي کنيد.»

 

مادر شهيد مي گويد: حميد به مال دنيا بي اعتنا بود و مي گفت نمي دانم ثروتمندان شب چگونه مي خوابند وقتي مي دانند يک عده نان شب ندارند. بيشتر کادوهايي را که بعد از ازدواج برايش آورده بودند، براي جنگ زده هايي برد که در خوابگاه دانشجويان ساکن بودند.ماه رمضان گاهي براي زاغه نشين ها افطاري مي برد و در کنار آن ها افطار مي کرد. از همسر و فرزند شهيد رخشاني مي پرسم، مي گويد: «همسر و دخترش سمانه که الان ۲۹ ساله است و فوق ليسانس نرم افزار کامپيوتر دارد در تهران زندگي مي کنند . همسرش ۱۳ سال بعد از شهادت پسرم ازدواج کرد. او هم هنگام شهادت حميد ۲۵ سال بيشتر نداشت و بايد زندگي مي کرد. نوه ام که آن موقع يک سال و نيم داشت با مادرش زندگي مي کند.هرچند گاهي که به مشهد بيايد او را مي بينيم.»

 

زماني که شهيد رخشاني در اهواز سکونت داشت، همسر و فرزندش هم همراه ايشان بودند؟

 

خانواده حميد ۶ ماه در اهواز ساکن بودند و حميد آن جا به طبابت مشغول بود.

 

با گفتن اين جمله خاطره اي ديگر را مرور مي کند:« برادرم که او هم ارتشي بود و اکنون جانباز است براي ديدن حميد در اهواز به مطب او رفته بود.مي گفت حميد را ديده که از پدر کودکي بيمار شغلش را مي‌پرسد و وقتي مي‌فهمد او کارگر است و وضع مالي مناسبي ندارد نشاني اش را مي گيرد و کمي پول به او مي دهد. بعدازظهر به خانه آن کارگر مي رود و مي گويد براي احوال پرسي از بيمارم آمدم و مي خواهم آمپول او را تزريق کنم. بعد هم مقداري مواد غذايي را از صندوق عقب خودرو بيرون مي آورد و به آن ها مي دهد.

 

هنگام بازگشت به خانه، همسر آن مرد چاي مي آورد. برادرم مي گويد برويم خانه اما حميد مي گويد: «بنشين اين چاي خوردن و نشستن روي اين فرش صفا دارد.»

 

عکس فرزند شهيدش را که يادآور روز عروسي اوست از ديوار برمي دارد و کنار دستش مي گذارد و مي گويد: معمولا مادرها فرزندان را نصيحت مي کنند اما گاهي وقت ها حميد چيزهايي مي گفت يا برخوردي داشت که من شرمنده مي شدم. يک بار که از اهواز آمده بود متوجه شدم پشت دست چپش سياه شده است.علت را جويا شدم گفت چيزي نيست. آخر شب نزدم آمد وگفت: مادر تا حالا به شما دروغ نگفته ام. حالا هم مي خواهم حقيقت را بگويم. من و چند پزشک ديگر به خط مقدم رفته بوديم. شب عمليات بود و خيلي مجروح آورده بودند. يک آمبولانس از اهواز براي بردن مجروحان به خط مقدم مي آمد. آمبولانس ديگر نيز مجروحان را به اهواز مي برد.

 

در اين بين متوجه جواني ۱۸ ساله شدم که خون زيادي از او رفته بود. کارت او را که ديدم متوجه شدم گروه خوني اش با من يکي است. از خودم خون گرفتم و وقتي آمبولانس آمد او را روانه بيمارستان کردم. پس از دو، سه روز و بعد از يک عمل جراحي کرد و حالش خوب شد. علت سياهي پشت دستم مربوط به همان خون گرفتن است. حالا شما از اين که من يک نفر را نجات دادم ناراحتي؟

 

گفتم نه خوشحال هم هستم.

 

او مادر يک شهيد است که خطاب به ديگر مادران شهيد مي گويد: ما شايد دلتنگ فرزندانمان هستيم اما بايد خوشحال باشيم که فرزندانمان اين گونه رفتند و براي هميشه در تاريخ ماندگار شدند. ما زينب نمي شويم اما بايد درس صبر و مقاومت را از زينب(س) بياموزيم و او را الگوي خود قرار دهيم. باور کنيد اگر هم گاهي گريه مي کنيم، از دلتنگي است نه چيز ديگر . تربيت فرزنداني با ايمان و اعتقاد که در راه دفاع از کيان دين و ميهن خود شهيد شدند افتخار بزرگي است. بغضش را فرو مي خورد و قطره هاي اشک به پهناي صورتش جاري مي شود. از انتظارش از مسئولان و مردم مي پرسم مي گويد: از مسئولان جز آن که ياد شهدا را زنده نگه دارند انتظار ديگري ندارم. ياد شهيدان را زنده نگه دارند. مزين کردن تابلوي تمام کوچه ها و مدارس شهر با نام شهدا يکي از اين راه هاست تا جوانان حداقل نامي از اين شهدا را در خاطر داشته باشند. البته تبيين راهي که شهدا به خاطر آن از جان خود گذشتند، برعهده مسئولان است.

 

او گلايه اي هم دارد و مي گويد: در مشهد نام بيمارستان ارتش بيمارستان ۵۵۰ تختخوابي است در حالي که فرزند شهيد من پزشک ارتش بود. گذاشتن نام شهيدي که پزشک ارتش بوده بر روي يک بيمارستان بهتر نيست؟ اين يک نمونه از کارهايي است که مسئولان براي بسياري ديگر از شهدا هم مي توانند انجام دهند.

 

به نظر من اگر جامعه ناسالم مي شود از تربيت نادرست خانواده و سالم نبودن محيط خانواده هاست. جواني که با اعتقادي قوي از محيط خانه پا به جامعه نگذارد ايمان و اعتقادي از جامعه دريافت نخواهد کرد.

 

مسئوليت سلامت جامعه به عهده خانواده هاست. پدران و مادران مسبب اصلي ضعف هايي هستند که اکنون گريبانگير بسياري از جوانان شده است.

 

اگر مي خواهيم جامعه اي داشته باشيم که پشتوانه اي قوي به لحاظ اعتقادي و ارزش هاي انساني و اسلامي داشته باشد شکل گيري آن بايد از خانواده شروع شود و اين مسئوليت خطير بر عهده پدر و مادرهاست و بس.

 

در حين مصاحبه پاسخ چند تماس تلفني را مي دهد و باز مي گردد.

 

گويا به دليل ناراحتي قلبي و کسالتي که دارد دخترهايش نگران هستند و جوياي احوالش دوست داشتيم پدر ۸۶ ساله شهيد دکتر حميد رخشاني هم در اين جمع حضور داشت و حرف هاي او را هم به گوش جان مي شنيديم اما او مبتلا به آلزايمر است و در اتاقش استراحت مي کند و واگويي اين خاطره ها را همسرش برعهده مي گيرد.

 

وقتي با او خداحافظي مي کنم در اين فکرم که پدران و مادران شهدا ضمن آن که وجودشان مايه برکت در جامعه است، گنجينه هايي هستند که جامعه را براي شناخت بيشتر ويژگي هاي شخصيت تک تک شهدا و نهادينه شدن فرهنگ ايثار و شهادت کمک مي کنند. گنجينه هايي که در اين سال ها تعداد زيادي از آنان را از دست داده ايم.

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221328&filename=v105.jpg

00000000000000000000000000000000000

شهيد محمد طرحچي

 

شهيد طرحچي از قنوت تا عروج

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

شهيد محمد طرحچي نخستين روز از بهار ۱۳۳۲ در شهر مشهد مقدس، ديده به جهان گشود. وي دوره ابتدايي را با موفقيت و زير سايه مهر پدر و مادري مهربان پشت سر گذاشت و در ۱۶سالگي مادرش را از دست داد.بعد از چند روز به دبيرستان «نصرت ملکي» مشهد که در آن جا تحصيل مي کرد، برگشت. محمد انشايي درباره مادر نوشته بود که اشک از چشمان معلم و همکلاسي هايش جاري شد. محمد مي خواند: «مادر! اي فرشته هستي و اي آن که دلش زنده شد به عشق! اين روزها به من مي گويند، مادرت مرده است! اما باور نمي کنم! نه اين که مرگ راباور نمي کنم، نه! فقط مرگ تو راکه خالق عشق و عاطفه و محبت هستي، باور نمي کنم! ديروز در خيابان راه مي رفتم که ديدم پشت يک کاميون نوشته شده است «رفيق بي کلک، مادر!» و الحق درست نوشته بود. مادر! در دوستي و رفاقت تو هيچ ترفند و تزوير و کلکي نيست. فرزندانت را صادقانه دوست مي داري و جان خود را فداي آنان مي کني.فرزندانت را در آغوش پرمهرت پناه مي دهي. فرزند اگر رستم دستان هم باشد، آغوش تو برايش مامن و پناهگاه بزرگي است و در مقابل تو احساس حقارت مي کند! اما افسوس مادر که رفتي و من پناهگاه امن خود را از دست دادم. خداوند نعمت بزرگ مادر داشتن را از من دريغ کرد! اينک در خواب و بيداري تو را مي جويم و هرچه بيشتر مي جويم کمتر مي يابم!...» او پس از دريافت ديپلم و قبولي در کنکور در رشته مکانيک، به دانشگاه پلي تکنيک تهران راه يافت. از بدو ورود به دانشگاه با عضويت در انجمن اسلامي، فعاليت مبارزاتي اش را عليه رژيم ستمگر پهلوي آغاز و مطالعات وشناخت خود را نيز عميق تر کرد.

 

زيرکي در فعاليت هاي انقلابي

 

جهادگر شهيد «حسين ناجيان» هم سنگر شهيد طرحچي درباره فعاليت هاي سياسي- مذهبي وي گفته است: «زمان تحصيل در دانشگاه نيز خيلي ها فکر مي کردند محمد، بچه سر به زير و ساده اي است و کاري به سياست ندارد، اما محمد چنان زيرکانه کار مي کرد، که حتي ساواک که در آن موقع در دانشگاه بسيار فعال بود، نتوانسته بود کوچک ترين رد پايي از محمد به دست آورد.» محمد پس از اتمام تحصيلات دانشگاهي و گرفتن مدرک کارشناسي در رشته مکانيک، در يک شرکت راه سازي در استان خوزستان مشغول به کار شد. وي در جريان انقلاب اسلامي، همه توان خود را صرف پيروزي آن کرد. او به همراه ساير مبارزان در همه راهپيمايي ها و تظاهرات شرکت مي کرد و در پخش اعلاميه و شب نامه ها براي رساندن پيام انقلاب،از هيچ کوششي فروگذار نبود.با آغاز بهار پيروزي انقلاب اسلامي در ۲۲ بهمن سال ۵۷، برگستردگي خدمات شهيد طرحچي افزوده شد؛ با فرمان تاريخي حضرت امام خميني(ره) مبني بر تشکيل جهاد سازندگي، در فاصله کمتر از ۵ روز، به جهادگران جهاد سازندگي پيوست و براي ياري رساندن به محرومان و مستضعفان روستايي، با تمام وجود همت مي گماشت به نحوي که گاه مدت هاي طولاني موفق به ديدار خانواده اش نمي شد.

 

تاسيس ستاد پشتيباني جبهه هاي جنگ

 

او مدتي قبل از آغاز جنگ، براي انجام ماموريتي به يکي از کشورها سفر کرده بود و در شروع جنگ در ايران حضور نداشت. پس از مدتي کوتاه به ايران بازگشت و بدون درنگ به سوي جبهه رهسپار شد. تاريخ اعزام وي 1/7/1359 بود. پس از ورود به خوزستان با همراهي و هم فکري ساير افراد، ستاد پشتيباني جبهه هاي جنگ را که از طرف جهاد سازندگي مسئوليت ياري رساندن به جبهه ها را برعهده داشت، تاسيس کرد.

 

سپس مسئوليت مستقيم تمام عمليات هايي را که جهاد سازندگي در جبهه هاي جنوب انجام مي داد، بر عهده گرفت. با نظارت و هماهنگي وي جاده هاي استراتژيک و نظامي زيادي در جبهه هاي مختلف جنوب کشيده شد. او در امور تدارک، تبليغات و تعميرات خودروهاي نيروي سپاه و ارتش خدمات زيادي کرد. طرحچي نقش بسيار موثري در عمليات دارخوين (که به نام «فرمانده کل قوا، خميني روح خدا» مشهور بود) و عمليات آزادسازي کرخه نور به عهده داشت. به خاطر مسئوليت حساسي که داشت هميشه در خط اول جبهه بود. درحالي که هدايت و هماهنگي خودروهاي بزرگ راهسازي را انجام مي داد، در عمليات سنگرسازي و ايجاد سدهاي طولاني و بلند خاکي نيز شرکت مي کرد.

 

يک سال حضور بدون مرخصي در جبهه

 

شهيد طرحچي خيلي کم به مرخصي مي رفت؛ يک بار،نزديک به ده ماه از حضورش در منطقه مي گذشت؛ وقتي دوستانش به وي اصرار کردند به مرخصي برود، در پاسخ گفت: من، در شرايط فعلي به مرخصي اعتقاد ندارم. در شرايطي که ناموس مان در گرو حضورمان در جبهه ها است با وضعيتي که هر روز دشمن منطقه اي از خاک مان را مي گيرد و مستقر مي شود هرچه در منطقه داريم به تاراج مي برد.مردم منطقه را قتل عام مي کند، من هيچ لزومي نمي بينم به مرخصي بروم.

 

شهادت در محراب عشق

 

دوازدهم شهريور عازم منطقه «شحيطيه» بود؛ دائما به راننده خودرو مي گفت«سريع تر برو! سريع تر برو! برسيم به منطقه تا ببينيم چه کارهايي بايد انجام دهيم»؛ اصرارش بي جا نبود؛ او چيزي مي ديد و به جايي فکر مي کرد که دوستانش تصورش را هم نمي کردند. تقريبا هوا رو به تاريکي مي رفت، خودرويشان در رمل  گير کرد. شهيد طرحچي در آن موقعيت که آتش سنگين دشمن زياد بود، دائما طرح مي داد و مي گفت: «بايد فردا چند تراکتور بياوريم؛ تا جاده را مرمت کنيم.» با پيشنهاد وي همان جا مستقر شدند.شهيد طرحچي به دوستانش گفت: «بهتر است اول،نماز بخوانيم.» ؛ وضو گرفت و براي نماز آماده شد؛ در آن هنگام، دشمن، تعدادي گلوله منور به هوا شليک کرد و منطقه، مثل روز روشن شد. شهيد طرحچي در حال قنوت نماز مغربش بود، قنوتي که از آن به آسمان رسيد.يادش نرفته بود که روز سيزدهم بايد به خراسان برمي گشت؛ او به وعده اش عمل کرد و در اين روز با سري بريده و يک قسمت از کتف خود به پابوس امام رضا(ع) رفت و اين بنيانگذار «جهاد سازندگي» و پشتيباني - مهندسي جنگ جهاد «خوزستان»، در بهشت رضا(ع) آرام گرفت.شهيد طرحچي در اين مقطع، فرماندهي قرارگاه کربلا را برعهده داشت و براساس اعلاميه شماره ۳۲۴۵۴/ط مورخ 3/4/1376 ازسوي مديرکل امور جهادگران جهاد سازندگي، رده فرماندهي شهيد محمد طرحچي هم تراز با فرمانده لشکر به وي اعطا شد.

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221327&filename=v103.jpg

0000000000000000000000000000000000000000000

شهيد مهدي ميرزايي

 

گشت و گذاري در اقيانوس زيبايي هاي شهيد مهدي ميرزايي موسس يگان تخريب خراسان

يک مرد با يک دنيا جذابيت

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: محسن هوشمند

 

همه به يک نام مي شناختند اورا ؛ سرداري دلاور

 

حاج ماشاءا... آخوندي يکي از رزمندگان خراساني سال هاي دفاع مقدس است که نامش با مهدي ميرزايي پيوند خورده است.او که از سال هاي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي و در جريان راهپيمايي ها عليه رژيم ستم شاهي با شهيد ميرزايي آشنا شده بود ، بعد از پيروزي انقلاب هم همراهي با دوست آسماني اش را ادامه داد و همراه مهدي ميرزايي جزو اولين گروههايي بودند که به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شدند.حاج ماشاءا... آخوندي تا لحظه شهادت ميرزايي در سال 63 همراه او بود و اين روزها خاطره ها و حرف هاي شنيدني زيادي از اين دلاور مرد يگان تخريب دارد.

 

او در گفت و گويي با ما ابتدا از چگونگي حضور شهيد ميرزايي در يگان تخريب لشکر 5 نصر مي گويد:" شهيد ميرزايي پيش از اين که واحدهاي تخريب تيپ و لشکر سپاه خراسان را تشکيل دهد، در تيپ ۱۴ امام حسين(ع) (لشکر ۱۴ امام حسين(ع) فعلي) اصفهان به عنوان جانشين تخريب منصوب شده بود و با تشکيل تيپ امام رضا(ع) خراسان، از تيپ ۱۴ جدا شد.ابتداي جنگ سپاه استان ها براي خودشان تشکيلات تيپ و لشکر نداشتند، از اين رو نيروها که به جنوب مي رفتند، همان جا سازمان دهي مي شدند.هوابرد ارتش، لشکرهاي زميني ارتش و... با نيروهاي بسيج و سپاه در جنوب ادغام شده بودند و عمل مي کردند. شهيد ميرزايي از جهاد به سپاه مأمور شد و در جنوب به تيپ امام حسين (ع) پيوست.تيپ امام حسين(ع) ابتدا گردان امام حسين(ع) بود که به تيپ ۱۴ امام حسين(ع) تبديل شد. پس از پيوستن اش به سپاه خراسان به همراه شهيداني هم چون قنادان، شجعي و عباس گويا واحد تخريب اين سپاه را تشکيل داد که حق بزرگي به گردن نيروهاي خراسان دارد. در ميان رزمندگان خراساني کسي نيست که حداقل ۶ ماه در جبهه حضور داشته باشد و شهيد ميرزايي را به عنوان سرداري دلاور نشناسد.او در واحدهاي ديگر هم نقش به سزايي داشته است. در واحد ادوات جزو اولين نفرات بود. هم چنين در مدت حضور ۳ و نيم ساله اش در جنگ در واحدهاي اطلاعات عمليات، طرح عمليات و زرهي هم نقش عمده اي ايفا کرد.حاج مهدي زمان شهادتش به عنوان فرمانده تيپ امام موسي بن جعفر(ع) از تيپ هاي لشکر نصر خراسان فعاليت مي کرد که با اسارت سردار انجيدني، شهيد ميرزايي فرمانده اين تيپ شده بود."

 

90درصد نيروها شاگردش بودند

 

آخوندي سپس به شيوه آموزش نظامي سردار شهيد ميرزايي اشاره مي کند و درباره ويژگي هاي منحصر به فرد آن چنين مي گويد: " شهيد ميرزايي حضور نسبتا کوتاهي در جنگ داشت ، اما با اين حال دفاع را از جوانب مختلف آموخته و استاد شده بود. در واحد تخريب بيش از ۹۰ درصد نيروهاي تخريب خراسان، آموزش ديده او يا شاگردان او بودند. روش هاي آموزشي شهيد ميرزايي با روش هاي معمول متفاوت بود. در زمان جنگ براي آموزش هاي همه جانبه فرصت کم بود اما ميرزايي با تخصصي که داشت نيروها را به بهترين شکل با تجهيزات جنگي آشنا مي کرد."

 

ميرزايي ؛شهيدي شاد و گمنام

 

توصيف هاي آخوندي از ويژگي هاي شخصيتي همرزم شهيدش، هم نشان از روحيه شاد و سرشار از صلابت ميرزايي دارد و هم از اخلاص و عرفان اين دلاور مرد سلحشور حکايت مي کند: " شهيد ميرزايي از شهداي گمنام دوران دفاع است. عارفي بود که زواياي پيچيده شخصيتي داشت. از نظر ظاهري بسيار شوخ طبع و شاد بود و وارستگي و خود ساختگي او نيز نشان از باطن و دروني عميق داشت.معتقدم شهيد ميرزايي در باب اخلاص و صفا آن چنان پيشرفت کرده بود که به جرأت کسي نيست که از او براي مصلحت ظاهر کاري ديده باشد. شهامت و رشادت او در ميدان جنگ گاهي باعث تعجب نيروها مي شد. نماز شب، توسل ها و نيايش هاي او نيز به گونه اي ديگر بود. با وجود گذشت ۲۵ سال از شهادتش، درس هاي اخلاقي را که از او آموخته ام از ياد نمي برم "

 

هيچ آرزويي نداشت

 

حاج ماشاءا... سپس به نکته ديگري از ويژگي هاي شخصيتي شهيد ميرزايي اشاره مي کند که قابل توجه است:" او هيچ آرزويي نداشت. شايد کسي نشنيده که شهيد ميرزايي آرزويي داشته باشد."

 

بعد از شنيدن اين جمله از آخوندي مي‌پرسيم حتي شهادت؟

 

او پاسخ مي دهد: " بله، او حتي شهادت را هم از خدا آرزو نمي کرد. هيچ گاه طلبکارانه دعا نکرد. چون آن زمان برخي براي شهادت بي صبري مي کردند و گاه خودشان را براي شهادت طلبکار و مستحق اجابت مي دانستند.طي سال هايي که حتي پيش از شروع جنگ با مهدي ميرزايي بودم هيچ گاه نديدم، دعايي فردي و براي خودش داشته باشد.براي جمع دعا و براي مثال براي پيروزي اسلام بر کفر دعا مي کرد. نگاهي وسيع و عميق و در عين حال ساده و صميمي داشت."

 

با ياد او آرام مي شوم

 

آخوندي که علاقه و رابطه قلبي اش با شهيد ميرزايي زبانزد خيلي از اهالي دفاع مقدس استان است، از رابطه اش با ميرزايي سخن مي گويد: "اگر امروز گاهي در وانفساي جامعه دچار خستگي مي شوم با ياد شهيد ميرزايي و خستگي ناپذيري هايش، آرام مي گيرم. تا زماني که هنگام کار خوابش مي برد، نمي خوابيد. بارها ديده بودم از خستگي بيهوش مي شد؛ گاه حتي آب هم روي سر و صورتش مي ريختيم اما به هوش نمي آمد.اگر بگوييم نيروها شبانه روز ۵ ساعت مي خوابيدند او ۲ ساعت هم نمي خوابيد."

 

رزمنده اي کوله به پشت

 

او سپس خاطره اي را در اين زمينه نقل مي کند: " شب عمليات خيبر که حاج اسماعيل قاآني فرمانده بود، گفت: چون آقا مهدي امروز عصر براي شناسايي رفته است امشب را استراحت کند تا براي تک هاي فردا آماده باشد. اما آقا مهدي قبول نکرد و گفت: با شما مي آيم. من به همراه مهدي که از شناسايي با لباس خيس برگشته بود در حالي که پتويي روي او انداختيم، به طرف نصر يک حرکت کرديم. شهيد ميرزايي پشت سر من مي آمد. او پيشاني اش را روي شانه من گذاشته بود و به همان شکل خوابيده بود.اول گمان نمي کردم خواب باشد وقتي گلوله اي آمد و خيزش کردم، آقا مهدي خلاف جهت من روي زمين افتاد. يک لحظه فکر کردم ترکش خورده است اما بعد متوجه شدم، ترکش نخورده ولي خواب است. تمام مسير را با همين حالت که راه مي آمد خواب بود.هيچ وقت نديدم براي استراحت پتو پهن کند يا اتاق و سنگري ويژه داشته باشد به تعبيري او رزمنده اي کوله به پشت بود. ساده  زيستي او باعث شده بود کمتر او را بشناسند. طي سال هايي که در جنگ بودم، کمتر فردي را مثل شهيد والا مقام ميرزايي ديدم."

 

آخوندي درباره يکي ديگر از ويژگي هاي شهيد ميرزايي مي گويد: "اگر کسي از او خواسته اي داشت- اگر خلاف شرع نمي بود- بدون استثنا اجابت مي کرد. بارها ديدم حتي در ميدان جنگ اسلحه اش را به ديگران مي داد و مي گفت، آن ها واجب ترند."

 

آخرين تماس

 

در ادامه از دوست صميمي و همرزم شهيد مهدي ميرزايي مي خواهيم از نحوه شهادت او در عمليات «ميمک» برايمان بگويد.عملياتي که همزمان با شب سالروز شهادت امام سجاد(ع) اجرا شد:" مکاني که آقامهدي در آن جا به شهادت رسيد معروف به تپه شهدا بود. همه ارتفاعات خط واحد لشکر۵ سقوط کرده بود به جز همين تپه شهدا. اين تپه بلندتر از ارتفاعات هم جوار است. عراقي ها هم مقاومت مي کردند و قرار بود مقاومتشان در هم شکسته و منطقه پاک سازي شود.قرار اين بود مهدي و تعدادي نيروي پياده، درون خط با عراقي ها درگير شوند. در اين عمليات چند دستگاه تانک از ارتش مقابل تپه شهدا انجام وظيفه مي کردند. برنامه اين بود که ما تپه را زير آتش بگيريم و شهيد ميرزايي و نيروهايش زير پوشش آتش تانک ها پيش روند. حدود ساعت ۷يا۸ صبح بود که از همديگر خداحافظي کرديم. با کد و رمزهايي که داشتيم با هم صحبت مي کرديم و گفت هر وقت کد دادم آتش را متوقف کنيد . تا حدود ساعت ۱۰:۳۰ با هم در ارتباط بوديم. آخرين بار از طريق بي سيم اعلام کرد مقاومت عراقي ها در هم شکسته شد و مي تواني بروي استراحت کني. پس از اين که بي سيم خاموش شد به پشت خط برگشتم و تا ۱۵ ساعت از مهدي خبر نداشتم.روز بعد که اين طرف و آن طرف پي گيري کرديم متوجه شديم با گلوله ۱۲۰ يا تانک که در نزديکي اش منفجر شده بود، به همراه بي سيم چي و ۲نفر ديگر به شهادت رسيده است. نحوه شهادت وي به گونه اي بود که شناسايي نمي شد."

 

در ادامه از دوست صميمي و همرزم شهيد مهدي ميرزايي مي خواهيم از نحوه شهادت او در عمليات «ميمک» برايمان بگويد.عملياتي که همزمان با شب سالروز شهادت امام سجاد(ع) اجرا شد:" مکاني که آقامهدي در آن جا به شهادت رسيد معروف به تپه شهدا بود. همه ارتفاعات خط واحد لشکر۵ سقوط کرده بود به جز همين تپه شهدا. اين تپه بلندتر از ارتفاعات هم جوار است. عراقي ها هم مقاومت مي کردند و قرار بود مقاومتشان در هم شکسته و منطقه پاک سازي شود.قرار اين بود مهدي و تعدادي نيروي پياده، درون خط با عراقي ها درگير شوند. در اين عمليات چند دستگاه تانک از ارتش مقابل تپه شهدا انجام وظيفه مي کردند. برنامه اين بود که ما تپه را زير آتش بگيريم و شهيد ميرزايي و نيروهايش زير پوشش آتش تانک ها پيش روند. حدود ساعت ۷يا۸ صبح بود که از همديگر خداحافظي کرديم. با کد و رمزهايي که داشتيم با هم صحبت مي کرديم و گفت هر وقت کد دادم آتش را متوقف کنيد . تا حدود ساعت ۱۰:۳۰ با هم در ارتباط بوديم. آخرين بار از طريق بي سيم اعلام کرد مقاومت عراقي ها در هم شکسته شد و مي تواني بروي استراحت کني. پس از اين که بي سيم خاموش شد به پشت خط برگشتم و تا ۱۵ ساعت از مهدي خبر نداشتم.روز بعد که اين طرف و آن طرف پي گيري کرديم متوجه شديم با گلوله ۱۲۰ يا تانک که در نزديکي اش منفجر شده بود، به همراه بي سيم چي و ۲نفر ديگر به شهادت رسيده است. نحوه شهادت وي به گونه اي بود که شناسايي نمي شد."

 

او از حال و هوايش پس از شهادت ميرزايي و احساسي که از اين واقعه داشته است چنين ياد مي کند: "در ميان تمام هم رزمانم که شهيد شدند و بيشتر خودم پيکرهاي مطهر آن ها را جمع مي کردم، شهادت ميرزايي برايم غم و غصه خاصي ايجاد کرد. نمي توان گفت نااميدي ولي با شهادت او دلم خالي شد.وقتي شهيد شد با موتورسيکلت جاهاي مختلف را براي يافتن او سر زدم تا اين که خبر دادند پيکر شهيدي مجهول الهويه در معراج شهدا قرار دارد. چنان که گفتم شبيه ديگران رفتار مي کرد به شکلي که احساس نمي کردي يک فرمانده است. براي همين پيکرش را مانند ديگران به معراج منتقل کرده بودند.زماني که شنيدم پيکر مجهو ل الهويه در معراج شهداست،ناخواسته گفتم شهيد ميرزايي است. در خاطرم هست آن لحظه سردار نجاتي، نوريان، شهيد آراسته، شهيد چراغچي، شهيد فاضل الحسيني و چند نفرديگر بودند که اگر اشتباه نکنم نوريان به من گفت از کجا مي داني شهيدميرزايي است که گفتم شک نکنيد شهيدميرزايي است.آن لحظه شک نداشتم که ميرزايي شهيد شده است. چون با وجود اين که همه از وجودش بهره مي گرفتند اما غريب بود. خودش هم همين گونه مي خواست. قرار شد داخل معراج که يک کانتينر بود بروم و وي را شناسايي کنم.شهيدميرزايي چندين بار مجروح شده بود. چون نزديکش بودم مي دانستم روي بدنش چه علامت هايي دارد. ضمن اين که چند وقت قبل از آن وقتي شهيدعامل به مکه رفته بود، پارچه سبزي براي همه ما به تبرک آورد. ما آن را پارچه به گردن مان انداخته بوديم و آقامهدي هم اين پارچه را بر گردن داشت. وقتي پارچه را از روي صورتش کنار زدم پارچه سبز را بر گردن مهدي ديدم. هم چنين جاي ۱۸ بخيه روي سينه اش باقي مانده که در يکي از عمليات ها با کاليبر ۵۰ مجروح شده بود.اين شکل از شهادت که با يک ترکش، سر از قسمت دهان به بالا از بين برود کمتر اتفاق افتاده بود اما با همان شعاري که خودش همواره ذکرش را مي گفت و بچه ها هم به شوخي اسم واحد را «واحد دار دلان»  گذاشته بودند، شهيد ميرزايي هم دل و هم سرش را به دار شهادت آويخت.هنگام خداحافظي نمي دانم چرا با اين که باور نمي  کردم اين آخرين ديدار باشد، پس از چند بار رفت و برگشت از هم خداحافظي کرديم و نگذاشت همراهش بروم. حس غريبي داشتم البته حالات روزهاي آخرش کاملا تغيير کرده و برخلاف ميل باطنش، در ظاهر و چهره اش آشکار شده بود. شکستگي ظاهر و گريه هايش بيشتر شده بود . نگاه هايش به پيرامون اش سطحي شده بود و با وجود شوخ طبعي چندان شوخي نمي کرد. روزهاي آخر برخي از نيروها با او شوخي مي کردند و او بيشتر بچه ها را نصيحت اخلاقي مي کرد. من و ديگر نيروهايي که در اين فضا نبوديم به شوخي مي گفتيم آقا مهدي باز عارف شده است و ما را نصيحت و وصيت مي کند و..."

 

آيندگان اورا خواهند شناخت

 

سوال بعدي ما از آخوندي اين است: شما پيش از انقلاب و دوران دفاع مقدس چندين سال با شهيدميرزايي بوديد و به تعبير خودتان با او زندگي کرديد. حال اگر بخواهيم او را براي جامعه امروز معرفي کنيم، بايد سراغ کدام يک از ويژگي هايش برويم؟

 

او مي گويد: "چنان چه گفتم آقامهدي در زمينه اخلاص در عمل و صفاي درون زبانزد بود.اعمال ظاهري او هم پاک از آلايش و دسته بندي هاي غيرمتعارف بود. معتقدم با همين ويژگي است که براي امروز مانده است و خواهد ماند.اگر چه امروز ما قدر و منزلت او و امثال او را نمي دانيم اما تاريخ و آيندگان آن ها را خواهند شناخت. هرزمان کسي به شهيد ميرزايي مي گفت:"چرا براي خودت وصيت نامه نمي نويسي؟مي گفت من سواد آن چناني ندارم تا وصيت نامه بنويسم ،وصيت نامه من همين يک جمله است ،گفت :به شما مي گويم تا به ذهن تان بسپاريد و آن اين که:"من دلم را به دار خواهم زد"

 

حج اش قبول شد

 

«سردار نجاتي» يکي ديگر از هم رزمان شهيد ميرزايي هم که از سال هاي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي با او آشنا بوده است، از شهيد ميرزايي به عنوان مردي باغيرت و نترس ياد و خاطره شهادت او را چنين روايت مي کند: "حدود يک ماه قبل از شهادتش از حج برگشته بود.کمي با قبل تفاوت کرده بود و ديگر مثل گذشته اهل شوخي نبود. همراه با هم براي حضور در ميمک عازم جبهه شديم. چون تعداد نيروها کم بود، نيروهاي ما را در اختيار ديگر يگان ها قرار دادند و ما به نيروهاي آزاد و در اختيار فرمانده تبديل شديم.شب عمليات، نيروهاي ما پايين منطقه «يال شهدا» متوقف شده بودند که ميرزايي در حرکتي مبتکرانه و با استفاده از بولدوزر خط را شکست و راه را باز کرد.صبح روز بعد آقاي قاليباف به ما گفت برويد روي تپه و سلاح و مهمات شهدا را جمع آوري کنيد تا اگر دشمن قصد تک زدن داشت، از اين سلاح ها استفاده نکند. به اين ترتيب من، مهدي ميرزايي و چند رزمنده ديگر براي اين کار عازم شديم. نزديک اذان ظهر بود که سلاح ها را جمع کرده بوديم اما خودروي تويوتايي که با آن به منطقه آمده بوديم، توان بالا آمدن از تپه را نداشت. در همين حال «تک» عراقي ها هم شروع شد و منطقه زير آتش شديد دشمن قرار گرفت.مهدي از من خواست که پايين يال شهدا بمانم و خودش هم گفت به بالا ي منطقه مي رود. بعد از اين که شدت آتش عراقي ها کمتر شد، به قرارگاه برگشتم. حدود ساعت ۳ بعدازظهر بود که شهيد چراغچي نزد من آمد و گفت بايد به معراج شهدا برويم. زيرا شهيدي را آورده اند که چهره اش شناخته نمي شود. زماني که براي شناسايي اين شهيد رفتم ديدم بخش زيادي از صورتش از بين رفته و تنها محاسن اش باقي مانده است.زماني که دقت کردم از آثار ترکش روي دست هايش او را شناختم.او مهدي ميرزايي بود. آن جا بود که فهميدم حج اش قبول شده است."

 

از «باصفاترين» بچه هاي جبهه بود

 

سردار اسماعيل قاآني يکي از فرماندهان سپاه خراسان در دوران ۸ سال دفاع مقدس هم اين گونه از دلاورمردي هاي شهيد ميرزايي ياد مي کند: «شيوه زندگي شهيد ميرزايي و اين که در خيلي مواقع دشمن را در ميدان نبرد به بازي مي گرفت، نشأت گرفته از فرهنگ عزيزبودن شهداي ما بود.شهيد ميرزايي جزو رزمندگاني بود که همواره در زمان عمليات، تخريب و... جلودار بود. او هيچ گاه به ديگران نمي گفت: برويد، مي رفت و به بقيه هم مي گفت: بياييد.سردار قاآني سپس با تاکيد بر اين که رمز موفقيت شهداي ما اين بود که هم مي جنگيدند و هم ديگران را تربيت مي کردند، مي گويد: " شهيد ميرزايي تنها مسئول تخريب جنگ نبود. بلکه مسئول تربيت نيروها هم بود.او يکي از «باصفاترين» بچه هاي جبهه بود که در اوج شوخي و خنده، هم به تربيت بچه ها حساسيت نشان مي داد.

http://www.khorasannews.com/NewsImage.aspx?id=221324&filename=v100.jpg

00000000000000000000000000000000000000

شهيد محمد مهدي خادم الشريعه

 

پرشکوه از سرخس تا چزابه

روايت رشادت هاي شهيد خادم الشريعه

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: صدرا

 

خرداد ماه سال ۱۳۳۷ بود که «محمد مهدي خادم الشريعه» در شهرستان سرخس چشم به جهان گشود. پدرش به دليل علاقه فراواني که به ساحت مقدس امام رضا (ع) داشت، به همراه خانواده به شهر مشهد عزيمت کرد و از آن پس محمد مهدي همسايه بارگاه ملکوتي امام رضا(ع) شد. دوران تحصيل را با موفقيت به پايان رساند و آغاز جواني اش با قيام و مبارزه مردم عليه رژيم ستمشاهي همزمان شد. ساواک بارها براي دستگيري مهدي نقشه کشيد اما هر بار با زيرکي او مواجه شد و در اجراي نقشه هايش ناکام ماند. پس از پيروزي انقلاب، نظم و مديريت تشکيلاتي اش باعث شد تا مسئوليت دفتر فرماندهي سپاه پاسداران خراسان را به او واگذار کنند. پس از آن، دوره فشرده خلباني را در تهران طي کرد و راهي جبهه هاي جنوب شد. در آن جا نيروهاي خراساني را در تيپ ۲۱ امام رضا(ع) سازماندهي کرد و به عنوان اولين فرمانده، مسئوليت رهبري اين تيپ را به عهده گرفت. حماسه آفريني هاي او و يارانش در چزابه چنان بود که پير جماران در وصفشان فرمود: «کار رزمندگان ما در چزابه درحد اعجاز بود.» و اين اعجاز به حول و قوه الهي از بازوان رزمندگان به ويژه بچه هاي تيپ ۲۱ امام رضا(ع) به فرماندهي اين سردار شهيد نمايان شد». محمد مهدي سي و يکم ارديبهشت سال ۱۳۶۱ در عمليات بيت المقدس به دست باغبان هستي گلچين شد و به ياران کربلايي اش پيوست. پيکر مطهرش را در حرم با صفاي امام رضا(ع) به خاک سپردند.

 

آخرين ديدار

 

«مهين خادم الشريعه» خواهر بزرگ تر شهيد محمد مهدي خادم الشريعه است . او که اين روزها ۳۰ سالي مي شود جاي خالي برادر را در خانه احساس مي کند هنوز هم يادش هست آخرين باري را که محمد مهدي رفت: «آخرين باري که به مشهد آمده بود، با هميشه خيلي فرق داشت گويي شهادت به او الهام شده بود. از رفتارش پيدا بود از آينده باخبر است. همه وسايل اتاقش را يادداشت و آن چه متعلق به سپاه بود با برچسب مخصوص مشخص کرد حتي لباس هايي را که از سپاه گرفته بود در کيسه اي قرارداد و سفارش کرد همه آن ها را به سپاه برگردانيم».

 

وقتي شهيد ميوه بهشتي مي خواهد

 

روايت خاطره شهادت شهيد خادم الشريعه که خواهر شهيد به نقل از شهيد نورا...کاظميان از همرزمان محمد مهدي نقل مي کند هم شنيدني است: «صبح روز مبعث حال و هواي عجيبي داشت با نيروها براي نماز صبح حاضر نشد و خودش در محل ديگري به اقامه نماز پرداخت. سرسفره صبحانه هم نيامد وقتي علت را پرسيدند گفت: «مي خواهم صبحانه را از دست پيامبر (ص) بگيرم.» يک سيب به او تعارف کردند اما نخورد و گفت: «دلم ميوه بهشتي مي خواهد !»ساعتي بعد به همراه تعدادي از فرماندهان براي بازديد از گردان هاي مستقر در خطوط نبرد عازم شديم. محمد مهدي پشت فرمان نشست و من هم در کنارش. او نمي توانست خوشحالي اش را پنهان کند. کم کم به خط اصلي نبرد نزديک شديم و صداي شليک توپ، تانک و خمپاره خبر از نبردي بي امان مي داد. ناگهان صداي سوت خمپاره اي بلند شد. محمد مهدي ترمز گرفت. خمپاره آمد و طرف من به زمين خورد چند لحظه بعد سرم را بلند کردم ديدم محمد مهدي سرش را روي فرمان گذاشته گفتم: «حاجي جان سريع حرکت کن تا خمپاره بعدي نيامده!» دست روي شانه اش گذاشتم و محمد مهدي به طرف ديگر افتاد. تعجب کرده بودم چرا که خمپاره به سمت من خورده بود. به صورت محمد نگاه کردم ديدم چهره اش سالم است اما يک ترکش از زير کلاه رد شده و به شقيقه اش اصابت کرده است.»

 

۳ جمعه شگفت انگيز

 

خواهر شهيد محمد مهدي خادم الشريعه در ادامه گفت و گو با اشاره به ۳ جمعه شگفت انگيز در زندگي برادرش چنين مي گويد: «سرنوشت محمد مهدي در ۳ جمعه مقدس رقم خورد به طوري که اولين جمعه روز تولد او بود که با بيست و پنجم ذي القعده و روز دحوالارض (روز پهن شدن و گسترده شدن زمين از کعبه) مصادف شد و شهادتش در روزجمعه، بيست و هفتم رجب و بعثت پيامبر اکرم(ص) اتفاق افتاد و سومين جمعه نيز تشييع پيکر و خاک سپاري او بود که با چهارم شعبان و ايام با برکت ولادت امام حسين(ع) و حضرت ابوالفضل (ع) مصادف شد» مهين خادم الشريعه سپس ويژگي هاي اخلاقي برادر شهيدش را بيان مي کند و اين گونه ادامه مي دهد: «رازداري، مهرباني و منظم بودن از مهم ترين ويژگي هاي محمد مهدي بود به طوري که هميشه لباس هاي پاک و تميزي به تن مي کرد و مي گفت: دوست دارم طوري شهيد شوم که چهره ام سالم بماند».

 

اقدام به موقع

 

شهيد خادم الشريعه در سال هاي پيش از پيروزي انقلاب هم به طور گسترده در فعاليت هاي انقلابي حضور داشت. يکي از دوستان شهيد خادم الشريعه با روايت خاطره اي اين گونه از آن سال ها ياد مي کند: «پيش از پيروزي انقلاب، من و مهدي در دبيرستان، فعاليت هاي مبارزاتي مي کرديم. يکي از دبيرها که به رژيم وابسته بود، متوجه فعاليت هاي من شد و به پليس خبر داد. روزي مرا به همراه فرزند يکي از روحانيون دستگير کردند. در کيف من تعدادي از اعلاميه هاي امام راحل(ره) وجود داشت که اگر به دست ماموران مي رسيد، اسباب گرفتاري جدي مي شد. دلهره و نگراني لحظه اي مرا تنها نمي گذاشت. واقعا نمي دانستم که اين کيف را چطور نيست و نابود کنم، در همين افکار بودم که ناگهان شخصي از دور رسيد و در حالي که مي دويد ، کيفم را از دستم ربود و رفت. ماموري که همراهمان بود براي اين که ما فرار نکنيم، به او توجهي نکرد. خلاصه چون مدرکي عليه ما نيافتند پس از بازخواست و مختصر برخوردي، ما را آزاد کردند. بعدها فهميدم که آن شخص از طرف مهدي آمده بود تا مدارک را از من بربايد و نجاتم دهد».

0000000000000000000000000000000

شهيد علي حسيني

 

سردار شهيد علي حسيني مردي براي مسئوليت هاي بزرگ

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: مشام

 

شهيد سيد علي حسيني از سرداران خراساني دفاع مقدس است که در ماموريت شناسايي منطقه ماووت عراق به درجه رفيع شهادت نايل آمد. آن چه در ادامه مي آيد، گفت وگوهايي است که با مادر، برادر و هم رزم اين شهيد انجام شده است. مادر بزرگوار شهيد سيدعلي حسيني در گفت وگو با خبرنگار ما، خاطرات فرزند شهيدش را مرور مي کند و با بغض شکسته در گلو، غريبانه گريه مي کند و آهي از جنس فراقي ۲۳ ساله سر مي دهد و چشم هايش خيس اشک مي شود. «طاهره ناصري» در ابتداي سخنانش خاطره اي از شهيد سيد علي حسيني بيان مي کند: در دوران کودکي اش احساس مي کردم که خداوند او را براي مسئوليت هاي بزرگي آفريده  است. مسائل عبادي را در سال هاي کودکي فراگرفت و انجام مي داد تا آن جا که وقتي روحاني محل را براي نصيحت و بازداشتن سيدعلي از روزه داري به منزل دعوت کرديم، وي گفت: «اگر اصرار کنيد که روزه ام را افطار کنم خودم را ميان حوض آب يخ مي اندازم و ...»او درباره فعاليت هاي مبارزاتي فرزند شهيدش در سال هاي پيش از پيروزي انقلاب مي گويد: به سربازي نمي رفت و مي گفت نمي خواهم به نظام پهلوي خدمت کنم. پس از مدتي به اجبار وارد نيروي هوايي شد که بيش از ۲۲ روز نتوانست وضع اسف بار آن جا را تحمل کند، بنابراين فرار کرد. هر روز براي شرکت در راهپيمايي ها به خيابان مي رفت و پس از انقلاب نيز وارد سپاه شد. اين مادر شهيد به خاطره اي از جبهه رفتن شهيد حسيني اشاره مي کند و مي گويد: با آغاز جنگ تحميلي سيدعلي گفت: «اگر مي خواهيد من غلام امام زمان(عج) باشم، رضايت بدهيد تا به جبهه بروم» ما هم رضايت داديم و فرزندم عازم جبهه هاي نبرد شد. يک بار مجروح شد که پس از درمان دوباره به جبهه بازگشت و پس از آن به فيض عظيم شهادت نايل شد.

 

او عاشق خدمت به مملکت بود

 

سيدعباس حسيني هم در گفت وگو با خراسان درباره برادر شهيدش مي گويد: برادرم هيچ گاه از خدمت به کشور غافل نشد به طوري که پس از مجروح شدن، دوباره به جبهه هاي نبرد بازگشت.

 

وي ماجراي مجروح شدن شهيد حسيني را اين گونه روايت مي کند: سال ۶۴، با شهيد کاظمي از هم رزمانش در منطقه هور، مشغول شناسايي بودند که ترکش به هر دو نفرشان اصابت کرد. کاظمي همان جا شهيد شد سيدعلي هم به دليل اصابت ترکش به پهلوي چپش مجروح شد اما پس از چند روز استراحت در مشهد دوباره به منطقه بازگشت.او سپس به بيان خاطره شهادت برادرش مي پردازد و مي گويد: بهمن ماه سال ۶۶، در منطقه اي  پايين ارتفاعات ماووت، عراقي ها به فاصله يک تپه با نيروها سنگر داشتند. به دستور سردار شوشتري که آن زمان فرمانده قرارگاه بود، براي عراقي ها کمين گذاشته شد. برادرم که طراح اين کمين ها بود، براي توجيه نيروها آمد و تشريح کرد که اگر نيروها اين جا کمين کنند، دشمن به کمين برخورد مي کند و نيروهاي خودي غافلگير نمي شوند. قرار شد جلوي خط خودي چند پست کمين مستقر شود. بچه ها رفتند تا داخل کمين ها قرار بگيرند همين که از سنگر بيرون آمدند، با صداي انفجار خمپاره دراز کشيدند اما برادرم ترکش خورده بود و لحظاتي بعد هم به شهادت رسيد.

 

توکل؛ کليد طلايي فتح بستان

 

در ادامه با سردار مجيد توکلي از هم رزمان و دوستان شهيد سيدعلي حسيني همکلام مي شويم. او داشتن توکل و ايمان را از ويژگي هاي بارز شهيد حسيني ذکر مي کند و در اين باره به عمليات طريق القدس و فتح بستان اشاره مي کند: سال ۶۰ قرار شد در منطقه بستان، تانک هاي لشکر ۹۲ زرهي اهواز از ارتفاعات رملي عبور و با حرکت به سمت توپ خانه دشمن، آن ها را غافلگير کنند. ارتفاعات ۴۵ درجه اي که قرار بود تانک ها از آن عبور کنند، «ديدگاه ۳» نام داشت و امکان عبور تانک ها فراهم نبود. من به همراه شهيد حسيني، شهيد باقري و سرهنگ نياکي به بالاي تپه رفتيم. سرهنگ نياکي رو به ما ۳ نفر کرد و گفت: «به نظر شما تانک ها با چندين تن وزن در زمين هاي رملي مي تواند از اين ارتفاع بالا بيايد؟» در همين حال شهيد باقري به شهيد حسيني نگاه کرد و شهيد حسيني گفت: «به لطف پروردگار و امام زمان (عج) بالا خواهد آمد.» پس از او شهيد باقري گفت: «به لطف پروردگار و امام زمان (عج) بالا خواهد آمد.»و در نهايت سرهنگ نياکي گفت: «آفرين به ايمان و توکل پس من نيز مي گويم بالا خواهد آمد» و اين گونه بود که فتح بستان رقم خورد. در شب عمليات باران آمد و رمل ها با ريزش باران سفت شد و تانک ها به راحتي پس از عبور از تپه به تنگه چزابه رسيدند و پدافند کردند.او در ادامه به ويژگي هاي اخلاقي شهيد حسيني اشاره و عنوان مي کند: شهيد حسيني ضمن داشتن مديريت قوي در حوزه مسئوليتش ، در رفتار با ديگران اخلاق مدار بود به طوري که در قلب ها جاي مي گرفت و کساني که با شهيد همکار بودند به او وابسته مي شدند. او درباره ويژگي هاي جهادي شهيد حسيني اين گونه مي گويد: شهيد حسيني همواره با عشق و علاقه کار مي کرد و بسيار شجاع بود به طوري که در انجام عمليات شناسايي منطقه دشمن، هميشه به عنوان اولين نفر وارد ميدان مي شد.

 

مايه دلگرمي...

 

توکلي به توانمندي هاي نظامي شهيد حسيني اشاره مي کند و ادامه مي دهد: او داراي توانمندي هاي نظامي و اطلاعاتي و همچنين قدرت بالاي تجزيه و تحليل مسائل دفاعي و عملياتي بود و تاکتيک هاي دشمن را به خوبي مي شناخت به طوري که حضور شهيد حسيني در اجراي عمليات، مايه دلگرمي همه فرماندهان يگان هاي مختلف بود.او به اين سوال که کدام ويژگي هاي شهيد حسيني مي تواند براي نسل امروز الگو باشد، اين گونه پاسخ مي دهد: مهم ترين اين ويژگي ها حمايت و پشتيباني از ولايت فقيه است. او با تمام وجود امام (ره) را دوست داشت و اساس موفقيت کشور را در حوزه هاي مختلف سياسي، اقتصادي و ... حرکت کردن در مسير امام (ره) مي دانست.او مي افزايد: شهيد همواره صحبت هاي امام (ره) را گوش مي داد و آن را به ديگران نيز منتقل مي کرد و مي گفت: «در خط رهبري و ولايت باشيد تا راه را گم نکنيد.»

00000000000000000000000000000000000

شهيد ابوالفضل رفيعي

 

آخرين «ياحسين» ابوالفضل

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: گلناز مشام

 

سردار شهيد ابوالفضل رفيعي در سال ۱۳۳۴ در روستاي سيج از بخش کلات مشهد ديده به جهان گشود. در ۶سالگي براي فراگيري قرآن کريم به مکتب رفت و سال بعد وارد دبستان شد و تحصيلات خود را تا پايان دوره سيکل ادامه داد. سپس از طريق عمويش به مدرسه «خيرات خان» که يکي از مدارس علوم ديني حوزه علميه مشهد بود، فرستاده شد و به مدت ۷سال به تحصيل علوم ديني پرداخت و در کنار تحصيل با مسائل سياسي روز آشنا شد. با شروع قيام شکوهمند امت اسلام عليه رژيم طاغوت، به صحنه مبارزه روي آورد و در تظاهرات، راهپيمايي ها و اعتصابات حاضر مي شد. در همين رابطه بارها تحت تعقيب ماموران رژيم قرارگرفت اما هر بار با درايت از مهلکه گريخت.پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي و بازگشت امام خميني(ره) به وطن او نيز به دليل علاقه زياد به امام (ره) راهي قم شد. پس از تشکيل سپاه پاسداران به عضويت سپاه قم درآمد و به محافظت از بيت امام عزيز پرداخت.

 

پس از مهاجرت امام (ره) از قم به تهران، او نيز به مشهد منتقل شد و در سپاه مشهد به عنوان مسئول گشت شب سپاه مشهد که ترکيبي از برادران انقلابي و حزب ا... مشهد بود، شروع به فعاليت کرد. با شروع غائله کردستان، مسئوليت فرماندهي عمليات سقز را به عهده گرفت و به مبارزه عليه ضدانقلابيون پرداخت.

 

با آغاز جنگ تحميلي از کردستان به مشهد مراجعت کرد و پس از مدتي با عده اي از رزمندگان عازم جبهه هاي جنوب شد.

 

شهيد رفيعي در عمليات فتح المبين، والفجر مقدماتي، والفجر ۱ و ۳ و عمليات خيبر حضور فعال داشت و حماسه هاي ماندگاري را از خود به يادگار گذاشت. او چندين بار در جبهه ها مجروح شد و تا مرز شهادت پيش رفت و به دليل شايستگي هاي فراوان به سمت فرماندهي تيپ امام صادق(ع) منصوب شد و سرانجام در ۱۲اسفند سال ۶۲ با مسئوليت جانشين فرماندهي لشکر ۵ نصر در عمليات خيبر به ديدار معبود شتافت.

 

سردار شهيد ابوالفضل رفيعي به گفته هم رزمانش همواره به عنوان يک فرمانده محبوب، شجاع، جوانمرد، سخاوتمند، متواضع و ايثارگر در جبهه ها مطرح بود.

 

هيچ گاه غرور و تکبر نداشت و همواره خود را سرباز انقلاب، اسلام و امام (ره) مي دانست.

 

طرفدار حق و حقيقت

 

«صادق رفيعي» فرزند شهيد رفيعي که در زمان شهادت پدرش ۵ساله بوده است، مي گويد: مهم ترين ويژگي که همواره درباره پدرم شنيده ام و هميشه در ذهنم باقي است، شجاعت اوست. اين که هميشه در همه عرصه هاي زندگي طرفدار حق و حقيقت بوده است.

 

او با بيان اين که تا سال ۶۴ خبري از شهادت پدر نداشتيم، گفته هايش را چنين ادامه مي دهد: در عمليات خيبر پدرم به همراه «عباس پارسايي» از هم رزمانش، تا نزديکي جبهه دشمن پيش مي روند تا جايي که نيروهاي عراقي به راحتي ديده مي شدند. ظاهرا در همين حال پدرم با اصابت گلوله به سرش به شهادت مي رسد و عباس پارسايي نيز اسير مي شود.او اين نکته را مي گويد که پس از ۷سال و با بازگشت عباس پارسايي از اسارت، از نحوه شهادت پدر مطلع شديم. وي سپس جملاتي را به گفته هايش اضافه مي کند: عباس پارسايي تنها کسي بود که تا لحظه آخر پدرم را همراهي کرده است. او نحوه به شهادت رسيدن پدرم را اين گونه تعريف کرد: «در عمليات خيبر هنگامي که به الصخره و الکساره رسيديم به سمت العزيز رفتيم شهيد رفيعي گام هاي بلندي برمي داشت من نيز پشت سر او حرکت مي کردم. خودم را به او رساندم و گفتم: «ممکن است اسير شويم» نگاهي به من کرد و لبخندي زد که ناگهان تيري به سرش اصابت کرد و با گفتن ياحسين(ع) به زمين افتاد. چشمانش بسته شد درحالي که لبخند روي لب داشت. صورتم را به صورتش چسباندم و با او حرف مي زدم خون داغ سرش حباب مي شد و به صورتم مي پاشيد. کالک عمليات را از زير پيراهنش درآوردم و همه مدارک او و خود را چند متر آن طرف تر با نارنجک منفجر کردم.عراقي ها از پي.ام. پي پياده شدند و من اسير شدم و اين گونه شد که کسي از پيکر شهيد رفيعي اطلاعي نداشت.

 

نامه اي براي پدرم...

 

«صادق رفيعي» درباره علاقه زياد شهيد رفيعي به خانواده اش گفته هاي زيادي دارد که جان مايه سخنان او چنين است: من با خط بچه گانه خود نامه اي را براي پدرم خط خطي کرده بودم که عباس پارسايي هنگامي که وسايل شهيد رفيعي را از لباسش بيرون مي آورد تا آن ها را منفجر کند،نامه اي را که من براي پدرم نوشته بودم درجيب او پيدا کرده بود.

 

او درباره عشق و علاقه پدرش به اهل بيت(ع) نيز مي گويد: پدرم ارادت خاصي به حضرت اباعبدا... الحسين (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) داشت و قبل از شهادت يک بار به زيارت کربلاي معلي مشرف شده بود و در علقمه غسل شهادت را نيز انجام داده بود.

 

او در ادامه سخنانش به خاطره مادر بزرگوار شهيد رفيعي درباره نام گذاري اين شهيد اشاره مي کند و مي گويد: مادر بزرگم قبل از پدرم ۷پسر داشت که همگي در کودکي از دنيا رفتند و زماني که پدرم را باردار بود، در خواب ندايي مي شنود که به او گفت: «اسم پسرت را ابوالفضل بگذار زنده مي ماند.» بعد از به دنيا آمدن پدرم، پدربزرگم به ياد آخرين فرزند از دست رفته اش نام او را جواد گذاشت پس از مدتي پدرم به شدت بيمار شد و مادربزرگم به ياد ندايي که در خواب شنيده بود، افتاد و نام فرزندش را به ابوالفضل تغيير داد و با تغيير نام، پدرم بهبود يافت.

0000000000000000000000000000000000000

شهيد حسن عليمرداني

 

امام (ره) «تنگه چزابه» را «تنگه شهيد عليمرداني» ناميد

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: سميه صادقي

 

تنگه چزابه در جنوب کشور به ياد رشادت هاي شهيد عليمرداني «تنگه شهيد عليمرداني» نامگذاري شد.

 

نقل است وقتي به حضرت امام(ره) گزارش عمليات تنگه چزابه و رشادت شهيد عليمرداني را دادند، امام(ره) فرمود: اسم اين تنگه را تنگه شهيد عليمرداني بگذاريد.

 

امير سپهبد صياد شيرازي فرمانده وقت نيروي زميني ارتش، بعد از شکست عراق، در جمع افرادي که در تنگه مستقر بودند در يک سخنراني گفت: «ديگر کسي به اين تنگه، چزابه نگويد، بلکه به ياد رشادت و شهادت شهيد عليمرداني که مردانه مقاومت کرد و در اينجا به شهادت رسيد به اين تنگه، تنگه شهيد عليمرداني بگوييد.»

 

شهيد حسن عليمرداني در سال ۱۳۲۳ در يکي از روستاهاي فريمان متولد شد. خانواده او مثل بسياري از مردم آن روستا، وضع مالي مناسبي نداشت و حسن مجبور بود از همان کودکي با کار و تلاش در چرخاندن چرخ زندگي، خانواده را ياري دهد. ۱۳ سال بيشتر نداشت که فقر شديد او را براي کار به مشهد کشاند تا بتواند کمي از نياز خانواده را برآورده سازد. پس از مدتي به شغل مکانيکي مشغول شد اما همچنان با فقر دست و پنجه نرم مي کرد.

 

در سن ۲۷ سالگي با دختر يکي از آشنايان ازدواج کرد. حاصل اين پيوند ۳ دختر و يک پسر است که از حسن به يادگار مانده اند.

 

قبل از پيروزي انقلاب فعاليت و تلاش او ستودني بود و در همه مبارزات شهر مشهد فعالانه و مخلصانه شرکت داشت. با شروع جنگ تحميلي، به ميدان نبرد حق عليه باطل شتافت و با شهامت و رشادت به پيش مي تاخت تا اين که در حصار چزابه بر اثر اصابت تير از سوي مزدوران بعثي به قلب پاکش رو به سوي حرم اباعبدا... الحسين(ع) شربت شهادت نوشيد.

 

شهيد و خانواده

 

فرزند شهيد از برخورد پدر با خانواده مي گويد: خانواده را خيلي دوست داشت حتي بيشتر وقت ها نمي گذاشت خانم خانه غذا درست کند و اگر خسته از کار به منزل برمي گشت باز هم براي راحتي همسر به فکر تهيه غذا بود.

 

نسبت به فاميل و آشنايان هم خيلي دلسوز بود. در زمان جنگ هم اعضاي خانواده و فاميل را دور هم جمع مي کرد و مسائل نظامي را آموزش مي داد و معتقد بود فراگيري مسائل نظامي نياز است.

 

عصمت عليمرداني خواهر شهيد هم مي گويد: به راحتي و آسايش زن و فرزند خيلي اهميت مي داد و براي ديگران الگو بود. يک روز به خانه يکي از دوستانش سر مي زند. هوا سرد بود. ظاهرا دوستش در خانه نفت نداشت. همسر دوستش به او شکايت مي کند که «برادر حسن ما نفت نداريم، اين مرد به فکر نيست» حسن با ناراحتي از دوستش سوال مي کند که چرا به فکر همسرت نيستي؟ او در جواب مي گويد: سزاوار نيست من در صف نفت بايستم و نفت بگيرم. حسن بلافاصله از خانه بيرون مي رود و مقداري نفت براي آن ها تهيه مي کند. سپس رو به دوستش مي کند و مي گويد: «سزاوار نيست تو در خانه باشي و خانواده ات بي نفت بمانند و در سختي زندگي کنند».

 

خواهر شهيد همچنين مي گويد: دخترش را در بغل گرفته بود و قرآن مي خواند، او کوچک بود و مدام با پدرش بازي مي کرد. گفتم: «داداش لااقل بچه را بگذار پايين تا بتواني درست قرآن بخواني. دخترش را بالا و پايين کرد. خنديد و گفت: «اين جگر باباست. دختر باباست.» گفتم: «حسن دخترت را خيلي دوست داري، نه؟» او ادامه داد: «خواهر جان مگر شما بچه ات را دوست نداري؟» گفتم: چرا، اما فکر مي کنم تو بچه ات را از همه بيشتر دوست داشته باشي.

 

همسر شهيد نيز از همکاري همسرش در امور منزل مي گويد: بچه ها کوچک بودند و کار خانه زياد، حسن يک شب در ميان شيفت داشت، اما مواقع بيکاري راضي نمي شد در خانه استراحت کند، شب هايي که گشت نداشت، مي گفت: «امشب نوبت من است که از بچه ها مراقبت کنم و نوبت توست استراحت کني، با وجود حسن کارها برايم سخت نبود.»

 

شهيد و کار

 

عصمت عليمرداني خواهر شهيد مي گويد: بعد از شهادت برادر کوچکترمان مراسم عزاداري و تعزيه در منزل سردار شهيد که در ميدان عسگريه بود برگزار شد. وقتي به او گفتند «شما پاسدار هستيد و خودرو سپاه را در اختيار داري اگر بشود پيکر شهيد را با خودرو سپاه به منزل بياوريد تا او را ببينند،» حسن عليمرداني خيلي ناراحت شد و گفت: «من با خودرو سپاه اين کار را انجام دهم و بروم پيکر برادرم را بياورم در حالي که خانواده هايي هستند که فرزندان خود را با زحمت بزرگ کرده اند و وقتي شهيد شده اند پيکر آن ها در سرما و گرما مانده است و ما که امروز خودرو سپاه را در اختيار داريم برويم پيکر شهيد خودمان را بياوريم؟ هرگز، من اگر صد سال هم بگذرد و پيکر برادرم هم برايم نيايد باز هم چنين کاري را انجام نمي دهم.»

 

محمد عليمرداني فرزند شهيد نيز مي گويد: يک لندرور هميشه براي رفت و آمد شهيد عليمرداني به محل کار از سپاه حاضر بود. يک بار عموي ايشان گفته بود شما که از مسيري که من بايد بروم مي روي پس مرا هم با اين خودرو به مقصدم برسانيد، اما شهيد با ناراحتي گفته بود «اين خودرو متعلق به سپاه و بيت المال است و کسي حق استفاده شخصي از وسايل بيت المال را ندارد.

 

بانو نامي، مادر شهيدان عليمرداني هم مي گويد: يک بار حسن وقتي از جبهه به روستا برگشته بود، در حالي که ما خربزه ها را جمع کرده بوديم، به ما گفت: واي بر شما فرداي قيامت چه جوابي مي خواهيد بدهيد. خربزه ها را چرا در خودرو نگذاشته ايد و به خط اول جبهه نفرستاديد، که من جواب دادم: مگر ما خودرو داشتيم که اين خربزه ها را بار آن کنيم و بفرستيم جبهه.

 

شهيد و فرماندهي در جنگ

 

فرزند شهيد عليمرداني مي گويد: با آغاز جنگ تحميلي از اولين افرادي بود که عازم جبهه شد و در اولين روزهاي استقرارش در جبهه به فرماندهي گردان ثارا... منصوب شد.

 

در فتح ارتفاعات ا...اکبر در جبهه جنوب نقش بسزايي داشت و اين موفقيت ها حاصل فرماندهي او بود. در لحظاتي که پيشاپيش رزمندگان اسلام براي فتح قله ا...اکبر حرکت مي کرد. با چنان شهامتي پيش مي رفت که در حالي که کتفش بر اثر اصابت تير، سخت مجروح شده و خون زيادي از او رفته بود، اسلحه آرپي جي هفت را به دست ديگرش گرفته بود و چند تانک دشمن را که در حال فرار بودند به آتش کشيد.

 

نماز شب

 

قاسمي، دوست شهيد هم مي گويد: اغلب براي نماز شب برمي خاست اما آنقدر آرام و بي صدا که مزاحم کسي نباشد براي نماز صبح هم که مي خواست بچه ها را بيدار کند يکي يکي کنارشان مي رفت و دستش را آرام روي سينه اش مي گذاشت و خيلي آهسته صدا مي زد: «برادر جان پاشو وقت نماز صبح است.»

 

گذر از ميدان مين با توسل

 

خاطره اي را شهيد پس از چند سال براي يکي از دوستانش تعريف مي کند و به او مي گويد: تنها پس از مرگم مي تواني آن را براي بقيه نقل کني.

 

شهيد عليمرداني در حال فتح قله ا...اکبر متوجه ميدان مين دشمن مي شود و در يک موقعيت خاص قرار مي گيرد ولي حساس بودن عمليات فرصت خنثي کردن مين ها را به او نمي دهد. شهيد با رو کردن به مشهد و حرم امام رضا(ع) با امام رضا(ع) درد دل مي کند. ناگهان ندايي مي آيد که «عليمرداني رد شو امشب اين مين ها عمل نمي کند». پس از آن به نيروهاي گردان رو مي کند و مي گويد: «مي توانيم رد شويم» يک روز پس از انجام عمليات که از همان مسير برمي گردد به رزمندگان مي گويد: بايد اين مين ها خنثي شود. نيروهاي گردان با تعجب مي گويند چرا؟ وي پاسخ مي دهد: ديشب قرار بود عمل نکند ولي امروز بايد خنثي شود و به اين ترتيب ۳ هزار مين را خنثي و از مسير عبور مي کنند.اين ها همه در حالي بود که شهيد عليمرداني به شدت مجروح بود و پزشکان به او توصيه مي کردند بايد در بيمارستان تحت مداوا قرار گيرد.

 

پس از پيروزي در اين عمليات بر خلاف ميل خودش که ماندن در جبهه بود او را به مشهد مي آورند اما پس از بهبودي نسبي براي اعزام دوباره به جبهه درخواست مي کند ولي به دليل مجروح بودن وي از اعزامش جلوگيري مي شود.

 

شهيد در کلام ياران

 

علي عرب به نقل از حسين عرب يکي از دوستان شهيد مي گويد: ما با حسن عليمرداني در يک عمليات در اطراف تپه ا...اکبر شرکت داشتيم. ايشان در حالي که اسلحه ژ۳ در دست داشت، از خط مقدم که خاکريزي بود که از عراقي ها گرفته بوديم، نيروهاي خودش را جمع و جور مي کرد و آن ها هم به هر طرفي که فرمانده دستور مي داد حرکت مي کردند.

 

وقتي عمليات شروع شد خاکريز اول و دوم عراقي ها را که گرفتيم يکي از نيروهاي بسيجي که از دوستان ما بود خواست داخل يک سنگر عراقي برود و فکر کرد آن سنگر خالي است. بعد حسن عليمرداني او را صدا کرد و به او گفت: «کجا داري مي روي؟ از داخل سنگر دارند تيراندازي مي کنند». چون فاصله اين بسيجي با شهيد عليمرداني زياد بود متوجه صداي فرمانده خود نشد و به سمت سنگر عراقي ها رفت که با شليک تير از سوي سنگر بر زمين افتاد. نفر دوم نيز به همين ترتيب شهيد شد. من هم که مي خواستم بروم کار عراقي ها را يک سره کنم، عليمرداني از پشت سر يقه ام را گرفت و کشيد و گفت: داخل سنگر عراقي مستقر است و اگر بروي تو را هم با تير مي زنند تو کجا مي خواهي بروي، گفتم: «نه من مي خواهم بروم» و با او لج کردم. او هم ناراحت شد و يک سيلي به صورتم زد و گفت: «اين يک سيلي من بهتر از تير عراقي هاست و تو مي بيني که آن ها دارند نيروهاي ما را مي کشند». بعد خودش داخل سنگر يک نارنجک پرت کرد و سر و صداي زيادي از داخل سنگر بلند شد. عليمرداني گفت: «حالا فهميدي داخل سنگر چه خبر است؟» من گفتم: «معذرت مي خواهم» دست و صورت او را بوسيدم و گفتم: «ببخشيد من متوجه نبودم که آنجا عراقي هست و او گفت: من به شما گفتم که اگر شما هم برويد شهيد مي شويد. لااقل يک چند تا عراقي بکش نه اين که از راه رسيدي شهيد شوي.»

 

بعد دو تا نارنجک ديگر هم به درون سنگر انداخت و به من گفت: حالا به طرف سنگر برو. مطمئنم که کسي داخل سنگر سالم نيست.

 

به راستي اگر شهيد عليمرداني به داد من نمي رسيد من همان ابتدا شهيد شده بودم. احمد جاويدي نيز مي گويد: عمليات را با هدف آزادسازي بستان آغاز کرديم، منطقه پر از ماسه هاي روان بود و مين هاي ضد تانک فراوان به چشم مي خورد، برادر عليمرداني شروع کرد به جمع آوري مين ها، آنقدر با شجاعت و خونسردي آن ها را جمع مي کرد که هر کس نمي دانست فکر مي کرد، هندوانه مي چيند، بعد از چند ساعت در کمال ناباوري ديدم او مقدار زيادي مين ضد تانک جمع آوري کرده است.

 

حسين لوحي مي گويد: در عين صلابت، بسيار رئوف بود، شب ها براي اين که بچه ها از خواب بيدار نشوند، با پاي برهنه از يک به يک سنگرها سرکشي مي کرد. روز آخر که در شلوغي کار و تلاش، زير آتش سنگين ديدمش از گوش هايش خون مي آمد، علت را پرسيدم، متوجه شدم آنقدر آرپي جي زده که فشار زيادي به گوش هايش آمده و مجروح شده است اما با اين حال تا لحظه شهادت در خط ماند و بسيار فعال جنگيد.

 

دکتر سيدکمال سرويها، نايب رئيس شوراي شهر مشهد، همرزم شهيد هم درباره شهيد مي گويد: شهيد عليمرداني بسيار منظم بود چون دوره هاي آموزش نظامي ارتش را گذرانده بود. از طرف ديگر شجاعت شهيد زبانزد همه بود و تعداد زياد نيروي انساني دشمن تأثيري در روحيه او نداشت. برنامه ريزي دقيقي داشت و بسيار پرکار بود. به دليل همين شجاعت و تلاشي که داشت نيروهاي بسيجي ۱۶ ساله، اين فرمانده ۳۰-۳۵ ساله را خيلي دوست داشتند و از او اطاعت پذيري فوق العاده اي داشتند پس از شهادتش نيز به عنوان فرمانده شاخص و کم نظير مطرح شد.

 

شهيد عليمرداني خيلي کم حرف مي زد و بيشتر عمل مي کرد.

 

يادم مي آيد بر اثر بارندگي شديد در جنوب، در زاغه مهمات آب گرفتگي ايجاد شده بود. او با اين که فرمانده بود تمام مهمات سنگين را خودش به سنگر ديگري منتقل کرد. او به نيروهاي رزمنده امر و نهي نمي کرد و کارهاي سخت را خودش انجام مي داد.

 

يادم مي آيد بر اثر بارندگي شديد در جنوب، در زاغه مهمات آب گرفتگي ايجاد شده بود. او با اين که فرمانده بود تمام مهمات سنگين را خودش به سنگر ديگري منتقل کرد. او به نيروهاي رزمنده امر و نهي نمي کرد و کارهاي سخت را خودش انجام مي داد.

 

هر شب به تک تک سنگرها سر مي زد و از اوضاع و احوال بچه ها باخبر مي شد.

 

فرمانده خوش فکر

 

از لحاظ تدبير نظامي نيز بسيار خوش فکر بود چون ۲ سال دوره هاي آموزشي ارتش را فرا گرفته بود. از وقتي ايشان فرماندهي خط را به دست گرفت گروه هاي کمين و گشت و... را تشکيل داده بود و آسايش نيروهاي عراقي را سلب کرده بود.

 

سرويها درباره موفقيت هاي او مي گويد: او در درگيري هاي گنبد و کردستان حضور فعالي داشت و با رشادت و شهامتي که از خود نشان داد در سخت ترين منطقه جنوب (تنگه چزابه) مأموريت بر عهده گرفت و با فرماندهي خوبش توانست تنگه چزابه را حفظ کند.

 

آخرين خاطره

 

در منطقه چزابه صبح پس از اين که نماز صبح را خوانديم ديديم ارتش عراق به همراه نيروهاي اردني فاصله خط يک تا ۲ مقدم را که يک تا ۲ کيلومتر بود تصرف کرده بود. با توجه به اين که قبل از آن ما در آن خط بوديم به راحتي مي دانستيم سربازان عراقي در کدام نقاط سنگر گرفته اند و تک تک آن ها را يا اسير مي کرديم يا مجروح و کشته مي گرفتيم.در همان حال شهيد عليمرداني گفت ۵، ۶ نفر که آمادگي دارند با من همراه شوند، من هم به همراه ۴، ۵ نفر ديگر پشت سر شهيد عليمرداني حرکت کرديم. ۳۰، ۴۰ متر جلوتر رفتيم، او نيروهاي عراقي را به رگبار بست و کار را به ما سپرد و از ما دور شد و به قسمتي ديگر از خاکريز رفت. پس از آن هم من مجروح شدم و پس از آن شهيد را نديدم.

 

نحوه شهادت

 

اين مرد خدا در آخرين روزهاي زندگي دنيوي، فرماندهي گردان را بر عهده داشت و در تنگه چزابه که حساس ترين مناطق عملياتي محسوب مي شد خدمت کرد. چند ساعت قبل از شهادت به سختي مجروح شد اما به لحاظ اين که نکند رفتنش خللي در روحيه نيروها به وجود آورد در خط ماند و فعالانه به نبرد ادامه داد و سرانجام بعد از ظهر همان روز با اصابت تير به قلب پاکش جام وصل را سر کشيد و پس از عمري بال و پر زدن در اشتياق روي دوست به وصال نايل آمد. حسن در آخرين لحظات زندگي از همرزمش مي خواهد او را به سمت حرم اباعبدا...الحسين(ع) بگرداند. آن گاه به حضرت سلام مي دهد و جان به جان آفرين تسليم مي کند. به اين ترتيب وعده ديدار در ۲۱/۱۱/۶۰ در تنگه چزابه براي حسن عليمرداني محقق شد. روح بلندش با عرشيان نشست و جسم خاکي اش در بهشت رضا به خاک سپرده شد.

 

محمدرضا محبوب مي گويد: در تنگه چزابه قبل از شهادتش زخمي شده بود. دوستانش او را به پشت خط انتقال داده بودند اما در بيمارستان خمين وقتي کار با پانسمان تمام مي شود، حتي لحظه اي مکث نمي کند و به راه مي افتد. هر چه گفتند، برادر جان شما بهتر است استراحت کني، قبول نکرده و گفته بود که: «نه، اگر بمانم بچه ها روحيه شان را از دست مي دهند، بايد بروم و با همان حال به خط برگشته بود. بعد از چند ساعت حسن در همان جا به شهادت رسيد.

00000000000000000000000000000000000000

شهيد رمضانعلي عامل

 

شهيد رمضانعلي عامل؛ از اذان صبح تا نماز شهادت

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: وحيد تفريحي

 

شهيد رمضانعلي عامل ماه مبارک رمضان ۱۳۴۰ ، در محله «عامل» مشهد متولد شد، دوران دبستان تا دبيرستان را بيشتر در مسجد مي گذراند؛ همين حضور او در مسجد و آشنايي اش با انديشه هاي انقلابي امام خميني(ره)، او را در مسير آرمان هاي امام قرار داد.

 

شروع دوران مبارزه اسلامي و انقلابي ملت مسلمان ايران در سال ۱۳۵۶، فصل تازه اي درزندگي اين شهيد بزرگوار گشود. قبل از پيروزي انقلاب، به دليل فعاليت هاي چشمگيرش، چندين بار تحت تعقيب ماموران رژيم پهلوي قرار گرفت و هر بار، با هوشياري از دست آنان گريخت.

 

او پس از پيروزي انقلاب، به عضويت سپاه درآمد و سال ۵۹ به عنوان محافظ بيت امام(ره)، به جماران اعزام و از نزديک با زندگي و شخصيت رهبر کبير انقلاب اسلامي  آشنا شد.

 

با شروع جنگ تحميلي از اولين کساني بود که همراه فرمانده شهيدش بابامحمد رستمي، به جبهه اعزام و در جبهه ا...اکبر به عنوان تک تيرانداز و خدمه نفربر مشغول خدمت شد.

 

شهيد عامل سال ۱۳۶۰ در مناطقي چون بستان، چزابه و دب حردان، به عنوان فرمانده گردان، مشغول انجام وظيفه و در همين دوران در ايستگاه حسينيه، از ناحيه پا مجروح شد.

 

در عمليات مسلم بن عقيل سال ۱۳۶۱ نه تنها فرماندهي گردان را به عهده داشت، بلکه آب و غذا و مهمات را بر دوش خود مي گذاشت و به خط اول مي برد. در همان عمليات نيز به سختي مجروح شد و ترکش به دست و ريه او اصابت کرد. پس از انتقال به مشهد در بيمارستان قائم(عج) بستري شد و مورد عمل جراحي قرار گرفت. پيش از بهبودي دوباره به جبهه بازگشت و به عنوان جانشين تيپ امام صادق(ع)، عمليات والفجر مقدماتي، والفجر يک و ۲ را هدايت کرد.

 

در عمليات خيبر در جايگاه فرمانده تيپ امام صادق(ع)، رشادت هاي زيادي از خود نشان داد. پس از عبور دادن نيروهاي تحت فرماندهي اش از هورالهويزه و تصرف پاسگاه ها و جاده هاي مواصلاتي عراق، سرانجام ۵ اسفند ماه سال ۶۲، از ناحيه سر مجروح و به فيض عظيم شهادت نائل شد.

 

در بخشي از وصيت نامه اين شهيد بزرگوار آمده است: «شکر و سپاس بي کران خداي متعال و آفريننده دو جهان را که به تقدير خويش، ما را در زمره آفرينندگان خود قرار داد... در جبهه هاي نور عليه ظلمت که معراج انسان هاي مخلص، مومن و ايثارگر است و کلاس و درس و مدرسه اي براي عشق به خدا و اسلام به شمار مي آيد، توفيق حضور يافتم و از نزديک شاهد رشادت ها، جانبازي ها، ايثارگري ها و از خودگذشتگي هاي جوانان کم نظير بودم. در جوار آن ها الفباي عشق به خدا را آموختم و از معاشرت و همنشيني با رزمندگان بسيجي، پاسدار و فرماندهان سيراب گشتم.»

 

محبوبيتش مثال زدني بود

 

هادي مجردي که از همرزمان شهيد عامل بود، او را فردي شجاع توصيف مي کند و از محبوبيت اش بين رزمندگان سخن مي گويد: «ترس در دلش راه نداشت و هميشه پيشتاز بود. شهيد عامل آن چنان متواضع و برادرانه با نيروها رفتار مي کرد که همه، حتي آن هايي که فقط چند روز با او کار کرده بودند، به شدت به او علاقه مند مي شدند. او همواره پيگير کارهاي مربوط به جنگ و جبهه بود و روش جالبي براي جذب نيرو و سازماندهي آن ها به کار مي گرفت... خودش به استقبال نيروها در ايستگاه هاي بين راه (مثلا انديمشک) مي رفت و سوار قطار مي شد. نيروها را همان جا شناسايي و دعوت به کار مي کرد. وقتي نيروها وارد منطقه مي شدند بعضي ها مي گفتند ما مي خواهيم با آقاي عامل کار کنيم. همه تعجب مي کردند که اين نيروهاي تازه وارد از کجا او را مي شناسند».

 

مجردي در بيان يکي ديگر از خاطراتش با شهيد عامل مي گويد: در حال آماده سازي تانک هاي زرهي در منطقه «فکه» بوديم. شنيدم قرار است قبل از شروع عمليات والفجر مقدماتي، تعدادي از نيروها براي شناسايي عازم خط شوند. من نيز رفتم تا همراه چهار، پنج نفر از بچه ها سوار خودرو شوم. به محض اين که خواستم مثل ديگران سوار خودرو شوم، شهيد عامل مانع شد و با لحني خشن گفت: «کجا؟» گفتم:« هيچي، من هم مي خواهم بيايم شناسايي» خيلي جدي گفت: «نه! برگرد، چه کسي به شما گفته بروي شناسايي؟ اصلا بگو ببينم برگه گرفتي؟ من که نمي توانم همين جوري بدون برگه شما را با خودم ببرم شناسايي» با جبروتي که شهيد عامل داشت، حتي براي يک لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که شايد با من شوخي مي کند. از طرفي جداي از مسئله رفاقت ديرينه اي که با هم داشتيم، به عنوان مسئول زرهي لشکر پنج نصر، انتظار چنين برخوردي از او نداشتم. رنجيده خاطر به طرف ستاد و نزد شهيد فرومندي رفتم. وقتي جريان را برايش تعريف کردم گفت: «يعني تو هنوز عامل را نشناختي؟ با تو شوخي کرده است. از کي تا حالا براي رفتن برگه صادر مي شود؟ برو شايد هنوز نرفته باشد.» وقتي برگشتم خودرو رفته بود و نتوانستم همراه ديگران براي شناسايي عازم شوم. همان شب شهيد عامل نزد من آمد و گفت: «بگو ببينم خوب حالت جا آمد؟» من تازه فهميدم به همين راحتي نمي شود او را شناخت.

 

اذان صبح تا نماز شهادت...

 

هادي سعادتي که از ديگر هم رزمان اين شهيد بزرگوار است، خاطره اي از مجروح شدن شهيد عامل نقل مي کند: «عامل به شدت مجروح و به علت اصابت ترکش نزديک ريه اش، صدايش قطع شده بود. اما بعد از مدت کوتاهي دوباره به جبهه بازگشت...» وقتي عامل را در منطقه ديدم گفتم: «با اين وضعيت اگر بخواهي نيروهايت را صدا کني که نمي تواني» او با همان صداي ضعيف اش پاسخ داد: «آن قدر اذان مي گويم که صدايم باز شود.» يادم هست هنگام اذان سعي مي کرد اذان بگويد. بعد از مدتي نيز صدايش بهتر شد... و او از اذان تا نماز شهادت رفت.»

 

سعادتي به يکي از خاطرات عجيب اش با شهيد عامل هم اشاره مي کند: «يکي از روزهايي که همراه شهيد عامل در منطقه عملياتي «بيت المقدس» خرمشهر بوديم، چنان مشغول رسيدگي به فعاليت هاي پشتيباني شد که واقعا خودش را فراموش کرده بود. ناگهان ديدم همان طور که براي پي گيري امور از اين طرف گردان به آن طرف مي رفت، از فرط خستگي بي هوش شد و بر زمين افتاد. وقتي کمي حالش بهتر شد، گفتم: «بهتر نيست يک سرم به شما وصل کنند؟» گفت: «نه، لازم نيست، طوري نشده. فقط کمي خونم رقيق شده که آن هم با يک ليوان دوغ خوب مي شود.» هر چه اصرار کردم قبول نکرد. حتي نپذيرفت ادامه کارش را پشت خط مقدم داشته باشد!

 

از ناراحتي جرأت حرف زدن نداشتيم!

 

مهدي خويشاوندي يکي ديگر از هم رزمان شهيد عامل، خاطره اي از منطقه عملياتي چزابه را براي ما نقل مي کند: «در منطقه عملياتي «چزابه» بوديم و از موقعيت عملياتي قاسم، به موقعيت عملياتي مهدي آمديم. همراه مان يک رزمنده روحاني به نام «گذري» بود. لحظه اي مطلع شديم که در موقعيت خورشيدي، تعدادي از رزمندگان مجروح و دو نفر هم شهيد شده اند. گذري گفت: «برويم سري به برادران موقعيت خورشيدي بزنيم و با آن ها صحبت کنيم تا روحيه شان تقويت شود.» گفتم: «من هم مي آيم.» دو سه نفر ديگر هم همراه ما به راه افتادند. بدون اين که با شهيد عامل- فرمانده گردان- هماهنگ کنيم، به راه افتاديم. به موقعيت خورشيدي که رسيديم، آقاي گذري براي رزمندگان صحبت کرد. آتش دشمن هر لحظه شديدتر مي شد. تقريبا همه افرادي که آن جا بوديم، به نحوي يکي دو تا ترکش نوش جان کرديم. وقتي به موقعيت خودمان- مهدي- برگشتيم، شهيد عامل حضور داشت. گفت: «کجا بوديد؟» گفتيم: «رفته بوديم به موقعيت خورشيدي.» گفت: «چه کسي گفته بود به آن جا برويد؟» گفتيم:  «همين جوري! وضع موقعيت خورشيدي خوب نبود، رفتيم خبري از بچه ها بگيريم.» خيلي ناراحت شده بود. از بس ناراحت بود نتوانستيم مجروحيت مان را به او اعلام کنيم. مخفيانه پاهايمان را بستيم و به موقعيت خودمان رفتيم.»

 

خويشاوندي يکي ديگر از خاطراتش را اين گونه نقل مي کند: «قبل از انجام عمليات، گردان در موضع مشخصي مستقر مي شد. فرمانده گردان ها به همراه شهيد عامل براي شناسايي مي رفتند. او تأکيد داشت نيروها در تردد نباشند تا از کشته و زخمي شدن نيروهايش جلوگيري شود. وقتي به عامل نگاه مي کردي، انگار ۶ ماه است حمام نرفته است! تمام سر و صورت و لباس هايش پر خاک بود. فرصتي نداشت به سر و وضع و لباسش برسد. از همه بسيجي ها خاکي تر و متواضع تر بود.»

 

پيکر شهيدي که پيدا شد...

 

«محمد امير کريمي زاده» از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس نقل مي کند: «يک روز در خرمشهر مستقر بوديم، حاج رمضان عامل آمد و گفت: «آقاي کريمي آمادگي داري به بستان و تنگه چزابه برويم و خاطرات آن زمان را زنده کنيم.» گفتم: بله. يک ماشين وانت تهيه کرديم و به اتفاق شهيد ميرزايي، شهيد حاج احمد ملک نژاد، خويشاوندي و صمد قاروني، که در حال حاضر جانباز قطع نخاع است، به سمت بستان حرکت کرديم. وقتي به منطقه چزابه رسيديم، هر يک از خاطراتي که داشتند گفتند. از جمله مکاني را که علي مرداني شهيد شده بود. تا اين که صمد قاروني يک منطقه اي را نشان داد و گفت: يکي از دوستان اين جا شهيد شده و پيکر مطهرش هم پيدا نشده است. آقاي خويشاوندي با شنيدن اين حرف حساس شد و گفت: بياييد سنگرها را حفر کنيم. شايد پيکرش پيدا شود. ما که ۶ نفر بوديم به دو گروه سه نفري تقسيم شديم و شروع کرديم به کندن زمين. حدود يک ساعتي که مشغول بوديم، ديديم مقداري مو نمايان شد. وقتي دست مي زديم موها کنده مي شد. اطراف موها را آهسته و با احتياط کنديم که به پيکر شهيد رسيديم. ديديم همان شهيدي است که صمد قاروني مي گفت. پيکر ايشان را با خودرو آورديم و تحويل تعاون داديم.»

 

خبر شهادت

 

علي عامل برادر شهيد رمضانعلي عامل درباره زماني که خبر شهادت برادرش را شنيد مي گويد: شبي که حاج رمضان عامل شهيد شده بود در ايلام بودم. آن شب خواب ديدم اما به خاطر خستگي زياد چندان متوجه مفهوم خوابم نشدم. فقط صبح که بيدار شدم، پريشان و مضطرب بودم که از برادرم خبري نداشتم.

 

تصميم گرفتم به منظور کسب اطلاع به اهواز بروم. به محض رسيدن به اهواز تا چشم يکي از دوستان به من افتاد، خواست خودش را از من مخفي کند. از اين برخورد متوجه شدم شايد براي برادرم اتفاقي افتاده باشد، گفت: کجا مي روي؟ گفتم: «آمده ام از برادرم خبري بگيرم. گفت: بيا با هم تا سايت برويم.

 

آن جا کاري دارم بعد برمي گرديم».

 

گفتم: «برويم». حدود سه، چهارساعتي طول کشيد تا به مقصد رسيديم.

 

ظاهرا مي خواست وسيله اي فراهم کند تا به اتفاق به مشهد بياييم.

 

من در اين فرصت داخل يکي از چادرها رفته و نشسته بودم. بچه ها از همه جا بي خبر بودند و مرا نمي شناختند.

 

در همين هنگام يکي از نيروها وارد چادر شد و گفت: «اين عامل ترکش به کجايش اصابت کرده است؟» تا اين مطلب را شنيدم فهميدم برادرم مجروح يا شهيد شده است و از من پنهان مي کنند.

 

براي پيدا کردن دوستم از چادر بيرون آمدم تا اصل جريان را از او بپرسم. پيدايش که کردم، گفت: «ترکش خورده و صبح به اهواز رفته است.پيدايش مي کنيم».

 

گفتم: «اگر مجروح و در اهواز بستري است چرا صبح به من نگفتي تا به ملاقاتش بروم؟ راستش را بگو».

 

گفت: «شهيد شده است...» با اتوبوس به سمت تهران حرکت کرديم و از آن جا به مشهد رفتيم. وقتي به مشهد رسيديم که جنازه را تشييع و خاکسپاري کرده بودند.»

 

چند خاطره کوتاه

 

صغري سلطاني مادر شهيد رمضانعلي عامل:

 

به ياد دارم يک روز شهيد رفيعي به منزل ما آمد و گفت: مي خواهيم حاج رمضان را داماد کنيم.

 

خوشحال شدم. اما رمضانعلي گفت: تا جنگ است من ازدواج نخواهم کرد.

 

حاج رمضان مجروح و در بيمارستان قائم مشهد بستري شده بود. يکي از بستگان خواب ديده بود دو تن از زنان سيده که از اقوام هستند، آمدند و قلب ايشان را بوسيدند. ما تعبير کرديم حتما حاج رمضانعلي به شهادت رسيده است. اما وقتي به بيمارستان مراجعه کرديم دکتر معالج و پرستاران گفتند: «عمل جراحي سلامتي را به طرز معجزه آسايي به او برگردانده است.»

 

يکي از بستگان درموقع خاکسپاري پيکر مطهر شهيد عامل او را بوسيده بود، شب خواب مي بيند که شهيد به دنبال او به قصد کتک زدنش مي دود. از خواب بيدار و متوجه مي شود شهيد رضايت نداشته است او را ببوسند.

 

محمد عامل برادر شهيد عامل:

 

بار آخري که مي خواست به جبهه برود، ۲۲بهمن بود. محل کارم بودم و در اداره، مجلس جشني برگزار بود دير به خانه آمدم. وقتي وارد منزل شدم حاج رمضان از پله ها پايين آمد و مرا در آغوش گرفت و بوسيد و گفت: «برادر حلالم کن.» گفتم: «برادر شما که بارها رفتي و مي روي». گفت: «نه. اين بار فرق مي کند.»

 

يک بار حاج رمضان به سختي مجروح شده بود. ترکش به بازويش اصابت و تا نزديکي قلبش رفته بود. دکتر، پدر و من را نزد خود فرا خواند و از ما رضايت گرفت حاج عامل را عمل کند چرا که عمل سختي در پيش داشت. وقتي موضوع را با رمضانعلي مطرح کرديم گفت: «خدايي که مرا تا اين جا حفظ کرده است اگر صلاح بداند اين جا نيز مرا نجات مي دهد. شما نگران نباشيد» و سرانجام دکتر ايشان را عمل کرد و ترکش را که از بازويش خارج کرده بود به پدرم نشان داد. هنوز جراحت اش خوب نشده بود که دوباره عازم منطقه شد.

 

علي عامل برادر شهيد عامل:

 

يکي از همسايه ها که معمولا غذاي مراسم شهيد و درگذشت افراد را نمي خورد بعد از مراسم چهلم حاج رمضان شهيد، را خواب مي بيند. در عالم خواب غذا به او تعارف مي کند و همسايه مي گويد: «من از مراسم شهيد و درگذشتگان چيزي نمي خورم»، شهيد گفته بود: «اين غذا را بگير، ما با مرده ها فرق مي کنيم، ما زنده هستيم.» صبح در منزل حاج آقا مي آيد و ضمن نقل خواب، يک استکان آب از پدرم درخواست مي کند و مي آشامد.

0000000000000000000000000000000

شهيد حاج حسين بصير

 

سردار شهيد حاج حسين بصير؛ قائم مقام لشکر ۲۵ کربلا

علمدار مازندران

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: علي ترابي

 

سردار شهيد حاج حسين بصير قائم مقام لشکر ۲۵ کربلا در ۴۵ سالگي، در دوم ارديبهشت ۱۳۶۶ و در عمليات کربلاي ۱۰ در ارتفاعات برفگير منطقه ماووت عراق به دعوت شيرين حق لبيک گفت و شربت شهادت نوشيد و به لقاء ا... پيوست.

 

تولد حسين

 

سردار شهيد حاج حسين بصير در شام غريبان عاشوراي حسيني سال ۱۳۲۲ در يکي از روستاهاي فريدون کنار به دنيا آمد. او اولين فرزند زوج «محمدحسن بصير» و سيده «سکينه طيبي نژاد» بود که در دوره ارباب و رعيتي به عنوان يک رعيت در زمين هاي ارباب کشاورزي مي کردند. مادرش مي گويد: «در آن دوره ما رعيت مردم بوديم و گندم و پنبه مي کاشتيم. ما کار مي کرديم و ارباب مي برد. حتي خانه اي که زندگي مي کرديم مال ارباب بود.»

 

«حسين» در مهرماه ۱۳۲۹ در سن ۷ سالگي به مدرسه رفت و دوره شش ساله ابتدايي نظام قديم را در مدرسه «سنايي» فريدونکنار گذراند. بعد از اتمام دوره ششم ابتدايي نظام قديم ترک تحصيل کرد و نزد يکي از بستگانش در «بابل» به آهنگري مشغول شد. در کنار اين کار در امور کشاورزي به پدرش کمک مي کرد. اول شهريور ۱۳۴۱ براي انجام خدمت وظيفه به «تهران» اعزام شد و در آن جا به دليل فعاليت هاي سياسي و پخش اعلاميه هاي امام خميني (ره) به پادگان منظريه قم تبعيد شد. شرايط سخت و دشوار خدمت سربازي را در اول شهريور ۱۳۴۳ به پايان رساند. در سال ۱۳۴۶ در بيست و چهارسالگي با خانم «آمنه براري» ازدواج کرد. در دوم مرداد ۱۳۵۰ در شرکت باتري سازي وزارت جنگ در تهران مشغول به کار شد ولي به علت فعاليت هاي سياسي در اول مهر ۱۳۵۳ اخراج شد. به دنبال آن به زادگاهش «فريدون کنار» بازگشت و مشغول آهنگري شد.

 

مدتي بعد به کمک پدرش يک کارگاه ساخت در و پنجره آلومينيومي راه اندازي کرد و مشغول کار شد. او در رژيم پهلوي به طور گسترده و همه جانبه مبارزه مي کرد به همين دليل چند بار دستگير و روانه زندان شد در سال ۱۳۵۷ برنامه راهپيمايي فريدون کنار را با تظاهرات مردم در تهران هماهنگ مي کرد و در شهر، هسته مبارزه و راهپيمايي را سازمان داد.

 

فعاليت در جبهه

 

تا ۳۰ دي ماه ۱۳۵۹ در جبهه حضور داشت و ۲ ماه پس از مراجعت به زادگاهش بار ديگر در اول فروردين ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. مدتي در منطقه «گيلان غرب» مسئول حفاظت از قله هاي «صدفي» ، «ابرويي» و «کرجي» بود. حسين از اول فروردين تا پنجم تيرماه ۱۳۶۰ در مناطق مرزي بود و در عمليات طريق القدس و فتح بستان شرکت داشت. پس از اين عمليات ها براي مدت کوتاهي به زادگاهش بازگشت. اما بار ديگر در ۸ بهمن ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد و تا شهريور ۱۳۶۲ به عنوان بسيجي و به طور مستمر در جبهه ها حضور داشت. در اين مدت به عنوان جانشين فرمانده گردان در لشکر ۲۵ کربلا انجام وظيفه مي کرد و در عمليات فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، محرم و والفجر مقدماتي شرکت کرد. در ۲۸ شهريور ماه ۱۳۶۲ در منطقه جنگي به عضويت رسمي سپاه پاسداران درآمد. از آن پس فرماندهي گردان يارسول(ص) لشکر کربلا را عهده دار شد. يکي از هم رزمانش مي گويد: به ندرت لباس فرم سپاه را مي پوشيد و بيشتر وقت ها لباس خاکي بسيجيان را بر تن داشت. روزي در قرارگاه با فرماندهان عالي رتبه جنگ مانند محسن رضايي و علي شمخاني جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکي بسيج مي رود تا در جلسه شرکت کند. گفتم بهتر نيست تا لباس فرم سپاه را بپوشيد؟ در جوابم گفت: فرزندم! من اين لباس را دوست دارم و به آن افتخار مي کنم و از خدا مي خواهم که همين لباس را کفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم کفنم شود و در آن روز بزرگ که همه در پيشگاه محبوب سرافکنده مي ايستيم در قافله پرشور شهيدان سربلند بر حرير خويش مباهات کنم.

 

در عمليات والفجر ۴، به سمت جانشيني تيپ يکم ويژه ۲۵ کربلا منصوب شد. پس از عمليات والفجر ۴، در عمليات والفجر۶ نيز با همين مسئوليت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. در سال ۱۳۶۳ با تقليل بعضي از تيپ هاي لشکر فرماندهي گردان يا رسول (ص) را به عهده گرفت. در همين سال به زيارت بيت ا... الحرام مشرف شد. او همچون تمامي سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتي که از عنوان و سمت وي در جبهه سوال شد، گفت: «مثل رزمندگان بسيجي من هم دارم مي جنگم.» وقتي ضرورت جبهه و عمليات اقتضا مي کرد آن را با هيچ چيزي عوض نمي کرد. حتي در جريان ازدواج دختر اولش با «مرتضي جباري» که رزمنده دايم الحضور جبهه بود و بعدها شهيد شد، شرکت نکرد و در جبهه بود.

 

حاج حسين بصير نسبت به حفظ بيت المال بسيار حساس بود. يکي از هم رزمانش مي گويد: قبل از عمليات بدر حاجي براي سرکشي به نيروهاي پادگان بيگلو آمده بود و مشغول صحبت کردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ کوچکي را مشاهده کرد که در خاک ها افتاده بود، خم شد و آن را برداشت و نگاهي به آن کرد و متوجه شد که سالم است و مسئول تدارکات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور مي اندازيد. اگر چه اين لامپ کوچک است ولي از بيت المال است و بايد در روز قيامت جواب دهيد. در حفظ بيت المال کوشا باشيد تا خداي ناکرده در روز قيامت سرافکنده نباشيد. حاج بصير در گردان تاکيد داشت که در موقع اذان نيروها، اذان دسته جمعي بگويند. او با نيروهاي تحت امر بسيار صميمي بود و گاهي نيروهاي گردان، اگر خواب مي ديدند براي تعبير آن به نزد حاجي مي رفتند و او با صبر و حوصله خواب آن ها را تعبير مي کرد. يکي از هم رزمانش مي گويد: صبح يکي از روزها در چادر فرماندهي مشغول خوردن صبحانه بوديم که به حاجي گفتم: يکي از دوستان خواب ديد که يکي از انگشتان دستم قطع مي شود. حاجي در تعبير آن گفت: «يکي از بهترين دوستانت را از دست خواهي داد.» ديري نپاييد که دوست عزيزم محمدتيموريان در عمليات بدر به شهادت رسيد. وقتي حاجي خبر شهادت تيموريان را شنيد گفت: «شهيد تيموريان فرزند من بود و شهادت او کمرم را شکست.»

 

شايعه شهادت حاج بصير

 

حاج بصير بعد از شرکت در عمليات بدر در عمليات هاي زنجيره اي قدس در سال ۱۳۶۴ شرکت داشت و با هدايت نيروهايش توانست پاسگاه «بلاليه» و «ابوليله» عراق را تصرف کند. پس از عمليات قدس، گردان يا رسول(ص) به عنوان گردان نمونه مامور ادغام لشکر ۷۷ خراسان شد. بعد از اتمام ماموريت، نيروهاي گردان براي آموزش غواصي و کسب آگاهي براي انجام عمليات والفجر ۸ به منطقه «بهمن شير» انتقال يافتند و بصير خودش آموزش نيروها در رودخانه را به عهده داشت. در همين زمان به فرماندهي يکي از تيپ هاي عملياتي لشکر ويژه ۲۵ کربلا منصوب شد. بعد از تصرف شهر فاو به فرماندهي محور عملياتي منصوب شد و در حالي که شبانه روز دوشادوش رزمندگان در منطقه عملياتي حضور داشت بر اثر اصابت ترکش به قفسه سينه و بازو مجروح شد.

 

در سال ۱۳۶۴ در مازندران و فريدون کنار شايع شد که حاج بصير به شهادت رسيده است. مطرح شدن اين موضوع در صبحگاه سپاه مازندران، به اين شايعه قوت بخشيد. اما بسيجيان فريدون کنار در يک شب که براي اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد جامع شهر رفته بودند باخبر شدند که حاجي به فريدون کنار آمده است. آن ها با سردادن شعارهاي حماسي به سوي منزل حاجي حرکت مي کنند. در بين راه عده اي از مردم نيز به آن ها پيوستند تا به خانه حاجي رسيدند و شعار مي دادند «حاجي سرت سلامت». جمعيت گرداگرد حياط خانه به ياد شهيدان جنگ، اقدام به نوحه سرايي کردند. سپس حاجي شروع به سخنراني کرد و با ذکر آيه اي از قرآن مجيد و تشکر از حضار در حالي که قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «اي عزيزان من! نور چشمان من! چرا شعار سرت سلامت مي دهيد. من خسته و تنها شده ام؛ دلم گرفته؛ دوستانم همه رفتند و عزيزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمي گذاريد که به آنان ملحق شوم. همين شعارها و دعاهاي شماست که مرا از آنان جدا کرده است. شما انسان هاي بزرگي هستيد و خدا به شما نظر دارد و حرف شما را اجابت مي کند.»

 

در عمليات صاحب الزمان(عج) که در منطقه فاو در سال ۱۳۶۵ انجام گرفت حضور داشت. دشمن که با شروع عمليات متوجه حضور نيروهاي ايراني شده بود اقدام به گشودن آتش سنگين روي مواضع رزمندگان کرد به طوري که نيروها در دويست متري خاکريز دشمن زمين گير شدند و تلاش فرماندهان گردان براي به حرکت درآوردن و پيشروي نيروها ثمري نداشت. وضعيت با بي سيم به حاجي گزارش شد و او به سرعت خود را به خط مقدم رساند و با صداي خوش و ملايم اما استوار گفت: «فرزندان من، کربلا رفتن خون مي خواهد.» بعد يا حسين گويان نيروهاي زمين گير شده را تشويق به پيشروي کرد و آنان که با حضور حاجي در جمع، جاني دوباره گرفته بودند با نداي يا حسين(ع) به خاکريز هاي دشمن يورش بردند و مواضع آنان را به تصرف درآوردند. بعد از اتمام عمليات که با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مصادف بود، حاجي به مقر پشتيباني برگشت و وارد چادر تدارکات شد و تا صبح مشغول عبادت بود.

 

خوردن سيبي شيرين در خواب

 

قبل از عمليات کربلاي يک در سال ۱۳۶۵ و «فتح مهران» حاج بصير خواب مي بيند که در عالم رويا سيبي شيرين به او داده اند که مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش اين خواب را به شهادت تعبير مي کرد. در عمليات کربلاي يک بعد از فتح قله قلاويزان مشاهده کرد که بعضي از رزمندگان با اسرا با عصبانيت رفتار مي کنند. با ديدن اين منظره بسيار ناراحت شد و گفت: «اسرا هيچ وسيله دفاعي ندارند، پس با برخورد مناسب با آن ها رفتار کنيد و کاري نکنيد که خداوند ورق جنگ را برگرداند و پيروزي را به شکست مبدل کند.» حاج بصير در عمليات کربلاي ۴ نيز حضور داشت. در ادامه عمليات کربلاي ۵ يک دسته شانزده نفري به اتفاق حاجي که فرمانده محور عمليات بود براي نجات گردان نصر از محاصره دشمن، به سوي نوک شمشيري درياچه ماهي حرکت کردند. آن ها در داخل کانال که عرض آن حدود ۳۰ سانتي متر بود با تمام توان جنگيدند تا اين که مهماتشان به اتمام رسيد. در اين عمليات مرتضي جباري - داماد حاجي، فرمانده گردان عاشورا - در شلمچه به شهادت رسيد. حاجي در مراسم بزرگداشت سومين روز شهادت در مجلس عزاي او حضور يافت و در سخنان کوتاهي اعلام کرد: « خدا را شاهد مي گيرم که به خاطر شرکت در اين مجلس عزا براي اين که در مراسم بزرگداشت دامادم شرکت کنم جبهه را ترک نکرده ام، بلکه به امر فرمانده لشکرم در اين جا حضور يافتم تا شما مردم شهيدپرور و دوستان مرتضي و جوانان غيور را به سوي جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» اين سخنان باعث شد تا جمع کثيري از بسيجيان فريدون کنار به سوي جبهه اعزام شوند.

 

قائم مقامي لشکر ۲۵ کربلا

 

حاج بصير در ۱۹ فروردين ۱۳۶۶ به قائم مقامي فرمانده لشکر ۲۵ کربلا منصوب شد و در عمليات کربلاي ۸ شرکت کرد. در اين عمليات دو هم رزم او سردار محمد حسن قاسمي طوسي و سردار حميدرضا نوبخت به شهادت رسيدند. حاج حسين بصير قبل از هر عمليات موهاي سر و صورت را اصلاح مي کرد و مي گفت: «عمليات سعي در صفاي مستي و طواف کعبه عشق است.»

 

نماز حاجت

 

نقل است که روزي حاج بصير از مادرش خواست به وي اجازه دهد بر سجاده اش دو رکعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعايش آمين بگويد. مادرش با قبول اين درخواست بر دعاي او آمين مي گويد. حاجي بعد از دعا رو به مادرش کرد و پرسيد مادر آيا مي داني دعايي که کردم چه بود؟ مادر گفت: «حتما پيروزي رزمندگان» جواب داد: «بله آن به جاي خودش ولي من از خدا طلب شهادت کردم و چون مي دانم دعايت مانع شهادتم مي شود امروز خواستم آمين تو را بر شهادتم بشنوم.» مادر در جواب فرزند مي گويد: «پسرم من به خدا از شهادت تو باک ندارم همچنان که برادرت اصغر شهيد شد و هادي در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانيد و از امام (ره) و انقلاب دفاع کنيد.»

 

آن شبي که خواب نديد

 

قبل از شروع عمليات کربلاي ۱۰ شبي که با نيمه شعبان مصادف بود، حاج بصير خطاب به رزمندگان گفت: «انتظار يعني حرکت و انتظار يعني ايثار، يعني خون؛ انتظار يعني ادامه دادن راه شهيدان، انتظار براي اين است که انسان در سکون آب گنديده نباشد، انتظار خيمه خروشان درياي مواج است.» نقل است که حاجي قبل از هر عمليات يکي از معصومين را در خواب مي ديد و براي تقويت روحيه بسيجيان و رزمندگان آن خواب را براي آنان تعريف مي کرد. بعد از آن نوحه اي مي خواند تا رزمندگان با معنويت بيشتري در عمليات شرکت کنند. قبل از عمليات کربلاي ۱۰ برادرش هادي به حاجي مي گويد: «چرا در اين عمليات براي رزمندگان خوابي را تعريف نکردي؟» حاجي گفت: «قبل از اين عمليات هيچ خوابي نديدم و اين نشانه آن است که اين بار مي خواهم خودم به ديدار امام حسين(ع) بروم و براي اين لحظه روز شماري مي کنم.» غروب عمليات حاجي به اتفاق تني چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستي به محاسنش کشيد و گفت: ديگر پير و خسته شده ام و نياز به استراحت دراز مدت دارم. برادرش هادي مي گويد: «من هيچ  گاه کلمه خستگي را از حاجي نشنيده بودم با تعجب گفتم: ان شاءا... بعد از عمليات به شمال برويد و کمي استراحت کنيد.» شب در عمليات شيشه عطري از جيبش بيرون آورد و به سر و صورت تک تک افرادي زد که با او وداع مي کردند. به آن ها مي گفت: «اگر به فيض شهادت نائل شديد ما را فراموش نکنيد؛ ما از شما التماس دعا داريم.»

 

حاج بصير در سال ۱۳۶۶ در عمليات کربلاي ۱۰ در ارتفاعات برفگير ماووت حضور داشت. سرانجام در ۲ ارديبهشت ۱۳۶۶ در شب عمليات کربلاي ۱۰ بر فراز ارتفاعات ماووت خمپاره اي بر سنگر او فرود آمد و حاج حسين بصير در سن ۴7 سالگي بعد از ۷ سال حضور مستمر در جبهه هاي نبرد به شهادت رسيد. پيکر شهيد حاج حسين بصير در ميان انبوه جمعيت سوگوار تشييع و در گلزار شهداي «فريدون کنار» به خاک سپرده شد.

 

درخشش و اوج ايثار شهيد آن چنان والاست که وقتي پرونده رزم او را مي گشاييم مي بينيم که او با ايثار، رشادت و مردانگي قدم به دنيا گذاشت و با شرف و عزت و شهادت به آسمان ها پرکشيد. اينان سرخيل کاروان بيعتند. بيعت با امام عصر(عج) بيعت با فرستاده صاحب شهيد در جهاد نور عليه ظلمت با عناوين :

 

۱ - جانشين گروهان لشکر ۲۵ کربلا ۲ - فرمانده گروهان لشکر ۲۵ کربلا ۳ - فرمانده گردان لشکر ۲۵ کربلا ۴ - فرمانده محور جبهه ذوالفقاري آبادان تا جبهه ماهشهر ۵ - فرمانده گردان يا رسول در عمليات طريق القدس ، فتح، بستان، رمضان، محرم، خيبر، بدر، والفجر ۴ و ۶ و ۷و ۸، کربلاي ۱و ۲ و ۳ و ۵ و ۸ و 609 - فرمانده تيپ يکم لشکر ۲۵ کربلا ۷ - قائم مقام لشکر ۲۵ کربلا در عمليات ۱۰ ايفاي نقش کرد تا زندگي سراپا عشق و ايثار او با خون سرخش رنگين شود.

 

منبع: «فرهنگ جاودانه هاي تاريخ، زندگي نامه فرماندهان شهيد مازندران» نوشته يعقوب توکلي

000000000000000000000000000000000000000000

شهيد عليرضا عاصمي

 

سيري در زندگي شهيد عليرضا عاصمي؛

«نگين تخريب» جبهه هاي جنگ

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: وحيد تفريحي

 

معنويتي که در نيروهاي تخريب وجود داشت او را به سمت آن ها جذب کرد و با توجه به نقش حساسي که اين واحد در پيشروي رزمندگان اسلام بر عهده داشت به عنوان يکي از نيروهاي تخريب به فعاليت پرداخت و در اين واحد ماندگار شد؛ شهيد عليرضا عاصمي به سبب از خود گذشتگي هايي که از خود نشان داد، «نگين تخريب» لقب گرفت. از آن پس، جاي جاي جبهه از شمالي ترين نقطه کردستان تا پهنه خليج فارس و تنگه هرمز، کمين گاهي شد براي اين رزمنده دلاور تا خصم را لحظه اي در آرامش نگذارد. شهيد عاصمي با اين که در جبهه، مسئوليت هاي زيادي از جمله فرماندهي تخريب قرارگاه هاي کربلا، نجف و خاتم را بر عهده داشت و در اواخر، عضو شوراي فرماندهي تيپ ويژه پاسداران بود، نيروهاي تحت امرش هيچ گاه سنگيني حضور او را به عنوان يک فرمانده در ميان خود احساس نکردند، او دقيقا مانند آن ها در کارهاي عملي و اجرايي شرکت مي کرد و سرانجام در صبح روز ۱۳ دي ماه ۱۳۶۵ هنگام خنثي سازي مين به آرزوي هميشگي خود رسيد و به فيض عظيم شهادت نائل آمد.

 

عليرضا عاصمي در پاييز سال ۱۳۴۱ در کاشمر متولد شد. او در روزهاي آغاز جنگ، عازم جبهه ها شد و از ماه هاي اول با حضور در سوسنگرد با ادوات جنگي آشنا شد. در اولين آشنايي با «مين» به خدمت در واحد تخريب علاقه مند شد و براي آموزش به اهواز رفت و خيلي زود با فراگيري آموزش هاي لازم به عنوان فرمانده گروهي از بچه هاي تخريب معرفي شد.عمليات طريق القدس (بستان) اولين عملياتي بود که شهيد عاصمي در سال ۶۰ به عنوان نيروي تخريب در آن شرکت کرد. بعد از آن هم در عمليات طريق القدس، محرم، والفجر و... حضور داشت.

 

او سال ۶۲ به عنوان فرمانده تخريب قرارگاه کربلا انتخاب شد. طراحي جنگ افزارهاي مورد نياز در عمليات از ويژگي هاي ديگر اين شهيد بزرگوار بود؛ از جمله اين موارد مي توان به تهيه فرش برزنتي براي گستردن روي سيم خاردار، آتشبار آرپي جي، تهيه انواع تله هاي انفجاري و... اشاره کرد.

 

تلاش شهيد عاصمي براي جلب رضايت پدر

 

پدر اين شهيد بزرگوار در نقل خاطره اي از اولين اعزام شهيد عاصمي به جبهه مي گويد: اولين باري که پسرم عليرضا به جبهه رفت، حدود سه ماه نيامد. هر چه تلفن مي زديم يا نامه مي نوشتيم، مي گفت: من براي چه به کاشمر بيايم؟ وجود من اين جا لازم است. خدا رحمت کند پدربزرگش را که مي گفت: او دلش براي پدر و مادرش تنگ نشده است؟ من به جبهه مي روم تا او را بياورم. با اين که مسن بود، به اهواز رفت و عليرضا را به کاشمر آورد. عليرضا، با گرفتن رضايت از ما، پس از يک هفته دوباره عازم جبهه شد. البته عليرضا مي گفت: اگر شما رضايت مي دهيد، به جبهه مي روم و گر نه اين جا مي مانم. او هر طوري بود، رضايت ما را جلب کرد.

 

ملاک ازدواج، فقط ايمان

 

مادر شهيد عاصمي نيز به خاطره اي درباره ازدواج شهيد عاصمي اشاره مي کند: به عليرضا گفتم: «عليرضا جان! بالاخره ما بايد براي خواستگاري برويم، همسر آينده ات چه خصوصياتي بايد داشته باشد؟ او گفت: نه مال و نه ثروت و نه زيبايي در نظرم هست. فقط ايمان؛ بايد شخص با ايماني باشد. پدر و مادرش نيز همين طور... ديگر اين که بايد مقلد حضرت امام(ره) باشد. يک شرط هم دارم و آن اين است که من تا روز آخر زندگي ام در جبهه هستم و خانمم هم بايد در آن جا همراه من باشد. اگر حاضر باشد به جبهه بيايد، من با او ازدواج مي کنم، در غير اين صورت، حاضر نيستم ازدواج کنم. خلاصه براي عليرضا، همسري با شرايطي که مي خواست، پيدا و او را داماد کرديم.

 

حاجتي را به اصرار از خدا نمي خواست

 

خواهر شهيد عاصمي نيز خاطره اي از برادرش نقل مي کند: شهيد مي گفت: خواهرم تو نمي داني در شب عمليات، چه حال و هوايي بين بچه ها وجود دارد. در شب يکي از عمليات ها، تصميم گرفتم تا از نزديک، به مناجات هايشان گوش کنم. جلو رفتم، بيشتر آن ها، تنها شهادت را از خدا طلب مي کردند. بالاخره هر يک از آنان، با سوز دل و اشک روان، حرف دل خود را با خدا در ميان مي گذاشتند. هنوز جملات عليرضا تمام نشده بود که به او گفتم: علي جان! در آن لحظه از خدا چه مي خواستي؟ رو به من کرد و گفت: مگر من مي توانم براي خدا تکليف مشخص کنم؟ من هميشه از خدا مي خواهم که اگر زنده ماندن من به نفع اسلام است، مرا زنده نگه دارد و اگر شهادتم به نفع اسلام است، شهيدم کند. من هيچ گاه حاجتي را به اصرار از خدا نمي خواهم.

 

استفاده از بيت المال ممنوع!

 

خواهر شهيد عاصمي مي گويد: يک روز عليرضا به من گفت: من اگر بخواهم از امکانات استفاده کنم، همه چيز در اختيارم هست. گفتم: پس چرا استفاده نمي کني؟ چرا در اتاقي به اين کوچکي و با اين سختي زندگي مي کني؟ عليرضا گفت: من نمي خواهم از اين امکانات استفاده کنم، مگر اين امکاناتي که در اختيار ماست، در اختيار همه پاسداران و بسيجيان هم قرار دارد که من بخواهم از آن ها استفاده کنم؟ مطمئنا اين طور نيست پس همان طور که آن پاسدار، در آن اتاق کوچک زندگي مي کند، من هم بايد مثل آن ها باشم.

 

شهادت برادر

 

خواهر شهيد در ادامه صحبت هايش از نحوه شهادت عباس يکي ديگر از برادرانش و رابطه اش با عليرضا مي گويد: در عمليات والفجر سه، عليرضا عباس -برادرش- را در گروه ديگري قرار مي دهد تا مبادا حس برادري باعث شود که بين عباس و ديگر رزمندگان، فرق بگذارد. عباس، در گروه تخريب يکي از تيپ ها، معبرگشاي رزمندگان اسلام شد. پس از اين که از ناحيه سر زخمي مي شود گروه تخريب، تصميم مي گيرند او را به عقب برگردانند، اما عباس مانع اين کار مي شود و مي گويد: اين آرزوي من بوده است که در اين عمليات شرکت کنم؛ زخمش را پانسمان مي کنند و به کارشان ادامه مي دهند. بعد از مدتي، عباس در منطقه کله قندي به شهادت مي رسد. با پايان عمليات، گروه هاي تخريب، براي ارائه گزارش خود، جمع مي شوند و هر سر گروهي، گزارش کار خود را مي دهد. هنگامي که سرگروه ها از شهادت بعضي از رزمندگان خبر مي دهند، عليرضا مي گويد: «خدا رحمتشان کند.» تا اين که نوبت به فرمانده عباس مي رسد، او بعد از اين که گزارش شهادت چند نفر از افرادش را مي دهد، سکوت مي کند. بين بچه هاي گروه، نگاه هايي رد و بدل مي شود، عليرضا مي فهمد که حتما براي عباس اتفاقي افتاده است به همين دليل مي گويد: اگر اتفاقي براي عباس افتاده است، بگوييد. عباس هم مثل بقيه رزمندگان است و با آن ها هيچ فرقي ندارد. در جواب مي شنود: بله، عباس هم شهيد شده است. عليرضا مي گويد: خدا رحمتش کند. بقيه گزارش کار را بده. وقتي عليرضا اين خاطره را برايم تعريف مي کرد، گفتم: واقعا تو از شهادت عباس ناراحت نشدي؟ گفت: مگر مي شود برادر داغ برادر ببيند اما ناراحت نشود؟ در آن لحظه مي خواستم چه کار کنم؟ براي ديگر برادران مي گفتم: خدا رحمتشان کند. اما براي عباس بنشينم و گريه کنم؟ نخواستم اشکم را کسي ببيند. ولي در خلوت، عقده دلم را گشودم.

 

خواهر شهيد عاصمي ادامه مي دهد: تنها ۷ روز از تشييع پيکر عباس گذشته بود که بند پوتين هايش را محکم کرد و در آستانه در ايستاد. هيچ کس حرفي نزد، اما نگاه ها يک به يک با او حرف مي زدند و او به خوبي منظورشان را مي فهميد: «عليرضا صبر کن مادر! هنوز داغ برادرت تازه است.»، «بابا! هنوز تربت مزار عباس خشک نشده»، «عليرضا عباس که رفت، تو بمان»... اما عليرضا ساکش را از زمين برداشت و زيپ اورکتش را بالا کشيد: «عباس که رفت، براي خودش رفت. مگه شهادت را تقسيم مي کنند که سهميه خانواده ما فقط عباس باشد؟» هيچ کس نمي توانست حرف بزند يا جوابي بدهد. همه، فقط ايستاده بودند و با نگاهشان بدرقه اش مي کردند. براي آخرين بار برگشت و گفت: «من را کنار عباس دفن کنيد و روي سنگ مزارم بنويسيد: «الهي رضا برضائک و تسليما لامرک»؛ همه وصيتش همين بود.

 

خستگي ناپذير بود

 

دکتر سيدسعيد موسوي فرمانده وقت واحد تخريب قرارگاه کربلا نيز که شهيد عاصمي در آن دوران جانشينش بود از خستگي ناپذير بودن اين شهيد بزرگوار سخن مي گويد: در مدتي که افتخار حضور در کنار شهيد عاصمي را داشتم، شاهد بودم که يک لحظه هم بيکار نمي نشست و دائم در حال حرکت و طراحي و اجراي عمليات بود، پس از شهادت شهيد مجد (مسئول مهندسي رزمي ستاد جنگ هاي نامنظم شهيد چمران) که در زمينه موشک هاي آبي خاکي کار مي کرد، کليه طرح هاي او در انبار مهندسي رزمي بايگاني شد و تنها کسي که جسارت ادامه کارها را داشت، علي عاصمي بود؛ او طرح را زنده کرد و موشک ها را طي روزهاي متوالي در هورالهويزه آزمايش کرد که نتيجه هم داد.

000000000000000000000000000000000000000

شهيد اسفنديار کي نژاد،زرتشتي

 

رزمنده‌ زرتشتي:

عشق به وطن نقطه اتصال من و بچه‌هاست

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

در هشت سال دفاع مقدس از هر قشر و گروهي، هر کسي با هر عقيده اي که داشت براي دفاع از آرمان هايش پا به ميدان رزم گذاشت و از هستي خود گذشت. بهانه ها براي حضور در جهاد در راه خدا در دل هر کس متفاوت بود. يکي براي اسلام، يکي براي ايران و عده اي هم براي همه اين آرمان ها از جان خويش گذشتند. جواناني که خود را وقف جبهه و جنگ کردند و زرق و برق دنيا نتوانست جلوي اهداف ايماني و وطني آنان را بگيرد. در اين جا روايت شهيدي را با هم مرور مي کنيم که شايد دينش اسلام نبود ولي دلش با اسلام و وجدانش غرق در ايمان خدايي بود.

از جمله شهدايي که براي استقلال اين مردم خون دادند اقليت هاي مذهبي مانند مسيحي، کليمي و زرتشتي بودند. خاطره اي که خواهيد خواند مربوط مي شود به رزمنده اي که زرتشتي بود و اين سعادت را پيدا کرد که در جبهه حضور پيدا کند و به خيل شهدا بپيوندد.

از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت که همه بچه ها به امامت روحاني گروهان مشغول اداي آن بودند بايد حدس مي زدم که مسلمان نيست، ولي هيچ وقت چنين برداشتي به ذهنم خطور نکرد. به ويژه اين که سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم که او نيز پشت خاکريز و کمي دورتر از بچه ها، زنگار دل به آب ديده شست و شو مي کرد.

بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسي گرمي کرديم و با هم روي چمن هاي بهاري که از شدت گرما خيلي زود زرد شده بودند، نشستيم.

حس کنجکاوي وادارم مي کرد تا بپرسم چرا نماز نمي خواني؟ اما نجابتي که در سيمايش مي ديدم، اين اجازه را به من نمي داد. پرسيدم: چند وقت است که در جبهه اي؟

جواب داد: دو ماه مي شود.

از کجا اعزام شدي؟

يزد.

مي توانم بپرسم افتخار همکلامي  با چه کسي را دارم؟

کوچک شما اسفنديار.

اسم قشنگي است، به چه معني است؟

اسفنديار يک اسم اصيل ايراني است. از دو قسمت «اسفند» و «داد» تشکيل شده است. در ايران باستان «اسپنت تات» بود که بر اساس قاعده ابدال حرف «پ» به «ف» و «ت» به «د» تبديل به اسفنديار شده يعني داده مقدس.

وقتي ديدم اين گونه سليس و روان حرف مي زند، من نيز از سدي که حيا برايم ساخته بود، گذشتم و خيلي رک و پوست کنده پرسيدم: چرا نماز نمي خواني؟

نماز؟ نماز چيز خوبي است. گفت و گوي خدا با انسان است. کي گفته که من نماز نمي خوانم؟

خودم ديدم که نخواندي.

خنده مليحي کرد و گفت: يک بار که دليل نمي شود.ولي بچه ها گفتند هميشه موقع نماز خواندن به بهانه هاي مختلف از آن ها دور مي شوي.

راست مي گويند. ولي دلم هميشه با بچه هاست.

چگونه؟

از طريق عشق به وطن. در احاديث اسلامي خواندم که «حب الوطن من الايمان» من به وطنم عشق مي ورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطه اتصال محکم من و بچه هاست.

صحبت هاي ما گل انداخته بود که مهرداد، امدادگر گروهان صدايم کرد که براي گرفتن دارو به بهداري برويم. از اسفنديار خداحافظي کردم و او نيز در حالي که دستانم را محکم مي فشرد، گفت: «بدرود».

در طول مسير آن قدر حرف هايش من را به فکر فرو برده بود، که دوبار نزديک بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با «چيکار مي کني» مهرداد به خود آمدم.

در برگشت به مقر از سکوت آن جا فهميدم که نيروها رفته اند. پرس و جو کردم و گفتند گروهان آن ها براي تحويل خط قلاويزان به سوي مهران رفته است. از مسئول تعاون پرسيدم: اين گروهان از کجا آمده بود؟

تهران

ولي او به من مي گفت از يزد آمده ام.

کي؟

يکي از بسيجي ها.

نه، اين ها همه از تهران آمده اند. نشاني اش چي بود؟

مي گفت اسمم اسفنديار است.

مسئول تعاون به سرعت ليست اسامي گروهان را گشود و دنبال اسم اسفنديار گشت و گفت: راست گفته، ساکن يزد است. اما چون دانشجوي دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...

دانشجو؟

بله،

چه رشته اي؟

نمي دانم.

حالا مسئله براي من پيچيده تر شده بود، به کسي نمي گفتم. اما با خودم کلنجار مي رفتم که چرا دانشجوي بسيجي نماز نمي خواند؟! اين فکر هميشه با من بود و هر وقت محلي را که من و او نشسته بوديم مي ديدم، به يادش مي افتادم.

مدت ها گذشت تا اين که يک روز صبح ساعت ۵ با بي سيم اعلام کردند که سريع آمبولانس بفرستيد.

خمپاره دقيقا خورد روي سنگر و سه نفر به شدت مجروح شدند.

به سوي سنگر رفتيم و ديديم بچه ها آخرين نفر را از زير آوار بيرون مي کشند. کمي نزديک تر شديم، دو بسيجي را ديديم که تمام صورتشان غرق خون بود.

سومي نيز شهيد شده بود. مسئول تعاون گروهان آمد تا نام و نشاني آ ن ها را از روي پلاکي که بر گردن داشتند شناسايي کند و بنويسد.

با ديدن نام اسفنديار خشکم زد. جلوتر رفتم و خواندم: «اسفنديار کي نژاد، دانشجوي سال سوم پزشکي، ساکن يزد، دين زرتشتي »

وقتي او را در کنار دو بسيجي ديگر ديدم به ياد آن حرفش افتادم که مي گفت:« به وطنم عشق مي ورزم و مطمئنم همين ايمان، نقطه اتصال من و بچه هاست.»

000000000000000000000000000000

شهيد محمد حسن طوسي

 

مالک اشتر لشکر ۲۵کربلاي مازندران

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: علي ترابي

 

سردار شهيد محمد حسن طوسي، قائم مقام لشکر ۲۵کربلا که در سن ۲۹سالگي مورخ 1366.1.19 در شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره شربت شهادت نوشيد و به لقاء ا... پيوست از جمله حماسه سازان اين ديار است.

 

تولد محمدحسن

 

شهيد محمدحسن طوسي سال ۱۳۳۷ در خانواده اي مذهبي در روستاي «طوسکلا» از توابع شهرستان نکاء ديده به جهان گشود. از همان دوران کودکي پدر ومادر با ايمانش در تعليم و تربيت اسلامي وي سعي فراوان کردند تا در آينده خدمتگزاري صادق و وفادار به اسلام و مسلمانان تحويل جامعه دهند. او دوره تحصيلات خود را در زادگاهش روستاي طوسکلا و شهرستان نکاء پشت سر گذاشت. پس از پايان تحصيلات آستين همت بالا زد و در مساعدت به خانواده به عنوان بازويي پرتوان، يار و ياور پدر شد تا اين که براي انجام وظيفه سربازي فراخوانده شد. او که تمايلي براي خدمت در رژيم پهلوي نداشت، پس از فشار زياد از سوي ژاندارمري وقت، به ناچار خود را معرفي کرد اما دست حق به ياري اش شتافت و از سربازي در دستگاه ظلم پهلوي معاف شد.

 

فعاليت هاي سياسي- مذهبي قبل و پس از پيروزي انقلاب

 

شهيد طوسي از همان آغاز دوران جواني در کنار فراگيري تعاليم اسلامي و مذهبي علاقه وافري به بالابردن سطح بينش سياسي خود داشت و به همين سبب در هيئت هاي مذهبي پيش از انقلاب حضوري فعال و تعيين کننده داشت.

 

با آغاز نهضت انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل (ره)، شهيد طوسي به همراه تني چند از وفاداران به انقلاب، فعاليت سياسي گسترده اي را در سطح منطقه آغاز کرد که تا سقوط حکومت ننگين شاهنشاهي ادامه داشت. بلافاصله پس از پيروزي براي حفظ دستاوردهاي انقلاب، ابتدا در کميته انقلاب اسلامي شهرستان نکاء مشغول به کار شد. سپس در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان ساري ثبت نام کرد و به انجام خدمت شبانه روزي در اين نهاد مقدس مشغول شد.

 

محمد حسن طوسي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در کميته انقلاب اسلامي شهرستان نکاء و با همراهي تعدادي از روحانيون سرشناس اقدام به حفاظت از شهر و مردم آن کرد تا اين که بعد از مدت کوتاهي، در مرداد ۱۳۵۸ به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست. در همين زمان با اوج گيري درگيري ضد انقلاب در گنبد، به اين شهرستان اعزام شد. پس از آرامش در اين شهر به کردستان رفت. در آن جا با شهيد والا مقام جاويدالاثر متوسليان آشنا شد. در سال ۱۳۵۹ فرمانده عمليات سپاه ساري شد و همزمان با آن فرماندهي «گروه شهيد» را پذيرفت. در برقراري امنيت در جنگل هاي آمل، سوادکوه، ساري، گرگان و جنگل هاي گيلان از خود شجاعت وصف ناپذيري به خرج داد. در همين زمان و با نشان دادن لياقت هاي فراوان به فرماندهي طرح وعمليات سپاه منطقه سه - گيلان و مازندران- منصوب شد.

 

در زمستان سال ۱۳۶۰ بعد از پايان يافتن غائله ضد انقلاب در آمل به تيپ ۳۱ عاشورا اعزام شد. در اطلاعات و عمليات تيپ با دوست و يار ديرينه اش شهيد حسين اکبري دنگسرکي بارها و بارها براي شناسايي به قلب دشمن زدند. در همين زمان با غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري آشنا شد. آشنايي محمدحسن طوسي و غلامحسين افشردي تنگاتنگ مي شود تا حدي که بارها و بارها اين دو در جلسات مختلف در کنار هم قرار گرفتند. محمدحسن طوسي بعد از شرکت در عمليات فتح المبين و بيت المقدس که در فروردين و خرداد سال ۱۳۶۱ انجام شد، به مازندران بازگشت. در همين زمان جانشين قرارگاه حضرت ابوالفضل (ع) شد که کار اعزام نيروي رزمي و پشتيباني به جبهه ها را در مازندران بر عهده داشت. در سال ۱۳۶۲به لشکر ۲۵کربلا پيوست و به عنوان معاون اطلاعات و عمليات لشکر ۲۵کربلا منصوب شد. محمدحسن طوسي عمليات والفجر ۶ را نيز تجربه کرد. در همين عمليات بود که برادرش محمد ابراهيم طوسي به شهادت رسيد و اين حکايت معروف و شنيدني و به يادماندني نقل شده است که شهيد مرشدي وقتي از محمد حسن طوسي خواسته بود، اجازه دهد هر طور شده پيکر پاک و مطهر محمد ابراهيم را به عقب بياورند، محمدحسن طوسي پاسخ داد: يا همه شهدا و يا هيچ کدام؛ اين موضوع باعث شد که پيکر محمد ابراهيم طوسي بعد از ۱۳سال کشف شود و به وطن بازگردد.

 

مجروح شدن محمدحسن

 

در عمليات والفجر ۸ و ادامه آن که به جنگ ۷۸روزه فاو معروف است، محمدحسن طوسي در چند مرحله مجروح شد و حتي به حالت اغما فرو رفت. بعد از عمليات والفجر ۸، عمليات کربلاي يک - آزادسازي مهران- از محمدحسن طوسي خاطرات بسياري دارد. حضور در عمليات کربلاي ۴ و پس از آن عمليات کربلاي ۵ که سخت ترين نوع عمليات در جنگ هشت ساله لقب گرفت، عمليات هايي است که محمدحسن طوسي به عنوان فرمانده اطلاعات عمليات لشکر ويژه ۲۵ کربلا در آن به ايفاي نقش پرداخت.با شروع توطئه ضد انقلاب در غرب کشور در راس گروهي از پاسداران به منطقه کامياران عزيمت کرد و ضمن آشنايي با سردار بزرگ سپاه اسلام جاويدالاثر حاج احمد متوسليان، خدمات شاياني از خود به يادگار گذاشت. سردار طوسي در سال ۵۹ با شروع جنگ تحميلي لحظه اي در انجام تکليف درنگ نکرد و به عنوان فرمانده نيروهاي اعزامي از استان مازندران در منطقه سرپل ذهاب حضور يافت و با رشادت و شهامت بي نظير خود و ديگر همرزمانش در کنار ديگر نيروها هجوم دشمن بعثي را سد کرد و ضربات مهلکي بر پيکر آنان وارد آورد.

 

به همين دليل وي از سوي فرماندهي وقت منطقه مورد تشويق قرار گرفت. پس از اين ماموريت سردار طوسي به دليل شجاعت و لياقتي که از خود در ميدان عمل نشان داده بود، به فرماندهي عمليات سپاه ساري منصوب شد. وي در اين مقطع از عمر پربرکت خويش به درهم کوبيدن لانه هاي فساد منافقين کوردل، چريک هاي فدايي، توده اي ها و ديگر گروهک هاي چپ و راست پرداخت و طومار فعاليت هاي مذبوحانه آنان را درهم پيچيد.

 

آن گاه که روباه صفتان منافق تاب مقاومت را در مقابل جان بر کفان سپاه اسلام از دست دادند و به جنگ پناه بردند، باز هم سردار طوسي با مسئوليت فرماندهي قرارگاه عملياتي ناحيه ۲ جنگل هاي شمال و فرماندهي عمليات سپاه منطقه ۳ گيلان و مازندران با سازماندهي نيروهاي گردان هاي رزمي و اجراي طرح شهيد کلانتري به تعقيب باقي مانده ضد انقلاب در جنگل پرداخت. ظرف مدت ۳ سال تلاش شبانه روزي ايشان و ديگر برادران جان بر کف سپاه، شمال کشور از لوث وجود عناصر سرسپرده بيگانه به طور کامل پاکسازي شد.

 

در عمليات بيت المقدس و آزادي خرمشهر در محور پل نو مسئوليت يکي از محورها و هدايت چند گردان را به سمت پل نو به عهده داشت و در همين عمليات بود که به شدت مجروح شد. در سال ۶۲ به شوق جهاد في سبيل ا... در منطقه عملياتي والفجر ۶ (دهلران) حضور يافت و به عنوان جانشين قرارگاه طرح لبيک مسئوليت به کارگيري گردان هاي طرح لبيک يا خميني از استان هاي گيلان و مازندران را عهده دار شد و با استقرار گردان ها و تلاش شبانه روزي در منطقه لياقت و شايستگي خود را بيش از پيش نمايان ساخت و در سايه همين درخشش بود که سال ۶۳ به عنوان مسئول اطلاعات و عمليات لشکر هميشه پيروز ۲۵ کربلا منصوب شد و دراين مسئوليت خطير با برنامه ريزي دقيق، سازماندهي و جذب نيروهاي توانمند، مخلص و کاملا مورد اعتماد معاونت اطلاعات قوي وکارآمدي را به وجود آورد.

 

و سرانجام محمد حسن طوسي...

 

محمدحسن قاسمي طوسي، درحالي که مسئوليت جانشيني فرماندهي لشکر ۲۵ کربلا را برعهده داشت، در دشت تفتيده شلمچه در مورخ 1366.1.19 در ۲۹سالگي، با اصابت ترکش هاي خمپاره ۶۰م.م عراقي ها براي هميشه از زمينيان فاصله گرفت. آن گونه که خود خواسته بود، ابتدا به فضيلت گمنامي رسيد، پس از سال ها فراق و هجران، در سال ۱۳۷۴ پيکر پاک و مطهرش روي دست يارانش قرار گرفت و در فصلي سبز و دشتي زيبا چون شقايق سرخ در خانه دل يارانش کاشته شد.

 

گفت وگو با همسر شهيد طوسي

 

حليمه عرب زاده طوسي در گفت وگو با فارس در ساري اظهار داشت: شهيد طوسي هرگاه که از منطقه به مازندران سفر مي کرد، همواره جوياي احوال خانواده هاي شهدا بود و ما به همراهي هم از رامسر تا علي آباد کتول از خانواده هاي بزرگوار شهيد ديدن مي کرديم و با دقت و وسواس شديدي پيگير امور خانواده شهدا بود.

 

وي افزود: هرگاه من از ايشان مي پرسيدم چرا اين قدر به خانواده هاي شهدا رسيدگي مي کني ، مي گفت، اسلام به خون شهدا و شهادت زنده است و رسيدگي به خانواده هاي شهدا و دلجويي از آنان کمترين کار در مقابل عظمت کار شهداست.

 

عرب زاده طوسي درباره آخرين ديدارهاي خود با شهيد محمد حسن طوسي قائم مقام لشکر ويژه ۲۵ کربلا و فرمانده اطلاعات و عمليات مازندران و گيلان در جنگ تحميلي گفت: ما براي زندگي چهارسالي بود که در اهواز زندگي مي کرديم و طي اين سال ها نيز به ندرت شهيد درکنار ما بود و همواره به فکر بچه هاي جنگ بود. زماني که در مازندران بوديم گاهي تا چهار ماه هم همديگر را نمي ديديم تا جايي که بعضي از افراد مي گفتند طوسي حتما خانواده خود را دوست ندارد که به ديدنشان نمي آيد و وقتي اين موضوع را با ايشان مطرح کردم، در جواب گفت: من هم شما را دوست دارم ولي اسلام را به دليل غربتش بيشتر دوست دارم، اسلام غريب است و بايد از آن حمايت کنيم.

 

وي اظهار داشت: به ياد دارم که به بهانه امتحانات دخترم به طوسي گفتم بيا با هم به مازندران برويم تا هم شما خستگي به در کني و هم ما در کنار خانواده ديداري تازه و به امتحانات بچه رسيدگي کنيم که شهيد طوسي گفت، شما برويد من بايد در جبهه بمانم اينجا به وجود من بيشتر احتياج دارند.

 

همسر سردار شهيد طوسي خاطرنشان کرد: ما آمديم و بعد از گذشت سه تا چهارماه ايشان نيز به مازندران آمد و در هنگام ورود به منزل تا چشمم به ايشان افتاد فهميدم که اين ديدار آخر ماست و شهيد طوسي ديگر رفتني است. در نگاهش چيز ديگري بود که شايد الان براي نسل جوان ما ملموس نباشد و باورش مشکل باشد، شهيد طوسي نوراني شده بود و طوري بود که من هنگام صحبت کردن با ايشان نمي توانستم به چهره شان نگاه کنم.

 

وي در بيان شيرين ترين خاطرات خود به اولين وآخرين سفره هفت سين با حضور شهيد طوسي اشاره کرد و افزود: براي آخرين باري که به مازندران آمد بعد از ۱۰سال زندگي مشترک اولين باري بود که باهم دور سفره هفت سين نشسته بوديم؛ سال تحويل شد و ما در حال آماده شدن به منزل پدرشان بوديم که ديديم پدر و مادرشان به منزل ما آمدند و ايشان گفت که چرا شما آمديد. وظيفه ما بود که به ديدن شما که از خانواده شهيد هم هستيد بياييم، در همين لحظات تلويزيون صحنه هاي تحويل سال در جبهه را نشان مي داد که رزمندگان خوشحال در کنار سفره بودند و طوسي آن قدر عاشقانه به آنان نگاه مي کرد که قابل توصيف نبود و گفت: من حالا که مي بينم رزمندگان خوشحال اند احساس راحتي مي کنم.

 

وي همچنين از سفر زيارتي خود با شهيد به مشهد مقدس گفت و اظهار داشت: من و شهيد طوسي در عمليات فاو و در حادثه رانندگي زخمي شده بوديم. من از ناحيه پا و طوسي از ناحيه دست؛ با همان حالت من با ويلچر به همراه ايشان به زيارت رفتيم که شخصي به سمت شهيد طوسي آمد؛ آن ها با هم رفتند و برگشتند بعد شهيد طوسي گفت خانم بيا برويم تا زيارت کنيم، رفتيم به سمت ضريح امام رضا(ع) ديدم آنجا طوسي به من مي گويد برايم دعا کن تا شهيد شوم چون تا تو از خدا نخواهي، خدا به من اين مقام را ارزاني نمي کند، من نگران و گريان گفتم آقا اين چه حرفي است، من اينجا بايد براي سلامت و سعادتت دعا کنم تو از من چه مي خواهي.گفت تو را به خدا دعا کن شهيد شوم، من نمي توانم در اين دنيا زندگي کنم، ظرفيت ندارم بايد بروم. من در آن زمان خيلي گريه کردم چون علاقه و دلبستگي شديدي به ايشان داشتم و حاضر بودم برايشان فدا شوم، گفتم تو براي من چه مي کني؟ گفت تو دعا کن شهيد شوم من با خدا عهد بستم که هر کار خيري انجام داده ام نصفش براي شما باشد. من در قيامت دست شما را مي گيرم. گفتم خواسته اي ندارم اما من از شب اول قبر مي ترسم. گفت: تو دعا کن من شهيد شوم، آنجا دستم باز است شايد از ياران امام حسين (ع) شدم آنجا دستت را مي گيرم و من گفتم خدايا راضي ام به رضاي تو.

 

وي ادامه داد: شهيد طوسي عاشق خدمات رساني به مردم و صادق و راستگو بود. براي والدين و خانواده هاي شهدا احترام بسياري قائل بود و وقتي از جبهه مي آمد محله و زندگي ما پر از صلح، صفا و آرامش بود.

 

همسر شهيد طوسي تصريح کرد: ايشان سرشار از معنويت بود و به دخترمان ياد داده بود همواره در نمازهايش دعا کند که او شهيد شود و دختر کوچکمان نيز همين کار را مي کرد و ايشان آمين مي گفت.

 

وي گفت: مسئوليت و پست و مقام برايش مهم نبود. به ياد دارم که در اهواز به عنوان جانشين فرمانده لشکر انتخاب شده بود، وقتي به منزل آمد به او تبريک گفتم، به قدري ناراحت شد و برآشفت که قابل توصيف نيست و گفت: اين مقام ها زير پاي من له شده است ، من سرباز امام زمان (عج) هستم.همسر اين شهيد يادآور شد: دلسوزي ايشان براي رزمندگان نيز از ديگر صفات پسنديده بود تا قدري که از من دستور چند نوع غذاي ساده گرم را گرفته بود تا سربازان و رزمندگان از غذاي گرم استفاده کنند و من هم پخت املت و حلوا را به ايشان ياد دادم.وي با سفارش به تقوا و معنويت که از تاکيدات هميشگي شهيد طوسي بود ، گفت: جوانان ما بايد زندگي خود را براساس معنويت و به دور از تجمل گرايي آغاز کنند و ادامه دهند و بايد به ارزش هاي اسلام و انقلاب همچون نماز ، فرهنگ شهادت ، توکل و برپايي جلسات مذهبي پاي بند باشند و در زندگي از آن بهره ببرند و بدانند راستگويي و صداقت بهترين وسيله براي داشتن زندگي سالم و خدايي است.شهيد محمد حسن طوسي در سال ۱۳۳۷ در روستاي طوسکلاي نکا در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد و در ۱۸ فروردين سال ۶۶ در شلمچه به شهادت رسيد.

 

از خانواده ايشان به جز محمد حسين طوسي دو برادر ديگرشان نيز به درجه رفيع شهادت نائل شدند.

 

شهيد طوسي در کلام ياران

 

محسن رضايي:

 

لشکر پرافتخار ۲۵ کربلا در دامن خود قهرمانان سرافراز فراواني را تقديم اسلام و ايران عزيز کرده است و برادر عزيز و بزرگوار شهيد طوسي يکي از اين فرزندان قهرمان مازندران بود که در بنيان گذاري لشکر ۲۵کربلا سهم مهمي برعهده داشت و در مسئوليت هاي مهمي همچون اطلاعات و فرماندهي و امور ستادي از خود شايستگي هاي فراواني را به ثبت رساند. شهيد طوسي چهره محجوب، خستگي ناپذير و شجاعت بي نظيري داشت و تمامي اين سرمايه بزرگ معنوي را تقديم اسلام و ملت بزرگ ايران کرد.

 

سرلشکر پاسدار رحيم صفوي:

 

سلام و درود خدا و اولياء الهي به روح طيبه شهيد عالي مقام سردار سرلشکر پاسدار شهيد محمدحسن قاسمي طوسي قائم مقام فرماندهي لشکر قهرمان ۲۵ کربلا که در منطقه کربلاي خوزستان شلمچه به شرف و عزت شهادت نائل شد.

 

اين جانب با شناخت کامل از رشادت هاي اين سردار بزرگ اسلام از خداوند متعال براي پدر بزرگوار ، همسر فداکار و فرزند ايشان آرزوي سعادت و ادامه راه پرافتخار اين شهيد را دارم.

 

سردار شهيد طوسي را به لحاظ ارتباط کاري که باهم داشتيم کاملا مي شناسم؛ روحيه شجاعت و شهامت و عشق و ايثار در وجودش متبلور بود. وي داراي استعداد فوق العاده نظامي و راهگشاي بسياري از مسائل نظامي در لشکر بود. از خصوصيات بارز کاري ايشان شناسايي کارشناسانه و فني و دقيق وي در مناطق عملياتي بود و با تمام خستگي که در وجودش بود دست از کار نمي کشيد و تمام آرزويش پيروزي بچه ها و نابودي دشمن بود. سردار طوسي را به دليل رشادت هاي بي مانندي که از خود در لشکر به جا گذاشت، مي توان مالک اشتر لشکر ۲۵ کربلا ناميد.

 

سرتيپ کميل کهنسال:

 

من و شهيد «محمد حسن طوسي» بعد از عمليات والفجر۸ در حين رفتن به فاو بوديم، او را خيلي ناراحت ديدم، مرتب با خود زمزمه هايي مي کرد، پرسيدم محمدحسن! چرا ناراحتي؟ گفت: بسياري از دوستانم شهيد شدند و من هنوز مانده ام. گفتم تو شهيد مي شوي، نگران نباش. گفت : آخر من براي بعد از شهادت خودم هم نگرانم. گفتم تو که شهيد شدي به نعمت هاي خداوندي مي رسي، شفاعت پيدا مي کني، حسابت پاک است، براي چه نگراني؟ گفت: نگراني ام از اين است که شهيداني چون (اسم چند تا از دوستانش را گفت) اينها دنيايي از شخصيت، رشادت و دلاوري بودند، از اين ها فقط در محدوده روستا تجليل شد. ولي ما که به شهادت برسيم در سطح استان و در حد وسيع برايمان مراسم مي گيرند، در صورتي که من خودم را خيلي کوچک تر از آن بسيجيان شهيد مي بينم.

00000000000000000000000000000000000000

شهيدعلي اصغرحسيني محراب

 

شجاعت هاي «حسيني محراب» از کردستان و شلمچه تا شهادت

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: علي بيات

 

به خود مي بالم که فرزند شهيد حسيني محراب هستم

 

حاج آقا «محراب» شيميايي شده بود عينک بر چشم داشت، قطرات اشک از چشمانش جاري مي شد و هر از چند گاهي قطره اي به چشمانش مي چکاند ولي با اين وضعيت دلش با رزمنده ها بود و جبهه ها را رها نمي کرد. شهيد با خبر شده بود آتش دشمن شديد شده و يارانش به کمک نياز دارند، وي يک گروه را فرستاد ولي باز هم پيام رسيد که به دليل آتش زياد دشمن به خط نرسيده اند، اين بار خودش به همراه يک گروهان راهي شد. در نزديکي شهرک دوئيجي به رزمنده ها گفت که به حاشيه جاده بروند و منتظر بمانند که آتش دشمن کم شود بعد به سمت خط حرکت کنند ولي خودش به همراه يک موتور سوار به سوي شهر دوئيجي حرکت کرد هنوز بيشتر از ۱۰۰ متر دور نشده بود که ۲ هواپيماي جنگي عراقي به آن ها نزديک شدند و جاده را بمباران کردند، چند لحظه بعد نه موتوري مانده بود و نه موتورسواري.

 

زندگي نامه شهيد حسيني محراب

 

روزها وقتي از مدرسه حاج تقي برمي گشت، مي ايستاد کنار پدرش و در خواروبار فروشي به او کمک مي کرد و هنگام اذان با پدر به مسجد رفته و نماز مي خواندند. آن جا بود که با قرآن آشنا شد، علي اصغر فردي مهربان و فعال بود به طوري که در فصل تابستان هر کسي کاري داشت مي دانست که مي تواند از او کمک بگيرد. صبح هاي زود به ميوه فروشي برادرانش مي رفت و به آن ها کمک مي کرد، آغاز ورود علي اصغر به مقطع متوسطه با مبارزات مردم براي سرنگوني رژيم شاه همزمان بود علي اصغر حسيني محراب به همراه دوستانش در مسجد تلاش زيادي براي آماده کردن دانش آموزان داشت، او همدوش ديگر دانش آموزان در تظاهرات شرکت مي کرد، شب ها، اعلاميه ها را به همراه برادرانش در کوچه ها پخش مي کردند و روي ديوارها شعار مي نوشتند و همراه با آن ها در شادي پيروزي انقلاب سهيم مي شد.

 

مبارزات شهيد در عرصه انقلاب از زبان برادر بزرگ تر

 

محمد حسيني محراب برادر بزرگ تر شهيد محراب هم به فعاليت هاي مبارزاتي برادر شهيدش در سال هاي پيش از انقلاب اسلامي اشاره مي کند و مي گويد: او در آن زمان با وجود اين که ۱۶ سال سن داشت به طور فعال در تظاهرات و فعاليت هاي انقلابي شبانه حضور پيدا مي کرد اين برادر شهيد به خاطره اي از محراب پرداخته و مي گويد: همزمان با ۱۰ دي ۵۷ (يک شنبه خونين) علي اصغر با اوج گرفتن کشتارهاي رژيم ، او براي اين که از آسيب هاي تيراندازي در امان باشد به درون يک جوي نزديکي باغ نادري پناه برد پيکر چند نفر از شهدا هم روي او افتاده بود و علي اصغر تا پاسي از شب به علت حکومت نظامي نتوانسته بود بيرون بيايد و آن شب را به اتفاق چند نفر در منزل يکي از اهالي همان منطقه سپري کرده بود و در حالي که ما در خانه فکر مي کرديم علي اصغر شهيد شده است ولي آن موقع، شب سختي را سپري کرديم.

 

آشنايي علي اصغر با شهيد کاوه

 

وقتي جنگ تحميلي شروع شد علي اصغر محراب در دبيرستان آيت ا... کاشاني درس مي خواند. سال سوم دبيرستان بود مي دانست جايي براي فکر کردن نيست وقتي از دبيرستان تا خانه پياده مي آمد به مسجد محل سر مي زد و آن روزها که نيروهاي بسيجي با شوق و علاقه مشغول ثبت نام بودند به شبستان مسجد رفت، نماز خواند، بعد به خانه که رفت اعلام کرد مي خواهد به جبهه برود، همان روز هم ثبت نام کرد و فرداي آن روز به کردستان اعزام شد، در کردستان با شهيد کاوه آشنا شد، کاوه که شجاعت و دلاوري محراب را در بازپس گيري شهر بوکان ديده بود او را به سمت فرمانده عمليات منصوب کرد. در آن سال ها، عضويت در سپاه کار مشکلي بود. کاوه لباس فرم سپاه را به محراب پوشاند و به اين ترتيب محراب به عضويت سپاه پاسداران درآمد.

 

ازدواج شهيدحسين محراب در سال ۶۲

 

علي اصغر در سال ۶۲ در سن ۲۲ سالگي با دختر يکي از همسايه هاي قديمي ازدواج کرد و به همراه همسرش، عازم کردستان شد، روزهاي سخت جنگ و تنهايي همسرش او را وامي داشت که از جنگ دست بکشد و برگردد اما محراب گفت که سال هاي جنگ، تجربيات پرباري را براي او به ارمغان آورده که حالا وقت استفاده کردن از آن ها روا نيست. علي اصغر در سال هاي جنگ يک بار از ناحيه دست و بار ديگر مجروح شيميايي شد اما حاضر نبود به مدت طولاني استراحت کند، حتي حاضر نشد براي مداوا به تهران برود و خيلي زود به جبهه برگشت، در سال ۶۵ به خانه خدا مشرف و به آرزوي ديرينه اش نايل شد.

 

همراه با همسر در جبهه نبرد

 

سکينه پروانه همسر شهيد محراب که در زمان حضور اين شهيد در جبهه هاي کردستان و جنوب به همراهش بوده است در گفت وگو با خراسان از سختي هاي حضور يک تازه عروس به همراه همسرش در جبهه هاي نبرد سخن مي گويد و اظهار مي دارد: براي من به عنوان يک خانم ۱۸ ساله خيلي سخت بود که به دور از خانواده و در آن شرايط سخت زندگي کنم زماني که شهيد محراب در کردستان بود من در اروميه بودم و در زمان حضور ايشان در شلمچه هم خانه ما در اهواز بود از اين رو من نه همسرم را مي ديدم و نه به خانواده ام نزديک بودم.

 

به خود مي بالم

 

علي رضا حسيني محراب فرزند اين شهيد که ۲ ماه پس از شهادت پدرش متولد شده است تنها به واسطه شنيده ها از پدرش سخن مي گويد ولي اين شنيده ها برايش خيلي غرور آفرين است به طوري که مي گويد: من از اين که پسر شهيد محراب هستم بر خود مي بالم آن گونه که من شنيده ام پدرم انسان بسيار خوش اخلاق ، شجاع و با محبتي بود، خيلي از اقوام ما در حال حاضر خود را مديون او مي دانند.

 

اسير

 

از همه طرف در محاصره بوديم از بالا و پايين و پشت درختان، نمي دانستيم چه بايد بکنيم. هر کدام در گوشه اي، پشت درخت يا تخته سنگي سنگر گرفته بوديم و سعي مي کرديم نگذاريم دشمن جلوتر آمده و ما را به اسيري ببرند. ناگهان صداي محراب را از بي سيم شنيديم که گفت کاوه دارد با پرنده هايش به کمک تان مي آيد من هم پياده عازم شده ام فقط مقاومت کنيد.هنوز صحبت محراب با رزمنده ها تمام نشده بود که صداي بالگردها در کوه پيچيد، يک دفعه تيراندازي ها قطع شد، هم ما و هم دشمن دست از جنگ کشيديم و چشم به آسمان دوختيم. چيزي ديده نمي شد اما صدا هر لحظه نزديک و نزديک تر مي شد همچنان چشم به راه بوديم که ناگهان از پشت صخره ها بالگردها بالا آمدند و نيروهاي دشمن را به مسلسل بستند و ۲ بالگرد کنارمان نزديک سطح زمين توقف کرد و کاوه و نيروهايش پياده شدند، باز هم درگيري شدت گرفت و از پشت نيروهاي دشمن صداي تيربار آمد و شليک موشک آرپي جي و فرياد ا... اکبر،نيروهاي محراب از راه رسيده بودند.

 

دشمن فرار کرد ولي محراب به اتفاق نيروهايش به تعقيب دشمن پرداختند محراب به خاطر اين که دشمن کمين نگذاشته باشد جلوتر از همه حرکت مي کرد که ناگهان صداي تيراندازي بلند شد محراب دنبال يکي مي دويد و تيرهوايي در مي کرد و فرياد زد بايست همه ما به تماشا ايستاديم، محراب فرد فراري را گرفت فرد فراري اول اسلحه اش را زمين انداخت ولي ناگهان به سمت محراب پريد و هر دو گلاويز شدند، نفس ها در سينه حبس شد، کاري از دست ما برنمي آمد، فقط در دل دعا مي کرديم و چشم دوختيم. محراب در يک لحظه دست حريف را کشيد، دستانش را دور او حلقه کرد و با يک فن کمرتوکمر بلندش کرد و بر زمين کوبيد.همه هجوم برديم به طرف فراري خونمان به جوش آمده بود محراب جلوي راهمان را گرفت، فراري که حالا رام شده بود به پشت او پناه برد يکي فرياد کشيد او را بده دست من برادر محراب چون آن ها دشمن ما هستند و دوستان ما را شهيد کرده اند لذا نبايد به او رحم کنيم. محراب دستانش را باز کرد که جلوتر نرويم بعد آرام گرفت و گفت اين فرد اسير شده و ديگر عليه ما نمي جنگد، ما حق کشتن او را نداريم و حتي نبايد به او بي احترامي کنيم. ساکت شديم و همان جا محراب برايمان از گذشت گفت و حرف هاي چند دقيقه اي او آبي بود روي آتش خشم ما....

 

لحظه و نحوه شهادت شهيد علي اصغر حسيني محراب

 

سردار صلاحي فرمانده عمليات ويژه شهدا در مورد لحظه و نحوه شهادت شهيد محراب اين گونه گفته که، در کربلاي ۵ در شب اول عمليات سردار منصوري، آقاي ايافت و آقاي يعقوب نظري طرح عمليات و جمع ديگري از دوستان همه مجروح شيميايي شده بودند. هنوز وارد عمل نشده بوديم محراب هم شيميايي شده بود در واقع از مسئولان لشکر من با سردار ناصري تنها شده بوديم عمليات هم شروع و ما وارد عمل شده بوديم تنهايي هم خيلي سخت بود. يک روز در خط درگيري خيلي شديد شده بود هر کسي را به محور اعزام مي کرديم در خط شهيد مي شد مانده بوديم ناگهان بي سيم به صدا درآمد و اعلام کرد آقا يک کسي آمده به اهواز مي خواهد به آن جا بيايد و مي گويد من کشميري هستم من فهميدم که اين فرد سيدعلي کشميري است او خيلي در منطقه بود اين را هم فهميدم که سيدعلي کشميري تازه ازدواج کرده است و گفتم بگوييد لازم نيست در اهواز باشد يک ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند آقاي کشميري مي گويد مي خواهم به آن جا بيايم دوباره گفتم: نه ولي او بعد از نيم ساعت وارد قرارگاه شد به محض اين که وارد سنگر شد گفت: حاجي مگر مرا نمي شناسي؟ گفتم: نه. مي شناختمت ولي اوضاع خوبي نيست تو هم تازه همسرت را عقد کرده اي خلاصه شهيد مي شوي. او گفت: من آمدم شهيد شوم کي بايد بروم. لباسش مانند لباس نظامي نبود من بادگيري که کنارم بود به او دادم و گفتم همين را بپوش يکي از بچه هاي اطلاعات را صدا زدم و گفتم ايشان را نسبت به محور توجيه و به مسئولان محور معرفي کن او هم اعزام شد و بعد از چند دقيقه اي با ما تماس گرفتند که درگير شده اند و سيدعلي کشميري به شهادت رسيده است، من خيلي دست تنها بودم به حدي که خودم مجبور شدم و به خط آمدم و فردا صبح از قرارگاه با ما تماس گرفتند و اعلام کردند محراب آمده و اين جاست با بي سيم با هم صحبت کرديم گفتم چشمات شيميايي شده بود باز شد، گفت بالاخره باز شده ولي کاسه خون است. ديدم شما تنهايي، يک عينک دودي به ما داده اند که به چشم زده ام و دارم پيش شما مي آيم بعد از اصرار محراب به او گفتم اگر مي خواهي بيايي با يکي از بچه هاي اطلاعات بيا او يک بيسيم هم برداشته بود تا روي فرکانس بسته با ما در راه تماس بگيرد، با موتورسيکلت مي آمدند يک تماس با بيسيم داشت ارتباطمان برقرار شده بود گفت داريم مي آييم به جايي رسيديم که من وقتي داخل سنگر روبازي پشت خاکريز نشسته بودم صورتم را که برگرداندم موتور را ديدم که در يک لحظه دارد مي آيد و ۲ نفر هم سوار هستند و همان عينک دودي هم که مي گفت به چشمانش زده بود و پشت موتور بود در همين حين ۵۰ متر به ما مانده بود يک

 

هواپيماي عراقي رسيد بالاي سر اين ها چند بمب مستقيم روي موتور انداخت که هر ۲ نفرشان به شهادت رسيدند.سپس برادرش علي به آن جا آمد ما رفتيم که محل حادثه را ببينيم آثاري، چيزي از محراب پيدا کنيم ولي از مجموع بدن محراب و دوستش و موتورش توانستيم يک چيز مثلا ۲ کيلوپوست جمع کنيم به اين شکل محراب عزيز هم به کاوه پيوست. از آن جا که خودش خواسته بود آرامگاه او را در بين شهداي مجاهد عراقي، در بهشت رضاي مشهد قرار دادند.

00000000000000000000000000000000000000000

شهيد محمدناصر ناصري گازار

 

تشييع پيکر شهيد بعد از گذشت ۷۰روز از شهادت

همه انتظار شهادت محمدناصر را داشتند

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: مهين رمضاني

 

همسر شهيد با ارجاع ما به کتاب هايي درباره زندگي نامه شهيد در ابتدا حاضر به گفت وگو نشد؛ اما با اصرار زياد از خاطرات خود با شهيد گفت و در صحبت هايش به اين نکته اشاره مي کرد که در طول زندگي مشترکشان فرصت زيادي فراهم نمي شد که در کنار هم باشند. حاج آقا دائم در ماموريت بود و هريک يا دوماه ۳-۲ روزي به منزل مي آمد.

 

او مي گويد: محمدناصر در بين جوان هاي منطقه ما بي مانند بود. قبل از انقلاب با اين که سن و سالي نداشت نماز اول وقتش ترک نمي شد. وقتي براي ازدواج با من قدم پيش گذاشت گفت من در سپاه هستم و در آن جا مي مانم. در زمان جنگ هم ۸سال در منطقه بود و پس از آن رفت و آمدش به افغانستان بيشتر شد.

 

وقتي از او پرسيدم چگونه با ايشان آشنا شديد و ازدواج کرديد با خنده گفت: اين بزرگوار خلوص خاصي داشت. نمي دانم چه شد که براي ازدواج مرا انتخاب کرد. ايشان در مشهد درس مي خواند و مي توانست همسر بهتري انتخاب کند.از خاطراتش زمان مجروح شدن حاج‌آقا پرسيدم، وي گفت: وقتي حاج آقا مجروح مي شد همه ناراحت مي شديم اما از طرفي خوشحال بوديم که چند روزي بيشتر پيش ماست.

 

از شهيد بزرگوار ۴ يادگار مانده است به نام هاي سعيد، مريم، زهرا و محمدرضا. هنگام تولد فرزندانم، پدرشان در کنار ما نبود و فرزند آخرم محمدرضا هم بعد از شهادت پدرش به دنيا آمد.

 

خانم هاشمي به خاطرات آخرين شب ملاقاتش با شهيد کاوه اشاره مي کند و مي گويد: اين بزرگوار در حالي که سرش جراحت داشت و باند پيچي شده بود، به منزل ما آمد. هنگامي که مي رفت دخترم مريم را بغل کرد و او را به طبقه پايين ساختمان برد.

 

مريم ناصري در بيان خاطراتي از پدرش مي گويد: آنچه از پدر در ذهنم مانده اين است که ايشان قدم مي زد و با تلفن کارهايش را انجام مي داد و هر وقت فرصتي پيدا مي کرد ما را به نماز جمعه مي برد.

 

او مي گويد: پدرم در آخرين پروازي که به سوي افغانستان داشت، از خلبان مي خواهد دور حرم امام رضا(ع) دو بار طواف کند.

 

زهرا دختر کوچک تر محمدناصر زماني را که پدر برايش اسباب بازي مي خرد، به عنوان خاطره شيرين از پدر به ياد دارد و بارها و بارها مرور مي کند که پدر از او مي خواهد زهرا جان، حالا که من برايت اسباب بازي دلخواهت را خريدم توهم براي من کاري کن، دست هايت را بلند کن و از ته قلب از خدا بخواه که شهادت را نصيب پدرت کند.

 

درميان سخنان مريم جمله اي بود که من به آن يقين پيدا کردم.

 

او گفت: پدرم نسبت به ديگر شهيدان مظلوم است. مظلوميتي که به نظر من جزو ويژگي اخلاقي شهيد بود؛ چه آن زمان که فرمانده سپاه بود و چه آن زمان که در مناطق صعب العبور افغانستان به دنبال ايجاد اتحاد بيشتر بين مبارزان مظلوميتي همراه با کفايت و مديريت شجاعانه و اخلاص که باعث شده بود مجاهدان از ديدگاه هاي او بهره ببرند اما دريغ و صد افسوس که او را در ميان خود نداريم.

 

و خوشا به حال او که به آرزويش شهادت آن هم به دست جاهل ترين و وحشي ترين افراد نائل شد. اجر و پاداشي غير از آن را نمي توان براي محمد ناصر قائل شد. خدا پاداش تلاش هايش را به او داد.

 

اما آن چه از مشخصات شهيد ناصري گفته اند؛

 

نام؛ سردار سرلشکر محمدناصر ناصري گازار

 

متولد؛ هفتم ارديبهشت سال ۱۳۴۰ از روستاي گازار

 

کارشناس ارشد مديريت و نماينده ايران در افغانستان

 

محل شهادت: مزار شريف کنسولگري ايران در افغانستان

 

نماز محمد ناصر باعث ازدواج ما شد

 

همسر شهيد در بيان خاطرات ازدواج خود به سال ۱۳۵۹ اشاره مي کند و مي گويد: محمد ناصر که با وي نسبت خويشاوندي داشتم، بستگانش را براي خواستگاري ام فرستاد. پدر ومادرم چون شناخت بيشتري از ايشان داشتند، قبول کردند اما خودم ترديد داشتم و نمي دانستم چه جوابي بدهم.

 

با اين که درباره خوبي هاي ايشان زياد شنيده بودم اما مي دانستم زندگي کردن با چنين افرادي سختي هاي خاص خودش را دارد.

 

در همان ايام مدتي مريض شدم يک روز محمد ناصر از باب ديد و بازديد به خانه ما آمد و از اتاق کناري احوال مرا پرسيد و چند دقيقه اي نشست. اما مادرم او را به صرف ناهار دعوت کرد. همين که وقت نماز ظهر شد، از مادرم جانماز خواست.

 

من کنجکاو بودم که ببينم چطور نماز مي خواند.

 

ايشان با حال و هوايي خوش و صوت و لحن زيبا، اذان و اقامه را گفت و مشغول نماز شد.

 

راز و نياز عاشقانه وي مرا به شدت تحت تاثير قرارداد به طوري که بيماري ام را فراموش کردم.

 

با خود فکر کردم که او بايد در درگاه خدا آبرويي داشته باشد و خلاصه اين که آن نماز باعث شد همان روز جواب مثبت دهم و مقدمات ازدواج ما فراهم شود.

 

شبي را که بنا بود مراسم عقدکنان ما برپا شود،هرگز از خاطر نمي برم، از ۳ -۲ روز قبل محمد ناصر ماموريت رفته بود و طبق قرار، بايد خودش را تا ساعت ۷ شب مي رساند اقوام و تعدادي از آشنايان و افراد سرشناس را دعوت کرده بوديم. همين امر تشويش و اضطراب مرا دو چندان مي کرد و دائم چشمم به عقربه هاي ساعت بود.

 

عقربه ها به ۷ رسيد و از آن گذشت، ولي از محمد ناصر خبري نبود. همه سراغ داماد را مي گرفتند و کم کم حوصله شان داشت سر مي رفت البته مي دانستند که او آدم بدقولي نيست. مي گفتند: «حتما برايش مشکلي پيش آمده است و هرجا باشد خودش را مي رساند»

 

عقربه ها از ۸ و ۹ هم گذشت اما از او خبري نشد! حالا فقط بستگان نزديک مانده بودند و بقيه بعد از شام به خانه هايشان رفتند.

 

من فقط نگران سلامت محمد ناصر بودم. وقتي آمد تنها عذرخواهي کرد و چيزي نگفت. ولي بعدها دوستانش گفتند که در درگيري با گروهي از اشرار مسلح گرفتار شده بود و همرزمانش هرچه اصرار کردند که او برگردد و خودش را به مراسم برساند، قبول نکرده است.

 

بچه هاي حاجي

 

سال ۵۹ سه روز قبل از عروسي ايشان ۳ کودک را به من نشان داد و گفت: من تا حالا سعي کردم براي اين بچه ها پدر باشم. شما هم ان شاءا... از اين به بعد بايد جاي مادرشان باشي تا سر و سامان بگيرند.

 

بعدها فهميدم حاجي برايشان خانه اي اجاره کرده است و به کارشان رسيدگي مي کند هر روز از آن ها خبر مي گرفت و از دسترنج خود زندگي شان را تامين مي کرد. بعد از شهادت حاجي، روزي يکي از اقوام به خانه ما آمد و گفت: چند روز پيش که سر مزار شهيد ناصري بودم، صحنه عجيبي ديدم.

 

پرسيدم: چه صحنه اي؟

 

گفت: يک مرد و دو زن آمدند و بر سر مزار چنان گريه مي کردند که همه را به حيرت انداختند. با نشانه هايي که داد فهميدم همان بچه هاي حاجي هستند.

 

جلوه اي از مسلمان حقيقي

 

در يکي از ماموريت ها مجبور شد ما را همراه خودش به تهران ببرد. در يکي از محله هاي تهران خانه اي گرفت و اسباب کشي کرديم. به دليل مسئوليت کاري حاج آقا دائم مجبور بوديم از اين شهر به آن شهر برويم . هرچند به غريبي عادت کرده بوديم ولي غريبي و تنهايي در تهران سختي به خصوصي دارد. بالاخره چند هفته گذشت و حاجي صبح تا شب و گاهي اوقات شب ها هم سرگرم کار بود و به خانه نمي آمد. تا اين که يک روز جمعه که آماده شده بود به محل کارش برود، بچه ها دورش را گرفتند و اصرار کردند که آن ها را به گردش ببرد.

 

او از طرفي کار داشت و از طرفي نمي توانست نياز بچه ها را ناديده بگيرد.

 

پيشنهاد داد که ما هم همراه او به محل کارش برويم. غذاي ساده اي برداشتيم و راهي شديم. در محل کار شهيد حياط بزرگ و سرسبزي بود و بچه ها مشغول بازي شدند و من هم مراقب آن ها بودم و حاجي در اتاق مشغول کار بود.

 

بعد از گذشت مدتي ناگهان در به صدا آمد و من با ترديد در را باز کردم. دو پسر بچه ۱۱-۱۰ ساله با موهاي ژوليده و لباس کم و پروصله بودند. پسر بزرگ تر با ناراحتي و لهجه خاصي گفت:خانم محض رضاي خدا کمکي بکنيد.

 

من هم با شک و ترديد چند عدد سيب برايشان آوردم اما پسرک گفت: ما که گدا نيستيم و ادامه داد: کرايه ماشين مي خواهيم که به شهرمان برگرديم. بالاخره بعد از سوال معلوم شد که اهل ملاير هستند و براي کار به تهران آمده اند. اما از آن جا که من از شگردهاي متکديان زياد شنيده بودم به حرفشان اعتماد نکردم و گفتم: من بيشتر از اين نمي توانم کمک کنم. در راه برگشت به خانه قضيه را براي حاجي تعريف کردم. برخلاف انتظارم رنگش پريد و ماشين را کنار زد و دوباره برگشت تا بچه ها را در يکي از کوچه ها پيدا کرديم. آن ها را سوار ماشين کرد، وقتي به خانه رسيديم ما را پياده کرد و خودش همراه پسر بچه ها رفت و از من خواست غذاي خوبي بپزم فکر نمي کردم بخواهد آن دو پسر را نگه دارد اما او تاکيد داشت که مهمان حبيب خداست به خصوص اين دو نفر که در پذيرايي شان ريايي نيست، پس جا دارد که سنگ تمام بگذاريم.

 

وقتي برگشت ديدم براي آن ها لباس گرم و کاپشن خريده است. حاجي آن قدر به بچه ها محبت مي کرد که گويي از عزيزانش هستند. او در اولين فرصت بچه ها را به پايانه مسافربري برد و برايشان بليت گرفت و آن ها را راهي ملاير کرد.

 

زيارت عاشورا

 

صلاح الدين-يادم نيست کدام عمليات بود ولي مي دانم با پاي پياده داشتيم مي رفتيم سمت نيروهاي دشمن تا به محض صادر شدن دستور عمليات حمله را شروع کنيم. آسمان تاريک بود و هيچ ابر و ستاره اي ديده نمي شد.

 

همه به ستون يک در بيابان مي رفتيم که پر بود از تپه  ماهورهاي کوتاه و بلند و بچه ها سعي مي کردند حتي کمترين صدايي ايجاد نکنند. مي دانستم که الان در وجود هرکدامشان عالمي برپاست و همه مشغول ذکر گفتن و توسل هستند.

 

صداي زمزمه اي همه هوش و حواس مرا به خود جلب کرد. زمزمه اي زيبا و دلنشين از پشت سرم به گوش مي رسيد. صاحب اين زمزمه کم کم به گريه افتاد. اغراق نيست اگر بگويم آن گريه هاي مداوم و هق هق پي در پي يک ساعت هم بيشتر طول کشيد. چند بار پشت سرم را نگاه کردم و دقيق شدم او کسي نبود جز شهيد ناصري.

 

آن شب عمليات با موفقيت انجام شدو بعد از نماز صبح شروع کرديم به آماده شدن براي پدافند.

 

چشمم به ناصري افتاد؛او در کار سنگرکني به بقيه کمک مي کرد.

 

رفتم جلو و سلام کردم و گفتم: راستش براي من سوال شده که چرا شما ديشب اون طوري گريه مي کردي؟

 

لبخند زيبايي زد و گفت: چيزي نبود.

 

فهميدم مي خواهد طفره برود آن قدر اصرار کردم تا بالاخره گفت: داشتم زيارت امام حسين(ع) را مي خواندم. مي دانستم او زيارت امام حسين (ع) را زياد مي خواند؛در خانه، مسجد ، پايگاه و هرجايي که فرصتي دست مي داد، ولي هيچ بار او را با حالي مثل ديشب نديده بودم. انگار فکرم را خوانده بود که گفت: در تمام عمرم اولين بار بود که از خواندن زيارت اين طور حال مي کردم.

 

پرسيدم: چطور؟

 

گفت: يک حالي مثل مکاشفه به من دست داد. وقتي رسيدم به آخر زيارت با تمام وجود خباثت و پليدي دشمنان را درک مي کردم و با تمام وجود مي فهميدم که خطاب من چه کساني هستند. وقتي هم به سلام ها رسيدم با تمام وجود درک مي کردم به چه بزرگواراني سلام مي دهم.

 

به جرات مي توانم بگويم که موارد ديگري هم بوده که پرده حجاب از چشمان شهيد ناصري برداشته شده و او چيزهايي را ديده است که بسياري از مردم عادي نمي ديدند.

 

چراي گوسفندان

 

خداداد هاشمي زاده- وي از خاطرات خود با شهيد ناصري مي گويد: در ايام کودکي يک بار با هم يک گله گوسفند را براي چرا به صحرا برديم. در يک زمين سرسبز آن ها را رها کرديم تا براي خودشان بچرخند ما هم با حال و هواي کودکانه حسابي سرگرم بازي شديم.

 

نمي دانم چه مدت گذشت که فهميديم گوسفندان پخش شده اند وقتي به خودمان آمديم،ديديم تعدادي از آن ها نيست.

 

رنگ از روي هر دويمان پريد. شروع کرديم به اين سو و آن سو دويدن چند دقيقه بعد محمد مرا صدا زد و گفت: اين طوري به جايي نمي رسيم بايد فکر ديگري بکنيم.

 

گفت: بيا وضو بگيريم و دو رکعت نماز بخوانيم تا خدا کمکمان کند.

 

در آن لحظه با وجود اضطراب شديد همراهش دو رکعت نماز خواندم.

 

بعد از آن با تدبير بالايي که از همان سنين کودکي داشت دو سه جا را که احتمال بيشتري وجود داشت گوسفندها رفته باشند مشخص کرد و همان جاها را گشتيم. يک ساعت بعد گوسفندان گمشده را پيدا کرديم.

 

چماقداران قانون اساسي

 

فروزان مهر- در واپسين روزهاي قبل از پيروزي انقلاب که رژيم طاغوت نفس هاي آخر را مي کشيد و براي نجات خود از هيچ اقدامي فروگذار نمي کرد ناصري از جمله افراد فعالي بود که در بيرجند با بي باکي و جسارت تمام در حساس ترين درگيري ها شرکت مي کرد و اغلب نقش سازماندهي نيروهاي انقلاب را به عهده مي گرفت.

 

در آن ايام ، رژيم حربه تازه اي را به کار گرفت. از آن جا که منطقه ما منطقه محرومي بود و افراد بي خبر از همه جا در حاشيه مرز زياد وجود داشتند، به کارگيري اين حربه در بيرجند و شهرهاي اطراف شکل جدي تري پيدا کرد.

 

عمال شهرباني و ساواک با تطميع و تهديد، عده اي از مرزنشين هاي جاهل و ناآگاه از شرايط کشور را به سلاح هاي گرم و سرد مسلح کردند تا به شهرهاي نزديک بروند و به هر نحو ممکن مانع از تظاهرات و راهپيمايي مردم شوند و براي خالي نبودن عريضه به نفع شاه شعار دهند.

 

معروف بود که آن ها وقتي براي اولين بار در مقابل مردم صف آرايي کردند، در مقابل شعار مردم که مي گفتند: مرگ بر شاه خائن؛ داد مي کشيدند: جاويد باد شاه خائن!

 

اول کار مردم مقابله کردند اما تعداد آن ها سه چهار هزار نفر بود که با حمايت نيروهاي نظامي وارد معرکه شدند.

 

آن ها به سمت مسجد آيتي که يکي از کانون هاي اصلي مبارزه بود حرکت کردند. در آن شرايط ناصري همراه چند نفر نقشه اي براي مقابله با چماقداران کشيد. وقتي جماعت چماقدار نزديک مسجد شد، از پشت بام ها سنگ و بمب هاي دست ساز روي سرشان باريدن گرفت و اين دفاع جانانه اي بود که باعث شد عده اي از مردم دوباره به صحنه بيايند و چماقداران مجروحان خود را جا گذاشتند و فرار را بر قرار ترجيح دادند.

 

ساده زيستي

 

برادر شهيد- محمد ناصر اگرچه مسئوليت هاي مهم و زيادي داشت و شبانه روز کار مي کرد و زحمت مي کشيد ولي در زندگي مادي اش هميشه حال و روز کم درآمدترين و پايين ترين اقشار جامعه را داشت. او در طول هجده سال زندگي مشترکش نزديک به 40 بار اثاث کشي کرد. به عنوان مثال تنها در سالي که فرماندهي سپاه زيرکوه را به عهده داشت، سه بار جا به جا شد.

 

من شاهد بودم که بعضي از مسئولان مصر بودند که خانه يا زميني به او بدهند تا لااقل زن و بچه اش از اجاره نشيني خلاص شوند ولي او هميشه شخص ديگري را معرفي مي کرد و مي گفت: به او بدهيد. هر بار که از او مي خواستيم به خانه و خانواده اش بيشتر اهميت بدهد خاطره اي از افغانستان تعريف مي کرد و گريزي مي زد به مظلوميت و فقر مطلق بسياري از مردم و مي گفت، هر وقت که شيطان شما را وسوسه کرد که بيشتر از حد نيازهاي ضروري به طرف ماديات برويد دلتان را پيش دل مسلمانان محروم جهان به خصوص افغانستان ببريد که همه زندگي شان متلاشي شده است و همه چيزشان را از دست داده اند.

 

بعد از حج

 

رضوي- سال ۶۴ بود که مشرف شد مدينه و مکه.

 

زماني که حاجي ها کم‌کم به ايران برمي گشتند يک روز وقتي وارد مقر تيپ ويژه شهدا شدم چشمم به ناصري افتاد که دم ميدان صبحگاه از يک خودرو پياده شد. موهاي سرش را زده بود. عرقچين سفيدي هم گذاشته بود روي سرش.

 

رفت جلوي تنديسي که به يادبود شهداي تيپ ساخته بوديم نشست و مشغول خواندن فاتحه شد. هنوز برنخاسته بود که بچه ها کم کم از آمدنش با خبر شدند و دورش را گرفتند چند روز بعد از طريق رفقايي که در بيرجند بودند فهميدم از سفر حج يکراست به منطقه آمده است در واقع پا گذاشته بود روي تمام جاذبه هايي که براي يک حاجي از سفر برگشته وجود دارد؛ بعد از حج ميقات جبهه را برگزيده بود.

 

دليل مرخصي

 

آذرمهري- ماه مبارک رمضان سال ۷۶ شنيدم حاجي براي چند روزي سر کار نرفته است چنين خبري را درباره او به سختي مي شد قبول کرد چرا که سابقه نداشت کارش را تعطيل کند.

 

آن روزها از جنگ خبري نبود و مي دانستم که از افغانستان سالم برگشته است.

 

حدس زدم بايد به شدت مريض شده باشد. در اولين فرصت با او تماس گرفتم تا از حدسم مطمئن شوم. وقتي گفتم: بلا به دور، خنديد و پرسيد: چه طور؟

 

گفتم: شنيدم سرکار نمي روي  فکر کردم شايد مريض شده باشيد.

 

گفت: الحمدلله صحيح و سالمم.

 

آن روز کلي اصرار کردم تا بالاخره رازش را فاش کرد و گفت: ماه مبارک رمضان امسال را ديگر تعطيل کردم که مفصل بتوانم قرآن بخوانم. گويي مي دانست آخرين ماه رمضان عمرش است. مي خواست بيشترين بهره را ببرد.

 

اوقات ملکوتي

 

فروزان مهر- زماني که ناصري مسئوليت ستاد تيپ ويژه شهدا را به عهده داشت توفيقي نصيب شد تا من هم به آن يگان بروم.

 

در همان روزهاي اول حضورم در تيپ به همراه بعضي از اعضاي کادر در يک اتاق استراحت مي کرديم. يک شب نيمه هاي شب از صداي در زدن کسي از خواب بيدار شدم. براي اين که بقيه بيدار نشوند، بلافاصله بلند شدم و در را باز کردم شايد انتظار ديدن هرکسي را داشتم، غير از ناصري.

 

به همراه دو سه نفر ديگر پشت در ايستاده بود. با همان لبخند زيبا و هميشگي اش سلام کرد و اجازه ورود خواست.

 

کم کم بقيه بچه ها از خواب بيدار شدند و طولي نکشيد که با ديدن او همه سر حال دورش را گرفتند و مشغول صحبت شدند.

 

آن شب با صميميت و محبت غيرقابل وصفي حال يک يک بچه ها را پرسيد و مشکلات کاري و غيرکاري شان را جويا شد و بچه ها هم به راحتي مسائلشان را مي گفتند و او يادداشت مي کرد و قول هم داد که هرکاري از دستش برآيد ، دريغ نکند.

 

بعد از آن، دامنه صحبت را به مقوله هاي معنوي کشاند. به قدري شيرين و جذاب از اهميت عبادت و قرآن خواندن و سحرخيزي و تاثير مستقيم آن در جنگ سخن مي گفت که آدم مي خواست بلند شود، وضو بگيرد و در دل شب شروع به خواندن نماز کند.

 

رجب غلاميان

 

علي صلاحي- زماني که به دستور ناصري و زيرنظر او سپاه بجستان را راه اندازي کردم گاهي نوجواني افغاني را مي ديدم که تنگ غروب در فاصله دوري مي ايستاد و به پاسگاهي که مقر سپاه بود خيره مي شد. يک روز تصميم گرفتم اگر دوباره آمد کسي را بفرستم تا او را بياورند و علت کارش را بپرسم.

 

اتفاقا همان روز خودش آمد سراغ ما و با لهجه افغاني گفت: آقا من مي خواهم بيايم بسيجي شوم و شب ها نگهباني بدهم.

 

گفتم: اسم و فاميلت چيست؟ گفت: رجب غلاميان

 

پرسيدم: چند سالته ؟

 

گفت: سيزده سال

 

ماندم چه بگويم. گفتم:ما که از پيش خود نمي توانيم کاري بکنيم، بايد ببينيم فرمانده مان چه مي گويد.

 

رجب در کوره آجرپزي اطراف کار مي کرد و شب هم کنار کوره مي خوابيد.

 

خواستم بگويم برو،فردا بيا اما دلم نيامد. با خود گفتم: همين حالا با ناصري تماس مي گيرم. ناصري با ورود يک فرد ناشناس آن هم با چنين خصوصياتي موافقت نمي کند. بنابراين مي توانستم همان موقع جواب رد را به او بدهم.

 

با ناصري تماس گرفتم در کمال تعجب شنيدم که گفت: بگو بيايد نگهباني بدهد و شب هم همان جا استراحت کند.

 

چنين دستوري بدون هيچ هماهنگي جرات و شجاعت خاصي مي خواست چرا که اگر اتفاقي مي افتاد مسئوليت مستقيم آن بر عهده ناصري بود.

 

وقتي رجب فهميد که با فرمانده‌اي به نام ناصري صحبت مي کنم که با پذيرش او موافقت کرده است، اولين دانه هاي محبت او در دلش کاشته شد.

 

به زودي رجب با اعمال و رفتارش و تقيداتي که به انجام واجبات داشت ثابت کرد که لياقت آن اعتماد بي دريغ را داشته است.

 

سال ۶۳ وقتي اصرار رجب براي رفتن به جبهه از حد گذشت، موضوع را با ناصري در ميان گذاشتم و کسب تکليف کردم. او گفت: هيچ اشکالي ندارد مي تواني با خودت او را ببري و خودش مقدمات رفتن او را فراهم کرد. رجب را براي اولين بار با خودم به تيپ ويژه شهدا بردم و از نزديک با شهيد محمود کاوه آشنا کردم. وقتي صحبت از اين شد که دوست دارد در کدام يگان خدمت کند، گفت: مرا بگذاريد جايي که هم خطرش بيشتر باشد و هم کارش سخت تر.

 

او را به واحد تخريب تيپ معرفي کرديم. رجب هم در ظرف مدت کوتاهي خوش درخشيد.

 

محمود کاوه در بين دوستان در شجاعت و بي باکي زبانزد بود. وقتي در عرصه هاي مختلف نبرد پا به پايش مي رفتي از بابت همين جرات و بي باکي تو را چنان اشباع مي کرد که تمام تجهيزات و هيبت دشمن در نظرت خوار و ذليل مي شد.

 

گاهي که در ماموريت هاي خاص افراد معدودي را همراه خودش مي برد همه مي فهميدند که ديگر آن افراد کاملا جسور و نترس هستند.

 

رجب غلاميان کار را به جايي رساند که بعضي وقت ها که کاوه مي خواست براي شناسايي به محورهاي حساس برود، مي گفت: تنها رجب با من بيايد.

 

در سال ۶۴ در عمليات والفجر ۹ شهيد کاوه باز کردن يکي از پيچيده ترين معبرهاي عمليات را بر عهده رجب گذاشته بود. در حالي که درگيري شروع شده بود، رجب زير آتش سنگين دشمن تا حد زيادي جلو مي رود و در حالي که يک متر بيشتر به آخر کار نمانده بود گلوله اي به پيشاني اش مي خورد و او با آخرين توانش و«يامهدي» گويان خودش را روي سيم هاي خاردار و مين ها مي اندازد و پلي مي شود براي عبور رزمندگان.

 

ماموريت در برف

 

آصف رضايي- هرگز از خاطر نمي برم که در ايام فرماندهي سپاه زير کوه، يک روز بنا بود همراه او و چند تا از بچه هاي سپاه با يک وانت کهنه براي انجام ماموريتي راهي يکي از مناطق مرزي شويم. چون زمستان بود و هوا سرد اولش حاضر نشد که جلوي وانت بنشيند.

 

وقتي هم که با اصرار و حتي التماس بچه ها رفت جلو ، موقعي که ماشين راه افتاد، در کمال تعجب ديدم شيشه طرف خودش را پايين داد.

 

وقتي علتش را پرسيدم، گفت: ما هم بايد مثل بچه هايي که عقب سوار شده اند سرما بکشيم و نسبت به آن ها برتري نداشته باشيم.

 

معرفت به جايگاه شهدا

 

نيروهاي تيپ ويژه موفق شدند ارتفاعات گردرش را تصرف کنند و بر فراز آن مستقر شوند. ناصري که آن زمان مسئوليت ستاد تيپ را بر عهده داشت، تصميم گرفت از خط مقدم بازديدي داشته باشد و به نيروها خداقوتي بگويد.

 

منطقه به گونه اي بود که نه مي شد با ماشين رفت و نه با بالگرد. آن روز ناصري به دليل آمادگي جسماني که داشت جلوتر از بقيه مي رفت. من که چند قدم عقب تر بودم احساس کردم با خودش واگويه هايي دارد. چيزي نگذشت که يک دفعه شانه هايش شروع کرد به تکان خوردن.

 

خودم را به او رساندم. صورتش خيس اشک شده بود. هنوز آن واگويه ها را بر زبان داشت، اما با سوز و گداز بيشتر. پرسيدم: آقاي ناصري چيزي شده است؟ چند لحظه سکوت کرد و بعد از آن نگاهي به اطراف انداخت و نگاهي به من کرد و گفت: شما چه طور نمي داني دور و بر ما چه خبره؟

 

 

کمي بعد قدري آرام تر شد و گفت: قدم به قدم اين جا بوي شهيد مي آيد، اين خاک ها و سنگ ها با خون شهدا آبياري شده است. مي گفت: من از حق تعالي و شهدا طلب بخشش مي کنم چرا که ما بايد اين جا با سر راه برويم و اين خاک ها را به چشم کشيم.

 

خبر از قتلگاه

 

علي صلاحي - يک بار ناصري را بين رفتن به سه کشور لبنان، بوسني و هرزگوين و افغانستان مخير کرده بودند. من گمان مي کنم او مظلوميت و غربت خاصي را بين مردم افغانستان به خصوص شيعيان ديده بود که دل از آن جا نمي کند. به او مسئوليت هاي بالايي پيشنهاد مي دادند ولي قبول نمي کرد.

 

با اين که به لحاظ آب و هوايي و امکانات رفاهي لبنان و بوسني اصلا قابل مقايسه با افغانستان نبود اما ناصري خدمت در افغانستان را ترجيح مي داد.

 

سابقه چنين بينش و عقيده اي بر مي گشت به همان سال هاي جنگ، زماني که هر دو در تيپ ويژه شهدا بوديم. چون او هميشه چهره نوراني و حال و هواي روحاني داشت قبل از هر عمليات بچه ها به شوخي و جدي حرف شهادتش را پيش مي کشيدند.

 

در لابه لاي صحبت ها جدي و با اطمينان گفت: اگر اين جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، من در اين جنگ کشته نمي شوم حتي اگر به لبنان و فلسطين هم اعزام شوم باز يقين دارم که سالم بر مي گردم.

 

با عشق و علاقه وافري که از او نسبت به شهادت سراغ داشتم، از شنيدن اين جمله ها تعجب کردم و گفتم: يعني مي گويي که شهيد نمي شوي؟

 

گفت: چرا، آن که انشاءا... خدا به لطف و کرم خودش نصيبم مي کند و ادامه داد: ولي اگر شهادت قسمت من باشد اين قسمت حتما در افغانستان نصيبم مي شود.

 

در باغ شهادت باز باز است

 

علي صلاحي - در آخرين مرخصي که آمده بود مشهد، يک شب قبل از رفتنش به من زنگ زد. بعد از سلام و احوالپرسي صحبت را کشاند به بهشت شهدا و گفت: امروز رفته بودم سر مزار شهيدکاوه.

 

فهميدم که حال و هواي خاصي دارد. در ادامه حرف هايش از اين که پيش پدر شهيدکاوه و فرد ديگري رفته است، صحبت کرد، گفت: از آن دو نفر خواستم برايم دعا کنند که در اين سفر شهيد شوم.

 

به شوخي گفتم: چيز ديگري نبود که بخواهي؟

 

گفت: شما نفر سومي هستي که مي خواهم براي شهادتم دعا کني.

 

خنديدم و گفتم: باشد فعلا سرم شلوغ است!

 

گفت: شوخي نمي کنم حاجي حتما دعا کن.

 

از لحن صدايش معلوم بود که جدي است. گفتم: الان ده سال از جنگ مي گذرد. شما حالا مي خواهي شهيد شوي که چه؟

 

گفت: مي خواهم انشاءا... ثابت کنم که «در باغ شهادت باز باز است.»

0000000000000000000000000000000000000

شهيد حسن آقاسي زاده

 

از تورنتو کانادا تا قرارگاه خاتم الانبيا(ص)

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: وحيد تفريحي

 

سردار شهيد حسن آقاسي زاده در سال ۱۳۳۸ در مشهد مقدس ديده به جهان گشود. او در خانواده اي عاشق اهل بيت (ع) پرورش يافت؛ از نوجواني اهميت زيادي براي انجام واجبات ديني قائل مي شد بيشتر وقت خود را به مطالعه کتاب هاي علمي و مذهبي اختصاص مي داد. او دوران ابتدايي و دبيرستان را با نمرات عالي پشت سرگذاشت و به دليل داشتن معدل بالا به پيشنهاد آموزش و پرورش و با کسب اجازه از نماينده امام (ره) در قم براي ادامه تحصيل عازم کانادا شد. شهيد آقاسي زاده در دانشگاه تورنتو کانادا با رتبه بالايي موفق به دريافت مدرک کارشناسي ارشد مهندسي راه و ساختمان با گرايش پل سازي و سايت هاي موشکي شد. به محض بازگشت به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و عازم جبهه هاي نبرد شد و با شايستگي هاي فراواني که از خود نشان داد، به عنوان معاون فني و مهندسي قرارگاه خاتم الانبياء(ص)فعاليت کرد. از سال ۶۱ تا ۶۶ (هنگام شهادت) در ۲۴۰۰ پروژه کوچک و بزرگ از خط مقدم تا شهرهاي مختلف شرکت داشت. سردار شهيد آقاسي زاده که فردي متواضع، متين، مقاوم، صبور، صريح اللهجه ، جدي و قاطع بود سرانجام در تاريخ ۲۸ مهرماه ۱۳۶۶ به فيض شهادت نايل آمد.

 

ايران، هلند يا کانادا

 

پدر اين شهيد بزرگوار در گفت وگويي از پيشنهادهايي که شهيد آقاسي زاده براي ادامه تحصيل با آن مواجه بود، سخن مي گويد: وقتي حسن ديپلم خود را با معدل بالايي گرفت، پيشنهادهايي از طرف بعضي مسئولان آموزش و پرورش براي ادامه تحصيل در کانادا و هلند به او شد. براي انتخاب ترديد داشت، قرار شد به قم برود و از نماينده امام خميني(ره) استفتا کند که در خارج از کشور ادامه تحصيل بدهد يا در ايران فعاليت کند؛ نماينده امام (ره) در قم گفته بود: شما برويد درستان را بخوانيد. پدر شما درست مي گويد شما الان کوچک هستيد، ما در آينده به افراد مستعدي مثل شما که تحصيل کرده باشند نياز داريم. وقتي امام خميني(ره) از عراق به پاريس رفتند، حسن از کانادا تلفن کرد و گفت: خبر داريد که امام (ره) به پاريس آمده اند؟ بعد با کمال تواضع از من اجازه گرفت و گفت: اگر اشکالي ندارد مي خواهم به آن جا بروم . گفتم: از درس عقب مي ماني. گفت: نه، زمان تعطيلي دانشگاه است. موافقت مرا که گرفت با چند نفر از دانشجويان انجمن اسلامي کانادا به فرانسه رفت؛۱۴ روز در خدمت امام خميني(ره) بودند. يک روز امام (ره) تمام دانشجويان را جمع مي کنند و از آن ها مي خواهند يکي يکي خود را معرفي کنند. وقتي امام (ره) مي فهمند که اين ها دانشجو هستند به آن ها مي گويند: «همگي برگرديد و ادامه تحصيل بدهيد، ما در آينده نزديک به وجود شما احتياج داريم. برويد و حتي اگر توانستيد از ترم هاي تابستاني استفاده کنيد و زمان تحصيل را کمتر کنيد که به زودي بايد بياييد در ايران و جايگزين طاغوتي ها بشويد؛ حتما برويد ، از اين لحظه تا يک آن هم تاخير جايز نيست». وقتي امام (ره) به آن ها تکليف مي کنند، به کانادا برمي گردند.

 

پايان نامه اي با طعم نياز و ضميمه دردسر

 

مي خواستند او را از انجام پايان نامه خاصي که انتخاب کرده بود، منصرف کنند. پدرش در اين باره مي گويد: او که مي دانست در ايران جنگ است و در کنار علومي که کسب کرده است بايد يک فني هم از مسائل نظامي بياموزد تا بتواند در مملکت استفاده کند، پيشنهاد مي دهد آموزش مسائل فني پايگاه هاي موشکي را به او بدهند تا رساله اش را در اين زمينه تدوين کند. حسن مي گفت: «دانشجوها پايان نامه هاي زيادي را انتخاب کرده بودند، ولي خدا به فکرم انداخت که اين موضوع را انتخاب کنم». وقتي مشغول تهيه رساله مي شود آن ها خيلي کارشکني مي کنند تا او از اين کار منصرف شود؛شهيد مي گفت: «براي اين که مرا اذيت کنند، چند نفر از دختران نااهل را با وضع نامناسبي در گروه تحقيقاتي ما قرار داده بودند تا مرا گمراه کنند و اين موضوع را دنبال نکنم».

 

مصاحبه روزنامه گاردين با شهيد آقاسي زاده

 

پدر شهيد آقاسي زاده در ادامه صحبت هايش از مصاحبه روزنامه گاردين با فرزندش مي گويد: کارشناسي خود را در رشته مهندسي سازه ها و سپس مقطع کارشناسي ارشد را در رشته پل سازي در دانشگاه تورنتوي کانادا با معدل بالايي گذراند و رتبه اول دانشگاه را کسب کرد. وقتي روزنامه گاردين از کسب رتبه اول دانشگاه تورنتوي کانادا با معدل بالا، توسط يک ايراني باخبر مي شود از او درخواست مصاحبه مي کند. مي خواستند او را همان جا نگه دارند. وقتي با پيشنهاد حقوق بالا از حسن آقا تقاضاي اقامت در کانادا مي شود، مي گويد: «بايد به ايران برگردم و به ملتم خدمت کنم، مديون آن ها هستم». مشروح مصاحبه با عکسش را در روزنامه گاردين چاپ کردند.

 

هديه سالگرد ازدواج از خارج

 

در کتاب «شهاب»- زندگي نامه شهيد آقاسي زاده- از همسر ايشان نقل شده است: من يا مادرش معمولا به صورت هديه به مناسبت روز پاسدار يا ... لباس برايش تهيه مي کرديم. ولي او به خانواده توجه داشت و کادوي خوب تهيه مي کرد. در اولين سالگرد ازدواج مان يک کادوي مادي و يک کادوي معنوي از خارج برايم فرستاد. يک نواري را آن جا خودش پر کرده بود که از اهميت نماز و روزه مي گفت. دومين کادو همراه نهج البلاغه بود و همين طور سال هاي بعد. حسن آقا خيلي دوست داشت که من قرآن را با معني ياد داشته باشم.

 

قرارگاه خاتم الانبياء (ص)

 

با گسترش جبهه ها و نياز به استفاده از فناوري هاي پيشرفته و ابزار و ادوات مختلف نظامي طبق مصوبه اي وزارت سپاه مامور تاسيس قرارگاه هاي «صراط المستقيم» و «خاتم الانبياء» شد تا از توان وزارت خانه ها در زمينه جنگ به نحو مطلوب تري استفاده شود. حسن آقاسي زاده در سال ۶۱ به ايران باز مي گردد. بعد از چند ماه خدمت در جهاد سازندگي بلافاصله وارد سپاه مي شود و مسئوليت معاونت فني و مهندسي قرارگاه خاتم الانبياء(ص) از طرف سردار شهيد محسن صفوي به شهيد آقاسي زاده واگذار مي شود. اين قرارگاه تمام پروژه هاي مهندسي وزارت خانه ها را زير پوشش خود قرار داد و علاوه بر پشتيباني آن ها بر اجرا شدن پروژه ها نيز نظارت فني مي کرد.

 

شما از صبح خسته  شده ايد

 

مادر شهيد آقاسي زاده نيز در گفت وگويي خاطره اي را از فرزند شهيدش نقل مي کند: وقتي خانواده اش را به اهواز برده بود، هنوز بچه هايش کوچک بودند . موقع شام، دخترش زهرا را روي پاهايش مي گذاشت و به فرزند ديگرش غذا مي داد. خانمش مي گفت: خوب يکي را به من بدهيد. مي گفت: نه، شما از صبح خسته شده ايد، غذايتان را بخوريد. بعد بچه ها را مي خواباند و با اين که خسته بود و ديروقت به خانه مي آمد، نيمه شب براي نماز از خواب بيدار مي شد.

 

احداث پل فاو

 

در کتاب «شهاب» از برادر شهيد آقاسي زاده نيز نقل شده است: بارها مي خواستند پل فاو را احداث کنند ولي به مشکل برخورد مي کردند. به دليل سرعتي که آب رودخانه اروند داشت، احداث پل فاو کار سختي بود . شهيد آقاسي زاده تحقيق انجام داد و با افراد مختلف صحبت کرد. حتي با يکي از نظاميان بازنشسته اي که در تهران بود و تخصص او در آب هاي رودخانه هاي خوزستان و آب هاي دريا بود، مشورت کرد. آن قدر به تهران و استان هاي مختلف رفت و آمد کرد تا بالاخره فهميد در چه روزي و در چه ساعتي آب رودخانه بهمن شير متوقف مي شود و هيچ حرکتي ندارد و در آن لحظه مي توان عمليات زدن پل را شروع کرد. او از قبل حدود ۴۰۰ کمپرسي شن و خاک آماده کرد و لوله هاي بزرگ با تريلي حمل شد و به سرعت لوله ها را در داخل آب انداختند و مشغول خاک ريزي شدند. خلاصه در همان مدت کوتاهي که برنامه ريزي کرده بود، پل فاو احداث شد و تردد رزمندگان و تمامي خودروها و توپ و تانک و تمام امکانات از طريق همين پل صورت گرفت.

 

آخرين عروسي

 

مادر شهيد آقاسي زاده در بيان خاطره ديگري از فرزندش مي گويد: پنج بار مجروح شده بود . از ناحيه کمر خيلي درد مي کشيد و بايد عمل جراحي انجام مي داد.«حاج آقا رفيق دوست» براي اين که او را به پشت جبهه منتقل کند، به حسن آقا گفته بود: شما که مجروح هستي به تهران بيا تا تعدادي از برادران سپاه را آموزش بدهي و تمام تجاربت را به آن ها منتقل کني و براي آينده مدير تربيت کني. اما حسن آقا قبول نکرد. وقتي حاج آقا رفيق دوست از فرستادن ايشان به پشت جبهه مايوس شد، به ايشان پيشنهاد داد که براي معالجه به خارج از کشور برود؛ گذرنامه اش را آماده و بليت و دلار هم برايش تهيه مي کنند، قرار بود بچه هايش را پيش ما بگذارد و با خانمش به اتريش برود. در همين ايام تعدادي از برادران مهندسي سپاه براي عيادتش به منزل ما آمدند. حسن آقا باخبر شده بود که عمليات نزديک است. فوري از مشهد با آقاي ميري در اهواز تماس گرفت و از ايشان سوال کرد که آن جا چه خبر است؛ آقاي ميري هم تلفني به او گفته بود: مجلس عروسي(عمليات) داريم. شما استراحت کنيد. حسن آقا پرسيده بود: آمدنم واجب است يا مستحب؟آقاي ميري گفته بود: مستحب موکد؛ همان جا تصميمش را تغيير داد و خودش را براي رفتن به جبهه آماده کرد، براي بررسي يکي از مناطق عملياتي در ماووت عازم منطقه شد. با چند دستگاه ماشين به طرف منطقه حرکت کردند. قبل از شهادت ، دستور توقف خودروها را داد و خودش به همراه دو تن از هم رزمانش که از مهندسان قرارگاه بودند رانندگي را به عهده گرفت. براي استتار از ديد عراقي ها با چراغ خاموش حرکت مي کردند. جاده زير آتش توپخانه دشمن قرار داشت. با اصابت گلوله توپ به دامنه ارتفاعات مشرف به جاده، سنگ هاي بزرگ در جاده ريزش مي کند و خودروي ايشان منحرف و به پايين پرتگاه سرازير مي شود. حسن آقا که در ۲۸ مهر سال ۳۸ به دنيا آمد، در اين عمليات به آرزويش رسيد.

00000000000000000000000000000000000000

شهيدمحمدرضا هاشمي محمودآبادي

 

سرتيپ خلبان هاشمي محمود آبادي

آخرين ماموريت؛ پرواز تا افلاک

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: سميه صادقي

 

آخرين پرواز و ماموريت خلبان هاشمي در ۱۳ مهرماه سال ۵۹ در منطقه جنوب کشور (اهواز) است. در آن ماموريت او در همراهي با تيم عملياتي هوانيروز پس از وارد کردن تلفات سنگين به تانک ها و نيروهاي دشمن بالگردش مورد اصابت قرار مي گيرد و به درجه رفيع شهادت نائل مي شود

 

با آغاز جنگ تحميلي ايران و عراق اقشار مختلف ملت ايران به رهبري امام خميني(ره) در طي ۸ سال به دفاع جانانه از دين و ميهن پرداختند.يکي از اقشاري که نقش موثري در ۸ سال دفاع مقدس داشتند تيزپروازان هوانيروز بودند.

 

يگان هوانيروز ارتش جمهوري اسلامي ايران هم با تقديم شهداي گران مايه برگ هاي زرين به کتاب تاريخ پس از انقلاب افزودند. يکي از شهداي هوانيروز که ۴۰ روز پس از آغاز جنگ تحميلي به درجه رفيع شهادت نائل آمد، سرتيپ خلبان سيدمحمدرضا هاشمي محمودآبادي بود.

 

۱۶ سالگي در هوانيروز

 

محمدرضا هاشمي محمودآبادي در سال ۱۳۳۶ در مشهد پا به عرصه وجود نهاد. او تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را تا چهارم متوسطه در شهر مشهد گذراند و در سال ۱۳۵۲ براي آموزش خلباني در هوانيروز استخدام شد.

 

وي پس از گذراندن دوره آموزش نظامي در تهران، براي يادگيري زبان انگليسي و تخصص پرواز به پايگاه مرکز آموزش هوانيروز اصفهان اعزام شد و پس از موفقيت در دوره هاي مذکور با درجه ستوان يار سومي و تخصص پرواز با بالگرد کبري در گردان تک پادگان پشتيباني هوانيروز اصفهان به انجام وظيفه مشغول شد.

 

پرونده خدمتي خلبان هاشمي طي همان زمان کوتاه قبل از شهادت سرشار از موفقيت در امتحانات پروازي و ماموريت هاي عملياتي در غرب و جنوب مي باشد.

 

حضور مستمر او در مبارزه با دشمن در منطقه غرب کشور قبل از شروع جنگ تحميلي و پروازهاي مکرر در همان ۱۳ روز ابتداي جنگ سرشار از جانبازي و جان فشاني است.

 

آخرين پرواز و ماموريت خلبان هاشمي در ۱۳ مهرماه سال ۵۹ در منطقه جنوب کشور (اهواز) است. در آن ماموريت او در همراهي با تيم عملياتي هوانيروز پس از وارد کردن تلفات سنگين به تانک ها و نيروهاي دشمن بالگردش مورد اصابت قرار مي گيرد و به درجه رفيع شهادت نائل مي شود. مزار شهيد خلبان سيدمحمدرضا هاشمي محمودآبادي در صحن آزادي حرم مطهررضوي قرار دارد.

 

گفت وگو با همسر شهيد

 

همسر شهيدهاشمي از ويژگي هاي برجسته شهيد مي گويد از نظم و انضباط وي، از رسيدگي و توجه شهيد به پدر و مادر و همسر و فرزندش.طيبه بختياري که اکنون ۵۳ سال دارد، از خاطرات ۲ سال زندگي با همسر شهيدش سخن مي گويد.

 

وي مي گويد: هر دو ۱۹ ساله بوديم و سال ۵۷ ازدواج کرديم و توفيق نصيبم شد که در کنار يکي از مدافعان انقلاب زندگي کنم. سال ۵۸ فرزندم به دنيا آمد و در سال ۵۹ در حالي که پسرم يک سال و ۴ ماه بيشتر سن نداشت همسرم شهيد شد. چون محمدرضا خلبان هوانيروز اصفهان بود پس از ازدواج به مدت ۲ سال در اصفهان زندگي کردم. شهيد به قرآن و نماز اهميت زيادي مي داد و با صداي بلند قرآن مي خواند. با اين که پسر دوم خانواده بود و ۳ خواهر و ۴ برادر ديگر هم داشت، اما بيش از ديگران به پدر و مادرش توجه داشت و در کارهاي زندگي به آن ها کمک مي کرد.

 

با من و فرزندش هم خيلي مهربان بود به گونه اي که اگر مي خواست سخنش را با قسم اثبات کند به جان من قسم مي خورد. خيلي دوست داشت همه هنرها را فرا بگيرم.

 

همسر شهيد ادامه مي‌دهد شهيد با توجه به اين که مستاجر بوديم ولي به لباس و ظاهر خود و خانواده اش خيلي اهميت مي داد و دوست داشت در همه حال همسر و فرزندش لباس خوب و مرتب بپوشند.

 

آيا قبل از آخرين ماموريت اش، شهادت به او الهام شده بود؟

 

چند روز قبل از آخرين ماموريت اش پارچه مشکي براي من و فرزندم خريد و گفتم: چرا پارچه مشکي خريده اي؟ او پاسخ داد: محرم نزديک است بايد شما هم مشکي بپوشيد. اصرار داشت هر چه زودتر لباس هاي مشکي آماده شود. خياط هم سريع لباس ها را دوخت. اول مهر عازم ماموريت شد و ۱۳ مهرماه در منطقه جنوب در حالي که خلبان بالگرد بود تير خورد و شهيد شد. او را با همان لباس خلباني در صحن آزادي حرم مطهر به خاک سپردند.

 

در وصيت نامه اش به چه چيزهايي توجه داشت و شما را به چه چيزي سفارش کرده بود؟

 

به خدا و معنويات توجه بسياري داشت و فرزندش را که خيلي دوست داشت ابتدا به خدا، سپس به من و پس از آن به پدرش سپرد و از بين ما رفت.

 

با چه مدرکي به استخدام هوانيروز درآمد؟

 

شهيد پس از استخدام در هوانيروز ديپلم گرفت. دوست داشت تحصيلات دانشگاهي نيز کسب کند اما با آغاز جنگ ترجيح داد در دانشگاه جنگ حق عليه باطل به مراتب عاليه دست يابد.

 

با توجه به اين که قبل از انقلاب هم در نيروي هوانيروز ارتش حضور داشت، نظرش درباره انقلاب چه بود؟

 

او به انقلاب علاقه داشت و مريد امام خميني(ره) بود. صاحبخانه ما در اصفهان هم فردي بود. او و خانواده اش با انقلاب مخالف بودند و به نظام و انقلاب توهين مي کردند. من هم که سن و سالي نداشتم و از بحث هاي سياسي اطلاعات کافي نداشتم اين حرف ها را به شهيدهاشمي منتقل مي کردم. اما شهيد بر مي آشفت و مي گفت: شما نمک مي خوريد و نمکدان مي شکنيد. سپس شروع مي کرد به دفاع از انقلاب و طرفداري از امام خميني(ره). از طرف ديگر با صاحبخانه مان هم بحث مي کرد و مي گفت: شما اشتباه مي کنيد. انقلاب برکات زيادي داشته و دارد.

 

از آخرين خوابي که درباره شهيد ديده ايد چيزي به خاطر داريد؟

 

۲ سال گذشته بله، در خواب ديدم که پسرم که جوان ۳۰ ساله اي بود در کنار پدرش ايستاده و با او قدم مي زند. من هم گل و کادو براي همسرم خريده بودم تا به او هديه کنم. کادو را دادم اما گل را فراموش کردم هديه کنم.

 

در همان حال به اين که پدر و پسر در کنار هم راه مي روند و به قول معروف به هم مي آيند افتخار مي کردم. ناگهان وارد خيابان خلوتي شديم و ديدم وسط خيابان ديوار چوبي قرار داده اند همسرم از ديوار چوبي به آن طرف رفت و ايستاد. اما من و پسرم همين طرف مانديم. در همين حال از خواب بيدار شدم.

000000000000000000000000000000000000

شهيد نورعلي شوشتري

 

سيري در شخصيت فردي و جهادي سردار شهيد نورعلي شوشتري

مظهر ارزش هاي يک شهيد

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: سيدصادق غفوريان

 

رهبر معظم انقلاب ۲۷مهرماه ۱۳۸۸ در جمع شوراي برنامه ريزي کنگره بزرگداشت شهداي خراسان، شهيد نورعلي شوشتري را مظهر ارزش  هاي يک شهيد دانستند و درباره اش چنين فرمودند: «... اين شهيد عزيزمان، شهيد شوشتري واقعا جزو عناصر پاکيزه سپاه بود. بنده ايشان را از نزديک مي شناختم و مي دانستم که جزو انسان هاي مومن، پاک، سالم، صميمي، فعال و زحمتکش و حقيقتا مظهري از همين ارزش هايي بود که متراکم مي شود و يک شهيد را به وجود مي آورد. در واقع شهيد شوشتري خودش را به اين کنگره رساند و در عداد شهدا قرار گرفت. خداوند انشاء ا... درجات ايشان را عالي کند و گوارا باد بر اين انسان مجاهد و مبارز اين پايان باارزش. بعد از اين که سال ها در جنگ بوده و تجربه هاي جنگ را از سر گذرانده و سالم از جنگ بيرون آمده بالاخره شهادت نصيبش شد. اين خيلي ارزش بزرگي است. به خانواده ايشان و دوستان ايشان بايد تبريک و تسليت بگوييم...»

 

(ويژه نامه ستاره ها- کنگره بزرگداشت ۲۳هزار شهيد خراسان)

الگوي وفاداري به اسلام

 

اگرچه کلام مقام معظم رهبري درباره شهيد شوشتري حديث مفصل و جامعي است اما خوب است ياد و خاطره شهيد شوشتري را در گفتار ياران و هم رزمان وي مرور کنيم. سردار سرلشکر «رحيم صفوي» درباره شهيد شوشتري مي گويد: «اعتقاد من اين است که شهيد شوشتري الگوي جهاد، صبر و استقامت در راه خدا و الگوي ايمان، شجاعت، خردمندي، وفاداري به اسلام و مردمداري براي جوانان ديروز، امروز و فرداي اين کشور است.

 

سردار صفوي به مهرباني و عطوفت شهيد شوشتري اشاره و تاکيد مي کند: شوشتري ذاتا يک انسان مهربان، دلسوز و مردمي بود و همواره با مدد از قرآن و اسلام، خدمت صادقانه به ملت و کشور داشت.

 

صفوي هم چنين به اين نکته هم اشاره مي کند که: «ايشان انساني کم حرف، آينده نگر، دورانديش و به معناي واقعي يک فرمانده خردمند، صادق و صبور بود. آقارحيم مي گويد: سردار شوشتري در سن ۶۱سالگي در سخت ترين مناطق عملياتي و در اوج صداقت، خردمندي، صبر و مهرباني، رسالت شوراي عالي امنيت ملي را که توسعه همراه با امنيت پايدار بود، به اجرا و اثبات رساند.»

 

با سردار انجيدني يار ديرين شوشتري

 

«سردار شوشتري شهادت را در مسير خدمت به مردم به ويژه محرومان، از خدا طلب مي کرد.» با اين جمله سردار انجيدني، از هم رزمان و دوستان سردار شهيد شوشتري، ياد خاطره اي در سال ۸۳ مي افتم، آن گاه که او را در کردستان ديده بودم؛ صلابت و فروتني اش همواره در ذهن و خاطره ام زنده است. آن هنگام او به عنوان فرمانده سپاه کردستان با جديت تمام در پي ايجاد امنيت و مبارزه با ناامني هايي بود که گاهي برخي گروهک هاي منافق، در خطوط مرزي اين استان ايجاد مي کرد. با سردار حسن انجيدني، از فرماندهان خراساني سال هاي دفاع مقدس، وعده ملاقات مي گذارم تا درباره همشهري، فرمانده و رفيق سال  هاي طولاني اش، سردار شهيد نورعلي شوشتري بيشتر بشنوم.

 

او دست ما را خواهد گرفت

 

سردار انجيدني که گاهي نيز بغض هايش مي ترکد، با يقين مي گويد: شک ندارم شوشتري از ما دستگيري خواهد کرد. انجيدني در بيان خاطره اي مي گويد: چند روز قبل با سرهنگ غفورپور که همراه شهيد شوشتري بود، تماس گرفتم. او گفت: عازم زاهدان هستيم. درحالي که صدايم روي آيفون بود به سردار گفتم: اگر بخواهي حاضرم به زاهدان بيايم و در کنار شما با «شاه رضا» ها مبارزه کنم. («شاه رضا» يکي از سران اشرار شرق کشور بود که چندين سال قبل او را به هلاکت رسانده بوديم.) اين هم رزم شهيد شوشتري با حسرت مي گويد: به هر حال توفيق نشد در خدمت و در رکابش باشم. سردار از آخرين ديدارش با شوشتري و آرزوي وي درباره شهادت چنين مي گويد: آخرين بار سردار شوشتري را ماه گذشته در مشهد و در جلسه هماهنگي کنگره سرداران شهيد خراسان ديدم.

 

بايد با شهيد کاظمي مي رفتم اما...

 

شوشتري پس از شهادت شهيد کاظمي مي گفت: به دليل شناختي که از قرارگاه حمزه داشتم؛ قرار بود به اروميه بروم. چون پرواز هواپيما از مشهد تاخير داشت؛ شهيد کاظمي از تهران به اروميه رفت و نشد که همراهش باشم. قسمت نبود وگرنه من هم بايد با شهيد کاظمي مي رفتم. بارها مي گفت آرزو دارد با «گردن راست» شهيد شود. منظورش اين بود که با شهادت و عزت از اين دنيا رخت بربندد.

 

درباره شهيد شوشتري بگوييد و از آشنايي تان با ايشان.

 

طي سال هايي که با سردار شهيد شوشتري بودم، او را خدمت گزاري واقعي وفردي صادق و پاک از آلايش يافتم. او شخصيتي متواضع، مردم دار، خاکي و مهربان بود.

 

محبت و نفوذ کلامش در مخاطبان تاثيري فراوان مي گذاشت. از اين رو ياد و مهرش در قلب آنان که شوشتري را مي شناختند، جايي ويژه دارد. تخصصي که در امور نظامي و امنيتي داشت، از او مديريتي توانا، مقتدر، مصمم و با اراده ساخته بود. با اين وجود بيشتر موارد از شورا و مشورت با ديگران بهره هاي زيادي مي گرفت. خوشبختانه از ابتداي بسيجي شد ن مان در نيشابور باهم بوديم. از کميته و سپس سپاه تا عمليات خيبر که اسير شدم سردار شوشتري فرمانده و استاد من بود. هرجا او فرمانده بود، من هم در کنارش بودم، اگر فرمانده تيپ بود من فرمانده گردانش بودم، فرمانده لشکر که شد، فرمانده تيپش بودم. در عمليات خيبر به دستور سردار شوشتري، دشوارترين عمليات را پذيرفتم، خارج از مرز و آن طرف دجله به اسارت درآمدم و...

 

سردار شوشتري سال هاي پس از جنگ بيشتر فرماندهي مناطق مرزي را برعهده داشت. ديدگاه او به مقوله امنيت ملي و مرزها چگونه بود؟

 

اصولا تمام تفکر ايشان پس از جنگ در حوزه امنيت ملي بود. با توجه به همين تفکر و انديشه، انجام هرگونه ماموريت سخت و دشوار را مي پذيرفت و تا سرحد شهادت از جان خودمايه مي گذاشت. شاهد مثال اين حرف ها همين اقدامات اخيرش در مناطق مرزي سيستان و بلوچستان است. سردار شوشتري همتش اين بود امنيت را بومي و امنيت بومي را به فرهنگ بومي تبديل کند که به اعتراف همگان، در اين زمينه نيز به موفقيت هاي بسياري هم دست يافته بود. چنان چه مي دانيد دشمن در مناطق محروم براي دست يابي به اهدافش با استفاده از فقر فرهنگي مردم و شرايط اجتماعي موجود، به دنبال ايجاد بحران و ناامني است. طي سال هاي اخير يکي از افراد تاثيرگذار و موفق در کاهش بحران هاي امنيتي در مناطق مختلف کشور، شهيد شوشتري بود. يکي از ماندگارترين ديدگاه ها و روش ها را سردار شوشتري در ماموريت ها و صحنه هاي مختلف دنبال مي کرد.او با نگاهش شرايط را به نفع نظام و کشور تغيير مي داد. پس از سال هاي دفاع مقدس، همواره در ماموريت هاي مختلف از جمله در مناطق مرزي غرب، شرق، شمال شرق، شمال غرب و جنوب شرق پيش قدم بود. به هيچ عنوان آدم راحت طلبي نبود و خودش با احساس افتخار، ماموريت هاي سخت و دشوار را انتخاب مي کرد. حضور در مناطق محروم و خدمت به مردم اين مناطق را براي خودش توفيقي بزرگ قلمداد مي کرد.از طريق خدمت گزاري به مردم مناطق محروم به شهادت فکر مي کرد. اقدامات او در سيستان و بلوچستان در گردهم آوردن قبايل و طوايف با تفکرات و مذاهب مختلف، بي نظير و بسيار تاثيرگذار بود. او سعي مي کرد با کاري فرهنگي ريشه امنيت در آن مناطق را بارور کند که موفق هم شد. شک نکنيد خون پاک او باعث امنيت و آبادي سيستان و بلوچستان مي شود، او يقين کرده بود پشتيبان مردم بلوچستان است و مردم هم حس کردند شوشتري مي تواند امنيت رابراي آنان به ارمغان بياورد. به دليل همين باور، دست بيعت به او دادند و ۴جلسه مهم و مفيد برگزار کردند، از سويي ديگر دشمن هم احساس کرد ادامه اين روند به نفعش نخواهد بود. سردار شوشتري با اقدامات ارزشمندش هزينه زيادي را روي دست دشمن گذاشت اگرچه آنان هم هزينه اي از نظام ما گرفتند. امثال شوشتري براي ما هزينه بالايي است. با اين حال هزينه ضربه مهلک شوشتري به نظام استکباري،بيش تر از هزينه اي است که خودش را فداي اين راه کرد.

 

سردار! چرا جامعه ما امثال شهيدان صياد شيرازي، شوشتري، کاظمي، محمدزاده و ... را از دست مي دهد؟

 

شهادت اين سرداران بزرگ و امثال شهيدان شوشتري، کاظمي، محمدزاده و...تقدير الهي است. آنان با اخلاص در خدمت گزاري به مردم و نظام اسلامي و ولايت فقيه، به مرحله اي رسيدند که شهادت شايسته مقامشان بود. حضور آنها در عمليات مختلف هم به نوعي اسباب و وسيله شهادت است اين شهادت نيز تنها در مسير رضاي خدا و خدمت به خلق خدا، به حق و شايسته نصيبشان مي شود. به واقع شهادت، هنر اين مردان خداست.

 

گزيده اي از زندگي نامه سردار شهيد نور علي شوشتري

 

سردار سرتيپ پاسدار نور علي شوشتري سال ۱۳۲۷، در روستاي سرولايت شهرستان نيشابور به دنيا آمد.

 

به گزارش ايرنا وي که از فرماندهان پرافتخار و يادگاران نامدار دفاع مقدس محسوب مي شود؛ دوران قبل از انقلاب با ارادت ويژه اي که نسبت به مقام معظم رهبري حضرت آيت ا... العظمي خامنه اي داشت و به طور مرتب در جلسات ايشان شرکت مي کرد با فضاي مبارزه ارتباط داشت. در دوران بعد از انقلاب و مخصوصا زمان دفاع مقدس نيز در عمليات هاي مختلف - خصوصا در جبهه جنوب- حضوري فعال داشت.

 

سردار شوشتري که افتخار همرزمي شهيدان بزرگواري همچون شهيد باکري و شهيد برونسي را در کارنامه زرين خود دارد، در اکثر عمليات ها با مسئوليت هاي مختلف به ويژه فرماندهي محورهاي عملياتي حضوري فعال داشت . هفت بار جراحت شديد و تحمل رنج و درد ناشي از آن، ماحصل اين حضور فعال و مخلصانه بود. بدين ترتيب افتخار جانبازي چون برگ زرين ديگري براي کتاب زندگي سراسر مجاهدت او به شمار مي آيد.

 

با وقوع عمليات مرصاد وي به توصيه مقام معظم رهبري مسئوليت اين عمليات غرورآفرين را بر عهده گرفت و به نقل از شهيد صياد شيرازي، فرماندهي خوبي از خود به نمايش گذاشت. تا جايي که در تماس مرحوم حاج سيداحمد خميني با وي و ابلاغ گزارش پيشرفت عمليات توسط آن مرحوم به امام خميني(ره)، حضرت امام (ره) خطاب به سردار شوشتري مي فرمايند: «در اين دنيا که نمي توانم کاري بکنم. اگر آبرويي داشته باشم در آن دنيا قطعا شما را شفاعت خواهم کرد». فرماندهي لشگر ۵قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشيني فرمانده نيروي زميني سپاه، بخشي از مسئوليت هاي اين فرمانده بزرگ و شهيد والامقام است. وي از اول فروردين ۸۸ نيز با حفظ سمت، فرماندهي قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار شد و موفق شد با تلاشي پيگير و مجاهدتي خستگي ناپذير، اتحاد بين طوايف شيعه وسني را در اين استان به افتخارات خود بيفزايد.

 

سردار شهيد نورعلي شوشتري که سال هاي متمادي منصب خادمي افتخاري بارگاه ملکوتي امام رضا(ع)را نيز عهده دار بود؛ بارها در جمع همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در ميدان جنگ به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه تکه شود.

 

سردار شهيد نور علي شوشتري مهرماه ۱۳۸۸، در منطقه پيشين سيستان و بلوچستان و طي يک عمليات تروريستي به درجه رفيع شهادت نائل شد.

000000000000000000000000000000000000

شهيد ناصر اسماعيل زاده خادم

 

همسر اميرشهيد ناصر اسماعيل زاده خادم:

رضايت در عمق نگاه ناصر موج مي زد

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: توانا علمي

 

«مي گويد: رفتنش به جبهه همان و عاشق شدن به جبهه همان. هر بار که به مرخصي مي آمد وقت رفتنش که مي رسيد مي پرسيدم: پس کي تمام مي شود، اي کاش نمي رفتي. او مي خنديد و مي گفت: نپرس کي تمام مي شود. جنگ خوب نيست اما براي ما کلاس درس است. ما عاشقيم و جبهه ها براي ما حال و هوايي ديگر دارد».

 

او با عشق به جبهه رفت و با عشق دفاع کرد. وقتي با گروهانش براي پاک سازي ميدان مين مي رفت، جان برکف بود و عاقبت هم به خواسته اش رسيد.»

 

همسر شهيد امير ناصر اسماعيل زاده خادم ساعتي را ميهمان روزنامه خراسان مي شود تا ناگفته هايي از همسر شهيدش را از زبان او بشنويم. او از رشادت هايي مي  گويد که گرچه ما بارها شنيده ايم اما او از نزديک با آن آشناست، آن ها را لمس کرده و با معناي ايثار و از خودگذشتگي به خوبي آشناست. او ما را ميهمان خاطراتي از همسر شهيدش مي کند.

 

مي گويد: شهيدناصر اسماعيل زاده خادم متولد ۱۳۲۹ و دانش آموخته رشته مهندسي مين دانشکده افسري بود و زمان اعزام به جبهه درجه سرواني داشت. وقتي جنگ شروع شد او هم بر حسب وظيفه، تخصص و اعتقادي که داشت داوطلبانه و براي دفاع از کيان دين و ميهن به سوي جبهه شتافت. او و هم رزمانش جزو اولين گروه هايي بودند که هم زمان با آغاز جنگ تحميلي به جبهه اعزام شدند.

 

اولين باري که اعزام مي شد، من گريه مي کردم و او هم اظهار دلتنگي مي کرد. اما رفتن به جبهه همان و عاشق شدن به جبهه همان. هر بار که مي آمد موقع رفتن مي پرسيدم: پس کي تمام مي شود و او در جوابم مي گفت: «نپرس کي تمام مي شود، جنگ خوب نيست اما براي ما کلاس درس است. ما عاشقيم و جبهه ها براي ما حال و هوايي ديگر دارد.» با عشق به جبهه مي رفت.

 

از دفعه هاي بعد وقتي گريه مي کردم ساکت بود، در عمق نگاهش رضايت را مي ديدم، مي گفت: «چون خبر نداري که جبهه چه حال و هوايي دارد گريه مي کني. اگر بداني که ما به ديدار معشوقمان مي رويم اين قدر بي تابي نمي کني.» او بارها شهادت هم رزمانش را ديده و طعم شهادت و به ديدار حق رفتن را چشيده بود. او ديده بود که هم رزمانش موقع شهادت با لبخند رضايت به ديدار معبود مي روند و همه اين ها او را شيفته تر از قبل کرده بود.

 

همسر شهيد با اشاره به نحوه شهادت، شهيد ناصر اسماعيل زاده خادم مي گويد: وي شهريور ۵۹ هم زمان با آغاز جنگ تحميلي به جبهه رفت و وظيفه پاک سازي ميدان هاي مين را به عهده گرفت. قبل از هر عمليات او وظيفه داشت تا ميدان هاي مين را پاک سازي کند و به دنبال همين وظيفه در عمليات آزادسازي خرمشهر و در روز ۱۹ ارديبهشت ماه سال ۶۱ به شهادت رسيد.

 

آن طور که هم رزمانش مي گفتند، وقتي قرار بود که عمليات آزادسازي خرمشهر آغاز شود، شهيد به اتفاق گروهانش براي بازديد از ميدان ميني مي روند که قبلا پاک سازي شده بود. يکي از هم رزمانش به او مي گويد که ميني که از نوع پيچيده و به اصطلاح مين واکسي است، خنثي نشده است. شهيد به طرف مين مي رود. ظاهرا ابتدا قرار بوده سربازي اين مين  را خنثي کند، اما شهيد متوجه مي شود که قرار است اين سرباز تا دو هفته ديگر ازدواج کند. به همين دليل با وجود اصرار سرباز به او اجازه خنثي کردن مين را نمي دهد و خودش دست به کار مي شود که قبل از شروع کار پايش روي مين ديگري مي رود و مين منفجر مي شود.

 

هم رزمانش مي گويند: «وقتي شهيد در اثر انفجار مين به هوا پرتاب مي شود به دفعات ا...اکبر مي گويد و قبل از رسيدن آمبولانس به درجه رفيع شهادت نايل مي شود.

 

همسر شهيد اسماعيل زاده خادم مي گويد: ثمره زندگي مشترک من با وي يک دختر ۲ ساله بود، هر وقت به مرخصي مي آمد دخترم اول با پدرش غريبي مي کرد اما بعد از مدتي به پدر انس مي گرفت. به همين دليل موقع رفتن همسرم به جبهه دخترم از شدت بي قراري تب مي کرد. شهيد ناراحت و نگران مي شد اما شدت علاقه اش به جبهه آن قدر بود که حتي علاقه پدر فرزندي مانع از رفتن وي نمي شد. با وجودي که علاقه شديدي به خانواده داشت، اما رفتن به جبهه و دفاع از کيان دين و ميهن را به ماندن در کنار خانواده ترجيح مي داد و مي گفت: کشورم نيز حکم خانواده دومم را دارد که بايد در مقابل يورش دشمن از آن محافظت کنم.

 

او مي گويد: من خودم فرهنگي بودم و از بروجرد مامور به خدمت در مشهد شده بودم و در مشهد بوديم که خبر شهادت ايشان را به ما اطلاع دادند. آن روز از پچ پچ افراد خانواده ام متوجه اتفاقي که افتاده بود، شدم و اين بدترين اتفاقي بود که در زندگي برايم افتاد و شدت آن به قدري بود که تا مدتي فلج موقت شده بودم.

 

او مي گويد: خوشحالي ام از اين است که همسرم به خواسته اش رسيد. من در آن موقع، از شهادت همسرم به دليل سن و سال کمي که داشتم درکي جز مرگ و جدايي و ويران شدن زندگي نداشتم به همين دليل هم وي کمتر در اين باره با من صحبت مي کرد. اما بارها با دوستان و آشنايان از خواسته قلبي خود که شهادت بود، گفته بود و حالا وقتي به گذشته بر مي گردم مي بينم که ناصر واقعا لايق شهادت بود. ما فقط ۳ سال با هم زندگي مشترک داشتيم که بخشي از آن را همسرم در جبهه گذراند اما همه دوستان و فاميلم از او به خوبي ياد مي کنند و خصوصيات اخلاقي او، هنوز هم در چشمان دوستانش اشک مي نشاند.

 

او مي گويد: شهدا بين جان شيرين خود و دفاع از کيان دين و ميهن، دفاع از آرمان هاي مقدس جمهوري اسلامي را انتخاب کردند و جان برکف به دل دشمن تاختند اما به نظر مي رسد هنوز دين شهدا ادا نشده است و من گاهي نگران مي شوم که نکند من به عنوان همسر شهيد، دينم را به شهدا ادا نکرده باشم.

 

بنابراين بايد نگاه به شهدا عميق تر شود. شهدا و شهادت نبايد در حد شعار روي ديوارها باقي بماند بايد به هدف و آرمان هاي والايي که شهدا براي آن خون پاکشان را هديه کردند، عمل شود و شهدا را ناظر بر اعمال خود بدانيم.

 

اين همسر شهيد مي گويد: همه شهدا از بسيجي گرفته تا سپاهي و ارتش براي يک هدف به دل دشمن زدند و حال وظيفه ماست که راه آن ها را ادامه دهيم.

00000000000000000000000000000000000000000

شهيد پرويز اژدو

 

«پرويز اژدو» جوان ترين شهيد خراسان رضوي

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: علي ترابي

سرو يازده ساله

 

«به نام ا... پاسدار خون شهيدان و به نام ا... ياري دهنده مسلمانان، خدمت پدر عزيزم آقاي محمد اژدو که اگر حال اين جانب پسرت را خواسته باشيد حالش خوب و خرم مي باشد و خدمت مادر عزيزم، خواهران و برادرانم سلام عرض مي کنم. اميدوارم از من هيچ ناراحتي نداشته باشيد و جاي من خيلي خوب است. وقتي که من شهيد شدم شما افتخار کنيد که من در چنين راهي شهيد شدم و فقط راه ما را ادامه دهيد و نگذاريد خون ما پايمال شود.»

 

اين متن بخشي از نامه شهيد«پرويز اژدو» به پدر و خانواده اش است که با قلمي ساده و صميمي در کنار سنگر جبهه هاي عشق و ايثار نوشته شده است.

 

اين شهيد که يازده بهار از عمرش مي گذشت در همان حال و هواي جواني با پيروي و تبعيت از فرمايشات بنيانگذار انقلاب اسلامي امام خميني(ره) راهي جبهه ها شد.

 

در حالي که تنها دوماه و سه روز از حضور اين شهيد بزرگوار در جبهه ها مي گذشت که در عمليات بيت المقدس بر اثر اصابت ترکش از ناحيه پشت شهيد شد.

 

اين شهيد عزيز جوان ترين شهيد استان خراسان رضوي است که در ادامه بيشتر با خصوصيات اخلاقي، اعتقادي و ... ايشان آشنا مي شويم.

 

شهيد «پرويز اژدو» در سال ۱۳۵۰ شمسي در روستاي زنگلانلو از توابع شهرستان درگز در خانواده اي متدين قدم به عرصه هستي نهاد. دوران کودکي خود را در خانواده اي انقلابي، عاشق سيدالشهدا و مقلد حضرت امام خميني(ره) سپري کرد.

 

شهيد «پرويز اژدو» که کلاس پنجم ابتدايي بود و يازده سال بيشتر نداشت، با رضايت پدرش راهي جبهه هاي نور عليه ظلمت در منطقه جنوب کشور شد.

 

او در نامه هايي که مي نوشت همواره خانواده را به اطاعت از ولايت و دوستان خود را به درس خواندن توصيه مي کرد و مي گفت: سنگر ما رزمندگان جبهه و سنگر شما مدرسه است. اين شهيد بزرگوار در مرحله دوم عمليات بيت المقدس و آزادسازي خرمشهر شرکت کرد و در اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد و در يکي از بيمارستان هاي شهر اهواز بستري شد و در تاريخ 1361.2.24 در سپيده دم عشق، جام وصال را نوشيد و قدم در کوي شهيدان گذاشت و به مقام رفيع شهادت نايل آمد.

 

يادگاري امضا

 

شهيد «پرويز اژدو» به عنوان جوان ترين شهيد استان که يازده سال بيشتر نداشت راهي جبهه ها شد و در حالي که تنها دو ماه و سه روز از حضور اين شهيد بزرگوار در جبهه ها مي گذشت، در عمليات بيت المقدس بر اثر اصابت ترکش به ناحيه پشت شهيد شد.

 

«عزيز اژدو» برادر اين شهيد که يک سال از برادر شهيد خود بزرگ تر است درباره خصوصيات اخلاقي اين شهيد مي گويد: برادر شهيدم از اخلاق خوبي برخوردار بود، فردي بود که آزارش به کسي نمي رسيد و رابطه اش با همه صميمي و خيلي خوب بود. حامي ضعيفان بود و ولايت مدار بود و بر اين مسئله خيلي تاکيد داشت.

 

اين شهيد ساده زندگي مي کرد و به تحصيل خيلي علاقه داشت و در اوقات فراغت در کنار کارهاي کشاورزي که انجام مي داد، درس هم مي خواند.

 

«عزيز اژدو» به روحيه خوب برادر شهيدش اشاره مي کند و مي گويد: برادرم از روحيه خوب و بالايي برخوردار بود. حتي وقتي موقع اعزام، مادرمان گريه مي کرد برادرم رو به ايشان مي کرد و مي گفت: مادرجان براي چه گريه مي کني، شما بايد خوشحال باشيد چرا که من به جنگ دشمنان اسلام مي روم.

 

وي به لحظه شنيدن خبر شهادت برادر خود اشاره مي کند و مي افزايد: وقتي که خبر شهادت ايشان را شنيديم خيلي متعجب شديم و پدر و مادرمان خدا را شکر کردند که اين امانت را در راه اسلام هديه کردند.

 

وي ادامه مي دهد: برادر شهيدم ارتباط خوبي با بسيج و مساجد داشت و اگر از طرف بسيج برنامه هايي مثل آموزش نظامي، کلاس قرآن و ... اجرا مي شد حتما شرکت مي کرد.

 

«عزيز اژدو» به بيان يک خاطره از شهيد به نقل از پدرش اشاره مي کند و مي گويد: موقع اعزام به جبهه سن اين شهيد خيلي کم بود. اولين باري که مي خواست به جبهه برود مسئولان اعزام گفته بودند که سن شما کم است و نمي تواني اعزام شوي. براي بار دوم باز هم به بسيج رفت و گفت: بايد مرا به جبهه بفرستيد که مسئولان بسيج نامه اي به او دادند که بايد از پدرت اجازه کتبي بگيري و تنها در آن صورت است که مي توانيم شما را به جبهه اعزام کنيم. نامه را براي امضا نزد پدر آورد که ابتدا پدر با اين کار مخالفت کرد اما «پرويز» در جواب پدر گفت: اگر ما نرويم پس چه کسي براي دفاع از اسلام و کشورمان برود که در نتيجه پدر راضي به اين کار مي شود و به پدر امضا کردن را ياد مي دهد و نامه امضا شده را به بسيج ارائه مي دهد و پدرم نمونه امضاي شهيد را براي يادگاري تا آخر عمر نزد خود نگه داشته است.

 

وي به آخرين توصيه و پيام اين شهيد اشاره و عنوان مي کند: همه بايد در جنگ حق عليه باطل شرکت کنند و گوش به فرمان امام خميني(ره) باشند و به دستورهاي اسلام عمل کنند.

 

تاکيد بر فراگيري علم و دانش

 

عبدالرحمان زنده دل يکي از همرزمان شهيد «پرويز اژدو» که از زمان اعزام جبهه با ايشان همراه بود، از خاطرات اين شهيد مي گويد: «شهيد اژدو» خيلي صبور بود و در بين گردان ۳۰۰ نفره ما روحيه قوي داشت.

 

«زنده دل» به انگيزه رفتن اين شهيد به جبهه اشاره مي کند و مي گويد: با آن که سن کمتري داشت در جواب سوال هاي ما درباره اين که انگيزه ات از رفتن به جبهه چيست، مي گفت: براي رضاي خدا و انجام تکليف به جبهه آمدم.

 

وي ادامه مي دهد: از زمان اعزام تا موقع شهادت تمام کارهايي که انجام مي داد فوق العاده بود و با توجه به سن و سال کمش، اخلاق و رفتار ايشان بي نظير بود و من رفتار او را سرمشق زندگي ام قرار دادم.

 

شهيد «اژدو» خيلي مظلوم و کم صحبت بود و اگر يک روز تا غروب با او صحبت نمي کرديم، با کسي صحبت نمي کرد. وي به نماز، دعا و قرآن خيلي اهميت مي داد و نسبت به سنش از روحيات معنوي بالايي برخوردار بود و همچنين جزو افرادي بود که هيچ وقت از دستور سرپيچي نمي کرد.

 

وي مي افزايد: در عمليات خرمشهر نيروها بايد خيلي محکم و قوي مي بودند و ما نگران بوديم که اين جا چطور از خود دفاع کنيم اما اين شهيد جوان در مقابل عمليات و بمباران خيلي صبور، شجاع و قوي بود.

 

عبدالرحمان زنده دل نحوه شهادت اين شهيد را اين گونه بيان مي کند: به جاده خرمشهر رسيديم. در آن زمان شهيد «اژدو» کمک آرپي جي زن بود. يک هفته کنار جاده درگيري بود. شب عمليات بيت المقدس با رمز يا علي بن ابيطالب بارندگي شديدي گرفته بود. هنوز اطراف جاده اهواز براي عبور باز نبود و فقط راه آبادان باز بود که از آن جا به ايستگاه حسيني و سپس به اطراف شلمچه رفتيم. يک يا دو ساعت از ظهر گذشته بود که شهيد«اژدو» به وسيله ترکش خمپاره از ناحيه پشت مورد اصابت قرار گرفت و شهيد شد.

 

عزيزا... محمدي يکي از دوستان شهيد اژدو که از کودکي با وي بود، درباره رفتار و شخصيت اين شهيد اين گونه مي گويد: در هنگام رفتن به جبهه شوق و ذوق داشت و نسبت به فراگيري علم و دانش خيلي تاکيد داشت. ايشان نظر ارشادي داشت و با آن سن کمش هميشه دوستان را به درس خواندن تشويق مي کرد و مي گفت: اگر من به جبهه رفتم و شهيد شدم شما بايد به تحصيل علم بپردازيد، در حالي که من و دوستان ديگر اين موضوع را درک نمي کرديم.

 

شهادت با رمز علي بن ابيطالب(ع)

 

محمد داورپناه، جانباز نابينا و شهيد«اژدو» اولين نفراتي بودند که از روستاي خود به جبهه اعزام شدند.

 

داورپناه در خصوص نحوه اعزام و شهادت شهيد «اژدو» اين چنين عنوان مي کند: در زمان اعزام به جبهه از بين چهار نفر داوطلب بسيجي روستاي زنگلانلو از توابع شهرستان درگز، من و شهيد «اژدو» انتخاب و اعزام شديم. هر دو هم سن بوديم و براي آموزش حدود ۴۵ روز به امامزاده سيدمرتضي کاشمر رفتيم و چند روز بعد از آموزش قرار شد از کوهسنگي به جبهه اعزام شويم.

 

اين جانباز مي افزايد: قبل از اعزام چند نوار انقلابي از شوراي اسلامي روستا گرفتيم که يکي از آن شعرها که من و شهيد«اژدو» از روي اين نوار تکرار مي کرديم، شعر شهيدم من، شهيدم من... بود. شهيد «اژدو» قبل از اعزام خوابي که ديده بود را برايم تعريف کرد و به من گفت: خواب ديدم که من ديگر بر نمي گردم و تو تنها بر مي گردي.

 

اين همرزم شهيد «اژدو» در تشريح نحوه اعزام شدنشان به جبهه مي گويد: بعد از اعزام ما را به پادگان ۹۲ زرهي اهواز بردند که در آن زمان دو بخش بود که بخشي در اختيار سپاه و بخشي ديگر در اختيار ارتش بود. در آن زمان به ما اعلام کردند که بايد اين جا نگهباني بدهيم ولي ما اصرار داشتيم به خط حمله برويم که در نتيجه تصميم گرفتيم از اين جا به سوي خط مقدم برويم و بر اين اساس از در عقب اتوبوس سوار شديم و به بچه ها گفتيم که کوله پشتي هاي خود را روي ما بگذارند به اين صورت به منطقه کاتل پيلا (محلي نزديکي اهواز که نيروها را مجهز و گروه بندي مي کنند) رسيديم و در تقسيم بندي نيروها شهيد «اژدو» در تيپ ۲۱ امام رضا(ع) تحت فرماندهي شهيدچراغچي قرار گرفت. من و شهيد«اژدو» کمک آرپي جي زن شديم و در عمليات آزادسازي خرمشهر به عنوان يک پشتيبان بوديم که شهيد «اژدو» در عمليات بيت المقدس که با رمز علي بن ابيطالب انجام شد با اصابت ترکش از ناحيه پشت شهيد شد.

0000000000000000000000000000000000000000

شهيد موسي نيک پي

 

«موسي نيک پي» پيرترين شهيد خراسان رضوي

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: علي ترابي

 

شهادت نه تسليت که تبريک و بشارت دارد

 

اگر کسي خواست در رابطه با شهادت به شما تسليت بگويد در جوابش بگوييد اميرمومنان علي(ع) فرمودند که شهادت تبريک، شهادت، شکرگزاري دارد نه تسليت، تسليت بايد به آن هايي گفت که همه سرمايه گرانمايه عمر عزيز خود را در جهالت و معصيت به آتش مي کشند. همه عمر خود را در بي خبري و پوچي در انحرافات و بي هدفي مي گذرانند و سرانجام مانند يک حيوان به هلاکت مي رسند ولي به کسي که با شهادت در راه اسلام از حيات دنيوي، به عالي ترين زندگي ابدي ملکوتي سرشار از نشاط، جلال و عظمت دست مي يابد تبريک بايد گفت نه تسليت. اين جملات فرازي از سخنان شهيد موسي نيک پي است. شهيدي که پيرترين شهيد استان لقب گرفته است. اين شهيد در تاريخ هزار و ۲۸7 شمسي در مشهد به دنيا آمد. با شروع جنگ تحميلي با وجود کهولت سن، در چندين نوبت مشتاقانه به سوي جبهه ها شتافت و بالاخره در سال ۶۵ در عمليات کربلاي ۶ و در منطقه اسلام آباد غرب در حين خدمت به رزمندگان در يک بمباران هوايي جام شهادت را نوشيد و روح بلندش به ديدار محبوب شتافت و پيکر پاکش در بهشت رضا مشهد آرام گرفت.

 

شهيد موسي نيک پي در سال ۱۲۸۷ شمسي در يکي از روستاهاي مشهد به نام سيس آباد متولد شد. از همان کودکي با سختي و محروميت آشنا شد و تا پايان زندگي پر افتخارش لحظه اي دست از تلاش و پشتکار برنداشت و همچون درختي تناور و استوار در کوير سوزان و بي رحم زندگي پرمشقت خويش به مقابله با سختي ها و ناملايمات برخاست. شهيد نيک پي در سن دو سالگي از نعمت پدر محروم شد. دوران کودکي خود را با تحمل فقر و مرارت ها و سختي هاي بي شمار در دامان مادري پرمهر و زحمت کش گذراند. به سراغ فرزند ارشد اين شهيد يعني محمدحسين نيک پي مي رويم تا بيشتر از خصوصيات اخلاقي، اعتقادي و رفتاري اين شهيد جويا شويم. فرزند اين شهيد به نوعي هم رزم پدر شهيد خود هم بوده است و از سال ۶۱ به عنوان مسئول عمران منطقه در جبهه ها حاضر شد و پدرش به جاي محمدحسين به او حاجي بي غم مي گفت.

 

شهادت افتخار و شادي دارد

 

محمدحسين نيک پي در ادامه سخنانش به بيان خصوصيات بارز اخلاقي و رفتاري پدر شهيدش مي پردازد و مي گويد: پدرم معتقد بود شهادت موهبت بزرگ الهي است و نبايد به جاي افتخار و شادي، از شهادت متاثر و غمگين شويم که رهيدن از بند اسارت دنياي بي ارزش و سرافراز بيرون آمدن از آزمايش هاي الهي و به منزل رساندن بار مسئوليت ها موجب شادي است، نه غم و اندوه، بنابراين از خداوند مي خواهيم توفيق شهادت در راهش را روزي و نصيب ما کند که اگر چنين توفيقي بيابيم همنشين پيامبر اکرم(ص) و فرزندان معصومش(ع) خواهيم شد. سرانجام پدرم به آرزوي هميشگي اش رسيد و در سن ۸۰ سالگي به جمع شهيدان پيوست. محمدحسين به زندگي پدر شهيدش اشاره مي کند و مي گويد: شهيد نيک پي در دوران جواني به شغل شريف کشاورزي و چوپاني که شغل شريف انبياست مشغول بود و بسياري از شب ها و روزها را تنها در ميان دشت ها و مزارع مي گذراند. ايشان علاقه وافري به بيابان و خلوت کردن با خداي خويش داشت و همچنين از اين طريق معاش خود و مادرش را تأمين مي کرد. محمدحسين مي افزايد: ايام جواني او مصادف بود با اوج حکومت رضاخاني و تحميل قوانين جبارانه و غيراسلامي رژيم پهلوي بر مردم که برداشتن حجاب زنان يکي از آن موارد بود. شهيد نيک پي که در آن زمان جواني مخلص و متعصب بود، هميشه در صدد بود تا حرکتي يا خدمتي در راستاي افشاي توطئه هاي حکومت رضاخاني داشته باشد. فرزند شهيد موسي نيک پي با تعريف اتفاقاتي که در آن زمان براي پدرش اتفاق افتاد مي افزايد: پدرم دو سال پس از ازدواج به سربازي فراخوانده شد و اين ايام مصادف بود با کشف حجاب زنان توسط رژيم رضاخاني، که اين مسئله براي ايشان سنگين و زجرآور بود از آنجايي که اصالت خانوادگي ايشان اجازه تحمل چنين خفتي را به او نمي داد به مخالفت با اين اقدام رژيم برخاست و از انجام مأموريت کشف حجاب زنان سرپيچي کرد که اين امر منجر به بازداشت وي شد. محمدحسين نيک پي به حضور پدرش در فاجعه مسجد گوهرشاد اشاره مي کند و مي افزايد: در مبارزات حمله به مسجد گوهرشاد به فرمان شيخ بهلول در زمان حکومت رضاخان مبني بر اين که شيعيان بيدار باشيد که به ائمه و به حرم امام رضا(ع) حمله شده است، پدرم از روستا همراه تعداد زيادي از روستاييان با وسايل کشاورزي اعم از بيل و کلنگ و... به مقابله با حکومت رضاخاني رفتند و بعد از آن متواري شد که طولي نکشيد شناسايي و دستگير شد و مدت چهل روز زنداني بود.

 

خصوصيات اخلاقي شهيد

 

فرزند بزرگ اين شهيد يکي از خصوصيات اخلاقي اين شهيد را ارادت خاص ايشان به ائمه اطهار و زيارت مرقد مطهر اين بزرگواران عنوان کرد و گفت: براي زيارت حضرت امام رضا(ع) هميشه برنامه داشت که بيشتر روزها به خصوص پانزده سال آخر عمرش را به طور مداوم و هر روز از منزل پياده به حرم مطهر امام رضا(ع) مشرف مي شدند و هيچ گاه از وسايل نقليه استفاده نمي کردند و يکي ديگر از ويژگي هاي اين شهيد بزرگوار توجه و اعتقاد خاص ايشان به نماز و روزه بود و طبق گفته خود شهيد در تمام عمر فقط يک نوبت نماز وي قضا شده است. محمدحسين نيک پي به ديگر خصوصيت اخلاقي پدرش اشاره مي کند و عنوان مي کند: پدرش به امام و ولايت فقيه اعتقاد داشت و همچنين واجبات را انجام مي داد و از محرمات پرهيز مي کرد و با اين که بي سواد بود امر به معروف و نهي از منکر مي کرد. در روزهاي آخر که مي خواست به جبهه برود با همه خداحافظي مي کرد و حلاليت مي گرفت و سفارش مي کرد: مبادا جبهه جنگ را خالي بگذاريد.

 

اعزام به جبهه

 

فرزند اين شهيد به شروع جنگ تحميلي و آرزوي پدرش براي دفاع از اسلام در جبهه ها اشاره مي کند و مي گويد: با شروع جنگ تحميلي و با وجود کهولت سن مشتاقانه در پي فرصتي بود که به صف دليرمردان لشکر اسلام بپيوندد و بالاخره آرزويش به تحقق پيوست و اولين بار در سال ۱۳۵۹ به جبهه اعزام شد و اين در حالي بود که فرزند، عروس و دو نوه او هم بعدها به جبهه هاي حق عليه باطل رفتند. وي تصريح مي کند: پدرم با کهولت سن و محبوبيتي که داشت در قرارگاه همچون پدري مهربان و دلسوز در راه خدمت گزاري به رزمندگان اسلام از هيچ کاري دريغ نمي کرد و اين باعث شده بود که اطرافيان علاقه خاصي به او داشته باشند.

 

اين رزمنده دفاع مقدس که ۶۷ سال از عمر بابرکتش مي گذرد مي افزايد: پدرم تا سال ۶۵ چندين بار مشتاقانه به سوي جبهه شتافت و هر بار بي صبرانه اعزام بعدي را انتظار مي کشيد و مرحله آخر که اصرار زياد داشت که اعزام شود از تمام دوستان، قوم و خويشان درخواست عفو و بخشش داشت و حلاليت مي طلبيد که يکي از دوستان از ايشان پرسيد که حاجي مگر چه شده است که در اين اعزام اين قدر حلاليت مي طلبي؟ که شهيد نيک پي گفت: خوابي ديده ام که فکر مي کنم در اين اعزام شايد ديگر من برنگردم و آن دوستش که سيد بود شهيد نيک پي را به جدش قسم داد که خوابش را تعريف کند که پدرم اين چنين تعريف کرد: «در خواب ديدم که در کنار چشمه آبي، سيد بزرگواري نشسته بود و جوان ها با پيشاني بند قرمز صف طولاني را تشکيل داده بودند و با خوردن جرعه اي از آب مي رفتند و من هم در ميان اين جوان ها به آن سيد بزرگوار رسيدم و از ايشان طلب آب کردم اما ايشان از دادن آب به من ممانعت کرد و من با گريه و اصرار از آن سيد آب خواستم و او شيشه اي آب به من داد و با نوشيدن آن آب همراه جوانان عازم شدم.»

 

عطر خوش قبل از شهادت

 

فرزند اين شهيد در ادامه به بيان خاطراتي از هم رزمي با پدرش مي پردازد و در حالي که اشک در چشمانش جاري است مي گويد: پدرم فردي مقيد بود و هيچ وقت ما نتوانستيم او را بشناسيم. يک روز که به قرارگاه برگشتم، رفتم به آشپزخانه و ديدم که پدرم مشغول کاري است. از پشت سر با دست جلوي چشم او را گرفتم اما پدرم در همان مرتبه اول گفت تو حاجي بي غم هستي و بعد من صورت او را بوسيدم. در آن زمان عطر و بوي خاصي از ايشان به مشامم مي رسيد. وي به نحوه شهادت پدرش اشاره مي کند و مي افزايد: عراقي ها شروع به حمله هوايي کردند و پادگان ا... اکبر و شهر اسلام آباد غرب را بمباران کردند. آن موقع پدرم در قرارگاه ۷ کيلومتري قصر شيرين مشغول کار بود در همان لحظه آب و برق و تمام امکانات اسلام آباد غرب قطع شده بود. تصميم گرفتم که خانواده ام را به مشهد ببرم که پدرم گفت من هم مي آيم تا به زيارت امام رضا(ع) بروم و با هم راهي شهر مشهد شديم. من وقتي که خانواده را سر و سامان دادم به پدر گفتم که شما نزد خانواده بمانيد و از آن ها مواظبت کنيد و من به جبهه برگشتم. چند سال از اين ماجرا گذشت و من براي مرخصي به مشهد رفتم که روز دوم از جهاد تماس گرفتند که خود را زود به جبهه برسانيد يک عمليات در پيش داريم که عمليات کربلاي ۶ بود. در اين حين پدر هم اصرار کرد که من هم مي خواهم بيايم و براي من برگه اعزام بگير و هر چه با او مخالفت کردم هيچ فايده اي نداشت. با هم رفتيم جهادسازندگي و براي او برگه اعزام گرفتم و راهي جبهه شديم. حدود ۶ تا ۷ روز از عمليات کربلاي ۶ گذشته بود که از فرماندهي تماس گرفتند برگرد به عقب و با اصرار فرماندهي به قرارگاه برگشتم، قرارگاه را بمباران کرده بودند. نگهبان در وقتي من را ديد گفت: براي پدرت اتفاقي نيفتاده است. نزديک اذان صبح بود وضو گرفتم و با دعوت دوستان وارد يکي از مقرها شدم. وقتي نشستم همه مرا نگاه مي کردند و من به آن ها گفتم «من فرزند شهيد شدم».

0000000000000000000000000000000000

شهيدعبدالحسين برونسي

 

برونسي؛ شهيدي که رهبر انقلاب شخصيتش را جامع الاطراف خواندند

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

نوشتن درباره برونسي برايم سخت است و دشوار، اصلا نمي دانستم آغاز مطلب چگونه و از کجا بايد باشد. اين «نمي دانم» من کاملا طبيعي است.به هر حال برونسي همان است که مقام معظم رهبري شخصيتش را «جامع الاطراف» خواندند.آقا اين طور در اين باره فرمودند: «...آن چنان در کار مديريت جنگ پيشرفت مي کند که به مقامات عالي مي رسد و شخصيت برجسته اي مي شود؛ شخصيت جامع الاطراف که مثلا فرمانده تيپ مي شود، بعد هم به شهادت مي رسد...»

 

وقتي آقا از برونسي اين طور مي فرمايند شايد شنيدن مطالب ديگر درباره اين شهيد خيلي به چشم نيايد. اما بگذاريد اين مطلب را با روايت هجران ۲۷ ساله برونسي و بازگشت او به خانه ادامه دهم. برونسي ۲۵ اسفند ۶۴ يک بار روي دستان همشهريانش تشييع شد اما اين تشييع، تشييع روح پرفتوح او بود. مهدي پسر شهيد برونسي پس از کشف پيکر پدر و بازگشت او پس از ۲۷ سال به من اين طور مي گفت که «طي اين سال ها وقتي بر مزار پدرم حاضر مي شدم نمي دانم چرا احساس مي کردم پدرم در اين آرامگاه نيست؛ من با بازگشت پدرم در حقيقت تکه گمشده وجودم را يافتم.»

دکتر محسن رضايي: هميشه برونسي را مثال مي زدم

 

درباره برونسي خيلي ها گفته اند فقط به قدر تشنگي بگذاريد از درياي ژرف بچشيم. دکتر محسن رضايي درباره برونسي مي گويد: در عمليات والفجر مقدماتي که در صدد تشکيل يگان بوديم، به سردار شهيد شوشتري و برخي ديگر از دوستان گفتيم که استان خراسان با اين همه استعداد و ظرفيت به تنهايي مي تواند داراي يک لشکر باشد که وقتي قرار شد آقاي شوشتري در اين زمينه اقدام کند و اين کار را انجام دهد دو سه نفر را انتخاب کرد که يکي از آن ها شهيد بزرگوار برونسي بود که در عين حال که به لشکر کمک مي کرد، يک تيپ را هم فرماندهي و اداره مي کرد.

 

دکتر محسن رضايي در ادامه سخنانش چنين مي گويد: نکته جالب درباره اين شهيد گرانقدر اين بود که با وجود فرصت کمي که داشت از ابتداي دوران جنگ تحميلي به عرصه فرماندهي تيپ وارد شده بود و با اين که هيچ سابقه نظامي گري نداشت اما توانست در اين فرصت کم خود را از سطح يک رزمنده به سطح يک فرمانده تيپ ارتقا بدهد و اين هميشه جزو مثال هاي من در سخنراني هايم بود.

 

در آن دوران که گاهي مي ديديم برخي فرماندهان احساس عجز مي کردند و مي گفتند که فرماندهان گردان ها به شهادت رسيدند چه کنيم، من اغلب دو سه نفر را که شاخص بودند نام مي بردم که يکي از آن ها سردار شهيد عبدالحسين برونسي بود که شما ببينيد شهيد برونسي چگونه توانسته بود در مدت کوتاهي استعدادها و توانمندي هاي خودش را بروز دهد و به سطح فرماندهي قابل و شايسته ارتقا پيدا کند.

 

سرلشکر فيروزآبادي: برونسي طلايه دار شهيدان خراساني

 

سرلشکر دکتر سيدحسن فيروزآبادي هم از برونسي کلام به ميان مي آورد و اين طور مي گويد: برونسي، ... شهيدي عزيز که مظهر ولايت پذيري، ولايتمداري، فداکاري و وفاداري خراسان قهرمان و غيور، در طريق پاسداري از ارزش هاي اسلام ناب محمدي(ص) و دفاع از آرمان هاي سترگ انقلاب و نظام اسلامي به شمار مي رود. سردار شهيدي که مقتدا و مولايمان رهبر معظم و فرزانه انقلاب، ولي فقيه زمان، خامنه اي عزيز او را صميمانه و با محبت «اوستا عبدالحسين» مي ناميد و نماد حقيقت پرورش انسان هاي بزرگ با معيارهاي الهي و اسلامي مي خواند... سردار سرافراز «عبدالحسين» برونسي طلايه دار خيل عظيم شهيدان خراساني و مايه فخر و مباهات سرزميني است که همواره پرچمدار جهاد في سبيل ا... و سنگرهاي جانبازي و جانفشاني در راه امامت و ولايت است.

 

برونسي و ارادتش به حضرت زهرا(س) در روايت قاليباف

 

ديگر هم رزم شهيدبرونسي، دکتر محمدباقر قاليباف هم به ويژگي بارز برونسي يعني ارادت او به حضرت زهراي مرضيه(س) اين طور مي گويد: «... محال بود نامي از حضرت زهرا(س) برده شود و تکان شانه ها و گريه شهيدبرونسي ديده نشود...»

 

او که به غمزه مسئله آموز صد مدرس بود، براي همه آن هايي که او را مي شناختند اسوه کاملي از مجاهدان حقيقي راه خدا بود، مردي که رهبر انقلاب او را از عجايب اين انقلاب ناميدند، مردي خودساخته و عصاره خصايل. گويي قسمت اين بود که برونسي عزيزمان که در زمان حياتش الگوي عشق و ارادت به فاطمه(س) و حسين فاطمه (ع) بود، شهادتش نيز رنگ و بوي مدينه و کربلا بگيرد ... شايد هيچ نامي به اندازه «عبدالحسين» برازنده او نبود. او به راستي مريد و شاگرد برازنده سرور و سالار شهيدان بود و تمام عمر خويش را نيز وقف يک زندگي عاشورايي کرد. بارها گفته ام که دفاع مقدس عرصه تجلي شور و شعور بود و برونسي مصداق بارزي از آميختگي قابليت هاي نظامي و ايماني استوار به امام (ره) و انقلاب بود. در مورد قابليت او همين بس که به سرعت به سطح فرماندهي رسيد و به واسطه شجاعت هاي خود چنان وحشتي در دل هاي دشمن انداخت که براي سرش جايزه تعيين کردند. در شور و ايمانش نيز همين بس که رفتارش و گفتارش تجلي عشق و معرفتي شگرف به خداي متعال بود که زمان و مکان شهادت را مي دانست و در آستانه عمليات بدر مي گفت: «اگر در اين عمليات شهيد نشدم، در مسلماني ام شک کنيد.»

 

اين شهود حاصل ايماني بود که باعث مي شد او بگويد: «در هر کار اگر انسان خدا را در نظر بگيرد انحراف ايجاد نمي شود.»

بازگشته که نهيبي بزند دل ها را

 

از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است، با هم مرور کنيم شهيد اوستاعبدالحسين برونسي را در کلام آقا که سال ۱۳۸۸ طي ديدار خانواده اين شهيد با ايشان اين مطالب را به يادگار فرمودند:

 

بسم ا...الرحمن الرحيم

 

خدا انشاءا... شهيد عزيزمان را - مرحوم شهيدبرونسي را، يا همان طور که عرض کرديم اوستا عبدالحسين برونسي را - رحمت کند. اين خيلي براي جامعه ما و کشور ما و تاريخ ما اهميت دارد که يک شخص خوانده شده به عنوان «اوستا عبدالحسين» - نه دکتر عبدالحسين است، نه به معناي علمي استاد عبدالحسين است؛ بلکه اوستا عبدالحسين است، اهل بنايي و اهل کار دستي و اهل شاگردي فلان مغازه؛ يعني اوستا عبدالحسين بنا- از لحاظ معرفت و آشنايي با حقايق به جايي مي رسد که قبل از پيروزي انقلاب در ظريف ترين کارهاي انقلابي جوان هايي که در مسائل انقلابي کار مي کردند شرکت مي کند - البته من از نزديک در جريان آن کارها نبودم و در آن زمان يادم نمي آيد که با اين شهيد ارتباطي داشته باشم؛ لکن اطلاع دارم، مي دانم، شنيدم و توي کتاب هم خواندم - بعد از انقلاب هم وارد ميدان جنگ مي شود. مي دانيد، در دفاع هشت ساله - در مجموعه داوطلبان و سپاه و اين ها - هيچ کس به عنوان فرمانده و رئيس وارد ميدان نمي شد؛ همه بر اساس تلاش خودشان به مقامات بالا مي رسيدند؛ يعني يک نفري وارد مي شد، بسيجي معمولي بود؛ بعد مي ديدند آدم قابلي است، مي شد فرمانده دسته يا فرمانده گروهان، بعد مي شد فرمانده گردان، بعد مي شد فرمانده تيپ، مي رفت بالا. مديريت جنگ آن زمان هم فقط مديريت نظامي نبود؛ من چون اوايل کار، مدت کوتاهي از نزديک کارها را مي ديدم، بعد هم که از دور؛ تهران بوديم، لکن جريان ها را مي فهميدم و مي دانستم. مديريت، صرفا مديريت نظامي نبود، مديريت سياسي بود، مديريت فکري بود، مديريت انساني، ادبي و اخلاقي بود، تا کسي اين چيزها را نداشت، نمي توانست مجموعه زيردست خودش را اداره کند و هدايت بکند. اين شهيدعزيز وارد مي شود، نه معلومات دانشگاهي دارد، نه عنوان و تيتر رسمي و دانشگاهي دارد، اما آن چنان در کار مديريت جنگ پيشرفت مي کند که به مقامات عالي مي رسد و شخصيت برجسته اي مي شود، شخصيت جامع الاطرافي که مثلا فرمانده تيپ مي شود، بعد هم به شهادت مي رسد. ايشان اگر چنان چه به شهادت نمي رسيد، مقامات خيلي بالاتر - از لحاظ رتبه هاي ظاهري - را هم طي مي کرد.اين ها جزو عجايب انقلاب ماست. جزو چيزهاي استثنايي انقلاب ماست که ديگر نظير ندارد، نمي شود هيچ جاي ديگر را با اين مقايسه کرد. همان طور که آقاي استاندار خراسان نقل کردند، من از افرادي شنيدم که ايشان در آن وقت، براي مجموعه هاي دانشجويي و دانشگاهي که از مشهد مي رفتند آن جا، صحبت مي کرد و همه را مجذوب خودش مي کرد. خود من هم نظير اين را باز ديده بودم. مرحوم شهيدرستمي - که او هم از شهداي خراسان است، يک فرد روستايي و به ظاهر عامي - توي جمعي که فرماندهان درجه يک نشسته بودند و رئيس جمهور وقت آن روز هم نشسته بود، آمد صحبت کرد و گزارش ميدان جنگ داد، جوري که همه اين فرماندهان رسمي که نشسته بودند مبهوت شدند!

 

استعداد انقلاب براي پرورش شخصيت هاي برجسته و افراد، تا اين حد است، اين ها را نبايد دست  کم گرفت، اين ها اهميت انقلاب و عظمت انقلاب و عمق انقلاب را نشان مي دهد. ماها به ظواهر نگاه مي کنيم، اين اعماق را بايد ديد. وقتي انسان اين اعماق را مي بيند، آن وقت افق در مقابل چشمش اصلا يک چيز ديگري مي شود و اين حوادث گوناگوني که پيش مي آيد - اين مخالفت ها، اين دشمني ها، اين ناخن زدن ها و پنجه کشيدن ها - ديگر به چشم انسان نمي آيد، اين ها در مقابل آن حرکت عظيمي که دارد انجام مي گيرد، چيزهاي کوچکي است. به نظر من شهيدبرونسي و امثال او را بايد نماد يک چنين حقيقتي به حساب آورد، حقيقت پرورش انسان هاي بزرگ با معيارهاي الهي و اسلامي، نه با معيارهاي ظاهري و معمولي. به هر حال هر چه از اين بزرگوار و از اين بزرگوارها تجليل بکنيد، زياد نيست و بجاست. انشاءا... اميدواريم که خداوند کمک کند.

 

خانواده محترم شهيدبرونسي هم خانواده بسيار خوبي اند، همان روحيه معنوي و صفا را در اين خانواده - در دو سه باري که از نزديک باهاشان آشنا شدم - من ديدم. همسر ايشان هم خانم صبور و شکيبايي است که سختي هاي دوران مبارزه و بعد دوران جنگ و اين ها را تحمل کرده و اين بچه ها را بزرگ کرده، ماشاءا...، آدم پنج تا پسر بچه شيطان را بزرگ کند، چيز کمي نيست. بچه هاي شهيدبرونسي هم قاعدتا همچين بچه هاي نرم و آرامي نيستند، آن ها هم همين طور هيجاني هستند، اين که آدم بتواند اين بچه ها را اين جور بزرگ کند و ماشاءا... به ثمر برساند، خودش خيلي هنر مي خواهد. سلام ما را هم به آن خانم برسانيد

000000000000000000000000000000000000

شهيدان علي اكبرومهدي وطن خواه

 

«الهيار وطن خواه» پدر ۲ شهيد و قرقبان افتخاري، مزار شهدا را در روستا نگهداشت

اين پدر و مادر شهيد، تنها ساکنان روستاي کويري «کامرود» هستند

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: جواد حاتمي

 

در خيلي از جاها فقط از شهدا يک اسم و عکس مانده است

 

والدين معظم شاهد اسطوره هاي صبر و ايثار، معلمان فداکاري و جهادگران عرصه گذشت هستند. انسان هاي وارسته و به خدا پيوسته اي که بهترين سرمايه زندگي خود را در راه اسلام و قرآن هديه کرده اند و به اين هديه که همانا بازگرداندن امانت الهي به دست صاحبش است، افتخار مي کنند.

 

اين کوه هاي صبر بعضي وقت ها نمونه هاي کار و خدمت هم هستند. نمونه هاي عشق ورزي به وطن و تلاش براي رفاه هم وطنان.

 

... در دل کوير و در روستايي مخروبه که هنوز زير تازيانه شن هاي روان قامت برافراشته اي دارد، مبهوت اراده و صبر يک زن و مرد روستايي مانده ام. آن دو والدين معظم دو شهيد ۱۸ و 20ساله و تنها ساکنان يک روستاي حاشيه کوير هستند که تقدير الهي و قهر طبيعت هم خللي در اراده استوار آنان ايجاد نکرده است.

 

«اللهيار» اگر چه در آستانه ۷۰ سالگي قرار دارد ولي از جمله پدران معظم شاهدي است که همچنان کوه ايستاده و «جنگلبان يا قرقبان افتخاري و مجري نمونه طرح هاي مرتعداري» شناخته شده است.

 

وقتي آوازه کار و کوشش او و انس و الفتش با کوير و مهم تر از همه ماندن او در يک روستاي مخروبه کوير را مي شنوم، ترجيح مي دهم هر طور شده به سراغ او و خانواده اش بروم.

 

روستايي در دل کوير

 

سرانجام صبح يکي از روزهاي گرم تيرماه عازم روستاي «کامرود» از توابع بخش ۳ قلعه در شهرستان سرايان از توابع استان خراسان جنوبي مي شوم. از جاده آسفالته آيسک - دوحصاران - سه قلعه که به اين روستا حرکت مي کنم هر چه به داخل کوير پيش مي روم هجوم شن هاي روان محسوس تر است و جنگل هاي دست کاشت و مرتع ها نيز گرفتار خشکسالي چندين ساله ديگر رمقي براي عرض اندام ندارند.

 

در ۵ کيلومتري شهر ۳قلعه روستاي خرابه اي که بخشي از آن بر بلندي تپه اي قرار گرفته است، خودنمايي مي کند. اين جا روستاي «کامرود» بوده، روستايي با ۵۰ خانوار جمعيت ساکن که امروز تنها مونس و همدم آن خانواده شهيدان «وطن خواه» هستند. البته آن  ها هم خانه اي محقر در کنار اين روستاي متروکه دارند و کمي آن سوتر در کنار جاده اصلي و تپه اي مشرف، مزار ۲ شهيد والامقام اين روستا و اين خانواده واقع است.

 

وزش توفان شن و حرکت ماسه هاي بادي به حدي است که هاله اي از گرد و خاک روستا را پوشانده است. مقابل خانه اي که بر سردر آن تابلويي از بنياد شهيد شهرستان سرايان به ياد شهيدان «علي اکبر و مهدي وطن خواه» نصب شده است توقف مي کنم. به دليل شدت توفان به سختي در ماشين را باز کرده و پياده مي شوم.

 

پيرزني همراه ۳ کودک مقابل اين خانه در حال «تنيدن تارهاي قالي يا گليم» هستند. وقتي سلام و خداقوت مي گويم و سراغ حاج آقاي وطن خواه را مي گيرم، مي گويد: حاجي براي انجام کار اداري به سرايان (مرکز شهرستان) رفته است. در ميان گرد و خاک هاي ناشي از بادهاي ۱۲۰ روزه منتظر مي مانم و با تماشاي تلاش بچه ها که نوه هاي حاجي هستند و بازديدي از روستاي متروکه و زمين هاي کشاورزي روستا وقتم را سپري مي کنم. ساعاتي بعد در ميان گرد و خاک اين روزهاي کوير پيرمرد موتورسواري که کلاه ايمني بر سر دارد، مقابل خانه متوقف مي شود. خودش است، «حاج اللهيار وطن خواه» پدر معظم شهيدان «علي اکبر و مهدي وطن خواه».

 

بعد از چاق سلامتي و احوالپرسي و طرح موضوع هدف از حضورم در روستاي کامرود مرا به خانه دعوت مي کند و با همسرش در کنار تمثال شهيدانش پاسخ گوي سوالاتم مي شوند.

 

ديوار ضلع شمالي خانه را تصاوير ۲ شهيد پوشانده و ديوار ديگر هم مملو از تابلوهاي تقدير و لوح هاي يادبود اهدايي به اين اسطوره صبر و وفاداري است. مردي که هنوز هم افتخار قرقباني را دارد و امروز از محيط زيست انسان هاي پاک طينت حاشيه کوير دفاع مي کند.

 

از آن ها مي خواهم که خود را به صورت کامل معرفي کنند؟

 

مادر شهيدان مي گويد: «کبري گلي» هستم ۶۸ ساله. سال ۱۳۴۰ ازدواج کرده ام و ثمره اين ازدواج ۷ فرزند بوده است و از ۵ پسرم ۲ نفرشان را در راه اسلام و قرآن هديه کرده ام و ۲ دختر دارم که يکي از آن ها بعد از شهادت برادرش در ۷ سالگي سکته کرده و الان ۳۵ سال مي شود که فلج است.

 

پدر شهدا نيز مي گويد: «اللهيار وطن خواه» هستم ۷۰ سال سن دارم و تنها ساکن روستاي کامرود هستم که از حدود ۴۰ سال قبل قرقبان افتخاري هستم و طرح هايي هم در زمينه مرتع کاري و احياي منابع طبيعي انجام داده و مي دهم.

 

چگونگي شهادت فرزندان

 

از مادر درباره ۲ فرزند شهيدش مي پرسم، مي  گويد: «علي اکبر» متولد سال ۱۳۴۳ در سن ۱۸ سالگي به دليل علاقه اي که به دفاع از اسلام و امام داشت، عازم جبهه شد و بعد از برگشت از جبهه با توجه به احساس تکليفي که مي کرد براي نوبت دوم عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شد. او در مورخه 1/10/1360 در جبهه گيلانغرب مفقود شد و تا مدت ها هيچ خبري از علي اکبرمان نداشتيم.

 

پدر شهدا وارد بحث مي شود و مي  گويد: قبل از شهادت اولين فرزندم يک شب در عالم رويا ديدم که امام خميني(ره) در اتاقي که در آن هستيم به نماز ايستاده اند و من هم به ايشان اقتدا کردم. بعدها هم دوباره چنين خوابي ديدم و تعبير آن اين بود که براي حمايت از انقلاب و دفاع از آرمان هاي اسلام بايد پشت سر رهبري باشيم و حتي از مال و جان خود بگذريم.

 

بعد از مدتي خبر آوردند که پسرتان مفقود شده است و حدود يک سال و نيم بعد از مفقود شدن علي اکبر بچه هاي امور فرهنگي بنياد شهيد انقلاب اسلامي فردوس به خانه ما آمدند و گفتند اگر اجازه  مي دهيد روح فرزندتان را تشييع کنيم ولي من چون خواب ديده بودم که «مهدي» فرزند ديگرم هم شهيد خواهد شد، به آن ها گفتم به خاطر اين که براي مردم زحمت ايجاد نشود صبر کنيد، يک پسر ديگري هم از من قرار است شهيد بشود، جنازه او را با روح برادرش با هم تشييع خواهيم کرد و در کنار هم تدفين خواهيم کرد.

 

چرا با حضور مهدي در جبهه موافقت کرديد؟

 

سال ۶۱ بعد از اعلام خبر مفقود شدن علي اکبر، مهدي فرزند ديگرم که متولد سال ۱۳۴۴ بود اصرار مي کرد که به جبهه برود و حتي يک شب در جمع ميهمانان ما از روستاهاي ديگر اصرار کرد که اجازه بدهم به جبهه برود، هر چه گفتم من براي شما زحمت کشيده ام، شما را بزرگ کرده ام و بايد عصاي دست من باشيد، مهدي پا در يک کفش کرد که امروز اسلام نياز به سرباز دارد، امام عصر تنهاست و بايد به اداي تکليف بپردازم. هر چند به او گفتم که برادرت نخواهد آمد تو نرو، ولي او اصرار داشت، لذا من هم قانع شدم و اجازه دادم مهدي عازم جبهه شود.

 

زماني که براي بار سوم در سال ۶۳ عازم جبهه بود، به او گفتم اين بار اگر بروي سر ۲۰ روز جنازه تو را خواهند آورد و او با خوشحالي گفت بابا شما چه مي داني، صبر کن ما شهيد شويم. اين حرف را که زد جوابي نداشتم، او از من نسبت به فلسفه شهادت آگاه تر بود.

 

بالاخره همان طور که خواب ديده بودم مهدي هم در تاريخ 23/10/63 در منطقه مياندوآب به شهادت رسيد و شبي که قرار بود فرداي آن پيکر پاک مهدي و روح برادرش علي اکبر را تشييع کنند، مي گويند در آسمان اين منطقه کويري نوري از طرف غرب آسمان به حرکت در آمده و تمام منطقه را روشن کرد. صبح که از خواب بيدار شديم بلندگو اعلام کرد که شهيدان وطن خواه را مي آورند و تشييع جنازه است.

 

از مادر شهيدان وطن خواه درباره اخلاق و رفتار دو فرزندش مي پرسم. خانم گلي مي گويد: علي اکبر را خدا در شب هفتم ماه محرم به ما عطا کرد و مهدي در شب نيمه شعبان به دنيا آمده بود و دليل نام گذاري آ ن ها هم همين تقارن ها بود. آن زمان از برق خبري نبود و بچه ها را در گهواره که مي خواباندم صورت آن ها به حدي نوراني بود که نيازي به روشن کردن چراغ فانوس در اتاق نبود و به راحتي مي توانستم به آن ها شير بدهم. حس عجيبي نسبت به آن ها داشتم و رفتار و اخلاق آن ها هم متفاوت و خاص بود. در کارهاي خانه کمک مي کردند، به حرف پدر و مادر گوش مي کردند و در تربيت آن ها کوتاهي نکردم. قبل از رسيدن به سن تکليف نماز خواندن را شروع کردند و با خدا و ائمه ارتباط تنگاتنگي داشتند.

 

پسرم مهدي دومين شهيد ما در وصيت نامه اش نوشته بود اگر شهيد شدم جنازه ام را در مکاني که به برادرم نشان داده ام مرا دفن کنيد و اين محل همان محل فرود نوري بود که در زمان آوردن خبر شهادتش مردم مشاهده کرده بودند اين را هم مي خواهم بگويم که آن ها با اخلاص و ايمان خود از همه چيز آگاه بودند و...

 

«اللهيار» هم دانه هاي درشت اشک را از گونه اش پاک مي کند و مي گويد: گويند که سنگ لعل شود در مقام صبر

 

آري شود و ليک به خون جگر شود

 

بايد در هر کاري رنج متحمل شوي و زحمت بکشي، اجر و مزد در صورت تلاش و حرکت داده مي شود من اين ۲ فرزند را در راه خدا تقديم کردم و افتخارم اين است که در راه خدا و با شهادت به خانه ابدي رفتند. دنيا محل گذر است ، ميليون ها انسان آمده اند و رفته اند، مي آيند و مي روند و با مرگ انسان‌ها حتي از يادها و خاطره ها مي روند اما شهدا چراغ هاي هدايت و راهنماي بشر امروزي هستند. اگرچه ما هنوز شهدا را نشناخته ايم و به جايگاه آن ها پي نبرده ايم.

 

شهدا راه خدمت به مردم، حفظ ناموس، دينداري ، خداشناسي و ايثار را به ما  آموختند.

 

نگاه جامعه امروزي به شهدا و خانواده شهدا چگونه است؟

 

حضرت امام(ره) نگاه ويژه اي به خاندان معظم شاهد داشتند و مقام معظم رهبري هم همواره بر تکريم اين عزيزان تاکيد دارند ولي متاسفانه در خيلي از جاها، مراسم ها و جلسات فقط از شهدا يک اسم و يک عکس مانده است!

 

متاسفانه برخي احترام به خانواده شهدا را جدي نمي گيرند و به نظرم يک طرف اين مشکل به ما برمي گردد خودم به عنوان پدر ۲ شهيد بايد بيش از اين الگو باشم. وقتي خودم اين طور نيستم انتظار از ديگران معني ندارد. به هر حال ما هرچه در راه خدا تقديم کرده ايم بنا به دستور خدا، دستور رسول ا... و ۱۲۴ هزار سفير الهي بوده، آن ها آمدند تا آدم خداپرست شود وقتي در قرآن مي فرمايد: واکثر هم لايعقلون... و قليل من عبادي الشکور. عده کمي عبادت مي کنند و شاکر خدا خواهند بود.

 

اسلام بالاخره بر کفر جهاني غلبه خواهد کرد و پرچم اسلام به دست صاحب اصلي آن حضرت مهدي(عج) سپرده خواهد شد ولي ما هم وظيفه داريم مال و جان خود را ايثار کنيم. جان و مال ما در برابر دين خدا ارزشي ندارد و دنيا محل آزمون و امتحان است و ما مسافر هستيم از اين که لطف خدا شامل حالم شده و پدر شهيدم به خود مي بالم .

 

«اللهيار» اگرچه روستايي و کم سواد است ولي صحبت هايش نورانيت خاصي دارد. وقتي که مي خواهم توصيه اي به مردم داشته باشد مي گويد: ما هيچ منتي به سر کسي نداريم، بچه هايمان براي خدا، براي اسلام و در لبيک به نداي امام عازم جبهه شدند و شربت شهادت نوشيدند و ما هم تمام زندگي و تک تک نفس هايمان براي اسلام است.

 

همان طور که خداوند در قرآن وعده داده است که انوار حق جهان‌گير خواهد شد: ولوکره المشرکون و لوکره الکافرون. توطئه هاي دشمنان خنثي خواهد شد و دنيا به دست صاحب اصلي سپرده خواهد شد لذا ما نبايد از کسي جز خدا بترسيم بايد به خدايي بنازيم که زنده مي کند و مي ميراند. مردم عزيز در همه حال خدا را در نظر بگيرند و مسئولان هم خدمت بي منت را سرلوحه کارشان قرار دهند.

 

انسان بايد براي خدا کار کند نه براي پول، مال ، ويلا و مقام و مرتبه.

 

نام نکو دولت جاويد يافت

 

هر که نکونام زيست زنده کند نام را

 

بعضي از مسئولان واقعا خدايي کار مي کنند و همه بايد اين واقعيت را بپذيريم که ما مامور به وظيفه هستيم نه مامور به نتيجه، در همين روستاي دورافتاده و محروم که روزگاري ۵۰ خانوار جمعيت داشته به خاطر بي آبي،کم توجهي و نبود خدمات مردم مهاجرت کرده اند ولي الان آب، برق، مخابرات، جاده آسفالته داريم و قرار است براي بازگشت مردم شهرک سازي شود اين ها کارهايي است که بايد سال ها قبل انجام مي شد تا جلوي مهاجرت گرفته مي شد. مسئولان از حزب و گروه و جناح بندي بپرهيزند و فقط براي مردم کار کنند تا رضايت الهي را به دست آورند.

 

«اللهيار وطن خواه» مي گويد: نگران قشر جوان هم هستم. اين روزها جنگ نرم دشمن شدت گرفته و مي خواهند در داخل کشور با ترفندهاي قومي، قبيله اي و مذهبي فکر جوانان را درگير کنند. متاسفانه با بلاي اعتياد که بر سر جوانان اين مرز و بوم آورده اند به خيلي از اهدافشان رسيده اند و تلاش دشمنان براي منزوي کردن جوانان به شدت ادامه دارد. اگرچه جوانان ما در عرصه هاي علمي، اقتصادي و فرهنگي اختراعات زيادي دارند و خلاقيت دارند ولي نبايد از تهاجم فرهنگي و شبهه افکني اجانب غفلت کنيم.

 

انتظار مادر شهيدان وطن خواه را هم از مسئولان جويا مي شوم. خانم گلي مي گويد: به همت بنياد شهيد به سفرهاي مکه و کربلا مشرف شده ام ولي دغدغه اصلي ما همين فرزند فلج و در خانه افتاده است که فکر و ذهنمان را مشغول کرده است. بنياد شهيد کمتر به ما مي رسد و الان آمدن دکتر و رسيدگي به اين وضع خيلي محدود شده است.

 

«اللهيار» هم مي گويد: ۲ پسر ديپلم دارم و ۲۰ سال است که با مسئولان نامه نگاري مي کنم ولي هنوز از استخدام آن ها خبري نيست.

 

چوب لاي چرخ کارها

 

اما همان طور که گفتيم پدر شهيدان «وطن خواه» قرقبان نمونه هم هست و به عشق شهيدان و اميد به خدمت در اين روستا مانده و يکي از دلايل سکونت او در روستاي مخروبه و تنها در دل کوير، انس او با طبيعت و احساس مسئوليت اش در برابر سرمايه ملي يعني مراتع منطقه است. درباره کار و دغدغه هايش مي پرسم و او صبورانه جواب مي دهد که زماني کاسب بودم و قاليچه معامله مي کردم. پياده از روستاي کامرود به قاسم آباد که مي رفتم حتي در بيابان يک چوب کبريت هم نبود همه جا شن و کوير بود. حتي خودم با چشم جدا افتادن طفل ۵ -۶ ساله اي از مادرش و تا مرحله مرگ پيش رفتن او را در توفان شن ديدم. بعدها اين منطقه جنگل کاري شد(از سال ۱۳۴۹). آن  سال ها به دنبال حرکت شن و ماسه بادي قنات مسدود شد،کانال هاي آبياري تخريب شد و طومار مزارع در هم پيچيده شد.

 

يادم مي آيد انسان متعهدي به نام مهندس حسيني با کشت آزمايشي گونه هاي مرتعي در اين منطقه مرتع کاري را آغاز کرد و سپس مسئولان منابع طبيعي هم جديت نشان دادند و الان عرصه هاي منابع طبيعي زيادي در منطقه داريم.

 

وي با اشاره به ۴۰ سال خدمت افتخاري مي گويد: مسئولان بايد جنگل منطقه را مرتع بندي کرده و هر قسمت زير نظر دولت به مردم واگذار شود تا هم در تامين علوفه موثر باشد و هم در حفظ آن جديت شود. متاسفانه ۸۰ درصد اين جنگل تخريب شده و کارهاي برخي کارشناسان در اين حوزه نسنجيده است نظير آن چه چند سال قبل در بريدن جنگل با اره هاي برقي به بهانه جوان سازي انجام شد!

 

وي با نشان دادن ده ها لوح تقدير و با اشاره به حضور مسئولان و کارشناسان زيادي در خانه اش مي گويد: تجارب محلي خود را در اختيار مسئولان و کارشناسان قرار داده ام و براي امام جمعه، مسئولان، استانداري و سازمان جنگل ها و مراتع هم کتبا نامه نگاري کرده ام که به فکر اين جنگل باشند زيرا منطقه کويري است و ماسه بادي ها با وجود اين جنگل ها تا حدودي تثبيت شده است متاسفانه افرادي هم چوب لاي چرخ مي گذارند.

 

او به عنوان يک جنگل بان به مردم هشدار مي دهد که اين جنگل متعلق به همه است و همه بايد در حفظ و نگهداري آن سهيم باشند.

 

در پايان اين گفت وگوي صميمانه به اتفاق والدين معظم شهيدان عازم گلزار شهدا مي شويم. در تپه اي مشرف به روستا مزار مطهر شهيدان علي اکبر و مهدي وطن خواه که به همت بنياد شهيد شهرستان سرايان بازسازي شده است وجود دارد ولي تابلوي بزرگ اين مزار در گوشه اي به حال خود رها شده و بر زمين افتاده است. در آفتاب سوزان کوير با قرائت فاتحه ياد و خاطره اين دو برادر را گرامي داشته و به روح پاکشان درود مي فرستيم.

00000000000000000000000000000000000

شهيدان محمد،علي وحسن اعتمادي

 

ساعتي در خانه شهيدان اعتمادي

اين جا خانه ۳ شهيد است و قطعه اي از بهشت

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: محسن هوشمند

 

در ابتداي گفت وگو با خانواده شهيدان اعتمادي از پدر شهيد مي خواهم که از ۳ فرزند شهيدش بگويد.

 

حاج آقا اعتمادي سخن را با ياد «علي» اولين شهيد خانواده شروع مي کند:«سال ۵۹ علي عازم جبهه کردستان شد. چند ماه بعد در نوروز ۶۰ با ما تماس گرفت و گفت که مي تواند به مرخصي بيايد، اما با توجه به اين که جبهه به نيرو احتياج دارد، آن جا مي ماند. مدت زيادي نگذشت که ۲۰ فروردين به ما خبر دادند در کوه هاي اورومانات به شهادت رسيده است و ۸ ماه بعد هم پيکرش را به شهر آوردند.»

 

اما فروردين ۶۰ آخرين وداع پدر و مادر با يک شهيد نبود چرا که با شهادت علي برادران بزرگ تر و کوچک تر او يعني محمد و حسن مصمم تر از هميشه پاي در راه برادر گذاشتند و رفتند به جاده عشق. آن طور که پدر شهيدان اعتمادي مي گويد روايت سلحشوري دلاوران خانواده اعتمادي با مجروحيت و جانبازي «حسن اعتمادي» در سال ۶۴ ادامه پيدا کرد.

 

در آن زمان اصابت ترکش به پاي اين رزمنده جبهه حق شرايط را طوري رقم مي زند که پزشکان بيمارستان ساسان تهران به اتفاق يک نتيجه مي گيرند؛ قطع پاي مجروح، اما سرانجام کار چنين نمي شود!

 

محمدجواد برادر شهيدان اعتمادي که در آن زمان کمتر از ۱۰ سال داشته است ماجراي مجروح شدن برادرش را به نقل از برادر چنين روايت مي کند:حسن آقا همراه با ۲ نفر ديگر رفته بودند تا افراد مجروح را به پشت جبهه منتقل کنند اما بعد از اين که آن ها تعدادي از مجروحان را به وسيله آمبولانس راهي پشت جبهه کردند خمپاره اي به منطقه حضورشان اصابت کرد و هر ۳ نفر مجروح شدند. يکي از ترکش هاي اين خمپاره به برادر من برخورد کرد و ۵ سانتي متر از استخوان پاي او را به طور کامل از بين برد.

 

اين ۳ نفر در شرايطي که به شدت مجروح شده بودند حدود ۲۴ ساعت در اين منطقه زير رگبار گلوله ها ماندند و بعد از آن شخصي که از آن جا عبور مي کرد آن ها را به وسيله يک وانت به بيمارستان منتقل کرد. برادرم درباره آن شرايط مي گفت:«وقتي ما در وانت بوديم استخوان پايم را مي ديدم که با حرکت هاي وانت در گوشت بالا و پايين مي رفت.»

 

يک زيارت، يک عنايت، يک شفا

 

بعد از اين که «حسن اعتمادي» براي درمان به بيمارستان ساسان تهران منتقل شد، پزشکان اين بيمارستان به اين نتيجه رسيدند که بايد پاي مجروح را قطع کنند.رسيدن اين خبر به خانواده اعتمادي مادر را به شدت متاثر مي کند... مادري که مي دانست خواسته اصل پسرش چيست. خانم توکلي مادر شهيدان اعتمادي آن روزها را اين گونه روايت مي کند: صبح بود که با ما تماس گرفتند و گفتند بايد پاي حسن آقا قطع شود. همان ابتداي صبح راهي حرم امام رضا(ع) شدم و با آقا راز و نياز کردم، گفتم:«پسر من خيلي مشتاق بود که به جبهه برود و شهيد شود حالا او با اين پاي قطع شده چه مي تواند بکند خودت کاري بکن آقا جان» وقتي از حرم به خانه برگشتم تلفن دوباره زنگ زد، تماس از بيمارستان ساسان بود گفتند : پاي پسرتان را قطع نمي کنيم!

 

حسن جانباز، محمد مفقود

 

خانواده اعتمادي سال ۶۴ را با ماجراهايي مهم در صندوقچه خاطرات خود ثبت کرده است.

 

در آن سال همزمان که «حسن» فرزند کوچک تر خانواده جانباز شده بود و تا مدتي تنها به وسيله ويلچر توانايي حرکت کردن را داشت «محمد» فرزند بزرگ تر خانواده که خدمت سربازي را در دوران جنگ پشت سر گذاشته بود دوباره قصد جبهه کرد.

 

«محمد» که در آن زمان ازدواج کرده و پدر يک دختر ۷ماهه نيز بود به فرمان حضرت امام خميني(ره) دوباره عازم جبهه شد.روايت مادر شهيدان اعتمادي از آن روزها جالب توجه است:«گفت مي خواهم بروم جبهه. گفتم: پسرم! تو در حال حاضر همسر و يک دختر کوچک داري، نرو». گفت: «امام گفته اند هر کسي که نمي تواند، پشت جبهه کمک کند و هر کسي که توانايي دارد به جبهه برود. من که ناتوان نيستم. پس بايد بروم.» گفتم: پس همسرت را راضي کن و برو. او هم اين کار را کرد و رفت اما ديگر بازنگشت.

 

آري! محمد ديگر بازنگشت و دخترش را هم ديگر نديد. او رفت و مدتي بعد از عمليات حاج عمران مفقودالاثر شد و جاويد نام. اما اين هم پايان ماجراي رشادت دلاورمردان خانواده اعتمادي نبود. در آن موقع حسن اعتمادي که تنها به وسيله ويلچر توان حرکت کردن داشت ديگر بار راهي سرزمين خون و شهادت شد. رفت تا رهرو راه برادرانش باشد. مادر اين گونه از آن روزها ياد مي کند:«با اين که به شدت مجروح بود کوچک ترين ناله اي هم نمي کرد. اولين باري که در زمان مجروح شدن ديدمش گفتم پايت چه شده؟ که پاسخ داد: چيزي نيست مادر جان! کمي خراش برداشته است. حتي يک بار هم نشنيدم که بگويد: «آخ!»، بعد از مدتي ديدم دوباره دارد عازم جبهه مي شود.

 

گفتم: کجا مي روي؟ حداقل صبر کن پايت خوب شود و بعد برو. گفت:درمان درد پايم آن جاست آن جا که زخم دهند درمانش را هم مي دهند. همان طور سوار بر ويلچر رفت به جبهه. اما بعدها از دوستانش شنيديم که با گذشت مدتي ويلچر را هم کنار گذاشت و با عصا راه مي رفت.

 

برادر در پي برادر

 

آن روزها حسن در جبهه گمشده اي داشت که براي يافتنش به هر سو پر مي کشيد. او فقط يک رزمنده نبود، يک جوينده هم بود. يک به يک معراج هاي شهدا را زير پا مي گذاشت و در ميان تمام آن پيکرهاي پاک به دنبال برادرش مي گشت؛ اما گويا قسمت اين بود که ۲ برادر ديگر بر روي خاک به هم نرسند و بهشت بشود ميعادگاه آن ها.کربلاي ۵ شد معراج حسن و او هم به علي و محمد پيوست.

 

خبر را که شنيدم به سجده شکر افتادم

 

شايد اگر کوه هم باشد دشت شود. تصورش زياد سخت نيست! يک مادر باشي و تنها طي کمتر از يک سال ۲ فرزندت را از دست بدهي. البته علاوه بر اين ۵ سال قبل هم خبر شهادت فرزند ديگري را شنيده باشي. بعيد مي دانم در اين شرايط توان کوه هم طاقت تاب آوردن داشته باشد اما شايد فقط يک مادر شهيد بتواند در اين شرايط دلاورانه به خاک بيفتد و بگويد: «خدايا شکرت»

 

آري! مادر محمد، علي و حسن اعتمادي چنين کرد: وقتي مي خواستند خبر شهادت حسن را به من بدهند گفتند که مجروح شده است. گفتم نه! من خودم مي دانم که چه شده است. همان جا بود که سر به سجده گذاشتم و گفتم: «خدا را شکر. به آن هدفي که دوست داشت رسيد.»

 

سال ها در انتظار

 

اما با پايان جنگ هم هنوز جاي خالي يک گمشده در خانواده اعتمادي احساس مي شد. آن ها هنوز نمي دانستند محمد کجاست. مي گفتند: مفقود الاثر شده است اما اين شرايط زماني سخت تر شد که با بازگشت اسرا اعلام کردند: محمد اعتمادي هم باز مي گردد.

 

خانه خانواده اعتمادي آن روزها حال و هواي ويژه اي داشت آن طور که برادر شهيدان اعتمادي مي گويد در آن زمان همه خانواده و شرايط خانه مهياي استقبال از محمد شده بود. محله خانواده اعتمادي آذين بندي شده و همه منتظر بودند. اسرا که آمدند قلب هاي خانواده شهيد و به ويژه دختر و همسر «محمد» تندتر مي تپيد. اما به يک باره همه چيز عوض شد. خانواده اعتمادي با همه صحبت کردند، همه جا را گشتند و چشم به راه دوختند. اما محمد نيامد! البته محمد آن روز نيامد و چند سال بعد يعني سال ۷۷ بازگشت اما نه خودش بلکه پلاکش!

 

نگذاشتيم ضد انقلاب شاد شود!

 

«اي پدر جان، اي نمونه استواري، اي نمونه استقامت، اي نمونه پايداري، من به تو افتخار مي کنم که چنين پدري دارم. چون زماني که خبر شهادت فرزندش را مي آورند هرگز اشک در چشمان زيبايش جمع نشد و بر گونه هايش نريخت زيرا مي دانست که فرزندش را براي چه داده است و با شجاعت فرزند ديگرش را به جبهه فرستاد.»

 

اين فرازي از وصيت نامه حسن اعتمادي سومين شهيد خانواده اعتمادي است که در آن به روزهاي پس از شهادت اولين برادرش اشاره کرده است. حالا من از پدر شهيد اين را مي پرسم که چه شد که شما حتي قطره اي اشک در فقدان فرزندان شهيد خود نريختيد؟ مي گويد: «مگر مي شود پدري از فقدان فرزندش ناراحت نشود!؟ اما ما به هيچ عنوان حاضر نبوديم که کوچک ترين نقطه ضعفي از خود نشان دهيم، تا اين موضوع موجب سوء استفاده ضد انقلاب شود و تنها وقتي که نزد اربابمان حضرت رضا(ع) مي رفتيم، نجوا مي کرديم.»

 

شرمنده ام، نه پشيمان

 

در ادامه از حاج آقاي اعتمادي مي پرسم که آيا طي اين سال ها زماني پيش آمده است که از شهادت فرزندانتان پشيمان و يا ناراحت شده باشيد؟ که قاطعانه مي گويد: «هرگز! من خودم شرمنده ام که چرا نتوانستم مثل آن ها بشوم. آن ها رفتند و وظيفه خود را انجام دادند. به واقع اگر اين ها نمي رفتند چه مي شد؟!» مطمئن باشيد هيچ کس با از دست دادن فرزند خود خوشحال نمي شود اما من وقتي شرايط امروز آن ها را با اين دنيا مقايسه مي کنم خوشحال مي شوم.حاجيه خانم اعتمادي نيز احساسش از شهادت ۳ فرزند خانواده را اين گونه توصيف مي کند: «نه تنها ناراحت نيستم که خيلي هم خوشحالم. خوشحال از اين که بچه هاي من هيچ گاه نترسيدند و هميشه به خواست خودشان راهي جبهه شدند. به خصوص فرزند کوچکم «حسن» که با وجود سن کم و در حالي که دانش آموز دوم راهنمايي بود، اصرار داشت به جبهه برود.»

 

دلم که تنگ مي شود خدا را شکر مي کنم

 

مادر شهيدان اعتمادي سپس در پاسخ به اين سوال که آيا تاکنون دلتان براي فرزندان شهيدتان تنگ شده است يا خير؟ اين را مي گويد که «دل تنگ شده ام، ولي زماني که يادم مي آيد چه راه خوبي را رفته اند خوشحال مي شوم.»هم چنين وقتي از او مي پرسم که در زمان دلتنگي چه مي کنيد؟ فقط يک جمله مي گويد: «خدا را شکر مي کنم.»

 

او شاکر خداست من هم خدا را شکر مي کنم او به خاطر شهادت فرزندانش من، اما به خاطر وجود چنين افرادي که خويشاوند خدايند در خاک و چراغ هميشه روشن عشق...

00000000000000000000000000000000000

شهيدان علي اكبر،حميدوحسين دهنوي

 

عارفانه هاي حاج رجبعلي دهنوي پدر 3شهيد و 2 جانباز

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

... حاج آقا دهنوي در را باز مي کند، چهره مهربان، جثه نحيف و ساده اش همه ما را دلتنگ مهرباني هاي پدر بزرگ هايمان مي کند وقتي وارد حياط منزل شهيدان دهنوي مي شويم نمي دانم چه مي شود و چه مي بينيم که کسي ياراي سخن گفتن ندارد و مي بينم بغض هاي دوستانم را که يکي پس از ديگري پنهان مي شود.

 

حاج آقا دهنوي ما را به اتاق هاي بالا و آن طرف حياط راهنمايي مي کند يکي از اتاق ها با عکس شهيدانش، کتاب، نشان هاي ايثار، عکس بازديد مقام معظم رهبري از خانه شهيدان دهنوي و ... مزين شده است.

 

همه ساکت هستيم و حاج آقا دهنوي مي خواهد که بعد از نماز گفت وگو کنيم خودش هم به آن طرف حياط مي رود تا نماز را در اتاق اش بخواند. صداي قرائت نمازش را مي شنويم...

 

دقايقي بعد پايين مي آيم و از کنار پنجره نمازخواندن حاج آقا را نگاه مي کنم نمي دانم چطور بود که فهميدم تاکنون نمازي نخواندم!...

 

وقتي براي آغاز گفت وگو وارد اتاق ساده، بي آلايش و پرمحبت حاج آقا مي شويم عکاس روزنامه در همان ابتدا از او مي خواهد تا برايمان دعا کند. حاج آقا در جواب مي گويد: «همين که به اين جا آمده ايد يعني استجابت دعا...»

 

هريک از افراد گروه حال و هواي عجيبي دارند گمان مي کنم آن ها هم به همان چيزي مي انديشند که در ذهن من هست. به اين که پدر ۳شهيد و ۲جانباز در حالي در خانه قديمي اش تنها زندگي مي کند که حتي يک کالاي لوکس در آن پيدا نمي کني، به اين که چرا زودتر به ديدار اين پدر مهربان نيامديم، به اين که کاش ۲سال زودتر مي آمديم تا مادران شهيدان را هم ببينيم، به اين که چگونه مي توان به اندازه دانه اي به اين پدر شهيد خدمت کنيم؟ به اين که ...

 

حاج آقا از ما پذيرايي مي کند هنگامي که تنهايي او را مي بينم اشک هايم جرات پنهان شدن پيدا نمي کند البته اين را مي دانم که تنهايي او چقدر بزرگ است که من از درک آن عاجزم!

 

حاج آقا بر روي يک صندلي کنار ما مي نشيند.

 

پدر شهيد چيزي ندارد

 

حاج آقا رجب علي دهنوي در ابتداي گفت وگو به اين سوال که پدر ۳شهيد و ۲جانباز بودن يعني چي؟ با آن لهجه شيرين مشهدي و صداي مهربان پدرانه اش اين گونه پاسخ مي دهد: «پدر شهيد بودن يعني هيچ! ما نبايد بگوييم پدر شهيد هستيم، کسي هستيم... پدر شهيد چيزي ندارد اين خواست خدا بوده که نعمتي به ما بدهد و خدا کند که بتوانيم از اين نعمت قدرداني و از عهده اش بربياييم.»

 

او جايگاه خانواده شهدا را اين گونه توصيف مي کند: «وقتي شما به ديدن خانواده شهدا مي آييد، از آن ها خبر مي گيريد، با آ ن ها صحبت مي کنيد و براي انقلاب و جامعه زحمت مي کشيد، تبليغ مي کنيد تا جامعه ارشاد شود، جامعه به سمت خدا برود و مردم خدادوست شوند براي چيست؟ براي بهشت و يا چيز ديگري نيست بلکه براي اين است که در نهايت خداوند بگويد «دوستت دارم» و خداوند اين درجه را به خانواده شهدا اعطا و اين اقدامات را هم قسمت شما کرده است که بايد قدر آن را بدانيد چرا که اين ها هم رزمندگي است...»

 

براي خدا

 

او با بيان اين که خانواده شهدا ادعايي ندارند چرا که اگر کاري کرده اند براي خدا بود گفته هايش را اين چنين ادامه مي دهد: «ما چکاره ايم، پدر شهيد، رئيس و همه چکاره اند همه کارها بايد براي خدا باشد اگر شما براي ديدن پدر و خانواده شهيد مي رويد براي خدا باشد که آن زمان هم دنيا را و هم آخرت را خواهيم داشت.»

 

حاج آقا دهنوي يادآوري مي کند که اين همه از بهترين جوان ها براي دفاع رفتند و شهيد شدند نه براي اسم بود، نه پول و نه چيز ديگري بلکه براي اين بود که اسلام در جامعه پياده شود و دين پيامبر اکرم (ص) جهاني شود و سپس مي گويد: «خيزش هاي اخير در منطقه را ببينيد! اين همان جهاني شدن اسلام است.»

 

پسران شهيدم

 

او در ادامه ۳ فرزند شهيدش را معرفي مي کند و مي گويد: «اولين فرزند شهيدم علي اکبر ۱۳ساله بود که خط شکن همه برادرانش شد به طوري که پس از او ۷ پسر ديگرم به جبهه رفتند که از آن ها نيز ۲شهيد و ۲جانباز تقديم انقلاب شد. علي اکبر در زمان انقلاب و در واقعه ۱۰دي مشهد در درگيري با نظاميان شاه واقع در چهارراه استانداري بالاي يک تانک رفته بود که تير به شانه اش اصابت کرد و از زير بغلش خارج شد.»

 

پدر شهيد سپس به دومين فرزند شهيدش اشاره مي کند و درباره او چنين سخن به ميان مي آورد: «حميد پاسدار بود و هميشه مي گفت که نمي خواهم اسير و يا مفقودالاثر شوم بلکه از خدا مي خواهم شهيد شوم و جسدم به خاطر تسلي و تسکين خانواده ام بازگردد البته همين طور هم شد حميد به همراه ۲ رزمنده ديگر براي شناسايي به خاک عراق رفته بودند که بر اثر خمپاره آن ۲ رزمنده همان جا به شهادت مي رسند وحميد هم زخمي مي شود اما خود را حدود ۲کيلومتر تا مهران مي کشاند اما از آن جا به بعد ديگر نتوانسته بود ادامه دهد و ۴۰روز بعد پيکرش را پيدا کرده بودند.»

 

پدر شهيد سپس به دومين فرزند شهيدش اشاره مي کند و درباره او چنين سخن به ميان مي آورد: «حميد پاسدار بود و هميشه مي گفت که نمي خواهم اسير و يا مفقودالاثر شوم بلکه از خدا مي خواهم شهيد شوم و جسدم به خاطر تسلي و تسکين خانواده ام بازگردد البته همين طور هم شد حميد به همراه ۲ رزمنده ديگر براي شناسايي به خاک عراق رفته بودند که بر اثر خمپاره آن ۲ رزمنده همان جا به شهادت مي رسند وحميد هم زخمي مي شود اما خود را حدود ۲کيلومتر تا مهران مي کشاند اما از آن جا به بعد ديگر نتوانسته بود ادامه دهد و ۴۰روز بعد پيکرش را پيدا کرده بودند.»

 

اين جا دانشگاه است...

 

حاج آقا دهنوي که وقتي از فرزندانش سخن مي گويد ذوق و شوق در چهره اش نمايان مي شود درباره «حسين» سومين فرزند شهيدش مي گويد: «حسين تراشکار بود و از روزي که به جبهه رفت براي مرخصي نيامد تا اين که در ماووت عراق هدف خمپاره قرار گرفته بود اما گاهي برايمان نامه مي نوشت و مي گفت: «اين جا دنيايي ديگر است، اين جا دانشگاه است و ...»

 

وقتي از او مي پرسيم با شنيدن خبر شهادت فرزندانتان چه کرديد پاسخ مي دهد: «بچه ها همواره سفارش مي کردند که مبادا ناله کنيد وکاري کنيد که دشمن شاد شود، ما براي خدا مي رويم و اگر مي خواهيد ما را ياري کنيد گريه و ناله نکنيد...»

 

پادگان ۲ کوهه بود خانه ما

 

« دايي بچه ها کماندو بود و از نيشابور مي آمد به بچه ها و بچه هاي محل در حياط خانه ما آموزش رزمي مي داد اين که به طور مثال چگونه نگهبان را غافلگير کنيد و ... گاهي از من مي پرسيدند که در خانه شما چه خبر است؟ من هم مي گفتم اين خانه پادگان دوکوهه است.» اين جملات يکي از خاطراتي بود که حاج آقا دهنوي برايمان بازگو کرد تا بتواند براي چند دقيقه لبخند را بر چهره ما که از سخنانش اشک آلود شده بود بنشاند.

 

حاج آقا بيشتر خاطراتش را از حميد دومين فرزند شهيدش نقل مي کند چرا که او مدت بيشتري را در جبهه گذرانده و چند باري هم به مرخصي آمده بود بدين ترتيب خاطره اي ديگر را اين گونه روايت مي کند: «حميد پاسدار بود مدتي هم محافظ حاج آقاي شيرازي امام جمعه بود به جبهه هم که رفت تخريبچي بود اما هر زمان که به مرخصي مي آمد و از او مي پرسيديم که چه شغلي در جبهه داري مي گفت: هيچي!

 

گاهي مي پرسيديم که حميد جان در جبهه فرمانده اي؟ مي گفت آن قدر از ما بهتر هستند براي فرمانده شدن که به ما نمي رسد و همواره خود را انکار مي کرد.»

 

آمدم او را بگيرم که رفت بالا...

 

حاج آقا خواب فرزندان شهيدش را زياد مي بيند و برخي از آن ها را با شوق و ذوق برايمان بيان مي کند شوقي که هر پدري از ديدن فرزندش دارد چه رسد به ديدار پدري با فرزند شهيدش.

 

سخنان او چنين است: «خواب ديدم حميد در حياط خانه ايستاده به سمتش رفتم او را بگيرم تا کنار ديوار دنبالش کردم وقتي آمدم او را در آغوش بگيرم از دستم پريد و رفت بالا و از خواب بلند شدم.» او ادامه مي دهد: «من راننده بودم ماشينم هم قديمي بود و زمستان ها آب گرم حمل مي کردم خواب ديدم حميد سطل هاي آب را از دوشم برمي دارد به او گفتم خيال مي کني من خوابم؟ من بيدارم و همه اين ها را براي مادرت تعريف مي کنم. در همين حال از خواب بيدار شدم.»

 

وصلت با انقلاب

 

پدر شهيد با آن صداي شيوا و سخنان زيبا و پدرانه اش ما را به خاطره اي ديگر از فرزندش دعوت مي کند: «مادرش هميشه مي گفت: «حميدجان بيا دامادت کنيم.» اما او جواب مي داد که ما با انقلاب وصلت کرديم بگذاريد کربلا و قدس را آزاد کنيم و وقتي اسلام بر جهان پيروز شد داماد مي شوم... يک بار حميد را در خواب ديدم که گفت داماد شدم. دستم را گرفت تا من را نزد خانواده اش ببرد که از خواب پريدم.»

 

وقتي از او مي پرسيم که چرا بيشتر از حميد خاطره تعريف مي کنيد؟ مي گويد: «حسين اولين بار که به جبهه رفت ديگر باز نگشت، علي اکبر هم که ۱۳ ساله شهيد انقلاب شد تنها حميد مدت بيشتري در جبهه بود و گاهي هم به مرخصي مي آمد.»

 

حاج آقا دهنوي که با حوصله و اشتياق به سوال هايمان پاسخ مي دهد.

 

آن ها شدند معلم من

 

پاسخ حاج آقا دهنوي به سوال درباره دل تنگ شدن براي فرزندانش شنيدني است: «محبت فرزند را خداوند در دل پدر و مادر قرار مي دهد طوري که نمي تواني به فرزندت سيلي بزني خاطرم هست اگر گاهي مي خواستم آن‌ها را تنبيه کنم هيبتي از پشت سر مرا مي گرفت و مي گفت تو چه مي داني که اين ها که هستند؟ و اين شد که آن ها شدند معلم و ما شاگرد... به حال آن ها غبطه مي خورم و اي کاش از آن ها زرنگ تر بودم.»

 

او صحبت هايش را با تأکيد بر اهميت نقش پدر و مادر در تربيت فرزندان اين گونه ادامه مي دهد: «اگر ما به سمت اسلام رفتيم اين بود که پدران ما اسلامي بودند اگر شما کاري انجام مي دهيد، محبتي مي کنيد و... براي فرزندانتان است چرا که اثر رفتار و اقدام شما به فرزندانتان مي رسد و در آينده آن ها تأثير مي گذارد و آن ها خدمت شما را زنده نگه مي دارند و خط شما را ادامه مي دهند.»

 

او در اين زمينه به خاطره اي اشاره مي کند و مي گويد: «پدر من در نيشابور قصاب بود و من هم شاگرد راننده بودم نصف شب به گاراژ محل کار من مي آمد و مي گفت من در نماز جماعت تو را از خدا طلب کردم و مي دانم خدا دعاي پدر و مادرها را مستجاب مي کند منتظر مي مانم تا بيايي.»

 

نگذاريد اسلام در مسجدها بماند

 

حاج آقا دهنوي که گاهي خنده مهربانش، لبخند را بر چهره گروه مي نشاند لب هايش را مي گزد زماني که از او مي پرسيم آيا وقتي فرزند سومتان شهيد شد به خدا گله کردي يا خير؟ ثانيه اي سکوت مي کند و مي گويد: «رهبر معظم انقلاب به مشهد مشرف شده بودند که از بنياد شهيد اعلام کردند که من بايد در برابر رهبر انقلاب صحبت کنم پيش خود گفتم خدايا من که زباني ندارم در ميان اين جمعيت و در برابر رهبر انقلاب سخن بگويم همان لحظه دست هايم را بلند کردم و گفتم: «ا... اکبر، جانم فداي رهبر آي خواهران با حجابتان اسلام را ياري کنيد، آي مردم اين انقلاب مفت و آسان به دست نيامده و بهترين جوان ها در اين راه شهيد شده اند، جوان ها! اين انقلاب را نگه داريد تا به دست امام زمان(عج) بدهيد، آي کساني که با قلمتان، با قدمتان و با مالتان اسلام را ياري مي کنيد، نگذاريد اسلام در مسجدها و حسينيه ها بماند بلکه بايد اسلام را در جامعه ترويج کنيد...»

 

ماجراي حسين و علاقه اش به نماز شب...

 

حسين پسر سوم خانواده دهنوي است، پسري که در سن ۱۶ سالگي و در روز آخر سال ۱۳۶۶ راه ديگر برادران خود را در پيش مي گيرد و به فيض شهادت نايل مي شود؛ حاج آقا دهنوي درباره اين پسر خود مي گويد: «حسين، تراشکاري مي کرد، يکي از نکات اخلاقي مثبت او علاقه زيادش به نماز شب بود؛ يادم مي آيد يک بار برايش موتور خريدم و احساس کردم از اين بابت خوشحال مي شود، اما او نه تنها خوشحال نشد بلکه با جديت گفت که موتور نمي خواهد...»

 

طبق گفته هاي حاج رجبعلي دهنوي، حسين سن کمي داشت که به جبهه اعزام شد: «يک روز حسين پيش من آمد و گفت که همه به جبهه رفته اند و من هم مي خواهم بروم جبهه؛ حق هم داشت، چون بچه ها جبهه بودند و مي آمدند و مي رفتند، حسين هم هوس رفتن کرد و بالاخره رفت و در خاک عراق شهيد شد.»

 

ماجراي شهادت حسين را از حاج آقا مي پرسم، کمي فکر مي کند و خيلي سريع مي گويد: «در يکي از عمليات ها، حسين به پشت يکي از تيربارهاي دشمن مي رود و آن را از کار مي اندازد اما به محض اين که مي خواهد از آن جا بيرون بيايد هدف خمپاره دشمن قرار مي گيرد و همان جا -در خاک عراق- به شهادت مي رسد.»

 

«حسين اصلا مرخصي نيامد، يعني از روزي که رفت جبهه ديگر به خانه برنگشت و شهيد شد، يادم است نامه اي فرستاده بود و از حال و هواي جبهه براي ما گفته بود، او در آن نامه جبهه را به دانشگاه توصيف کرده و از ما خواسته بود که به آن جا برويم...» اين جمله اي است که حاج آقا دهنوي در بيان يکي ديگر از خاطره هاي حسين مي گويد.

 

حميدرضا به هدفش رسيد...

 

چه جالب است که حاج رجبعلي ۸۴ ساله از ريز و درشت ماجراي شهادت فرزندانش باخبر است و آن ها را با جزئيات کامل براي ما نقل مي کند، او درباره شهادت حميدرضا مي گويد: «حميدرضا به همراه ۳ نفر ديگر از همرزمانش وظيفه شناسايي مواضع دشمن را به عهده داشت، آن ها معمولا صبح زود هنوز آفتاب بيرون نيامده بود، کنار مرز عراق مي رفتند و فعاليت خود را انجام مي دادند... دفعه آخر که براي انجام عمليات شناسايي رفته بودند، دشمن رد آن ها را پيدا مي کند و با خمپاره آن ها را هدف مي گيرد... در اثر برخورد خمپاره ۲ نفر از هم رزمان حميدرضا در دم به شهادت مي رسند اما او که هدف ديگري داشت زخمي مي شود و با هر سختي خود را به خاک ايران و شهر مهران مي رساند و سپس به شهادت مي رسد... هدف حميدرضا نه اسارت بود و نه مفقودالاثر شدن! او مي خواست در خاک کشورش شهيد شود که به هدفش هم رسيد.» اين که حميد هدفش را از همان ابتدا شهادت تعيين کرده بود، مي توان از وصيت نامه او نيز فهميد، جايي که در بخشي از وصيت نامه خود اين گونه شهادت را توصيف مي کند: «کدام واژه جز شهادت را مي يابيد که در مفهومش معنايي به عمق درياها، به وسعت آسمان ها و به عظمت عالم نهفته باشد؛ و در مقابل اين همه شکوه شهادت چه کوچک است دريا، چه حقير و پست است آسمان ها و چه ضيق و کوچک است دنيا... شهادت، آغاز حيات و هستي و پرواز نور و کمال است...»

 

نگاهي شگرف از رابطه با خدا

 

حاج آقا دهنوي از آن دست آدم هايي نيست که در قبال انجام هر کاري انتظار جبران داشته باشد، اين اخلاق او را به راحتي در ارتباط با رابطه اش با خدا هم مي توان ديد... بسياري از مسائل که در ذهن ما نقش گرفته اند و شايد به مسائل مهمي نيز بدل گشته اند در ذهن او امري پوچ و بي معني است و شايد اصلا در ذهن و فکر او وجود نداشته باشد؛ درست مثل همين سوال ما از حاج رجبعلي که عکس العملش نسبت به جواب دادن به آن، همه ما را متحير کرد؛ از او سوال کرديم که تا به حال در حال و هواي تنهايي که در اين خانه بزرگ و پرخاطره زندگي مي کنيد، شده است که با خود بگوييد کاش يکي از پسرانم شهيد نشده بود و الآن در کنارم حضور داشت و کمکم مي کرد؟

 

حاج آقا دهنوي بعد از شنيدن اين سوال طوري تعجب کرد و به ما نگريست که انگار هيچ سوالي بدتر از اين وجود نداشت، او با لحن تغيير کرده خود براي جواب به اين سوال تنها به گفتن يک جمله اکتفا مي کند، جمله اي که نشان مي دهد در طول اين همه مدت حتي يک بار هم به اين مسئله فکر نکرده است: نه! اين چه حرفي است که مي زنيد؟

 

ماجراي جبهه رفتن پدر ۳ شهيد

 

بعد از اين سوال انگار موضوعي ياد حاج رجبعلي مي افتد که آن را با آب و تاب خاصي براي ما نقل مي کند: «تمام آرزوي من اين بود که همراه پسرانم به جبهه بروم و شهيد شوم... براي همين بارها به سپاه مي رفتم و درخواست اعزام به جبهه مي دادم اما هربار با مخالفت آن ها مواجه مي شدم؛ مي گفتند چون پدر شهيدم مرا به جبهه نمي برند خلاصه هرچه تقلا کردم آن ها مخالفت مي کردند... اين موضوع ادامه داشت تا اين که جهاد سازندگي تصميم گرفت مديران برخي شرکت ها را براي بازديد از جبهه و شناسايي نيازهاي آن به مناطق جنگي اعزام کند؛ من در آن زمان مشغول کار در شرکت سيمان بودم؛ مدير شرکت ما از اين که به جبهه برود مي ترسيد و تصميم گرفت من را براي اعزام معرفي کند اما اين بار هم با اعزام من مخالفت کردند و در توجيه آن مي گفتند ما رئيس را مي خواهيم ببريم اگر قرار بود مردم معمولي را به جبهه اعزام کنيم به راحتي مي توانستيم چندين ماشين را براي اين کار پر کنيم... خلاصه به هر صورتي بود بالاخره با اعزام من موافقت کردند... و اين گونه بود که من به آرزويم رسيدم و به جبهه رفتم، هرچند که مدت آن کوتاه بود و نتوانستم به هدفم که شهادت بود برسم...»

 

از حاج آقادهنوي خواستيم که از خاطرات جبهه رفتنش براي ما صحبت کند،او هم که انگار منتظر باشد با اشتياق خاصي اين خاطرات حضور کوتاه  اش در جبهه را براي ما بازگو مي کند: «حضور من در جبهه بسيار کوتاه بود و اصلا نتوانستم در آن جا خدمت کنم زيرا براي انجام کار خاصي به مناطق جنگي اعزام شده بوديم؛ ما از نقاط مختلف مناطق جنگي بازديد و احتياجات آن را شناسايي مي کرديم، وقتي به شهر خود برگشتيم ، گزارش داديم و آن ها هم در حد توان خود براي رفع اين نيازها به جبهه و مناطق جنگي کمک مي کردند».

 

خاطراتي از مادري که ۳ شهيد تقديم کرده است!

 

حاج رجبعلي دهنوي بعد از چند ثانيه سکوت ياد همسر خود و مادر ۳ شهيد مي افتد، ناخودآگاه براي ما از او تعريف مي کند: « مادر اين ۳ شهيد خيلي زن خوبي بود، حيف شد که رفت؛ براي ما نعمت الهي بود، همان طور که خدا زن را نعمت قرارداده اما مردها قدر آن را نمي دانند؛ يادم مي آيد گاهي اوقات به من توصيه مي کرد که به جبهه بروم، به شوخي مي گفت اگه تو هم به جبهه مي رفتي الان من همسر شهيد مي شدم و اين جا تحويلمان مي گرفتند!!

 

البته در بعضي اوقات خيلي جدي مي شد و فکر مي کرد من از قصد به جبهه نمي روم، به من مي گفت به جاي اين که اين جا بنشيني و خروپف کني، بخوري و شکمت را بالا بياوري، برو جبهه و مثل پسرانت از کشورت دفاع کن، بارها به او مي گفتم که به من اجازه نمي دهند اما باور نمي کرد و مي گفت اگر بخواهي تو را مي برند، مشکل اين جاست که تو نمي خواهي...»

 

بعد از نقل اين خاطره حاج آقادهنوي از سويداي دلش  آهي مي کشد و با لحني توام با بغض مي گويد: «خدا بيامرزدش... حالا که از پيش ما رفته تازه مي فهمم چه نعمتي بوده است، ما بايد قدر اين نعمت را بدانيم؛ اين که در مقابل همسر که نعمت الهي است اوقات تلخي و يا بحث و جدل کنيم، آيا خدا را خوش مي آيد؟»

 

ما هم بعد از شنيدن اين حرف ها و تعريف و تمجيدهاي حاج رجبعلي افسوس مي خوريم که ۲ سال دير آمديم و مادري که ۳ شهيد را تربيت کرده است نديديم...

 

ازدواجي که راهگشا شد...

 

بعد از گذشت بيش از ۴۵ دقيقه، همه غرق در صحبت هاي شيرين حاج آقا دهنوي شده ايم، او نيز که ما را اين چنين ساکت مي بيند ، از ماجراي ازدواجش و اتفاقات بعد از آن براي ما روايت مي کند: «در جواني شاگرد شوفر بودم که طي تصادفي دستم دچار مشکل و مدتي فلج مي شود، در آن زمان خواهرم از من خواست که داماد شوم اما من مخالفت کردم و گفتم با اين وضعيت به من زن نمي دهند ولي خواهرم کار خودش را مي کرد که بازهم با مخالفت من مواجه شد، چون من حتي خرج خودم را هم نمي توانستم تامين کنم چه رسد به خرج همسر! خواهرم که از اين حرف من ناراحت شده بود به من گوشزد کرد که تو هنوز خدا را نشناختي... درست هم مي گفت چون بعد از ازدواج خدا گفت بگير که آمد! نعمت ها سرازير شد؛ هم مکه رفتيم، همه خانه دار شديم و هم ماشين خريديم؛ البته خدا لطف کرد و نعمت ۳ شهيد را هم به ما داد...»

 

حاج رجبعلي در ادامه به نکته اي اشاره مي کند که امروز دغدغه هر جواني است اما تجربه او نشان دهنده نکته ظريفي است .. «اول که مي خواستم ازدواج کنم، هيچ اميدي به خودم نمي ديدم که بتوانم هم خرج خود و هم خرج همسرم را اداره کنم؛ اما همين که ازدواج کردم خدا از همه جهات کمکم کرد هرچند که برنامه ريزي هم نقشي اساسي در موفقيت داشت مثلا من در زماني که شاگرد شوفر بودم ۲۵ تومان پس انداز کردم، سال ۱۳۲۸ که به خدمت سربازي رفتم اين ۲۵ تومان را به ۲۴ ماه تقسيم کردم و تمام هزينه هايم را از اين طريق رفع مي کردم، جالب اين جاست که بعد از اتمام سربازي ۲۵ قران از همان  پس انداز اوليه برايم مانده بود...»

 

چند خاطره کوتاه...

 

حاج آقادهنوي در ميان صحبت هاي شيرين و پرمغزش خاطراتي را نقل مي کند که ذکر آن خالي از لطف نيست:

 

*يک بار حميدرضا مجروح شده و به خانه برگشته بود؛ به او گفتم: «حميد جان اين جراحت ها چيست؟ به من گفت: «چيز مهمي نيست، نشانه هايي است که دشمن گذاشته...»

 

*يک روز حميدرضا برايم خاطره اي نقل کرد که خيلي تعجب کردم، او مي گفت: «شب ها بعد از هر عمليات به سراغ افرادي که شهيد شده بودند مي رفتيم و پيکرشان را بر مي گردانديم».

 

به او گفتم: «چه دلي داريد شما، نمي ترسيد؟» حميدرضا هم خيلي راحت مي گفت: « بياييد جبهه و ببينيد که چه حال زيبايي داريم ما... اين دل و جرات را خدا به ما داده است، ترس ندارد که ...» البته آن موردي که جاي تعجب داشت اين بود که حميدرضا در خانه که بود از موش مي ترسيد و مانده بودم که چطور آن جا اين همه دل و جرات پيدا کرده بود.

 

*مادر اين ۳ شهيد خيلي خوشحال مي شد وقتي مي ديد که نيروي زيادي به جبهه اعزام مي شود ، يادم مي آيد هر بار که نيروهاي جديدي به جبهه مي رفتند او سر راه آن ها مي ايستاد و به آن ها لبخند مي زد.

0000000000000000000000000000000000000000

شهيدعباسعلي خدابنده

 

شهيد امير سرتيپ عباسعلي خدابنده به روايت مادر

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

نويسنده: مهين رمضاني

 

او از دوران کودکي شهيد ياد مي کند؛ آن ايامي که بعد از گذراندن دوران ابتدايي در سال ۴۶ به مشهد مي آيد و با تلاش و جديت به ادامه تحصيل مشغول مي شود و در کنار تحصيل شبانه به حرفه آموزي و کار در کارگاه موزائيک سازي مشغول مي شود و با حقوق کارگري امرارمعاش مي کند

 

«عباسعلي» در بايگ تربت حيدريه متولد شد. او فرزند سوم خانواده کشاورز «خدابنده» است که در سال ۱۳۳۳ کانون آن را به گرماي وجودش زينت بخشيد.

 

دوران ابتدايي را در مکتب خانه گذراند و براي ادامه تحصيل و کسب حرفه اي مناسب در سال ۱۳۴۶ به مشهد آمد.

 

وي تا سال ۱۳۵۱ به ادامه تحصيل پرداخت و در اين سال به استخدام ارتش درآمد و مشغول به کار در اصفهان شد و ضمن اشتغال تحصيل را هم ادامه داد و بالاخره در سال ۵۶ موفق به اخذ ديپلم و ورود به دانشکده افسري (امام علي(ع)) فعلي شد. در اوج مبارزات انقلابي آن دوران، وي فعاليت هاي ضد رژيم خود را شروع کرد و در گروه هاي انقلابي در کنار شهيد فکوري و شهيد نامجو به فعاليت عليه رژيم پرداخت.

 

فعاليت هاي وي ادامه داشت تا بعد از انقلاب که براي پاکسازي به کردستان رفت و براي آزادي خرمشهر و آبادان به نيروهاي شهيد چمران پيوست.

 

شهيد خدابنده در مهرماه سال ۵۹ از دانشکده افسري دانش آموخته و به مرکز توپخانه ارتش در اصفهان منتقل شد و طي ۹-۸ ماه، دوره آموزشي خود را پشت سر گذاشت و به لشکر ۷۷ ثامن الائمه(ع) ملحق شد و در گردان ۳۱۵ به عنوان افسر شناسايي در خطوط مقدم حضور يافت.

 

از ويژگي هاي بارز اين شهيد پشتکار و جديت وي بود که دوستان و خانواده اش به آن اشاره مي کنند. وي داوطلبانه در عمليات شناسايي منطقه براي شکستن حصرآباد شرکت مي کند و در پنجم مهرماه سال ۶۰ هدف تيربار دشمن قرار مي گيرد و در شب اول عمليات (ثامن الائمه (ع)) به شهادت مي رسد.

 

در يک روز از ماه خدا در رمضان سال ۱۳۹۰ ميهمان جمع خانواده شهيد خدابنده مي شويم. علي اکبر خدابنده که خود بازنشسته ارتش است از ويژگي هاي برادر شهيدش مي گويد و جديت و پشتکار را از شاخص هاي اصلي شخصيت وي برمي شمارد.

 

او از دوران کودکي شهيد ياد مي کند؛ آن ايامي که بعد از گذراندن دوران ابتدايي در سال ۴۶ به مشهد مي آيد و با تلاش و جديت به ادامه تحصيل مشغول مي شود و در کنار تحصيل شبانه به حرفه آموزي و کار در کارگاه موزائيک سازي مشغول مي شود و با حقوق کارگري امرارمعاش مي کند.

 

عباسعلي که از همان دوران کودکي پشتکار فراوان داشت، عقب افتادگي تحصيلي خود را جبران مي کند و در سال ۵۱ که به سن سربازي مي رسد، به استخدام ارتش درمي آيد و همزمان تحصيل خود را ادامه مي دهد تا بالاخره از دانشکده افسري با درجه ستوان دوم دانش آموخته مي شود.

 

او از خاطراتش با شهيد اين گونه مي گويد: حتي زماني که در روستا کشاورزي مي کرديم عباسعلي با دقت و پشتکار فراوان کار مي کرد و بسته هاي گندم و محصولات کشاورزي را بسيار مرتب جابه جا مي کرد و عقيده داشت که بسته بندي محصولات بايد شيک باشد،يا زماني که به منزل ايشان مي رفتيم، وسايل و لوازم زندگي به قدري مرتب بود که باورتان نمي شد اين منزل يک فرد نظامي و مجرد است.

 

وي جواني بسيار جدي، پرکار و کم نظير بود و حتي در کار کشاورزي هم ويژه و استثنا بود و ما هيچ کدام ويژگي او را نداشتيم. در هر مسئوليتي که برعهده مي گرفت، پشتکار فراوان از خود نشان مي داد.

 

از آن جا که من و شهيد بسيار صميمي بوديم، از فعاليت هاي ايشان باخبر بودم.

 

وي با زمينه خانوادگي و مذهبي که داشت، فعاليت ضد رژيم خود را ادامه مي داد به ياد دارم زماني که براي حفاظت از سفارت آمريکا جمعي از دانشجويان دانشکده افسري را به عنوان نيروهاي حکومتي برده بودند، برخلاف انتظار رژيم دانشجويان شعارهايي عليه آمريکا سردادند و اعتراض کردند. حکومت که ديد شرايط بدتر شد، افسران را که شهيد هم جزو آنان بود، به دانشکده منتقل کرد.

 

عباسعلي در تابستان به زادگاهش مي رفت و در کنار پدر و مادر مشغول زراعت و باغداري مي شد. حتي زماني که يک ماه مرخصي دانشکده شروع مي شد برخلاف ديگر جوانان که اغلب به دنبال تفريح بودند، عباسعلي تمام يک ماه را در کنار خانواده بوده و سعي مي کرد کارهاي سخت و سنگين خانواده را انجام دهد اعم از کارهاي کشاورزي، بنايي، برداشت محصول و... او هر کاري را که شروع مي کرد با پشتکار و مديريت با موفقيت پشت سر مي گذاشت.

 

او از همان دوران کودکي در هيئت انصارالحسين(ع) زادگاهش فعاليت مي کرد و بعدها در مشهد نيز در جلسات مرحوم کافي حضور مي يافت.

 

با شروع جنگ فعاليت در ميدان رزم را وظيفه اصلي خود مي دانست و داوطلبانه در عمليات هاي پرخطر شرکت مي کرد و هدايت آتش توپخانه را به عهده مي گرفت.

 

شهيد نسبت به کشف حقايق پيگير بود و نسبت به مسائل جامعه آگاهي کافي داشت و به هيچ وجه به آن بي اعتنا نبود. جوان مودبي بود و کسي به ياد ندارد که وي يک بار بي ادبي کرده باشد.

 

مادر شهيد که امروز دهه ۹۰ زندگي را پشت سر مي گذارد، اوايل براي عباسعلي بسيار بي تابي مي کرد و حتي در مزرعه و هنگام کار مرثيه عباسعلي را مي خواند تا اين که برادر شهيد مادر را به مشهد مي آورد و پرستاري او را بر عهده مي گيرد.

 

علي اکبر خدابنده مي گويد: وقتي از وي مي خواستيم در اجراي عمليات داوطلب نشود و تنها مأموريت هايي را که به وي سپرده مي شود، انجام دهد لبخندي مي زد و مي گفت: الان،نبايد منتظر دستور بود. بايد تا آن جا که در توان داريم، تلاش کنيم و دشمن را به عقب برانيم.

 

عباسعلي مرد عمل و کار بود و هيچ وقت از آمال و آرزوهايش صحبت نمي کرد. عمل و کار او بيانگر همت و پشتکارش بود.

 

برادر شهيد با گله مندي از وضعيت فرهنگي جامعه به روزهاي قبل از پيروزي انقلاب اشاره مي کند؛ ايامي که همه سعي و تلاش مي کردند انقلاب به پيروزي برسد و ارزش هاي انساني در جامعه مطرح شود. ايامي که مردم بسيار فداکاري کردند، خون دل خوردند و بسيار هزينه شد تا انقلاب به ثمر بنشيند.

 

اما متأسفانه امروز اين ارزش ها کم رنگ شده است. وقتي از وي علت اين موضوع را سوال مي کنم؛ مي گويد: توجه به دنيا مداري و تجملات باعث دور شدن از ارزش ها شده است. شايد اگر خون هايي که ريخته شده را فراموش کنيم و به گذشته پشت کنيم، بتوانيم چنين وضعي را قبول کنيم اما بي گمان چنين نيست و نمي توان از سرمايه هايي که براي انقلاب و نظام هزينه شد، چشم پوشيد.

 

برادر شهيد وقتي ياد عباسعلي مي افتد و از او سخن مي گويد بغض گلويش را مي فشارد و اشک در چشمانش حلقه مي زند اما از آن جا که بازنشسته نظامي است، صلابت و اقتدار خود را حفظ مي کند و مادر را که چشم به قاب عکس فرزندش دوخته است، به صبر و بردباري فرامي خواند. علي اکبر خدابنده خود را ميراث دار شهيدي از خانواده خدابنده بايگي مي داند که به تمام معنا ويژه و استثنا بود و در دامن مادري پرورده شد که امروز در روزهاي کهنسالي ميهمان خانه اوست و او همچون پروانه گرد شمع وجود مادر مي چرخد تا مادر کمتر احساس تنهايي کند،اشک‌هايش را پاک مي‌کند در حالي که به ياد شبي مي افتد که برادرش در خواب او را به شهادت دعوت مي کند و مي گويد: اگر خيلي ناراحت هستي شما هم بيا.

000000000000000000000000000000000

امير سرتيپ منوچهر کهتري:

 

وقتي امام از شکسته شدن حصر آبادان خوشحال شد خود را در بهشت احساس کردم

ويژه‌نامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939

 

ورق زدن صفحات تاريخ ۸ سال جنگ تحميلي ما را در اولين روزهاي مهر سال ۶۰ به نقطه اي مي رساند که به اعتقاد بسياري از کارشناسان نظامي، نقطه عطف ۸ سال دفاع مقدس و زمينه ساز بسياري از پيروزي هاي رزمندگان اسلام در جنگ تحميلي بوده است. سال ۶۰ در اين روزها، رزمندگان لشگر ۷۷ خراسان به عنوان محور با همراهي چند يگان ديگر از سپاه و ارتش، عملياتي را با عنوان «ثامن الائمه(ع)» در منطقه آبادان انجام داد که در پايان به شکسته شدن حصر آبادان انجاميد. در تبيين اهميت اين عمليات تنها اشاره به ۲ نکته کافي است: فرمان تاريخي حضرت امام خميني(ره) مبني بر اين که «حصرآبادان بايد شکسته شود» و ديگري هم نام گذاري لشکر ۷۷ خراسان پس از پيروزي اين عمليات به عنوان لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه(ع) توسط ايشان. امروز با گذشت ۳۰ سال از آن زمان به سراغ امير «منوچهر کهتري» يکي از فرماندهان اصلي عمليات ثامن الائمه(ع) رفتيم و در گفت وگويي ضمن يادآوري خاطرات آن دوران، درس هاي دوران دفاع مقدس براي امروز را نيز از زبان اين فرمانده ارتش شنيديم.

 

نام امير «منوچهر کهتري» با عمليات ثامن الائمه(ع) و لشکر ۷۷ پيروز ثامن الائمه(ع) عجين شده است. او که در دوران جنگ تحميلي به عنوان فرمانده عمليات منطقه آبادان به خدمت گزاري در سرزمين داغ و داغ ديده خوزستان مشغول بوده است، امروز خاطرات و حرف هاي شنيدني بسيار زيادي از ۸ سال دفاع غيرتمندانه غيور مردان اين سرزمين دارد. او پيش از گفت وگو با خبرنگار ما به رسم اداي احترام به هم رزمان سفر کرده اش، اين جملات را مي گويد:

 

« سلام به آن هايي که از نفس افتادند تا ما از نفس نيفتيم، قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنيم. به خاک افتادند تا ما به خاک نيفتيم، سلام بر آن هايي که رفتند تا ما بمانيم».

 

در ابتدا کمي درباره اهميت منطقه آبادان و عمليات بيت المقدس توضيح دهيد؟

 

آبادان قلب جنگ بود و تمام تلاش دشمن بر اين بود که اين قلب را از کار بيندازد. شما يک بررسي انجام دهيد که اگر دشمن آبادان را اشغال مي کرد، چه اتفاقي مي افتاد؟ صدام در اين صورت مي توانست اهواز، بندر امام و کل خوزستان را تصرف کند. او حتي نقشه جديد اين مناطق را هم تهيه کرده بود و مي خواست همان شرايطي را که در کويت ايجاد کرده بود، در اين منطقه هم ايجاد کند. توجه داشته باشيد که در آن زمان دشمن خرمشهر را اشغال کرده بود اما اگر آبادان را تصرف نمي کرد در اختيار داشتن خرمشهر هيچ سودي برايش نداشت.چرا که آن ها در خرمشهر در محاصره بودند و هيچ کاري نمي توانستند انجام دهند. آن ها نيامده بودند که آبادان را محاصره کنند. هدف اصلي دشمن اشغال آبادان بود. صدام به سپاهيانش گفته بود که بعد از گرفتن آبادان نياز نيست که سوخت و غذا با خود ببرند.چون آن جا همه چيز هست. دشمن يک بار در روز نهم و يک بار هم شب دهم آبان ماه حمله کرد تا آبادان را تصرف کند اما با مقاومت گردان ما (۱۵۳) که تنها گردان حاضر در اين منطقه بود، از رسيدن به هدفش باز ماند. من به ياد دارم در آن زمان فردي به نام «درياقلي» که اوراق فروشي ماشين داشت، به محل استقرار ما در مدرسه حضرت زينب(س) آمد و گفت که دشمن از بهمن شير گذشته و وارد نخل ها شده است. در پي اين موضوع ما خيلي سريع به دشمن حمله کرديم و قبل از غروب آن ها را به آن طرف بهمن شير عقب رانديم.

 

لشکر ۷۷ چه زماني به طور کامل در آبادان مستقر شد و مراحل عمليات از طراحي تا اجراي آن به چه صورت بود.

 

لشکر ۷۷ در تاريخ ۲۲ اسفند ۵۹ از مناطق گوناگون جنگي جمع و به طور کامل در حوالي ماهشهر مستقر شد. تا قبل از آن تنها گردان ما در آبادان حضور داشت. درباره مراحل اجراي عمليات هم بايد بگويم که بعد از فرمان تاريخي حضرت امام خميني(ره) در ۱۴ آبادان ۵۹ مبني بر اين که «حصرآبادان بايد شکسته شود» اقدامات براي طرح ريزي اين عمليات انجام شد. در ابتدا بررسي هاي زيادي براي شناسايي وضعيت دشمن از لحاظ استقرار نيروها، سلاح، تجهيزات و... انجام شد. پس از آن طرح در لشکر ۷۷ تهيه شد و بعد از بررسي و رفع اشکال در چند جلسه توسط فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه اروند به تصويب رسيد. در پي تصويب اجراي اين طرح بحث ها بر سر نام آن مطرح شد و با توجه به اين که لشکر ۷۷ خراسان با ۵ تيپ به عنوان محور اين عمليات حضور داشت، عنوان «ثامن الائمه(ع)» براي آن انتخاب شد. البته اين اولين عمليات مشترک سپاه و ارتش در دوران دفاع مقدس بود که علاوه بر لشکر ۷۷، تيپ ۳۷ زرهي شيراز، ۲ گردان تانک از قزوين و... هم در آن حضور داشتند اجراي عمليات نيز ۳۰ دقيقه بعد از نيمه شب ۵ مهر ماه سال ۶۰ آغاز شد. در اين عمليات ۳ تيپ به صورت ۳ ضلع مثلث قرار گرفته بودند و هدف هم مرکز مثلث بود. اين نشان مي دهد که طرح ريزي آتش در عمليات چقدر سخت بوده است. چرا که نيروها بايد از ۳ ضلع به سمت مرکز حمله مي کردند و در عين حال نبايد يکديگر را مورد هدف قرار مي دادند. عمليات تا ساعت ۱۰ صبح به طول انجاميد و در اين زمان دشمن به طور کامل در منطقه منهدم شد.

 

خراسان: از تاکيد حضرت امام (ره) درباره شکسته شدن حصرآبادان به عنوان نقطه عطف و وجه تفاوت «ثامن الائمه (ع)» با ديگر عمليات ۸ سال دفاع مقدس ياد مي شود. تاثيرات سياسي، نظامي و مذهبي اين پيام امام(ره) به عنوان ولي فقيه زمان بر رزمندگان ما چگونه بود؟

 

در وهله اول بايد بگويم که اين پيام حضرت امام خميني(ره) نشان از درايت ايشان و ميزان آشنايي شان با شرايط و نيازهاي جبهه ها بود. من به ياد دارم که يک شب ۲ هواپيماي عراقي به سمت قرارگاه ما در آبادان آمدند و چند خانه را بمباران کردند. در همان شب «احمدآقا» فرزند حضرت امام (ره) با من تماس گرفتند و توضيحات کاملي در زمينه اين ماجرا گرفتند. بعد از ارائه توضيحات به من گفتند که حضرت امام(ره) تمام حرف هاي ما را شنيدند. اين نشان مي دهد که امام(ره) در جريان تمام مسائل جنگ بودند. درباره اين فرمان هم ما بايد توجه داشته باشيم که در طول ۸ سال دفاع مقدس ۱۰۱ عمليات انجام شد، اما در هيچ يک از آن ها حضرت امام(ره) نفرمودند که «بايد» پيروزي حاصل شود.صدور اين پيام به دليل اهميت ويژه منطقه آبادان در شرايط جنگ بود که امام خميني(ره) بيش از هر فردي از آن آگاهي داشتند. اهميت اين منطقه آن قدر بود که صدام فرمانده اي را که موفق نشده بود آبادان را اشغال کند، اعدام کرد. هم چنين اين يک فرمان نظامي صرف از طرف فرمانده کل قوا نبود. بلکه يک امري بود که از طريق مرجع تقليد ابلاغ مي شد. به همين دليل در افزايش انگيزه نيروها بسيار تأثيرگذار بود.بچه ها کاري کردند که دل حضرت امام(ره) را شاد کنند و لبخند زيباي ايشان را ببينند.

 

امام خميني(ره) بعد از پيروزي اين عمليات هم در پاسخي به تلگرام فرماندهان عمليات از اين مهم به عنوان «فتحي بزرگ» ياد کردند. شنيدن خبر اين موضوع و شادي حضرت امام(ره) چه حسي در شما ايجاد کرد؟

 

 اگر از من بپرسيد که مي گويم در آن لحظه دقيقا در وسط بهشت بودم. نه تنها من بلکه تمام بچه ها چنين احساسي داشتند. شهيد فلاحي بعد از عمليات به من گفت که ۳ شب مي گذرد که نخوابيده است.گفتم: چرا؟ گفت: «شب اول در فکر اين بودم که اگر پيروز نشويم چه مي شود و نخوابيدم». توجه داشته باشيد پيروز شدن در اين عمليات تبعات بسيار زيادي براي ما داشت. حرف امام(ره) زمين مانده بود. علاوه بر اين ما يک سوژه شديد تبليغاتي در اختيار دشمن گذاشته بوديم و هم چنين آبادان هم در اشغال دشمن مانده بود.شهيد فلاحي در ادامه گفت: «شب دوم را از خوشحالي انجام عمليات نخوابيدم و در شب سوم از شوق گفتن خبر پيروزي به حضرت امام خميني(ره) و ديدن خنده شوق ايشان خوابم نبرد.

 

تأثير عمليات ثامن الائمه(ع) بر ادامه روند جنگ را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

 

 عمليات ثامن الائمه(ع) جريان ساز عمليات هاي دفاع مقدس بود. اين اولين عملياتي بود که بر خلاف تمام تبليغات دشمن به همگان اثبات کرد که ما مي توانيم. ما ديديم که بعد از اين عمليات، عمليات هاي گوناگوني هم چون طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس و... اجرا شد.

 

امير! با توجه به معادلات نظامي و شرايط تجهيزاتي نيروهاي ما و دشمن آيا پيش بيني مي کرديد که در اين زمان کوتاه بتوانيد حصر آبادان را بشکنيد؟ هم چنين دلايل اين پيروزي چه بود؟

 

عمليات نظامي مقوله اي است که تا قبل از به نتيجه رسيدن هيچ کس نمي تواند آن را پيش بيني کند. يک عمليات شامل چند مرحله مهم طرح ريزي تعيين يگان و مسير، شناسايي دقيق و... است. در عمليات ثامن الائمه(ع) همه اين مراحل به خوبي انجام شد و علاوه بر اين هماهنگي خوبي نيز بين نيروهاي سپاه و ارتش وجود داشت که منجر به پيروزي ما شد

00000000000000000000000000

شهيد عباس بابائي

 

سرلشكر خلبان «عباس بابايي» در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود.

 

 دوره ابتدايي و متوسطه را در همان شهر طی كرد و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت . وی پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي، براي تكميل دوره خلبانی به آمريكا اعزام شد.

 

پس از بازگشت به اصفهان رفت وبا اوج گيري مبارزات عليه نظام ستم‌شاهي، به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد.

 

شهید بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي‌پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه هشتم هوایی اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ نهم آذرماه 1362 با ارتقاء به درجه سرهنگ تمامی به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل شد.

 

 وی در تاريخ هشتم اردیبهشت ماه1366، به درجه سرتيپي مفتخر شد. تيمسار بابايي معاون عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، صبح روز پانزدهم مرداد ماه سال 1366، به هنگام بازگشت از يك مأموريت برون مرزي، هدف گلوله ضدهوايي قرار گرفت و در سن 37 سالگی به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

 

خاطراتی از شهید بابایی

ولي الله كلاتي:

شهيد بابايي در سال 1349 براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست هر دانشجوي تازه وارد به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكائي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند؛ ولي واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط نه تنها تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد بلكه از بي بند و باري موجود در جامعه غرب پرهيز مي كرد.

 

هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس مي نويسد، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است و از نوع رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ و سنت ايراني پايبند است. به هر حال شخصي است«غير نرمال»؛ و پيداست كه منظور از آداب و هنجارهاي اجتماعي در غرب چه چيزهايي است. همچنين گفته بود كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند؛ كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارشهاي آن آمريكايي بعدها باعث شد تا گواهينامه خلباني به او اعطا نشود، و اين در حالي بود كه او بهترين نمرات را در رده پروازي به دست آورده بود.

 

روزي در منزل يكي از دوستان راجع به چگونگي گذراندن دوره خلباني اش از او سؤال كردم. او پاسخ گفت:

ـ خلبان شدن ما هم عنايت خداوند بود.

گفتم:ـ چطور؟

گفت:ـ دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود؛ ولي به خاطر گزارش هايي كه در پرونده خدمتي‌ام درج شده بود تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند؛ تا سرانجام روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود. ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم در امر خلباني اظهار نظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم. از سؤالهاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت؛ زيرا احساس مي كردم كه رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم.

 

در همين فكر بودم كه درِ اتاق به صدا درآمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم به ساعتم نگاه كردم؛ وقت نماز هر بود. با خود گفتم كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست. همين جا نماز را مي خوانم. ان شا‌ءالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه‌اي را كه در آنجا بود به زمين انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم و يا بشكنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه مي دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال عذرخواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت:ـ چه كردي؟

گفتم:ـ عبادت مي كردم.

گفت:ـ بيشتر توضيح بده.

گفتم:ـ در دين ما دستور بر اين است كه در ساعتهايي معين از شبانه روز، بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعت زمان آن فرا رسيده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.

ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت:ـ همه اين مطالبي كه پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست. اين طور نيست؟

پاسخ دادم:ـ آري همين طور است.

او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت من خوشش آمده بود. با چهره اي بشّاش خودنويسش را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت:

ـ به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت دارم.

 

من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.

 

محمد سعيد نيا:

در سيره پيامبر گرامي اكرم (ص) آمده است كه آن حضرت «كم هزينه و بسيار بخشنده و ياري كننده» بودند. از ويژگيهاي آشكار عباس، سادگي و بي پيراگي او بود. مي خواهم بگويم كه عباس نيز واقعاً داراي شخصيتي اينچنين بود. او هر چه داشت به دوستاني كه احساس مي كرد بدان نياز دارند مي داد و كمتر يا بهتر است بگويم «اصلاً» به فكر خود نبود. او به هيچ وجه اهلِ تكلّف و تجمّل نبود.

 

به ياد دارم در پايان دوره آموزش خلباني در آمريكا، هنگامي كه به ايران باز مي گشت، به همراهِ خانواده براي استقبال به فرودگاه مهرآباد رفته بوديم. پس از چند ساعت انتظار سرانجام هواپيما بر زمين نشست و دقايقي بعد عباس را در سالن انتظار ملاقات كريدم. پس از روبوسي و خوش آمد گوئي، او از من خواست تا به قسمت ترخيص فرودگاه بروم و وسايلش را تحويل بگيرم. رفتم و مدتي را به انتظار نشستم تا سرانجام بار و اثاثيه عباس را تحويل گرفتم. چمدان و ساك او از همه ساكها و لوازم ديگر مسافرين كم حجم‌تر به نظر مي آمد. در بين راه به شوخي از او پرسيدم:

ـ براي ما سوغات چه آورده اي؟ ان شاء الله كه چيز قابل توجهي است.

او مثل هميشه لبخندي زد و سرش را با علامت پاسخ مثبت تكان داد. ما به راه افتاديم. پس از ساعتي كه به منزل رسيديم، تمام افراد منزل به استقبال عباس آمده بودند و از اين كه پس از مدتها دوري از ايران، دوباره او را مي ديدند خيلي خوشحال بودند. چند ساعتي به ديده بوسي و احوالپرسي گذشت. وقتي كه خانه خلوت شده بود به شوخي گفتم:

 

ـ حالا نوبت وارسي سوغاتيهاي عباس آقاست.

عباس چمدان را باز كرد. با كمال شگفتي مشاهده كرديم، آبريزي را كه با خود از ايران برده بود در ميان نايلوني پيچيده و در كنار آن چند دست لباس دانشجويي و لباس خلباني نهاده است. در ساك دستي‌اش هم تعدادي نوار «تعزيه» و يك مجلّد «قرآن» و كتاب «مفاتيج الجنان» همراه با تعدادي كتاب فنّي و پروازي به زبان انگليسي بود. خنديدم و گفتم:ـ مرد حسابي! من بيش از پنجاه، شصت تومان بنزين سوزانده ام تا به استقبال تو آمده ام و تو از آن طرف دنيا اين آبريز را آورده اي؟!

در حالي كه به نشانه شرمندگي، سرش را به زير انداخته بود، برگشت و با لهجه شيرين قزويني گفت:

ـ تو كه ميداني؛ آنجا آنقدر گراني است كه حد ندارد.

آن روز شايد ديگران به مقصود او پي نبردند؛ ولي من با سابقه اي كه از او سراغ داشتم، منظور او را از «گراني» دريافتم و به يقين دانستم كه عباس آنچه را كه مازاد بر مخارج خويش بوده، به نشاني دوستان و آشنايان بي بضاعتش در نقاط ايران مي فرستاده و مثل هميشه آن دوست، نامي و نشاني از عباس نمي‌يافته است.

 

اقدس بابايي:

هميشه پدرم آرزو داشت، عباس پزشك و ترجيحاً دكتر داروساز شود. شايد اين بدان علّت بود كه خودش كمك داروساز بود و چنين مي پنداشت كه اگر عباس پزشكي بخواند، در آينده خواهد توانست با دريافت جواز داروخانه، در كنار هم كار كنند، از اين رو در تعطيلات تابستان يكي از سالها كه عباس در دبيرستان درس مي خواندند او را به داروخانه اي معرفي مي كند و از مسئول داروخانه مي خواهد تا مهارتهاي نسخه خواني را به او بياموزد. خاطرم هست كه عباس هيچ علاقه اي به كار در داروخانه نداشت؛ ولي مثل هميشه به خاطر احترام به خواسته پدر پذيرفت و تمام تابستان آن سال را در داروخانه مشغول به كار برد.

 

مدتها گذشت و عباس پس از پايان تحصيلات متوسطه در كنكور دانشكده پزشكي و آزمون ورودي دانشكده خلباني به طور همزمان پذيرفته شد؛ ولي چون علاقه اي به پزشكي نداشت و به خاطر اشتياقِ فراواني كه به استخدام در نيروي هوايي داشت به دانشكده خلباني رفت. پس از گذرانيدن دوره هاي مقدماتي به منظور ادامه تحصيل عازم آمريكا شد و پس از پايان دوره خلباني هواپيماهاي شكاري به ايران بازگشت و ما به شكرانه بازگشت او از آمريكا، گوسفندي قرباني كرديم.

 

يكي دو روز بعد به هنگام تقسيم گوشت ميان افراد بي بضاعت، در حال عبور از كنار آن داروخانه بوديم كه ناگهان عباس اتومبيل را متوقف كرد و گفت:

ـ چند لحظه در ماشين بمانيد؛ من سري به داروخانه مي زنم و فوري بر مي گردم.

عباس رفت و بعد از زماني تقريباً طولاني برگشت. از او پرسيدم:

ـ چه كار داشتي؟ چرا اين قدر دير آمدي؟ آخر گوشتها بو گرفت.

ابتدا سرش را به زير انداخت و چيزي نگفت و وقتي پافشاري مرا ديد گفت:

ـ حدود هفت، هشت سال پيش در اين داروخانه كار مي كردم. روزي صاحب اين داروخانه به من حرف ركيكي و چون من در آن موقع بچّه بودم و نمي توانستم از خودم دفاع كنم. به تلافي آن حرفِ زشت، فلاكس چاي او را شكستم. حالا امروز رفتم تا جبران خسارت كنم و پولش را بپردازم.

 

جواد بابايي:

من برادر بزرگ عباس هستم. ما با هم بسيار صميمي بوديم و او احترام خاصي براي من قائل بود. به همين خاطر هميشه مرا «داداشي» صدا مي زد. خاطرم هست روزهايي كه به مدرسه مي رفتيم، هر روز مادرمان به هر كدام از ما پنج ريال براي خريد لوازم مورد نيازمان مي داد. من هر روز با خريدن شكلات و يا آدامس، خيلي زود پولم را خرج مي كردم؛ ولي عباس عادت داشت كه هر چه را با پنج ريال مي خريد با همكلاس هايش، كه عموماً وضع مالي خوبي هم نداشتند، بخورد. او هميشه از حق خود به نفع ديگران مي گذشت؛ اما وقتي احساس مي كرد كه به او ستمي شده است بسيار جدّي و قاطع وارد عمل مي شد و آنقدر پايداري مي كرد تا حق خود را مي گرفت.

 

به ياد دارم وقتي عباس هفت ويا هشت ساله بود، روزي بر اثر موضوعي كه خوب در خاطرم نيست بين من و او مشاجره لفظي درگرفت. من عباس را به كاري كه انجام نداده بود متهّم كردم. او كه از حرف من به شدت ناراحت شده بود، اصرار داشت كه او آن كار را انجام نداده و البته معلوم شد كه حق با عباس بوده است؛ ولي من به گفته او اعتنا نمي كردم و همچنان تكرار مي كردم كه او مرتكب آن كار شده است. عباس كه از سماجت من به خشم آمده بود. ناگاه فرياد زد:

ـ نه. من اين كار را انجام نداده ام.

 

آنگاه، در حالي كه بغض گلويش را گرفته بود به طرف من آمد و چون اندام قوي تري نسبت به من داشت، مرا بر زمين انداخت و در نتيجه دندان من شكست. آن روز عباس وقتي از شكسته شدن دندان من باخبر شد، به شدت متأثر شد و معذرت خواست. بعدها او هر وقت در مقابل من مي نشست و چشم به صورتم مي دوخت، گويا به ياد آن حادثه مي افتاد و زير لب با خود چيزي مي گفت. از چهره‌اش پيدا بود كه هنوز بابت آن واقعه احساس شرمندگي مي كند. سالها گذشت؛ تا اينكه در اين اواخر خداوند لطف كرد و من خانه اي خريدم و يك طبقه آن را اجاره دادم و بعدها معلوم شد مستأجري كه به خانه ما آمده، خانواده اي بي بند و بار و موجب آزار و اذيت همسايه‌ها بود. يك روز عباس به منزل ما آمد و از من خواست تا به مستأجر تذكّر بدهم، شايد رفتارشان را اصلاح كنند؛ ولي من هر چند بار كه يادآوري كردم نتيجه اي نگرفتم.

 

سرانجام عباس از من خواست تا عذر آنها را بخواهم. من گفتم مبلغي از مستأجر به وديعه گرفته ايم و در حال حاضر بازپس دادن آن برايم مشكل است. عباس گفت كه نگران نباشد من برايتان پول تهيه مي كنم.

 

دو روز بعد مبلغ مورد نياز را به من داد و سفارش كرد تا به آنها سخت نگيرم و فرصت كافي بدهم تا منزل را تخليه كنند. من هم آن مبلغ را به مستأجر دادم و سرانجام او نيز منزل را ترك كرد.

 

از اين رويداد يك سال گذشت. روزي من آن مقدار پول را كه به عباس به من داده بود تهيه كردم تا به او باز پس دهم؛ ولي او از گرفتن پول امتناع كرد و من هر چه اصرار كردم او پول را نگرفت. سرانجام وقتي كه پافشاري مرا ديد رو به من كرد و با لحني شرمگين گفت:

ـ داداشي! من به تو بدهكارم.

بعدها دانستم كه اين مبلغ ديه همان دنداني است كه او در دوران كودكي از من شكسته است.

 

عظيم دربند سري:

اوايل سال 1349 در كلاس آموزش زبان انگليسي مركز آموزشهاي هوايي درس مي خواندم و سمت ارشدي كلاس را داشتم؛ از آغاز تشكيل كلاس چند روزي مي گذشت كه دانشجوي تازه واردي به ما ملحق شد كه بعدها فهميدم نامش عباس بابايي است. مقررات كلاس در ارتش حكم مي كرد، آن كس كه درجه‌اش بالاتر است ارشد كلاس باشد. درجه من «هنرآموز» بود و درجه او «دانشجو» و از من بالاتر بود. لذا طبيعي بود كه او بايد به من اعتراض كند و دست كم از من فرمانبرداري نكند؛ ولي برخلاف انتظار همه، خيلي عادي، مثل ديگران آنچه را كه من مي گفتم انجام مي داد. از وظايف ارشد، يكي اين بود كه بايد هر روز در پايان درس «اتيكت» يكي از شاگردان را جهت نظافت كلاس مي گرفت و به مسئول ساختمان مي داد. آن روز نوبت بابايي بود.

 

من در حالي كه احساس مي كردم سكوت عباس تا به حال از سر آگاهي دادن به من بوده است و شايد از اين حركت من به خشم بيايد و رودرروي من بايستد، با حالتي مضطرب به نزديكش رفتم و از او خواستم تا اتيكتش را جهت نظافت سالن به من بدهد. او خيلي ساده و مؤدبّانه اتيكت را به من تحويل داد.

 

وقتي اتيكت عباس را به مسئول ساختمان دادم، او در حالي كه شگفت زده به نظر مي آمد با صداي بلند، به من گفت:

ـ اين كه دانشجوست!

گفتم:ـ بله:

 

با عصبانيت گفت:

ـ جايي كه دانشجو در كلاس است تو چرا ارشد هستي؟ خيلي زود برو و جاروب او را بگير و خودت كلاس را نظافت كن. از فردا هم او ارشد كلاس است؛ نه تو.

من به ناچار به كلاس برگشتم. ديدم بابايي در حال نظافت كردن است. هر چه كوشيدم تا جاروب را از دستش بگيرم او نپذيرفت و گفت:

ـ چه اشكالي دارد؟

برگشتم و ماجرا را به مسئول ساختمان گفتم. او بدون اينكه حرفي بزند از پشت ميزش بلند شد و به سمت كلاس حركت كرد. عباس همچنان در حال نظافت بود. مسئول ساختمان محترمانه ماجرا را از او جويا شد و وقتي نتوانست بابايي را از نظافت كردن باز دارد، گفت:

ـ مقررات حكم مي كند كه شما ارشد باشيد.

عباس لبخندي زد و پاسخ داد:

ـ اما من ارشديت ايشان را مي پسندم؛ پس ترجيح مي دهم كه ايشان ارشد باشند؛ نه من. او هر چه كوشيد نتوانست عباس را قانع كند و آن روز گذشت. فردا صبح كه از خواب بيدار شديم. چون طبق دستور، من بايد سمت ارشدي را به بابايي واگذار مي كردم، براي چندمين بار از او خواستم تا ارشديت را بپذيرد؛ ولي او گفت:

ـ چون از ابتداي دوره شما ارشد بوده‌ايد تا پايان دوره هم شما ارشد باشيد و از شما مي خواهم ديگر پيرامون اين موضوع حرفي نزنيد.

 

بي تكلّفي او در من خيلي تأثير گذاشته بود. حركت آن روز عباس برايم بسيار شگفت آور بود؛ ولي بعدها كه با او بيشتر آشنا شدم دانستم كه او همواره سعي مي كرد تا نفس خود را از ميان بردارد و اگر آن روز ارشديت را نپذيرفت صرفاً به اين دليل بود.

 

از آن روز به بعد دوستي من و عباس شروع شد. در يكي از زنگهاي تفريح، او نزد من آمد و سر صحبت را باز كرد. از من پرسيد:

ـ نماز مي خواني؟

گفتم:ـ گاهي وقتها.

گفت:ـ كجاهاي قرآن را از حفظ هستي؟

گفتم:ـ چيزي از قرآن حفظ نيستم.

گفت:ـ مي خواهي آياتي از قرآن را به تو ياد بدهم كه نامش «آيت الكرسي» است؟

سپس شروع كرد در مورد فضيلتهاي آيت الكرسي صحبت كردن. من زير بار حرفهاي او نمي رفتم؛ ولي او از من دست بردار نبود. همان روز در زنگ تفريح بعدي، قرآن كوچكي از جيبش بيرون آورد كه همان آيت الكرسي در آن نوشته شده بود و گفت:

ـ بيا ببينم مي تواني قرآن بخواني؟

من شروع به خواندن كردم و همه را غلط مي خواندم. او با آرامش و متانت، دو، سه مرتبه آن آيه را خواند و گفت:

ـ مي تواني اين سوره را حفظ كني؟

به اين ترتيب در زنگهاي تفريح با هم بوديم و پيوسته با من قرآن كار مي كرد. يادم هست كه كلاس پانزده روزه ما تمام شد و من با عنايت و تلاش عباس آيت الكرسي و سوره هاي «والّيل» و «والشّمس» را حفظ كرده بودم. ديگر من و عباس با هم خيلي دوست شده بوديم. كلاس بعدي را كه مي خواستيم شروع كنيم چون استادمان خانمي آمريكايي بود، او به من پيشنهاد كرد تا با هم نزد مسئول آموزشگاه برويم و از او بخواهيم تا كلاس ما را به جابجا كند. او در تلاش بود تا به كلاس برويم كه استاد «مرد» باشد و سرانجام با پافشاريهاي عباس، او موفق شد تا كلاس را تغيير دهد. پس از پايان دوره آموزشي زبان، عباس براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت و با رفتن او من احساس تنهايي مي كردم.

 

چند سال گذشت و من در سال 1350 با درجه گروهبان دومي در پايگاه دزفول مشغول به خدمت شدم. دوري از عباس برايم خيلي سخت بود؛ به همين خاطر به سختي نزد بستگان عباس رفتم و از آنها نشاني او را در آمريكا گرفتم. نامه اي به او نوشتم و احساس خود را در نامه بازگو كردم. در نامه اي كه عباس براي من فرستاد عكسي از خودش در آن بود. از من خواسته بود تا نزد پدرش بروم و از او نسخه تعزيه حضرت ابوالفضل (ع) را بگيرم و براي او بفرستم. در طول مدتي كه عباس در آمريكا بود از طريق نامه با يكديگر در تماس بوديم.

 

به ياد دارم تابستان سال 1352 بود، در يك روز گرم كه پس از پايان كار به خانه رفته و در حال استراحت بودم، ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. لحظه اي بعد همسرم برگشت و گفت:ـ مردي با شما كار دارد.

 

من به نزديك در رفتم. ناباورانه ديدم عباس است. او از آمريكا برگشته بود. با خوشحالي يكديگر را در آغوش گرفتيم و به داخل منزل رفتيم. گفت كه فارغ التحصيل شده و اكنون به عنوان خلبان شكاري به پايگاه منتقل شده است. از اين كه دانستم دوباره با عباس خواهم بود خيلي خوشحال شدم و خدا را شكر كردم. هواي خانه خيلي گرم بود؛ به همين خاطر عباس رو به من كرد و گفت:

عظيم! خانه تان چرا اينقدر گرم است؟

گفتم:ـ عباس جان! كولر كه نداريم، براي اين كه خنك بشويم. اول يك دوش مي گيريم، بعد هم مي رويم زير پنكه مي نشينيم.

احساس كردم عباس از اين وضع ما ناراحت شده است؛ پس به ناچار موضوع صحبت را تغيير دادم. آن شب تا دير وقت با هم بوديم. آخر شب او خداحافظي كرد و رفت. فرداي آن روز ديدم عباس با يك كولر آبي به منزل ما آمد. گفت:

ـ عظيم! ببخشيد ناقابل است. چون زمان ازدواج شما در اينجا نبودم، هديه ام را حالا آورده ام.

من و همسرم از هديه عباس خوشحال شديم. اين در حالي بود كه عباس حقوق چنداني دريافت نمي‌كرد؛ و من يقين داشتم اين كولر را به سختي تهيه كرده بود.

 

اقدس بابايي:

در سال 1353 همراه همسرم (آقاي سعيدنيا)، كه از کارکنان نيروي هوايي است، در منازل سازماني پايگاه دزفول زندگي مي كرديم. حدود دو سال مي شد كه عباس از آمريكا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تكميلي خلباني هواپيماي « F-5» به پايگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نكرده و بيشتر وقتها در كنار ما بود.

 

به ياد دارم روزي از روزهاي ماه مبارك رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل كار به خانه ما آمد. چهره‌اش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر مي رسيد. وقتي دليل آن را جويا شدم. با افسردگي گفت:

ـ نمي دانم چه كار كنم؟ به من دستور داده اند كه امروز را روزه نگيرم.

با شگفتي پرسيدم:

ـ براي چه؟

عباس ادامه داد:

ـ يكي از ژنرالهاي آمريكايي به پايگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همين خاطر فرمانده پايگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگيرند.

او را دلداري دادم و گفتم:

ـ عباس جان! خدا بزرگ است. شايد تا ظهر تصميمشان عوض شد.

او در حالي كه افسرده و غمگين خانه را ترك مي كرد، رو به من كرد و گفت:

ـ خدا كند همانطور كه تو مي گويي بشود.

ساعت سه بعدازظهر بود كه عباس به منزل ما آمد. او خيلي خوشحال به نظر مي رسيد. با ديدن من گفت:

ـ آباجي هنوز روزه هستم.

من شگفت زده از او خواستم تا قضيه را برايم تعريف كند. عباس كمي به فكر فرو رفت و در حالي كه از پنجره به دور دست مي نگريست، آهي كشيد و گفت:

ـ آباجي! ژنرالي كه قرار بود ناهار را با خلبانان بخورد، قبل از ظهر، به هنگام پرواز با كايت در سدّ دز سقوط كرد و كشته شد.

 

صديقه حكمت:

از ابتداي ازدواج تا به دنيا آمدن اولين فرزندمان «سَلمي»، عباس هميشه مي گفت: «پيامبر (ص) فرموده است: دختر رحمت است. رحمت خداوندي، و من آرزو مي كنم اولين فرزندم دختر باشد.»

 

در دوران بارداري، به خاطر مأموريتهاي پروازي، عباس خيلي كم در كنارم بود، ولي براي به دنيا آمدن فرزندمان بيشتر از من بي تابي مي كرد. زماني كه مرا براي وضع حمل به بيمارستان قزوين بردند، عباس در پايگاه هوايي دزفول بود. به تلفن به او اطلاع داد شده كه من در بيمارستان بستري شده ام. وقتي عباس خود را به قزوين رسانيد، فرزندمان به دنيا آمده بود و مرا به منزل انتقال داده بودند.

 

آن روز عباس سراسيمه وارد منزل شد و با ديدن من و سلما، گويي از شادي مي خواست پر در بياورد. دستهايش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت:

ـ خدايا شكرت. از تو ممنونم كه آرزويم را برآورده ساختي.

سپس كنار من نشست و گفت:

ـ در اتاق عمليات نشسته بودم. يكي از بچّه ها خبر داد كه تلفن مرا مي خواهد. گوشي را برداشتم. صداي داداشي بود كه مي گفت: عباس خانمت در بيمارستان در حال وضع حمل است.

 

به دفتر كارگزيني رفتم. مرخصي گرفتم و حركت كردم. در راه به هر شهري كه مي رسيدم، بي درنگ به دنبال تلفن مي گشتم تا از حال تو جويا شوم. آخرين بار كه تماس گرفتم. دايي گفت كه فرزندت دختر است. خيلي خوشحال شدم. وقتي به قزوين رسيدم مستقيم به بيمارستان رفتم. ديدم از شما خبري نيست. مسئول بخش گفت صبح مرخص شده ايد و در سلامت كامل هستيد. از شدّت شادي به هر يك از پرستاران و مستخدمان كه بر مي خوردم انعامي مي دادم. شايد بعضي از آنها نمي دانستند كه دليل اين كار چيست.

 

او وقتي تعريف مي كرد چشمهايش از شادي برق مي زد. حرفش را كه تمام كرد برخاست و دو ركعت نماز شكر به جا آورد. چند دقيقه بعد يك ورق كاغذ برداشت و روي آن چيزي نوشت و بالاي گهواره نوزاد گذاشت. پرسيدم:

ـ چه كار مي كني؟

كاغذ را به طرف من گرفت. روي كاغذ با خط درشت نوشته بود:

« لطفاً مرا نبوسيد.»

خنديدم و گفتم:

اين چه كاري است كه مي كني؟

در پاسخ گفت:

ـ مي داني خانم! صورت بچه به گُل مي ماند. اگر او را ببوسند اذيت مي شود. من خودم دلم برايش پر مي‌زند. اما دلم نمي آيد تا صورت او را ببوسم.

 

در حدود سال 1355، كه يك سال از زندگي مشترك من و عباس مي گذشت، روزي از طرف يكي از دوستان عباس به ميهماني دعوت شديم.

 

در روز مقرر، من و عباس با دختر چهل روزه‌امان به ميهماني رفتيم. پس از ورود دريافتيم كه مجلس، ميهماني معمولي نيست، بلكه جشني است كه به مناسبت سالگرد ازدواج ميزبان ترتيب داده شده است؛ ولي با شناختي كه از روحيه عباس داشته اند به دروغ به او گفته بودند كه يك ميهماني ساده و معمولي است.

 

وضع زننده‌اي در مجلس حاكم بود. يك لحظه عباس را ديدم كه صورتش سرخ شده و از شدّت خشم تاب و تحمل را از دست داده است. چند دقيقه اي با همان وضع گذشت. آنگاه عباس از ميزبان عذرخواهي كرد و از خانه بيرون آمديم.

 

عباس در آن تاريكي شب به تندي به طرف خانه مي رفت. وقتي وارد خانه شديم بغضش تركيد و پيوسته خودش را سرزنش مي كرد كه چرا در آن مجلس شركت كرده است. سپس لحظه اي آرام گرفت و به فكر فرو رفت . بعد از جا برخاست. وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن كرد.

 

آن شب او مي گريست و قرآن مي خواند. شايد مي خواست تا با تلاوت قرآن غبار كدورتي را كه به خاطر شركت در آن ميهماني بر روح و جانش نشسته بود بزدايد.

 

خمس مال را داده ايد؟

 

منبع: سایت ساجد

http://www.fardanews.com/fa/news/88303

00000000000000000000000000000000000000

شهید عباس دوران

 

ماجرای شهادت شهید عباس دوران، مرد آسمانها

از زبان خلبان کابین عقب تیمسار خلبان منصور کاظمیان

 

زمانی که عراقی ها برای برگزاری کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد از شوق، بال در آورده بودند، یک جنگنده ایرانی در سحرگاه سی ام تیر ماه 1361 بالهای آهنین خود را بر فراز حریم هوایی بغداد می گشاید و پالایشگاه «الدوره» در ضلع جنوبی بغداد را نشانه می رود. تمام بمبها روی هدف خالی می شود؛ اما هواپی