انسان را به سان حل مسأله يا رفتار كنار آمدن در نظر مي‏گيرند. منظور ما از كنار آمدن، ميزان يا درجه‏اي است كه افراد مي‏توانند سه چالش مهمي را كه براي موجوديت آنها به وجود مي‏آيد، برطرف كنند و يا حداقل كنترل نمايند. اين چالش‏ها عبارتند از:
الف)‌چالش‏هاي مستقيم حاصل از محيط فيزيكي
ب) چالش‏هاي ناشي از محدوديت‏ها
ج) چالش‏هاي بين فردي مربوط به محيط
ديدگاه يادگيري اجتماعي، سازگاري يا قابليت انطباقي فرد را به عنوان توانايي برآورده سازي و كنار آمدن با فشارهاي رواني و مشكلات، همراه با حداقل بي‏نظمي در جريان مداوم زندگي كه پيامدهاي فوري و دراز مدت رفتار را در بر مي‏گيرد، مورد توجه قرار مي‏دهد (ديلمي، 1380).
ديدگاه علوم رفتاري
سازگاري از نظر علوم رفتاري عبارتند از:
1ـ عمل برقراري رابطه رضايت بخش ميان خود و محيط
2ـ عمل پذيري و كردار مناسب و موافق محيط و تغييرات فيزيكي
3ـ‌ سازگاري موجود زنده با تغييرات دروني و بيروني (شعاري نژاد، 1370 به نقل از ديلمي 1380).
ديدگاه مراجع محوري
به اعتقاد راجرز78 خويشتن پنداري فرد از اضطرب يا تجربه ارگانيزمي او ناهماهنگ و در تضاد است. هر موقع كه ادراك يك فرد از تجربه خودش تحريف يا انكار شود، تا حدودي حالت ناهماهنگي ميان “خود” و تجربيات فرد، يا حالت ناسازگاري رواني و آسيب پذيري به وجود مي‏آيد و موجب پيدايش مكانيزم‏هاي دفاعي مي‏شود. در حقيقت فرد در مقابل تهديدهاي حاصل از ناهماهنگي ميان تجربه و خويشتن پنداري، احساس اضطراب مي‏كند و سپس با استفاده از يكي از مكانيزم‏هاي دفاعي در مقابل تهديد و اضطراب حادثه به دفاع از خود مي‏پردازد. انسان روان نژند و ناسازگار با مشكل مواجه است زيرا ارتباطش‏را با خود و ديگران از دست داده است و روابطش نامطلوب است (شفيع آبادي، 1377).
ديدگاه انسان گرايي
بر طبق مدل‏هاي انسان گرايي ـ هستي گرايي، رشد شخصيتي تحريف شده يا سد شده، به عنوان عامل عمده‏اي است كه سلامت روان را تحت تأثير قرار مي‏دهد. در اين مدل تأكيد روي انگيزه رشد در مقابل ايستايي لزوم بودن و شكل‌گيري خود است. اگر شخصي از فرصت‏هاي رشد محروم شود اضطراب، نااميدي و ناكامي را تجربه خواهد كرد. تحريف طبيعت بشري به وسيله نيروهاي محيطي نامطلوب به ناسازگاري منجر خواهد شد (رستمي،1380).
بر طبق نظر مزلو افرادي كه بيشترين سازگاري را دارند آنهايي هستند كه در سراسر مراحل زندگي خود به طور موفقيت آميزي رشد كرده‏اند و به بالاترين مرحله كمال يعني خود شكوفايي رسيده‏اند. انساني كه به مرحله خود شكوفايي ارتقاء پيدا كرده، نيروهاي بالقوه اساسي خويش را به كامل‏ترين صورت تحقق بخشيده است. شخص ممكن است تكانه‏هاي دروني را بازداري يا تعديل كند و يا بكوشد تا خواست محيطي را به طريقي تغيير دهد تا تعارض را دفع نمايد. پياژه79 به فرايند سازگاري اهميت زيادي مي‌داد. او اصطلاحات درون سازي 80و برون سازي81 را به كار برد. منظور از اين دو واژه به ترتيب تغيير نسبي خود شخص يا تغيير محيط است. هم درون سازي و هم برون سازي به حل تعارض‏ها مي‏انجامد (چوهان، 1993 به نقل از رستمي، 1380).
ديدگاه روان شناسي شناختي
در ديدگاه روان شناسي شناختي، انسان سازگار به كسي گفته مي‏شود كه توانايي و قدرت پردازش صحيح اطلاعات را داراست و چون قادر به چنين كاري است لذا يك نظام ارزشي واقع بينانه براي خود تنظيم مي‏نمايد تا تحت تأثير نوسانات رواني دردناك و اختلاف با ديگران دچار آسيب نشود. اين روند به او كمك مي‏كند تا به احساس بهتري دست يابد (رستمي، 1380).

مروري بر مطالعات پيشين
نظري (1384) به منظور بررسي نظر والدين كودكان مصروع نسبت به عوامل تنش‌زا و ميزان سازگاري آنان با اين عوامل در مراجعه كنندگان به مراكز درماني منتخب شهر تهران تحقيقي را انجام داده است.
نمونه‌ها شامل 400 پدر و مادر كودكان مصروع مي‌باشند. از پرسشنامه‌اي كه در سه بخش تنظيم شده است: اطلاعات فردي، عوامل تنش‌زا، رفتارهاي سازگارانه، استفاده شده است.
نتايج نشان مي‌دهد كه در حيطه عوامل تنش‌زا مادران (4/80 درصد) و پدران (8/62 درصد) و در حيطه سازگاري مادران (4/70 درصد) و پدران (6/73 درصد) رفتار سازگارانه داشتند. آزمون t نشان مي‌دهد بين ميزان تنش پدران و مادران كودكان مصروع اختلاف معني‌داري وجود دارد (001/0=p). بين ميزان سازگاري مادران با متغيرهاي دموگرافيك سن مادر، ميزان تحصيلات،‌ طول مدت ازدواج، تعداد فرزندان، سن كودك، ارتباط معني داري وجود ندارد.
مطالعه‌اي که توسط احترام السادات ايلالي به منظور بررسي نسبت سازگاري والدين کودکان عقب مانده ذهني دررابطه باعوامل تنش‌زا در مدارس استثنايي شهر ساري در سال 1376انجام شده است. واحدهاي پژوهش شامل 98 پدر و مادر کودک عقب مانده ذهني مدارس استثنايي شهرساري مي‌باشد. پرسشنامه‌اي درسه بخش:1. اطلاعات فردي 2. عوامل تنش‌زا 3. رفتارهاي سازگارانه.
عوامل تنش‌زا و رفتارهاي سازگارانه درسه حيطه زيستي، اجتماعي، رواني سنجيده مي‌شود. نتايج نشان مي‌دهد که: 1) درسه حيطه عوامل تنش‌زا در والدين بالاترين سطح تنش مربوط به حيطه اجتماعي مي‌باشد که در مادران (62/9 درصد) و پدران (54/2 درصد) مي‌باشد. 2) در سه حيطه سازگاري در والدين بالاترين سطح سازگاري مربوط به حيطه رواني مي‌باشد که مادران (58/4 درصد) و پدران (61/9 درصد) .3) از نظر ارتباط بين عوامل تنش‌زا با متغيرهاي دموگرافيک والدين
ارتباط معني‌داري باسطح تحصيلات، وضعيت شغلي والدين و همچنين وضعيت تاهل، طول مدت ازدواج، تعدادفرزندان عقب مانده، سن کودک عقب مانده و سن تشخيص عقب ماندگي ذهني کودک وجود داشت.
شريعتي و داورمنش (1374) به منظور بررسي اثرات معلوليت ذهني فرزند بر خانواده تحقيقي را انجام دادند. نمونه ها شامل 1589 خانواده كه از اين تعداد 833 مورد خانواده‌هايي كه فرزند عقب مانده ذهني داشتند و 756 خانواده كه فاقد فرزند عقب مانده ذهني بودند. در اين تحقيق براي جمع‌آوري اطلاعات از فرم‌هاي اطلاعاتي و ترازومتر استفاده شده بود. يكي از متغيير‌هايي كه مورد مطالعه قرار گرفته روابط اجتماعي خانواده بود كه براي بررسي آن از شاخص‌هايي از ارتباط اجتماعي خانواده استفاده شده است. نتايج تحقيق نشان داد كه در مورد روابط اجتماعي خانواده‌هاي استثنايي، ازجمله کميت و کيفيت ميهماني رفتن خانواده‌ها و ميهمان آمدن براي آنها و نيز دفعات مسافرت رفتن آنها مي‌توان نتيجه گرفت اولأ وجود يک فرزند عقب مانده ذهني سبب محدوديت روابط اجتماعي خانواده‌ها مي‌گردد و ثانيأ هر قدر شدت عقب ماندگي ذهني فرزند بيشتر باشد، اوقات فراغت محدودتر شده و دامنه ارتباطات اجتماعي تنگتر مي‌شود. وجود يک فرزند عقب مانده ذهني در يک خانواده، بر کارکرد خانواده به عنوان پايگاه برقراري ارتباطات اجتماعي تأثير گذاشته و هر قدر شدت عقب ماندگي بيشتر باشد، تاثير منفي آن بر اين کارکرد مهم خانواده بيشتر خواهد بود (ص123).
چاوشي (1366) در پژوهشي تحت عنوان بررسي مسايل رواني مادران عقب مانده ذهني به اين نتايج دست يافت: وجود فرزند عقب مانده ذهني سلامت جسمي و رواني مادران را تهديد مي‏كند و غالباً تأثير منفي به دنبال دارد. 58 درصد مادران اظهار كرده‏اند كه وجود كودك عقب مانده سلامت رواني آنها را مختل مي‏كند. آسيب پذيري مادران باسواد از داشتن فرزند عقب مانده از مادران بي‏سواد بيشتر است. مادران جوان‏تر بيشتر از مادران مسن‏تر تحت تأثير عقب ماندگي ذهني فرزند قرار مي‏گيرند.
ورمايز82 (2005) در تحقيقي به بررسي سازگاري رواني والدين در خانواده‌هايي كه كودك با نقص ستون فقرات دارند پرداخت. بر اساس 33 مطالعه‌اي كه انجام شده بود، 15 مورد از آن را براي مطالعه فرا تحليلي انتخاب كرد. نتايج تحقيق نشان مي‌دهد كه كودكان با نقص ستون فقرات در دراز مدت بر سازگاري رواني والدين تاثير مي‌گذارند و پسراني كه دچار نقص بودند بيشتر بر روي مادر تاثير مي‌گذارد تا پدر. فاكتورهاي زير با سازگاري رواني والدين ارتباط دارند.
فاكتورهاي كودك (سن، مشكلات ارتباطي، مشكلات عاطفي، عقب ماندگي ذهني)
فاكتورهاي خانواده (سازگاري عاطفي، اميدواري، استرس، سازش و مؤلفه‌هاي والديني)
فاكتورهاي خانواده (درآمد خانواده، روابط با دوستان، محيط خانواده)
فاكتورهاي محيطي (حمايت اجتماعي)
سالوويت83 (2003) به منظور بررسي استرس پدران و مادراني كه از كودك با ناتواني هوشي مراقبت مي‌كنند بر اساس مدل سازگاريABCX دوگانه تحقيقي را بر روي 116 مادر و 120 پدر كه داراي كودك با ناتواني هوشي 10-1 ساله بودند انجام داد. روش پژوهش: مولفه هاي سازگاري ABCX به صورت جداگانه در پدران و مادران بررسي شده بود. نتايج نشان داد كه مادران (72 درصد) و پدران (78 درصد) استرس داشتند.
ويز84 (2002) در مطالعه‌اي به ارزيابي تاثير حمايت اجتماعي و توانايي فرد بر سطوح استرس در مادران كودكان ويژه، مادران كودكان اتيسم و مادران كودكان عقب مانده ذهني پرداخت. از هر گروه 40 مادر و مجموعه 120 مادر انتخاب شدند. نتايج نشان مي‌دهد كه تفاوت‌هاي معني‌داري در گروه‌ها در ميزان افسردگي،‌ اضطراب، شكايات بدني و تحليل توانايي و قواي بدن وجود دارد. همچنين حمايت هاي اجتماعي پيش بيني كننده سازگاري موفق هستند.
مك‌گلون85 (2002) بررسي استرس در سازگاري پدر ‌خوانده يا مادر خوانده كودكان با نيازهاي ويژه، مطالعه روي 35 پدر خوانده يا مادر خوانده كودكان با نيازهاي ويژه انجام داد. نتايج نشان مي‌دهد تفاوت معني‌داري در سازگاري پايين خانواده با افزايش استرس در آنها وجود دارد، همچنين استرس در طول سالها بدون تغيير مي‌ماند.
رونيت‌گال86 (2002) در تحقيقي در مورد تفاوت‌هاي بين پدران و مادران افراد بزرگسال با عقب ماندگي ذهني در سطوح استرس، راهبردهاي سازشي و نگرش در مورد يكپارچه سازي دختران و پسران در جامعه را بررسي كرده است. نمونه شامل85 مادر و 50 پدر كه داراي دختر و پسر 18 تا 26 سال بودند. از 4 پرسشنامه 1) مشخصات دموگرافيك 2) پرسشنامه استرس و منابع 3) پرسشنامه راهبردهاي سازشي 4) پرسشنامه نگرش والدين راجع به عادي سازي استفاده شده است. نتايج نشان مي‌دهد كه مادران به دليل آگاهي از ناتواني‌ها و تفاوت كودكانشان با ساير كودكان استرس بالاتري را نسبت به پدران تحمل مي‌كنند. مادران براي سازگاري از راهبردهاي سازشي هيجان مدار و پدران از راهبردهاي مشكل مدار استفاده مي‌كنند. همچنين مادران بيشتر از پدران از راهبرد‌ها‌ي سازشي استفاده مي‌كنند.
به منظور بررسي سازگاري خانواده‌هايي که داراي کودک با ناتواني‌هاي رشدي هستند، باري‌تروت و دياناهيبرت-مورني87 (2002) 87 خانواده راکه داراي کودک باناتواني رشدي درسنين پيش از مدرسه بودند را مورد ارزيابي قراردادند و 7 سال بعد وقتي فرزندان آنها در دوره پيش از نوجواني بودند، والدين را دوباره مورد مصاحبه قرار دادند. از مقياس تاثير ناتواني كودك بر خانواده كه شامل 15 آيتم اس
ت و خلاصه‌اي از ارزيابي مثبت و منفي والدين در مورد كودكشان و يك نمره كلي كه استرس والدين در دراز مدت را پيش بيني مي‌كند، استفاده شد. نتايج نشان مي‌دهد كه حتي وقتي متغيير‌هايي مثل سازگاري زناشويي و سطوح ناتواني كودك كنترل مي‌شود والدين نسبت به آينده استرس دارند.
پلچت88 (1999) در تحقيقي سازگاري والدين نوزادان ناتوان و رابطه آن با نوع ناتواني را بررسي كرد. آزمودني ها بر طبق سه نوع ناتواني و يك گروه كنترل انتخاب شدند: 1) والدين نوزادان با سندروم داون89 2) بيماري هاي قلبي مادرزادي903) شكاف لب يا شكاف كام914) گروه سالم92
از يك پرسشنامه خود‌تنظيمي استفاده شده كه شامل ارزيابي استرس، استرس والديني و افسردگي رواني 93است. نتايج نشان داد كه والدين نوزادان با سندروم داون و والدين نوزادان با بيماري‌هاي قلبي مادرزادي سطح بالايي از استرس و افسردگي رواني را نسبت به والدين نوزادان با شكاف كام و والدين نوزادان سالم داشتند. در كل مادران سطوح بالايي از استرس و افسردگي داشتند.
وارفيلد94 (1999) به بررسي سازگاري در سالهاي اوليه زندگي كودك در بين مادران كودكان با ناتواني پرداخت. نمونه‌ها شامل 79 مادر بودند. براي بررسي استرس مادر در سه دوره سني يك سالگي، سه سالگي، و پنج سالگي كودك، فهرستي از استرس‌هاي مادر تهيه و بوسيلة مادران تكميل شد. نتايج نشان داد كه استرس مربوط به كودك در طول سه دوره سني بطور معني‌داري در مادران افزايش مي‌يافت و در پنج سالگي يك سوم از مادران نمره‌هاي بالا گرفتند. در خانواده‌هايي كه انسجام و يكپارچگي بيشتري داشتند و حوادث منفي در زندگي آنها كمتر بود در زماني كه كودك 5 ساله بود استرس كمتري داشتند.
بك من95 (1991) در مقايسه ادراك مادران و پدران از تاثير ناتواني كودك بر آنها تحقيقي بر روي 54 مادر و 54 پدر كه داراي كودك با ناتواني و بدون ناتواني‌اند، انجام داد. تفاوت معني‌داري در مورد استرس پدران و مادران بدست آمد. نتايج نشان مي‌دهد مادران استرس بيشتري نسبت به پدران گزارش كردند. والدين كودكان با ناتواني استرس و نيازهاي بيشتري را در همه زمينه‌ها مطرح كردند. استرس بطور منفي با حمايت رسمي پدران و مادران ارتباط داشت و بطور مثبت با افزايش نيازهاي مادران ارتباط داشت.
فلينت96 (1989) براي بررسي استرس و رفتارهاي سازشي 90 مادر كودكان با عقب ماندگي ذهني خفيف را مورد بررسي قرار داد. او از استرس و مقياس سازش خانواده با توجه به دوره هاي سه‌گانه رشد كودك استفاده كرد. نتايج نشان مي‌دهد تفاوت معني‌داري در نمره‌هاي استرس خانواده و دوره سوم رشد كودك وجود دارد. همچنين تفاوت‌هاي معني‌داري بر اساس نژاد و سن مادر با استرس مادر وجود دارد.
تفاوت‌هاي معني‌داري در رفتارهاي سازشي با نژاد، وضعيت مادي، پايگاه اجتماعي خانواده وجود دارد.
پاتريكيا97 (1985) بررسي سازگاري خانواده‌هايي كه بخاطر داشتن كودك با نقص عضو استرس دارند. فاكتورهايي كه روي سازگاري اين خانواده‌ها تاثير مي‌گذارد و ادراك خانواده از استرس در رابطه با كمك‌هاي داخلي و خارجي خانواده و خصوصيات كودك ناتوان بررسي شده است.
نمونه‌ها يه گروه از والدين كه كودك داراي نقص عضو مادرزادي داشتند و در مركز پزشكي ماكسي ميلان در تورنتو بودند و يه گروه نيز از والدين كودكان عقب مانده ذهني انتخاب شدند. از 4 پرسشنامه براي جمع‌آوري اطلاعات استفاده شده بود: 1) مقياس محيط خانه982) مقياس ارزيابي بحران مدار شخصي خانواده993) پرسشنامه استرس و


دیدگاهتان را بنویسید