د كودك عقب مانده ذهني به عنوان يك بحران، مي‏تواند به شكل عميق بر ارتباط‏ها و كنش‏هاي خانواده اثر بگذارد و خانواده‏هايي مي‏توانند با بحران‏ها به خوبي سازگار شوند كه روابط باز، مؤثر و دائمي داشته و در نقش‏هايشان انعطاف پذير باشند. خانواده يك نظام است و هنگامي كه تغييري در نقش يك عضو آن به وجود آيد، موجب تغيير در ساير اعضاء و ساير نقش‏ها هم مي‏شود. گريگوري پتسون36 خانواده را به يك سيستم سيبرنتيك تشبيه كرده است كه اعضاء آن ارتباط حلقوي با هم دارند (شفر به نقل از بلورچي، 1370).
مينوچين 37(1974) بر اهميت مرزها در خانواده تأكيد دارد و مدعي است كه پدر و مادر در خانواده به عنوان يك مجموعه مستقل والدين و بچه‏ها نيز به عنوان يك زير گروه مستقل خواهر و برادري و خانواده نيز به عنوان يك سيستم، نياز به هويت سيستمي خويش را دارد كه آن را از ساير خانواده‏ها متمايز مي‏سازد. اين خانواده‏ها با ازدواج شكل مي‏گيرند و با تولد فرزند كامل مي‏شوند. در خانواده‏هاي نرمال كه مرزهاي انعطاف پذير و باز دارند و روابط بين اعضاء صميمانه و گرم است و زير مجموعه‏ها ارتباط نزديك با هم دارند.
مينوچين معتقد است كه حضور كودك عقب مانده در خانواده‏ها مرزها را تهديد مي‏كند و اين تهديد در اثر نيازهاي ويژه و غير عادي كودك معلول است كه وقت و انرژي خانواده را به خود اختصاص مي‏دهد. لذا وقت و انرژي‏ كه بايد زن و شوهر، به خود و ديگر فرزندان اختصاص دهند، به كودك استثنايي اختصاص مي‏دهند و به اين طريق مرزهاي زيرگروه والديني سست و شكننده شده و زير مجموعه خواهر و برادري نيز مورد تهديد واقع مي‏شود. والدين وقتي انرژي خود را به كودك عقب مانده اختصاص مي‏دهند، ديگر فرزندان و مسايل زناشويي را ناديده مي‏گيرند و اين زنگ خطري براي ثبات‏ خانواده است (مينوچين، 1989 به نقل از ثنايي، 1373).
يكي از عمده‏ترين ديدگاه‏ها در مطالعه خانواده “نظريه سيستم‏ها38” مي‏باشد. در بافت خانواده چنين ديدگاهي يعني تمامي اعضاء به طور همزمان بر هم اثر مي‏گذارند و اين تعامل‏ها به طور سيال و به نحوي دايره‏اي و متقابل جرياني دائمي دارند. تحول هر كودك تنها در صورتي قابل فهم است كه آن را در شبكه پيچيده چند جهته تعامل‏هايي كه بين تمامي اعضاي خانواده در جريان هستند بررسي نماييم برونفن برونر39(1986). با استفاده از ديدگاه سيستمي خانواده مي‏توان گفت كه خانواده يك “كل” يا مجموعه “پيچيده وحدت يافته 40″است و در اين مجموعه هر فرد از اعضاي خانواده، الزاماً تحت نفوذ افراد ديگر است. بنابراين هر عضو از اعضاي خانواده ناگزير در سيستم بزرگتري جا گرفته هرگز مستقلاً و بدون در نظر گرفتن ساير سيستم‏ها به طور كامل قابل درك نيست (مينوچين، 1989 به نقل از ثنايي، 1373).
والدين كودكان با ناتواني تجربه استرس مزمن دارند (آشوم گوپتا41، 2004ص22).
والدين كودكان عقب مانده ذهني در بعضي از مراحل سني فرزند استرس بيشتري دارند اين مراحل عبارتند از:زمان تشخيص، زمان سپردن به مركز، سن شروع مدرسه و سن بلوغ (بك‌من،1991 به نقل از رضايي،1377ص149).
تاريخچه فردي خانواده‌هايي كه سازگاري عالي داشتند نشان مي‌دهد كه اغلب آنها از نظر مالي و تربيتي موقعيت بسيار خوبي داشتند، بعلاوه كودك عقب مانده آنها فاقد مسايل و مشكلات روانپزشكي بود (ورتيس، 1966 به نقل از ماهر، 1377ص625).
مك اندرو42 (1976) عنوان كرده است كه والدين كودكان مبتلا به ناتواني اغلب يك تخريب در روابط با اعضاي خانواده، دوستان و خويشاوندان را كه پس از تولد يك كودك مبتلا به ناتوانايي ايجاد شده است را گزارش كرده‏اند.
تاثير داشتن كودك با ناتواني تنها روي والدين نيست بلكه خواهر و برادر و روابط بين اعضاي فاميل را هم در بر مي‌گيرد (آشوم‌گوپتا، 2004ص23)
بعضي از خانواده‌هاي كودك با ناتواني از نظر اجتماعي منزوي هستند و ممكن است در مقابل اختلال استرس پس از سانحه آسيب43 پذيرتر باشند (فردريچ44، 1989ص551-553).
تعيين ناتواني كودك اغلب به عنوان يه شوك شديد تلقي مي‌شود و باعث تغيير در شرايط عادي زندگي، شغل و روابط با فاميل مي‌شود (آشوم‌گوپتا، 2004ص26).
والدين كودكان ناتوان داراي حالات هيجاني ناپايدار، بيماري‌هاي روانشناختي، سوگ پايدار، ناسازگاري مادري و انزواي اجتماعي هستند (چاندوركار45،2002).
اگر پدر و مادر، ‌وقت و انرژي خود را وقف مراقبت از فرزند ناتوان بكنند براي روابط زناشويي نه وقت مي‏ماند و نه انرژي و تدبير. اينگونه پدر و مادرها در روابط زناشويي مشكل دارند چرا كه استرس مزمن، ميل جنسي را كاهش مي‏دهد و لذت و خوشي را از آنها مي‏گيرد و لذا روابط زناشويي براي اين قبيل افراد لذت بخش نيست (دماير، 1991 به نقل از حسين نژاد، 1375).
استرس تجربه شده ناشي از حضور كودك ناتوان در خانواده منجر به اختلافات زناشويي در رابطه با تربيت كردن كودك، فشارهاي مالي اضافي براي بدست آوردن خدمات ضروري و از دست دادن اوقات فراغت مي‌شود (آشوم‌گوپتا، 2004ص24).
با به دنيا آمدن كودك استثنايي فشارهايي بر والدين وارد مي‏گردد كه موجب بر هم خوردن آرامش و انسجام خانواده شده، در نتيجه سازش يافتگي آنان را تحت تأثير قرار مي‏دهد (شريفي‌درآمدي، 1380ص165).
اكثر مطالعات بيانگر تأثير منفي كودك معلول بر خواهران و برادران است ليندرزي و ديگران (1985) معتقدند كه در اين نوع خانواده‏ها خواهران و برادران سالم، افراد فراموش شده‏اي هستند كه كارشان نگهداري و مراقبت از برادر يا خواهر معلول خود است.
لا
وينيوس46 (1988) خاطرنشان مي‏سازد كه خواهران و برادران كودكان عقب ماندگي ذهني اغلب دچار افسردگي شديد، كابوس، پرخاشگري، مشكلات آموزشگاهي، بي‏اختياري ادرار، ترس از مدرسه و اضطراب مي‏شوند.
اندرسن47 (1988) به احساسات گناه و يا خشم در خواهران و برادران سالمي كه مراقبت و نگهداري خواهر و يا برادر عقب مانده خود را به عهده دارند، اشاره مي‏نمايد وقتي خواهران و برادران سالم به نگهداري و مراقبت از خواهر و يا برادر عقب مانده خود مي‏پردازند، عشق، مهرباني و انسان دوستي و احساس رضايت را تجربه مي‏كنند.
البرزي (1375) خاطرنشان مي‏سازد كه تأثير كودك عقب مانده بر روي ساير فرزندان بيشتر باعث ايجاد محبت و همكاري مي‏شود تا رفتارهاي ديگري از قبيل پرخاشگري، حسادت و يا رفتارهاي كودكانه.
البرزي (1375) معتقد است كه احساس عطوفت و دلسوزي بيشترين واكنشي است كه سايرين نسبت به خانواده كودك عقب مانده ذهني دارند و واكنش‏هايي از قبيل سرزنش كردن، متهم به گناه كردن و يا مستوجب دانستن در سطوح پايين‏تر قرار مي‏گيرد (شريفي‌درآمدي، 1380 ص165 ).
بسياري از محققان فرض مي‏كنند كه تولد يك كودك عقب مانده ذهني به خودي خود يك عامل فشارزا براي اعضاي خانواده محسوب مي‏شود و يك عامل نگران كننده براي سازگاري خانواده مي‏باشد. به خصوص وقتي كه سطح اجتماعي ـ اقتصادي خانواده پايين باشد (محمدي، 1380).
يكي ديگر از خصوصيات خانواده كه به وسيله درآمد، سطح تحصيلات و اشتغال والدين مشخص مي‏شود، موقعيت اقتصادي ـ اجتماعي خانواده مي‏باشد. اين دو ويژگي مي‏تواند در سازگاري خانواده مؤثر باشد. گر چه بعضي از خانواده‏ها دوره‏هايي از فشار مالي را دارند، اما براي بعضي‏ها اين مشكل نسبت به ديگران مزمن‏تر مي‏باشد. شرايط اقتصادي ـ اجتماعي با ميزان سازگاري و سلامت خانواده در ارتباط مي‏باشد. منزلت اجتماعي ـ اقتصادي خانواده مي‏تواند نقش مهمي در ميزان انطباق و سازگاري والدين با معلوليت و بيماري مزمن خانواده داشته باشد (هانت و مارشال به نقل از حسين‏نژاد، 1375).
بزرگ كردن يك كودك مبتلا به ناتواني با فشارهاي هيجاني48، فشارهاي جسمي49 و همچنين فشارهاي مالي بالايي همراه است (شريفي درآمدي،1380ص165).
در مورد رابطه بين متغير‌هاي دموگرافيك و تاثير آن بر سازگاري و سطح تنش والدين تحقيقات نشان مي‌دهد كه: بين متغير‌هاي دموگرافيك و سطح تنش والدين ارتباط معنادار وجود دارد ولي با سازگاري والدين ارتباط معنادار وجود ندارد (ايلالي،1376).
همبستگي كمي بين نمره‌هاي مشكلات مربوط به معلوليت براي والدين با متغير‌هاي دموگرافيك وجود دارد (والاندر50 و همكاران،1997).
روي آوردهاي خانواده‏هاي داراي كودك استثنايي ناتوان
الف) روي‌آورد مرحله‏اي به خانواده: پاره‏اي از خانواده‏ها در نائل آمدن به واقعيت “پديده استثنايي” يک توالي پنج مرحله اي را پشت سر مي‌گذارند که عبارتند از:
1ـ ضربه
2ـ انكار
3ـ غم و خشم
4ـ موازنه
5ـ نظم دوباره و سازش يافتگي
از مزيت‏هاي اين روي‌آورد اين است كه چون توالي ثابتي دارد مي‏توان والدين به ويژه والديني كه در مرحله اضطراب متوقف شده‏اند را به شكلي وادار كرد كه به مرحله خشم و سپس سازش يافتگي دست يابند و از سرمايه گذاري بيش از حد انرژي در يك مرحله خاص اجتناب ورزيده و دست به جابجايي سرمايه بزند و تا حد امكان گذار به مرحله سازش يافتگي هموار گردد.
2) روي‌آورد سيستمي به خانواده:
يك روي‌آورد سيستمي مي‏گويد خانواده يك مجموعه خنثي و بي‏گرايش نيست بلكه اعضاي خانواده به هم وابسته هستند و هر حادثه‏اي مي‏تواند كل نظام خانواده را زير تأثير خود بگيرد. در روي‌آورد سيستمي مداخله‌هاي مبتني بر بهداشت رواني بر فردمتمركز نيست بلكه بر خانواده تأكيد مي‏ورزد. الگوي “ترنبول‏ها” الگوي خاصي در روي‌آورد سيستمي است كه به چهار مؤلفة زير اشاره دارد:
1ـ ويژگي‏هاي خانواده
2ـ تعامل خانواده
3ـ كنش‏هاي خانواده
4ـ چرخه زندگي خانواده (كافمن و هالاهان، 1991)
خود تعامل خانواده به چگونگي درك كنش‏هاي خانواده بستگي دارد. در اينجا دو نكته مهم است يكي ميزان “به هم پيوستگي زن و شوهر” و ديگري “درجه سازش يافتگي” آنان است. به هم پيوستگي كم به عدم حمايت از كودك معلول منجر مي‏شود و به هم پيوستگي زياد به حمايت افراطي از كودك و متعاقباً به عدم تكامل و استقلال او منتهي مي‏شود. سازش يافتگي به انعطاف پذيري و تقبل نقش‏هاي متعدد زن و شوهر به ويژه در غياب و يا در حال ناتواني ديگري اشاره دارد. خلاءها و كمبودهاي يكديگر را از طريق نقش پذيري‏هاي فعال و مضاعف عمل كردن در برابر موقعيت‏هاي غير عادي جبران مي‌کنند (شريفي درآمدي، 1380ص170-168).
محيط خانه بايد داراي ويژگي‏هايي مانند توافق يا همرايي51، يكپارچگي52 و انطباق پذيري53 و ابراز احساسات باشد، اين ويژگي‏ها خانواده را در برابر بحران‏ها مقاوم مي‏سازند و به وسيله اين ويژگي‏ها خانواده توانايي سازگاري و انطباق با بحران‏هاي مختلف را پيدا مي‏كند. محيط خانواده مي‏تواند يك روش مقابله‏اي مناسب در برابر فشارهاي رواني باشد (برسفورد،541994 به نقل از حسين نژاد، 1375).
جو خانواده در اشكال مختلف در روابط اعضاء خانواده با يكديگر مشخص مي‏شود، سازگاري افراد در محيطي معتدل و همچنين همكاري آنها در تأمين و تحقق هدف‏هاي خانواده و تشريك مساعي اعضاء و پذيرش مسؤوليت از سوي آنها و بهره‌مندي از فعاليت‏هاي مشترك، محيط
خانواده را از لحاظ اخلاقي به صورت ايده‏آل در مي‏آورد (شريعتمداري، 1374به نقل از حسين‏نژاد، 1375).
وجود كودك عقب مانده بي‏شك مسايل و مشكلاتي را در خانواده‏ها ايجاد مي‏كند. به خصوص اگر ساير كودكان داراي هوش طبيعي باشند. واكنش پدر و مادر نسبت به كودكان خود يكسان نخواهد بود و غالباً بستگي به ميزان عقب ماندگي كودك، موقعيت اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خانواده، خصوصيات شخصيتي والدين، وضعيت راهنمايي پزشك، روانشناس و ساير عوامل دارد (ميلاني‌فر، 1378ص147).
لئوكانر، روانپزشك معروف كودك، واكنش‏هاي والدين نسبت به عقب ماندگي كودكشان را به سه نوع تقسيم مي‏كند:
الف) قبول واقعيت و پذيرش كودك معلول
ب) تغيير شكل دادن واقعيت
ج) انكار كامل وجود هرگونه عقب ماندگي
كانر55 تأكيد مي‏كند تا زماني كه اين نگرش‏ها هم جنبه‏هاي مراقبت و اداره كودك عقب مانده را تحت الشعاع قرار مي‏دهند، وظيفه پزشكان شناسايي نگرش موجود در والدين و معاينه كودك به منظور پذيرش كودك عقب مانده توسط خانواده‏ها است. دلايل مختلفي براي اينكه والدين يكي از اين عكس العمل‏ها را بروز دهند مي‏تواند ارائه شود از جمله طبيعت و خوي فردي والدين، آموزش و فرهنگ والدين، اقتصاد در زمينه‏هاي اجتماعي و فلسفه اساسي آنها براي زندگي (سليمي اشكوري، 1366).
آگاهي والدين از نارسايي و معلوليت فرزندشان ممكن است ناگهاني يا تدريجي باشد اما انواع واكنش‏هاي اوليه آنان ثابت است.
انواع واكنش‏هاي نخستين والدين
واكنش‏هاي زودگذر: از قبيل حسرت، خشم، اضطراب، از كار و فعاليت باز ماندن، انگيزه خودكشي و فرزند كشي و …
واكنش‏هاي پايدار: از قبيل احساس گناه و حمايت افراطي كه فضاي خانواده و چرخه روابط خانواده را تا سال‏هاي بعد تحت تأثير خود دارد. دوگانگي عاطفي، ناكامي، اندوه مزمن، تنهايي، از دست دادن اميد به زندگي و احساس عدم تداوم نسل (ملك‌پور، 1363)، احساس خجالت، شرمساري و پنهان داشتن فرزند معلول (البرزي، 1375 به نقل از شريفي‌درآمدي، 1380).
احساس گناه: ( دماير56 ،1991 به نقل از هاريس، 1995) گزارش مي‏دهد كه مادران اين كودكان داراي احساس گناه هستند و خود را بي‏صلاحيت مي‌دانند. آنها به اين دليل كه تصور مي‏كنند كار مؤثري براي فرزند خويش نكرده‏اند دچار احساس گناه مي‌شوند.
( روز57، 1992به نقل از هاريس، 1995) معتقد است كه بسياري از والدين فرزندان را عامل ادامه حيات و بقاء خويش مي‏دانند و وقتي فرزند عقب مانده ذهني دارند، اين احساس در آنها متزلزل مي‌شود، هويت خويش را در معرض خطر احساس مي‏كنند و لذا به ناراحتي و احساس گناه آنها افزوده مي‏شود.
احساس خشم: خشم واكنشي منطقي است كه در كنترل شناخت قرار دارد. احساس خشم به اندازه احساس گناه و افسردگي نيست اما خشم به كودك، خشم به همسر، خشم به بد شانس بودن در والدين شايع است (هاريس58، 1995).
حمايت افراطي: معمولاً مادران راحت‏ترند تمام امور كودك را خود انجام دهندتا اين اينكه به او بياموزند كه خود كودك كارهايش را انجام دهد. از طرفي كندي رشد موجب مي‏شود تا بين كودك و مادر وابستگي لذت بخش متقابلي برقرار شود و اين مي‏تواند دليلي بر چنين رفتاري نزد مادران باشد. عامل سومي كه در اين ارتباط تأثير دارد اين است كه مادران براي سرپوش گذاشتن بر احساس گناه طرد و خشونت نسبت به كودك از او حمايت بيش از اندازه مي‏كند (ملك پور، 1369).
مشكلات بين فردي: رابطه اعضاء خانواده با هم و با بيرون از خانه همچنين رشد و پيشرفت اين ارتباطات، از وجود كودك


دیدگاهتان را بنویسید