به قولي از هربرت ريد: صورتهايي [فرمها] را كه آثار هنري موفق به وجود مي آورند مي توان به دو نسخ تقسيم كرد:

يكي صورتهايي كه مي توان آناه را «ساختماني» [1]ناميد، ديگري صورتهاي كنايي (سمبوليك) يا انتزاعي يا مطلق،‌تنها اشكال كار در اين می باشد كه وقتي كه ما صورت يك تركيب ساختماني را جدا از محتوي آن مورد مطالعه قرار دهيم، ما در حقيقت هرگونه صورتي را به امري انتزاعي يا مطلق، يا حتي سمبوليك، در مي‌آوريم.

نکته مهم : برای بهره گیری از متن کامل پژوهش یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و پژوهش دانشگاهی در رشته های مختلف می باشد که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

براي تعريف اين دو حالت بايد بدانيم كه « در هر تركيبي ضرورت آشكار اين می باشد كه اجزاي آن به وسيلة يك اصل با هم پيوستگي داشته باشند، يعني اينكه آن تركيب نبايد ذهن بشر را به علت بي توازني خود منحرف سازد. و بنابراين اين گفته هنرمند اثرخود را بر پاية يك اصل سازماني استوار، مانند يك هرم، بنا مي كند. آثار هنري مربوط به عصر «كلاسيك» يعني آثار اوج رنسانس از اين دسته اند كه در نتيجة كلي داراي يك تركيب بندي ايستا يا «بسته» هستند.

اما پیش روی اين تركيب مي توان از تركيب بندي پويا و «باز» نام برد كه طي دوره هاي مختلف بعدي جانشين نوع اول مي گردد، اين نوع در عين حال كه جنبه ساختماني خود را حفظ مي كند، پويا می باشد.» به گونه اي كه محدودة تابلو ناديده انگاشته مي گردد: نوعي احساس فضا در آن به وجود مي آيد كه به درون و بيرون تابلو جريان مي يابد، يا لااقل با آن سوي تابلو مربوط می باشد، وخطوط حركت در عين حال كه گويي از منشأ واحدي سرچشمه مي گيرند، با يكديگر متساوي و متقابل اند: خطوط نيرو از مركز واحدي ناشي مي شوند، و ليكن ميان آنها توازن مستقر می باشد. تركيب بنديهاي بارز دورة باروك [2] از اين گونه اند.

نقاش در بهره گیری از اين تركيب ممكن می باشد به روش عقلاني اقدام كند و يا به گونه غريزي.

و در حقيقت ميان فرم همة‌هنرها در هر دوره اي خاص وجه تشابه هست و به همين دليل می باشد كه گاهي مي توان رابطة حقيقي ميان هنرمند و تمدن دورة او را كشف كرد. هر دوره يا تمدني صورت هنر را مشخص مي كند و حتي حكم مي كند كه محتوي اثر چه بايد باشد، ولي آن چیز که محتوي و فرم را به هم مي آميزد و تا حد نبوغ بالا مي برد، نيروي روح شخص هنرمند می باشد.

و اما صورت كنايي يا صورت «سمبوليك» در توضيح بسيار دشوارتر می باشد. طي سالهاي اخير روانشناسان شواهد فراواني در خصوص ارتباط اثر هنري سمبوليك با تكيه بر فرضيه هاي روانشناختي فراهم كرده اند.

راجر فري [3]فرضية روانشناختي را در انطباق با هنر چنين بيان كرده می باشد:

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

«من گمان مي كنم كه در هنر كيفيت مؤثري هست كه صرف شناختن نظم و روابط متقابل نيست؛ بلكه هر جزئي و تمامي كل [ اثر هنري] با يك حالت عاطفي درآميخته مي گردد. براساس تعريف ما از اين زيبايي خالص.‌آن حالت عاطفي نتيجة هيچ خاطرة قابل شناسايي يا القاي تجارب عاطفي زندگي نخواهد بود؛ ولي من گاهي با خود مي گويم كه شايد قوت آن حالت عاطفي از برانگيختن خاطرات بسيار عميق و بسيار مبهم و بسيار بسيار تعميم يافته باشد. مانند اين می باشد كه هنر به زيربناي همة رنگهاي زندگي راه يافته باشد، يعني به آن چيزي راه يافته باشد كه اساس همة عواطف جزئي و خاص زندگي واقعي را تشكيل مي دهد. گويي كه هنر از طريق بازنمودن معني و اهميت عاطفي زمان و مكان، از شرايط وجود ما يك نيروي عاطفي كسب مي كند. يا شايد كه هنر آن چیز که را كه گويي از عواطف گوناگون زندگي در روح بشر رسوب مي كند فرا مي خواند، بي آنكه عين آن تجارب را به خاطر بياورد؛ به طوري كه ما انعكاس آن عاطفه را در خود مي يابيم، بي آنكه محدوديت و جهت خاصي را كه آن عاطفه در حين تجربه داشته می باشد احساس كنيم.[4]

با مطالعة آثار مردم شناسي و ديانت نيز آشكارا به اين نتيجه مي رسيم كه سمبول ممكن می باشد در اصل فرمي باشد كه به گونه كاملاً حكمي تعيين شده باشد:

يعني سمبول عبارت باشد از تبديل عواطف ذهني و مبهم به امري كه شكل و تمايل آن ملموس و مشخص باشد. و كاملاً مسلم به نظر مي رسد كه بسياري از آثار هنري، از حيث جنبة صوري خود، به واسطة آفرينش همين صورت سمبوليك، كه شايد ناآگاهانه هم باشد، قوت تأثير پيدا مي كنند.

در يك اثر هنري كامل همة عناصر به هم مربوط اند، و بر اثر اين ارتباط وحدتي پديد مي آورند.

«وقتي كه ما همة عناصر مادي تابلو نقاشي را تجزيه و تحليل كرديم، تازه بايد اين عنصر فرار و غيرملموس را به هم به حساب بياوريم، كه تجلي فرديت شخص نقاش می باشد و حتي اگر هم باقي عوامل موضوع، دوره، نسل، مواد كار مشترك باشد، باز به نتايج كاملا متفاوت منجر مي گردد. ممكن می باشد كه از زمان رنسانس به بعد ما در تعيين اهميت اين عنصر شخصي افراط كرده باشيم؛ هنرهاي بزرگ ديني – هنر گوتيك، هنر بودايي همه كمابيش كاملاً غيرشخصي هستند. يك منتقد ديگر[5] در اين خصوص تا آنجا پيش مي رود كه مي گويد ما با دو مفهوم كاملا متفاوت از هنر سر و كار داريم هنري كه براي خدمت به ديانت به وجود مي آيد و هنري كه به عنوان يك انديشة آگاهانه دنبال مي گردد. اين تمايز براي توصيف هنرها بي فايده نيست، ولي مشكل بتوان آنطور كه آقاي ويلنسكي در نظر دارد از اين تمايز نتيجه گيري كرد. معني چنين تمايزي اين می باشد كه ما اثر هنري را د پرتو قصد و نيت آن مورد قضاوت قرار دهيم، و اين طريق به دخالت دادن انواع و اقسام غرضهاي نامربوط منجر مي گردد.

و حال آن كه مي دانيم اگر تماشاگر اين آثار قبلا از قصد و نيت هنرمند در هر كدام از اين موارد مفهومي داشته باشد، احتمال آزاد شدن اين حساسيت بيشتر خواهد بود. اما هميشه بايد به ياد داشته باشيم كه جاذبة هنر ابداً متوجه ادراك آگاهانه نيست، بلكه متوجه شهود و درك مستقيم می باشد. اثر هنري حاضر در فكر نيست، بل حاضر در حس می باشد؛ بيان مستقيم حقيقت نيست، بل كنايه اي از حقيقت می باشد.

و به همين دليل می باشد كه تجزيه و تحليل يك اثر هنري به تنهايي نمي تواند، آن لذتي را كه ما به گونه مستقيم در مجموع از يك اثر هنري دريافت مي كنيم، به ما بدهد.

به گفته هربرت ريد:

«اثر هنري هميشه ما را به شگفت مي آورد؛ پيش از آنكه ما از حضور آن آگاه شويم، كار خود را مي كند.»

«ساختمان اثر هنري هميشه آشكار نيست؛ ممكن می باشد اين ساختمان توازن حساسي از واحدهايي باشد كه بدون نظم خاصي در جاي خود قرار گرفته باشند. اما به گونه كلي، مثلاً نقاشي كه جسارت كافي داشته باشد،‌نقشه اي را كه دريافتنش آسان باشد در نظر مي گيرد و حجمهاي تابلو خود را براساس آن توزيع مي كند. نقشه هرمي كه قبلا هم به آن تصریح كرديم بسيار رايج می باشد،‌زيرا كه وزن زيادي در پايين تابلو ايجاد مي كند، و نگاه بشر در نقطه اي به رأس هرم هدايت مي گردد كه بشر طبيعتاً انتظار يافتن آن را دارد. نقشة رايج ديگر، آرايش يا تكرار چند مثلث می باشد. در تابلويي كه از ال گركو به عنوان مثال آورديم (تصوير 18).

يك وزن (ريتم) چرخان مي بينيم كه مانند شعاعهايي از محوري كه حركت دست مسيح می باشد به اطراف پخش مي گردد و به تمامي تركيب بندي تابلو حيات و حركتي شگرف مي بخشد. و در اين تركيب بندي يكايك خطوط به اين وزن كمك مي كنند.

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

در طراحي تابلو، يا هر اثر تجسمي ديگري، اين نقشهاي ساختماني اهميت فراوان دارند؛ هرچند كه اين نقشها لزوماً از روي عمد و آگاهي به وسيلة هنرمند انتخاب نمي شوند. اين نقشها روشنتر از هر چيز ديگري وزن غالب و رايج زمان را نشان مي دهند. مثلا برحسب تصادف نيست كه روبنس غالباً تأثیر مارپيچ را در تابلوهاي خود انتخاب مي كند. تأثیر مارپيچ، تأثیر متحرك رايج زمان روبنس بوده می باشد. روبنس مي كوشيده می باشد تركيب بندي ساختماني راكد دورة پيشتر، يعني دورة رنسانس را در هم بشكند.

در دورنماسازي، احتمال قويتر اين می باشد كه تركيب بندي تحت تأثير مسائل علمي مربوط به القاي فاصله و دورنمايي و شرايط جوي قرار گيرد. مثلا در دورنماي كاركلود [6] (تصوير 46) هيچ كوششي براي ايجاد يك وزن (ريتم) مبتني بر نقشه به چشم نمي خورد. در اين تابلو خطوط صرفاً براي نشان دادن وسعت منظره به كار رفته اند، بي آنكه زياد در حجم نسبي آسمان و زمين يا حالت جوي ناشي از بازي سايه و روشن مداخله كنند. حيات و حركت ساختماني تابلو را بايد در خود موضوع تبالو جستجو كرد، نه آنكه اين حيات و حركت را ماند يك قالب فولادي در تابلو بگذاريم و بكوشيم كه موضوع تابلو را در آن جاي دهيم. روش مقابل روش اين تابلو آن می باشد كه يك منظرة خيالي بكشيم كه از اجبار شباهت داشتن به طبيعت فارغ باشد،‌و اين همان روشي می باشد كه نقاشان جديد مانند كاندينسكي[7] و ماكس ارنست[8] (تصوير 64) به كار مي برند.

 

اولين بار ويليام بليك هنرمندي انگليسي عقيده خود را چنين بيان كرد:

«طبيعت خطوط خارجي ندارد، ولي تخيل بشر دارد.» اين همان عميق ترين نكته اي بود كه بليك دريافته بود و اين نكته طبعاً او را به هنر گوتيك راهبري مي كرد، كه همان تخيل بشر می باشد كه به وسيله خطوط خارجي مشخص شده می باشد. ديد 133

مخيله بليك نوعاً رمانتيك بوده می باشد، و هنر گوتيك رمانتيك می باشد يا چنان می باشد كه يك ذهن رمانتيك را خوش مي آيد.

بليك گفته می باشد: «صورت يوناني، صورت رياضي می باشد؛ صورت گوتيك، صورت زنده می باشد. صورت رياضي، در حافظه استدلالي جاويدان می باشد؛ صورت زنده، وجود ابدي می باشد.» اين كلمات درك عميق او را از هنر گوتيك نشان مي دهد. هنر گوتيك هنر خطي می باشد و زنده می باشد. در اصل اين هنر با جان گرفتن هنر هندسي و انتزاعي شمال اروپا به وسيله عنصر الهي و آسماني مسيحيت شرقي به وجود آمد.

هنر گوتيك جنبه خطي خود (يعني جنبه خطي هنر سلتي و انگلوساكسون) را حفظ كرده می باشد، اما به جاي آن حالت خشك تأثیر هاي هندسي، اين قابليت صوري را براي بيان يك احساس زنده و طبيعي- يعني احساسي نسبت به زندگي و طبيعت و وحدت الهي جهان مرئي- به كار مي رود.

در اوج هنر گوتيك ما احساس و تخيل آفريننده اي را مي بينيم كه به وسيله رعايت كامل دقت خطوط خارجي صورت و عينيت پذيرفته می باشد». ديد 133

«به گونه كلي، در نظر داشتن فرد انساني و منظره طبيعي، كار بست خط هاي پيچان و رنگ‌هاي درخشان، و علاقه به ريزه كاري و تزئين، از مشخصات هنر تصويري گوتيك می باشد.» دايره880 «در هنر گوتيك بيشترين نيروها در معين ترين مجاري جريان دارند و اينها همان می باشد كه بعدها در آرت نوو رعايت مي گردید.

و به اين جهت می باشد كه مي توان گفت هنر گوتيك با وجود سرمنشأ مغشوشي كه دارد و با وجود سير تكامل آشفته اي كه داشته می باشد، بزرگترين سنج هنري می باشد كه تا كنون به دست بشر آفريده شده می باشد.»

– ويليام بليك (1757-1827)

«ويليام بليك، شاعر و تصويرگر انگليسي، به سبب قدرت تخيل، گرايش عرفاني و وانهادن سنت هاي آكادميك، هنرمندي يگانه در زمانش بود.» دايره 94 او مدتي به عنوان شاگرد حكاك كار مي كرد و پس از تحصيل در آكادمي سلطنتي كارگاه چاپي داير كرد و مشغول به كار گردید.» ت ط گ 147 غ م

«با علاقه اي كه به هنر قرون وسطي داشت در سراسر زندگي هنري اش به تصويرگري و چاپگري پرداخت.» دايره 94 بليك چاپ اشعارش را شروع كرد، «فانتزي تغزلي و چرخش هاي تابناك رنگ و تصوير تخيلي بليك در طرح و شعر بيانگر ارتقاء و طراحي گرافيك و چاپ براي رسيدن به بياني معنوي و روحاني می باشد.» 148 ت ط گ

بليك “مهارت طبيعي نداشت و از حساسيت خاص نقاشان هم چندان بهره مند نبود. … موضوعاتش را از مخيله اش مي گرفت و آن هيجان حقيقي كه پديد مي آورد و بيان مي‌كرد حسي نبود، بلكه جنبه عقلاني داشت.» هربرت ديد 130

«او انگاره هاي تصوير خودرا از منابع مختلف برمي گرفت: از آثار معاصرانش، از هنر يونان باستان و قرون وسطي، از شيوه گرايان ايتاليايي، و بيش از همه از ميكلانژ اغراق در تناسب هاي بدن بشر و تأكيد بر طراحي را از آثار ميكلانژ آموخت.» دايره 94

«تعداد پرده هاي بليك در موزه ها چندان زياد نيست، و شايد به همين جهت شهرت او بيشتر بر اساس اشعارش به وجود آمده می باشد.» ديد 132 «از چند نگاه جسته گريخته كه مردمان به طراحي هاي بليك انداخته اند. سيماي بليك به صورت هاي گوناگون از همان تأثیر بسته می باشد: بليك، آماتور اصلاح ناپذير، بليك، پيامبر احياي هنر گوتيك و رومانتيك. بليك، نقاش عارف مشرب.» ديد 132

«وي به دليل افكارش هيچ گاه مقبوليت عام نيافت» دايره 94 «و در بطون اذهان بيكاره اين اطمينان خاطر هميشه وجود داشته كه اين آدم عقل درستي نداشته می باشد.» ديد 132

«عموم مردم در نقاشي هاي بليك يك كيفيت گوتيك تشخيص مي دهند و پنداشته اند كه بر اثر مطالعه شاهكارهاي گوتيك، او به نوعي عادات گوتيك مبتلا شده می باشد.» غ م ديد 132

«در همه پيچ و خم هاي كار بليك به عنوان نقاش مي توان ديد كه چگونه حقيقت مشخص شدن تخيل بشر به وسيله خطوط خارجي به او جان مي بخشد.»‌ديد‌133و134

«روشن ترين توضيح اصول بليك در كتابچه «كاتالوگ توصيفي» كه وي براي نخستين نمايشگاه پرده «زائران كانتوبوري» نوشت، آمده می باشد.» ديد 134

نظريه بليك درمورد خط

بليك عقيده هنري خود را چنين بيان كرد:

«وضوح و دقت، از هدف هاي اصلي در آفريدن اين نقاشي ها بوده می باشد…» تحولات فوق 115

«ماهيت و بيان اين پرده هیچگاه ممكن نبود با سايه روشن هاي روبنس يا رامبرانت يا هر شيوه فلاندري يا ونيزي ديگر پديد آيد.» 134 ديد «روش ونيزي و فلاندري با خطوط شكسته، حجم هاي شكسته و رنگ هاي شكسته متمايز مي گردد. روش بليك با خطوط ناشكسته، حجم هاي ناشكسته و رنگ هاي ناشكسته متمايز مي گردد. هنر آنها از دست دادن فرم و هنر وي يافتن و حفظ كردن فرم می باشد.»

در نظر بليك، نقاشي رنگ روغني هنر شناسانه، آشكارانشانه اي از فساد بود…» م 115 تحولات فوق «هنر او از هر حيث نقطه مقابل هنر آنهاست.» م ديد 134

«و قاعده بزرگ وزرين هنر، و زندگي، اين می باشد: هرچه خط دربرگيرنده بارزتر و روشن‌تر و قوي تر باشد، اثر هنري كامل تر می باشد؛ و هر چه اين خط ضعيف تر و ناروشن تر باشد، نشانه تخيل ضعيف و استراق هنري و كثافتكاري بيشتر می باشد… كمبود اين صورت دربرگيرنده و تعيين كننده، حاكي از كمبود انديشه در ذهن هنرمند و انواع و اقسام استراق می باشد. چگونه مي توان بلوط را از چنار و اسب را از گاو بازشناخت، غیر از با اين خط دربرگيرنده؟ چگونه مي توان يك چهره را از چهره ديگر تميز داد، غیر از با اين خط دربرگيرنده و انعطافات و حركات بي پايان آن؟ آيا آن چیز که يك خانه را مي سازد يا يك باغ را مي كارد چيزي غیر از خطوط معين و مشخص می باشد؟ آن چیز که صداقت را از ذلالت جدا مي كند، آيا چيزي غیر از همين خط سخت و نيرومند راستي و يقين در اقدام و نيت می باشد؟ اگر از اين خط صرف نظر كنيم، از خود زندگي صرف نظر كرده ايم.» از نكته ديگري كه هم در خصوص بليك و هم در خصوص هنر گوتيك قابل بررسي می باشد اين كه اگر هنر گوتيك هنر زنده می باشد، اين هنر به اين مناسبت هنر بازنما (يا تصويري) نيست. ميان نيروهايي كه هنرمند ملهم مي خواهد آنها را در صورت هاي معين جايگزين كند و صورت هاي نامعين و بي حدي كه در طبيعت هست، هيچ مناسبت لازمي مستقر نيست. يك خط يا صورت «زنده» لزوماً به معني «مانند زندگي» نيست، بلكه فقط به اين معني می باشد كه جان داشته باشد. حقيقت اين می باشد كه در همه دوران هاي هنر اصيل فرق ميان صور واقعيت و صور هنر- كه همان صور خيال انساني می باشد- معلوم بوده می باشد. امور واقعي همان مور غير مخيل می باشد، و الهامي در آنها سرشته نيست و اين می باشد كه مي بينيم بليك اعتراف مي كند كه «اشياي طبيعي هميشه تخيل را در وجود من ضعيف مي كند و مي كشد و از ميان مي برد.» تخيل «غیر از به صرف» براي او يگانه واقعيت و يگانه ارزش بود. تخيل كلمه مبهمي می باشد و غیر از به ممكن می باشد اسباب آبروريزي هم باشد. شايد اين نكته كه بليك برچسب «جذبه» را، آن هم در دوره اي كه اين كلمه اسباب سرشكستگي بود، گويي از لج ديگران براي خود مي خريد، باعث سوء تفاهم ديگري درمورد نبوغ او شده بود.» ديد135

«در زمينه نقاشي بليك مبدع مطلق نبود، بلكه به سنتي پايبند بود، هر چند براي يافتن آن به راه دور مي رفت.» ديد 136 «مهمترين وجه تمايز او از معاصرانش، رازگويي و پيوستگي اش با جهان روحاني بود… ما سنت رنگ پردازي ونيزي ها را بسيار مادي مي‌انگاشت؛ و از همين رو آنها را مردود مي شمرد.» دايره 94 م

«بليك داراي انضباط بود، منتها انضباطي كه خود كشف كرده بود و خود رعايت مي كرد، نه آنكه جامعه بر او تحميل كرده باشد.» ديد 136

در زمينه طراحي گرافيك از كارهاي او مي توان از «صفحه عنوان كتاب ترانه هاي معصوميت (لوح 14)» نام برد كه مي بينيم چگونه وي شكل حروف را در تصوير ادغام كرده می باشد. «چرخش شاخ و برگي كه از پيچ و تاب سريف هاي حروف حاصل گردید تبديل به برگ درخت گرديد و پيكرهاي كوچك رقصان بين اين حروف پیش روی آسمان درخشان خودنمايي كردند.» ت ط ك148

«بليك ملهم از بينشي بود كه هنر را در ساده ترين تظاهرات خود نيز همواره شامل تعبيري از زندگي مي دانست- خواه شعري، خواه ديني، خواه فلسفي. اين بينش چنان عرفاني بود كه تمامي آن قابل انتقال نبود.» 136 غ م


دیدگاهتان را بنویسید